کد خبر : 93879
/ 06:54

شبـگردی‌های روایی

صحبت‌های کاظم آقایی، داستان‌نویس مشهدی که این روزها در جشنواره‌های داستان می‌درخشد

شبـگردی‌های روایی

شهرآرا آنلاین - وحید حسینی ایرانی| توی یک جشن عروسی یک‌‌نفر توله ببری بغل زده است؛ کوهی مرموز برای ٢ جوان از ٢ طبقه اجتماعی فرادست و فرودست ماجراهایی رقم می‌زند؛ در پی ناپدید شدن هم‌اتاقی عجیب‌وغریب یک دانشجو و واژگون شدن کامیونی در حوالی خوابگاه جنون تدریجی زندگی او را در هم می‌پیچد... . داستان‌های کوتاه کاظم آقایی، نویسنده جوان مشهدی، که این روزها در جوایز ادبی خوش می‌درخشد، سرشار از موقعیت‌ها و لحظه‌پردازی‌های به‌یادماندنی‌اند. او فوتسالیستی است که به گفته خودش شش‌هفت سالی می‌شود که وارد عرصه داستان خواندن و داستان نوشتن شده است. معتقد است دیر به این عوالم وارد شده اما به این هم باور دارد که در ادامه، مسیرش را زود پیدا کرده است. فیلم‌بینی حرفه‌ای و پیگیر سینمای به‌ویژه هنریِ ایران و جهان است و تأثیرپذیری‌اش از سینما پرداخت و شکل‌دهی خاص آثارش را سبب شده است؛ چیزی شبیه تدوین‌های سینمایی. برگزیده پانزدهمین مهرواره شعر و داستان سوره، سومین جشنواره داستان کوتاه خلاقانه سال (حیرت)، نخستین جشنواره داستان آهن و‌... متولد سال ١٣۶٨ است. او مدرک کارشناسی معماری دارد و از زبان او بیش از این‌ها را می‌توانید درباره‌اش بخوانید...

 

﷯ مسیر فوتسال تا هنر

ورودم به عالم هنر با تماشای فیلم «دونده» امیر نادری از تلویزیون جرقه خورد؛ فکر کنم ١۶، ١٧سالم بود. کم‌کم به سینما علاقه‌مند شدم و مدام فیلم می‌دیدم؛ بیشتر هم فیلم‌های ایرانی، به ویژه کارهای داریوش مهرجویی و عباس کیارستمی را دوست داشتم. البته سینما به اندازه ادبیات برایم جدی نبود، و به فیلم دیدن اکتفا می‌کردم. اما اوایل سال ٩٠ بود که خواندن و نوشتن جدی‌ام شروع شد. ابایی ندارم که بگویم قبلش در این وادی نبودم چون شرایطش برایم وجود نداشت. درگیر درس و ورزش بودم. من در لیگ استان فوتسال بازی می‌کردم؛ به شکلی پیگیر و نیمه‌‌حرفه‌ای. وقتی در کرمان دانشجو بودم، یک روز از کنار یک کتاب‌فروشی می‌گذشتم که تصادفی پشت ویترینش کتاب «سگ ولگرد» هدایت را دیدم. هم عنوانش برایم جذاب بود و هم اینکه اسم هدایت را در دانشگاه شنیده بودم. این اولین کتابی بود که خریدم و خواندم. یک‌دفعه به شکلی انفجاری کتاب‌خوان شدم و هفته‌ای دو‌سه کتاب داستانی که بیشتر رمان بود، می‌خواندم. هم داستان‌های ایرانی می‌خواندم و هم خارجی‌ها را ولی مثل سینما که ایرانی‌اش برایم جذاب‌تر بود ادبیات داستانی ایران را هم بیشتر دوست داشتم. در عرض یک ماه و نیم همه کارهای هدایت را خواندم و بعد هم به سراغ آثار احمد محمود و جلال آل‌احمد رفتم. کسانی که کتاب‌خوان می‌شوند معمولا ابتدا به دنبال نویسندگانی می‌روند که از نظر نوع تفکر و جهان‌بینی شاخص‌اند؛ این بود که از بین خارجی‌ها با کتاب‌های معروف و پرفروش و درجه یک مثل نوشته‌های آلبر کامو و فرانتس کافکا شروع کردم.

 

﷯ دروغ‌های داستانی

نوشتنم با خاطره‌های دوران دانشگاه رقم زده شد؛ البته خاطره‌هایی که با تخیل آمیخته بود. درکل تخیلم کار می‌کرد و در زمان مدرسه و حتی دانشگاه ماجراهای ساختگی سرهم می‌کردم و به اسم خاطره برای بچه‌ها تعریف می‌کردم. مثلا در کلاس پنجم دبستان هم‌کلاسِ گنده‌ای داشتیم که من اسمش را گذاشته بودم بچه‌غول! به بچه‌ها گفته بودم که بچه‌غول مرا تهدید به مرگ کرده است و چیزهایی هم در این باره برایشان به هم می‌بافتم. حالا که به آن ماجراها فکر می‌کنم یادم نمی‌آید کدامشان واقعا اتفاق افتاده بود و کدام واقعیت نداشت. زمستان ٩٠ ورود اتفاقی‌ام به ادبیات رقم خورد. یوسف علیخانی یک کارگاه دوسه‌روزه داستان‌نویسی در مشهد گذاشته بود. برای درس خواندن به مجتمع فرهنگی امام رضا (ع) در بوستان ملت می‌رفتم که پوستر آن کارگاه را دیدم. همان‌جا ثبت نام کردم. آن کارگاه خیلی برایم خوب بود و به من انرژی ‌داد؛ از طریق آن وارد دایره‌ای از علاقه‌مندان داستان و ادبیات شدم و بعد به جلسات مختلف داستان‌نویسی مشهد راه پیدا کردم.

 

﷯ شبگرد در جست‌وجوی سوژه

تقریبا به هر چیزی به عنوان سوژه چنگ می‌اندازم. سعی می‌کنم از چیزهایی که برخی می‌گویند نگاه کردن و گوش دادن به آن درست نیست دست‌مایه‌ای برای داستانم پیدا کنم. به قول دوستی در میان کوهی از زباله می‌توان جواهرات هم پیدا کرد. چیزهایی که صاحبانشان از سر نادانی بیرون انداخته‌اند. مثل لحظه‌ها و ایده‌های بکری که بعضا در سریال‌های آبکی تلویزیون می‌بینیم‌‌. با‌این‌حال بیشترین سوژه‌های داستان‌هایم را وقتی به دست می‌آورم که در شهر قدم می‌زنم. من شاید یکی از ولگردهای شاخص مشهد باشم و البته این ولگردی توی شهر یک سنت رایج میان نویسندگان مدرن اروپایی و آمریکایی است. در زمان‌هایی عجیب و غریب، مثلا ساعت ۴ صبح که خیابان‌ها خلوت است، بی‌هدف در شهر قدم می‌زنم. بیشتر هم در مناطقِ ازلحاظِ فرهنگیْ اصیلِ مشهد مثل اطراف حرم می‌چرخم. این قدم زدن‌ها هم ازنظر پیدا کردن ایده و هم از لحاظ فکر کردن به آن ایده برایم خیلی مهم است. ایده‌ها گاه ممکن است از تصویری ساده شکل بگیرد. مثلا یک بار با یک خودرو پلیس روبه‌رو شدم که عده‌ای دور آن حلقه زده بودند. همین تصویر به نوشتن داستانی منجر شد درباره زنی تنومند که به ارتباط فرزند نوجوانش با زنی که با او اختلاف سنی زیادی دارد، حساس می‌شود و بعد اتفاقی می‌افتد که خودرو پلیس از راه می‌رسد و... .

 

﷯ ترکیبی از چند نویسنده مشخص

من فکر می‌کنم نوشتن ترکیبی است از تجربه زیستی و تخیل. حالا در بعضی داستان‌ها یکی از این دو عامل بر دیگری می‌چربد. مثلا کاری به اسم «مراتب یادآوری» دارم که در جشنواره داستان آهن اول شد. این داستان درباره رابطه یک پدر و پسر و تفاوت دیدگاه‌هایشان به زندگی است. در این داستان راوی عاشق دختری می‌شود که خلیل، پدر راوی، روزی مادر آن دختر را دوست داشته است. من برای نوشتن این داستان از روابط خودم و پدرم استفاده کردم اما تخیل در آن نقش پررنگی داشته است. این خلیل شاید موفق‌ترین شخصیتی باشد که تا به حال ساخته‌ام چون سرمشقم در ساخت و پرداخت آن آدمی بود که حدود ٣٠ سال از آشنایی و زندگی‌ام با او می‌گذشت و جزئیات مربوط به این شخصیت را می‌دانستم. در داستان‌هایم دغدغه‌های اجتماعی ندارم و بیشتر روابط شخصی و روان‌شناسانه بین آدم‌ها برایم مهم است. این آدم‌ها در فضاهایی مختلف قرار می‌گیرند که به آن تعلق ندارند اما می‌خواهند خود را با این فضاهای جدید وفق دهند.

 

﷯ شاید سال آینده کتابم را منتشر کنم

هر کسی که داستانی از مرا می‌خواند یکی از جمله‌هایش درباره آن داستان این است: «مثل یک فیلم است!» موقع نوشتن می‌کوشم مثل یک کارگردان سینما داستان را تدوین کنم و به‌درستی صحنه‌ها را به هم پیوند بزنم و‌... تلاش دارم که هم تصاویر بکر و سینمایی بدهم و هم درباره چیزهایی که در داستان رخ می‌دهد قضاوت راوی اول‌شخص را داشته باشم. حدود ۴٠داستان کوتاه نوشته‌ام که شاید تنها چهارپنج‌تایشان راضی‌ام می‌کند. اگر بتوانم این‌ها را با اضافه کردن چند داستان جدید به حجم ١٠٠ تا ١١٠ صفحه برسانم احتمالا سال آینده پیگیر چاپ آن خواهم شد. 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی