کد خبر : 94286
/ 08:00
راه و بیراه

اعتماد بیجا

می‌خواستم ثواب کنم کباب شدم. اصلا فکر نمی‌کردم به این راحتی فریب بخورم‌. من راننده تریلی هستم و شنونده پر و پا قرص برنامه‌های رادیو‌.

اعتماد بیجا

شهرآرا آنلاین - متین نیشابوری| می‌خواستم ثواب کنم کباب شدم. اصلا فکر نمی‌کردم به این راحتی فریب بخورم‌. من راننده تریلی هستم و شنونده پر و پا قرص برنامه‌های رادیو‌. خیلی از حوادث و اتفاق‌ها و اخبار را از طریق رادیو گوش می‌کنم. اگرچه کار رانندگی سخت است اما برای لقمه‌ای نان حلال و گذران زندگی باید تلاش کرد و زحمت کشید‌. آن روز غروب برای چند دقیقه در یک پارکینگ بین راهی توقف کردم. می‌خواستم آبی به دست و صورتم بزنم و کمی آ‌بجوش بگیرم. در این لحظه مردی جوان که خوش برخورد هم بود جلو آ‌مد و خیلی گرم و صمیمی سلام و احوالپرسی کرد‌. برای چند ثانیه ذهنم درگیر شد. فکر می‌کردم این فرد حتما مرا می‌شناسد که این‌قدر صمیمی برخورد می‌کند. او خودش را همکارم معرفی کرد و گفت خودرواش در یک شرکت باربری است. مرد غریبه از من خواهش کرد اگر هم مسیر هستیم او را هم برسانم‌. می‌گفت عجله دارد و باید هرچه زودتر خودش را به خودرواش برساند.

با لبخندی به او گفتم مسیرمان یکی است و خوشحال می‌شوم چند دقیقه‌ای هم‌کلام بشویم. ما به راه افتادیم. مرد غریبه چانه گرمی داشت و یک ریز حرف می‌زد. به جایگاه سوخت که رسیدیم عذرخواهی کردم و گفتم باید باک خودرو را گازوئیل بزنم.

او کنارم نشسته بود و می‌گفت اختیار دارید من مزاحم شما شده‌ام و در خدمتتان هستم. سوختگیری که تمام شد کارت عابربانکم را به کارگر جایگاه دادم تا مبلغ سوخت را حساب کند. او شماره رمز کارت بانکی‌ام را خواست. با صدای بلند شماره رمز را به کارگر جایگاه سوخت گفتم. بعد هم کارت عابربانک و رسید پول را گرفتم و داخل ماشین گذاشتم.

تنها برای چند ثانیه پیاده شدم تا از مغازه بک بسته تخمه آفتابگردان بگیرم. البته از دور خودرو را هم زیر نظر داشتم. خیلی زود برگشتم و سوار ماشین شدم. اما اثری از مرد غریبه نبود. یکی دو دقیقه هم منتظرش ماندم ولی خبری نشد‌. خیلی برایم عجیب بود. وقتی داخل خودرو را بررسی کردم متوجه شدم کارت عابر بانکم نیست. به راه افتادم و گفتم شاید کارت زیر صندلی افتاده باشد. اما هنوز دقایقی نگذشته بود که پیامکی برایم آ‌مد و۵٠٠‌هزار تومان از حساب عابربانکم کسر شده بود. شستم خبردار شد چه کلاهی سرم رفته است. بلافاصله موضوع را به پلیس گزارش دادم. خوشبختانه مأموران انتظامی خیلی سریع وارد عمل شدند و با بررسی‌‌های جایگاه سوخت و مجتمع رفاهی بین راهی‌، مرد جوان را چهره‌زنی و شناسایی کردند. پلیس او را به دام انداخت ولی او خودش را بی‌خبر از موضوع نشان می‌داد، اما وقتی با من چهره به چهره شد، مجبور شد راستش را بگوید.

از خودم تعجب می‌کنم که چرا سهل‌انگاری‌ کردم. چند ماه قبل ماجرای مشابهی برای یکی از آ‌شنایان پیش آمد. او برای خرید به یک سوپرمارکت رفته بود که شماره رمز کارت خود را با صدای بلند به فروشنده می‌گوید و بعد هم درحال جمع کردن وسایل خرید، کارتش به سرقت می‌رود و سارق که شماره رمز را هم در اختیار داشت‌، موجودی حساب را خالی کرده بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم من هم دچار این ماجرا شوم.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی