کد خبر : 94276
/ 07:44
الهام حبشی

کتاب آبی

کتاب آبی

شهرآرا آنلاین - بین کتاب‌های قدیمی بابا، کتابِ کم قطری هست که برگه‌های از هم پاشیده شده‌اش با یک مقوای آبی براق جلد شده است. بابا طوری مقوا را با دو منگنه بزرگ با برگه‌های کتاب یکی کرده، که موقع خواندن کلمات میانی‌ به دردسر می‌خوریم. آن وقت با یک ماژیک مشکی که نوک پهنی دارد، رویش نوشته است: «فاطمه، فاطمه است». فاطمه دوم را جوری پهن و بزرگ نوشته که کاملا مشخص است با کلمه به کلمه‌ این کتاب موافق و همراه است. هر وقت صحبت از حضرت فاطمه(ع) می‌شود، بابا هیچ توصیفی را برازنده‌تر از جملات دکتر شریعتی نمی‌داند. آخر حرف‌هایش را این‌طور به سرانجام می‌رساند که :«خواستم بگویم فاطمه دختر محمد(ص) است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه همسرعلی(ع) است، دیدم که فاطمه نیست... نه این‌ها همه هست و این‌ها همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.»

کتاب آبی بابا را که می‌خواندم دلم پر می‌کشید برای آن‌ همه فاطمه‌ای که دکتر شریعتی از تمام دنیا انتخابشان کرده و با آن سلیقه مثال زدنی، بهترین زاویه دنیا را برای دیدنشان پیدا کرده است. فاطمه‌ کتاب آبی، یک فاطمه جسور و شجاع دل است. یک فاطمه مبارز، فاطمه‌ای که هر صبح و ظهر و شامی به مسجد می‌رود و مردم را به داد‌خواهی می‌خواند. فاطمه مثل علی توان آرام گرفتن ندارد، فاطمه توان تماشای ذوب شدن معشوقش را ندارد که وادار به سکوت است. به فاطمه که فکر می‌کنم اشک‌هایم می‌ریزد، نه برای فاطمه، برای چیزهایی که در دل فاطمه هست و توان به کلمه رساندنشان نیست. برای معشوقی که مقابل دیده‌ِ عاشق بی‌صدا آتش می‌گیرد، خاکستر می‌شود و جراحت برمی‌دارد و بی‌صداست. عاشقی که می‌بینید و می‌بیند. اشک‌هایم می‌ریزد برای مردی که بی‌نهایت تنهاست. مردی که فاطمه‌اش را شبانه به دست خاک می‌سپارد، شبانه سر در چاه فرو می‌برد و هیچ شانه‌ای در دنیا پناه اشک‌هایش نیست.

مقابل ایوان نجف که نشسته‌ بودم، باز هم همه چیز ساکت بود. انگار همین که پایت را توی صحن می‌گذاری، تمام سر و صداهای شهر خاموش می‌شوند. کسی فریاد نمی‌زند، کسی بلند بلند گریه نمی‌کند. حتی وقتی که جنازه‌ای را دور ضریح می‌گردانند خبری از شیون‌ و فریاد نیست. آدم‌ها گروه گروه گِرد هم نشسته‌اند. یک نفر بدون ابزارآلات صوتی، نوحه می‌خواند و بقیه با نگاه‌هایی که انتهایشان به ضریح می‌رسد، قطرات شور اشک را با سر انگشت روی صورتشان پهن می‌کنند. انگار آدم‌ها همین که چشمشان به ایوان نجف می‌افتد، آمال و حاجت‌هایشان را از یاد می‌برند و یک حس خوب ایمن بودن تمام وجودشان را برمی‌دارد. امنیتی که یادشان نمی‌آید آخرین باری که احساسش کرده‌ بودند، کی و کجا بود؟ یاد تنهایی‌هایشان می‌افتند، یاد لحظاتی که رنج ذره ذره وجودشان را برداشته و صدایشان درنمی‌آید. یاد شانه‌ای که ندارند، یاد دردی که انفرادی به دوشش می‌کشند. هر‌بار که چشمم به کتاب آبی بابا می‌افتد، نفسم بین آن دو فاطمه بزرگ گیر می‌کند و به این فکر می‌کنم که دیدن و دم نزدن و تنها فرو ریختن چقدر درد بزرگی است...

 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی