کد خبر : 94294
/ 09:13
سفری یک روزه با فاطمه علمداری بانوی کارآفرین و صنعتگر مشهدی به رشتخوار

بانوی فولاد خراسان

کفش‌هایی آهنین لازم است تا 3 کارخانه فولاد غول‌پیکر را هم‌زمان باهم اداره کنی و فاطمه علمداری، این زن توانمند مشهدی از سی‌سالگی، کفش‌ها را به پا کرده است. حالا 10 سال از آن زمان می‌گذرد و کارخانه‌های فولاد او در رشتخوار، بیرجند و اردکان یزد به بهره‌برداری نزدیک می‌شوند. گرچه تحریم‌ها و مشکلات اقتصادی کشور سد بزرگی در مسیر او ایجاد کرده‌اند ولی جنس کار او نور امیدی است. بانوی فولاد خراسان، دست روی صنعتی گذاشته که از بنیان‌های مهم اقتصاد هر کشوری است و صدها صنعت پایین‌دستی را در پی خود به راه می‌اندازد، صنعتی مادر با ایجاد اشتغال پایدار برای جوانانی از مناطق خراسان که بیکاری، آن‌ها را آواره شهرهای بزرگ کرده است و این فقط یکی از تلخی‌های آنجاست و این‌گونه است که ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه در کار آمده‌اند تا سنگ آهن این سرزمین، برای خدمت به مردمانش شکسته شود و در سفره‌هاشان ثروت و شادی بنشاند.

بانوی فولاد خراسان

(در مسیر رشتخوار)

  مسافر جاده‌های پر کوه

در صبح خنکی که دیدن پیر و جوان‌های بوستان ملت، هوایی‌ات می‌کند تا همراهشان بلندبلند بخندی و دم و بازدمت را از هوای تازه پرکنی، باید دل به جاده بسپاری و به کوه‌ها و سلامی دوباره به آفتاب،  تا رسیدن به سرزمین مردمانی که در انتظار تحولی بزرگ در زندگی و اقتصادشان هستند. شروع حرکت ما از کنار بوستان ملت است و 200 کیلومتر تا رشتخوار راه داریم. سرزمینی آفتابگیر در دشتی وسیع که در جنوب شرقی مشهد واقع شده است. شهرستان رشتخوار بنام مرکز آن شهر رشتخوار خوانده می‌شود و 4دهستان و 57روستا دارد

این خطه، آثار تاریخی بیشماری، بازمانده از دوران خوارزمشاهیان، تیموریان و صفویه دارد و مناظر بکر طبیعی؛ از باغات پسته و گندم‌زارهای سبز تا کویر و تپه‌های شنی.

اینجا پرورش دام، زنبور عسل، کرم ابریشم رواج دارد و دو محصول استراتژیک زعفران و پسته.

ما در خودرو بانوی فولاد خراسان می‌نشینیم؛ نه بوی عطری آن‌چنانی، نه برق انگشتری الماس‌نشان و نه کرشمه پالتویی پوست. او آراسته به چادر عربی، مقنعه‌ای بلند و کفش‌های راحتی است و رایحه‌ای خوش تا پایان سفر از داخل ماشین دور نمی‌شود.

خانم علمداری در سفر کاری یک‌روزه به رشتخوار، گروهی از بانوان «کانون زنان بازرگان مشهدی» را نیز دعوت کرده است تا در خانه تاریخی قرایی این شهر با بانوان کارآفرین و هنرمند و صاحبان مشاغل خانگی این شهرستان دیدار داشته باشد و برای ساماندهی و شبکه‌سازی مشاغل خانگی این شهرستان به تبادل آرا بپردازند.

می‌پرسم: دلتان نمی‌خواست جای یکی از این آدم‌های پارک ‌بودید، بیخیال و راحت؟ به آن‌ها نگاه می‌کند، اما انگار حواسش جای دیگری است. می‌گوید: افرادی که در حیطه کاری ما قدم می‌گذارند، دغدغه‌های فکری‌شان متفاوت است. می‌دانید مشکلات فراوانی بر سر راه یک کار و شکل‌گیری ایده تا تبدیل‌ شدن به یک واحد صنعتی و تولیدی وجود دارد؛ یعنی در کشور ما کار از مسائل هم گذشته است و مصائب داریم. او ادامه می‌دهد: «همین امروز هم که در خدمت شما هستیم، هنوز پیگیر مجوزهاییم. بهتر است بگویم 7 سال است درگیریم. این روند برای کسانی که قصد سرمایه‌گذاری دارند، فرسایشی است و می‌تواند آدم‌ها را پشیمان کند.»

و این 7 سال او در سکوت همین جاده‌ها به رانندگی گذشته است. گاهی صدها کیلومتر از مشهد به یزد و گاهی کیلومترها تا رسیدن به رشتخوار یا بیرجند. تا نوروز امسال و پیش از آن ایست مغزی که خوشبختانه به خیر می‌گذرد، همیشه خودش رانندگی می‌کرده است. اما حالا راننده دارد. انگار که جاده حالش را بهتر کرده است.  ادامه می‌دهد: «در جاده متعلق به هیچ‌جا نیستی، آزاد و رها. جاده مال همه است. آن حس مسافربودن دنیا اینجا برایت تداعی می‌شود و البته من جاده‌ها را به خاطر کوه‌ها هم دوست دارم از یزد به مشهد همه جا دشت و کوه است و ظاهرا جلوه خاصی نمی‌بینی اما در بطن عظمت خلقت الهی؛  هر کوهی با کوه دیگر فرق می‌کند. یعنی ساختارشان با هم فرق می‌کند. این تفاوت‌های زیاد در ظاهرهای متشابه، ذهن آدم را بدجوری درگیر می‌کند.»

 

  روی آگهی‌های روزنامه نماز خواندم

مشتاقم بدانم یک خانم چهل‌ساله، به عنوان مدیر یک هلدینگ غول‌پیکرفولادی، چه مسیری را برای رسیدن به اینجا طی کرده است. 

فاطمه علمداری متولد سال 1357 است. «9 دی در مشهد به دنیا آمدم»؛ این را که می‌گوید، می‌خندد و ادامه می‌دهد: «هر چه تولد برای انقلاب بگیرند باید برای من هم بگیرند. من دختر بزرگ خانواده هستم و 2 برادر دارم. پدرم کارمند صنایع نساجی خراسان بودند و مادرم خانه‌دار. ما 3 فرزند  برخلاف پدرمان که روحیه کارمندی داشتند و اصلا حاضر به ریسک نبودند، خیلی زود مستقل شدیم و بعد هم کارآفرین. یک برادرم در صنایع چوب است و دومی هم تجارت آهن می‌کند. فقط پدرم برای درس خواندنمان سخت‌گیری داشتند و از همه بیشتر روی من. این را هم بگویم که نقطه قوت تحصیل من ریاضی بود. از طرفی پدرم ما را با روحیه‌ای مستقل بار آورد و اعتماد‌به‌نفسمان همیشه بالا بود. بعد از گرفتن دیپلم، به عنوان حسابدار وارد یک شرکت شدم، درحالی که پدرم به شدت با کارکردن من مخالف بود. به یاد دارم یک‌روز، آگهی‌های کار روزنامه‌ها را کف اتاقم پهن کردم و روی آن نماز خواندم تا خدا کمک کند و پدرم با کارکردنم موافقت کند و ایشان بالاخره راضی شد. چون همه همکارانم در شرکت خانم بودند. بعد از چند ماه فعالیت، کار دستم آمد و طوری شد که پیشنهاد مشارکت کاری از شرکتی دیگر دریافت کردم و به عنوان مدیر داخلی، جذب یک شرکت خدمات خودرویی شدم.

 

کارهایم مردان را متعجب می‌کرد

از او می‌پرسم خودتان باورتان می‌شد به این زودی کارتان گل کند. مصمم می‌گوید: «کاملا، شرکت‌های خدماتی به تناسب آن زمان، برای شروع کار، سرمایه‌بر نبودند ولی درآمد خوبی داشتند و همان زمان بود که توانستم زمین و ماشین بخرم. یادم است تنهایی برای معامله خودرو می‌رفتم، در حالی که در این مدل خرید و فروش‌ها معمولا 2 طرف با یک همراه می‌آیند و آقایان از دیدن من تعجب می‌کردند. ما کارهای سندی انتقال خودروها را انجام می‌دادیم و کارمان به شدت توسعه یافته بود و در 85 شهر ایران شعبه داشتیم. در این بین بعد از مدتی با شروع کار پلیس + 10،  کارمان به رکود انجامید. این شد که با خرید یک ملک تجاری در مجتمع الماس شرق، فصل جدیدی در زندگی من شروع شد.»

با یادآوری آن روزها، نفسی تازه می‌کند و ادامه می‌دهد: «اجناس کوچک با قیمت مناسب و منطبق با سلیقه زائران از دوبی، چین و امارات وارد می‌کردم. کارم بسیار خوب بود و یک فروشگاهم به چندین فروشگاه در الماس شرق تبدیل شد. آنجا 28 ساله شده بودم و مدیران این مجموعه تجاری به من می‌گفتند داری اینجا را تصاحب می‌کنی. آن‌ها اصطلاح شیرزن روی من گذاشته بودند.»

 

  تحول روحی

تابلوهای نام روستاها یکی یکی از کنارمان می‌گذرد. نام‌های جالبی که بی‌شک، هر کدام تاریخ و هویتی را در خود پنهان دارند.

رباط سفید، علاقه، کدکن، رباط سنگ، جنگل و ... از کنار تابلوی دهستان جنگل که می‌گذریم، علمداری برای چندمین بار نگرانی‌اش را برای دیررسیدن به رشتخوار ابراز می‌کند.  خودروی ون بانوان بازرگان، پشت سر ماست و نمی‌تواند خیلی با سرعت حرکت کند.

 بانوان دهستان جنگل، از صبح با محصولات دامی و صنایع دستی‌شان راهی رشتخوار و  خانه قرایی شده‌اند و در انتظار ورود ما برای بازدید بازرگانان مشهدی از محصولاتشان هستند. جنگل، یکی از محروم‌ترین روستاهای شهرستان رشتخوار است و سال‌هاست به دلیل خشک‌سالی و تخریب منابع طبیعی، جوانانش برای کار آواره شهرهای بزرگ شده‌اند.

 از رشتخوار به علمداری تماس می‌گیرند که ما صبحانه را آماده کرده‌ایم و منتظر شما هستیم. او هم با کلافگی در جوابشان می‌گوید که ساعت 10 می‌رسیم و فرصت خوردن صبحانه نداریم. این سفر کاری است و وقت این چیزها نیست.علمداری در ادامه صحبت‌هایش، خاطره‌ای خاص را مرور می‌کند. «با پیشرفت کارم در الماس شرق، یک سری تحولات روحی و معنوی در زندگی برایم اتفاق افتاد. یک روزی یک سبک زندگی داشتم و بعد سبک زندگی‌ام به بسته‌ای آموزشی تبدیل شد، طوری که از آن زمان تا حالا در کنار کارهای اقتصادی، کارهای فرهنگی هم انجام می‌دهم. من در حوزه صنعت، کارآفرینم و در حوزه فرهنگی هم به صورت منظم در آموزش و پرورش، دانشگاه و مراکز علمی و مذهبی و مساجد سخنرانی دارم.»

بانوی توانمندی که از صنعت به نوشتن کتاب روی می‌آورد، کتاب‌هایی هم‌نام با هلدینگ اقتصادی او: «امیدِ‌ نور»، و در ادامه حرف‌هایش می‌گوید:

آن زمان از نظر اقتصادی رشد خوبی داشتم. ولی تصمیم گرفتم وارد تولید و صنعت شوم و از بردن پول به کشورهای خارجی بپرهیزم. در ابتدا قصد ورود به صنعت غذایی سالم را داشتم. حتی برنامه‌ریزی هم کرده بودم. اما با مشاوری آشنا شدم که جزو صاحبان نام در صنعت فولاد بود و مرا به سرمایه‌گذاری در صنعت فولاد سوق داد. او ورود به این صنعت را با اهداف من برای ایجاد اشتغال در مناطق محروم همخوان می‌دانست و من هم دوره‌ای سه‌ساله را برای آشنایی با این صنعت گذراندم و بعد از ورود به کار، رشته مدیریت دولتی را تا مقطع دکتری خواندم. لبخندی گیرا صورتش را می‌پوشاند و می‌گوید: و همه این‌ها آغاز این راهی شد که داریم به سمت آن سفر  می‌کنیم.

فناوری بسیار پیشرفته در مصرف آب

چرا رشتخوار را برای سرمایه‌گذاری انتخاب می‌کند، منطقه‌ای کم‌آب. توضیحات او بخش مهمی از ماجرای ورود صنعت به این خطه را روشن می‌کند. مدیر هلدینگ امید نور می‌گوید: «هم‌جواری رشتخوار با معادن سنگ آهن سنگان مزیت بزرگی است. چون سنگ آهن، ماده اولیه کارخانه های فولاد است. از طرفی در این شهر، هیچ‌گاه صنعتی نبوده است و زمین و آبش این ظرفیت را دارد. با ورود صنعت به رشتخوار، چند اتفاق مهم می‌افتد، اشتغال ایجاد می‌شود و ثروت. عمران و آبادانی هم به واسطه صنعتی‌شدن اتفاق می‌افتد. مشاغل غیر مستقیمی که از یک صنعت هم ایجاد می‌شود ارزشمند است.»

بدون شک، اشتغال و ثروت همان حلقه مفقوده پیشرفت این خطه است. در ادامه مسیر ما بعد از رشتخوار، شهرستان خواف قرار گرفته است. شهری که در انتظار ثبت جهانی آسبادهایش است. گردشگران خارجی برای دیدن قنات‌هایش رنج سفر بر خود هموار می‌کنند و ...  اما سرزمین فروغ آفتاب با مسجد جامع دوره خوارزمشاهی، برج و باروهای شهر  تاریخی جیزد، تفرجگاه گرماب، پل سالار  و ... آن‌طور که باید و شاید شناخته‌شده نیست.

اما او در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: «به نظر من باید تقسیم‌بندی کرد که کجا کشاورزی و کجا صنعت به راه انداخت. وقتی خداوند متعادل، معادن را در کویر قرار داده است، ما نمی‌توانیم فرآوری آن محصول را به خاطر آب در شمال قرار بدهیم، بنابراین صنعت را باید در کنار معادن بگذاریم و کشاورزی را در کنار آب. کشور ما باید صنعتی شود. منتها صنعتی با فناوری پیشرفته.»

علمداری در پروسه‌ای دوسه‌ساله برای بهره بردن از دانش فنی‌چین و کره جنوبی به آن‌جا می‌رود و حالا واردکننده یک فناوری با مصرف انرژی بسیار پایین به ایران است. در این باره توضیح می‌دهد: «این فناوری درباره استفاده از آب، تحولی در صنعت فولاد ایران ایجاد می‌کند. از طرفی آلودگی محیط زیستی هم نخواهیم داشت، به‌طوری‌که خروجی ما از استانداردهای محیط زیست هم پایین‌تر است. اینجا اکسید آهن داریم که اتفاقا برای کشاورزی مفید است. هرچند ما با غبارگیر بسیار حرفه‌ای و پیشرفته آن را مهار می‌کنیم ولی این غبار مانند کود، برای کشاورزی مناسب است.» 

علمداری در بین صحبت‌هایش از هدف مهمی در راه‌اندازی این هلدینگ سخن می‌گوید: «‌ما به دنبال تولید ثروت برای ایجاد اقتصاد پایدار هستیم تا برای پشتیبانی مؤسسه فرهنگی و خیریه امید نور اندوخته ایجاد کنیم. هدف دیگرمان نیز ایجاد اشتغال و رونق اقتصادی در مناطق محروم است. اگر اینجا ثروت ایجاد شود، نرخ مهاجرت کم می‌شود. مرزها خالی نمی‌شود و پرسکنه می‌ماند. کشور اسلامی باید اقتصادی قوی داشته باشد.

 

  زنان باید اقتصاددان باشند

علمداری به بیرون پنجره نگاه می‌کند. از زیر نگاهش دشت‌های سرسبز و دریاچه‌های کوچک فصلی کنار جاده می‌گذرد که خبر از نزدیک‌شدن به رشتخوار می‌دهد. می‌گوید: «‌این هدف آن‌قدر عالی است که ارزش نابودشدن جسم مادی را هم دارد.» این را که می‌گوید به یاد ایست مغزی‌اش می‌‌افتم، در چهل‌سالگی. ادامه می‌دهد:

من از اول صبح تا آخر شب فشار شدیدی را به دلیل تحریم‌ها تحمل می‌کنم تا مجموعه راه‌اندازی شود و از این خسارت‌های زیاد نجات پیدا کنیم. خوب، جنگ، جنگ است و مقاومت، مقاوت. در این بین به نظر من زنان مربیان جامعه ما هستند. زنان ما در هر جایی از کشور، می‌توانند یک اقتصاددان باشند. از سبد کالای خانه با انتخاب جنس ایرانی گرفته تا بهینه مصرف کردن انرژی و کالاها. متأسفانه ما با وجود باورهای عمیق دینی‌مان بدمصرف‌کننده‌ترین مردمان جهان هستیم.»چرا رشتخوار را برای سرمایه‌گذاری انتخاب می‌کند، منطقه‌ای کم‌آب. توضیحات او بخش مهمی از ماجرای ورود صنعت به این خطه را روشن می‌کند. مدیر هلدینگ امید نور می‌گوید: «هم‌جواری رشتخوار با معادن سنگ آهن سنگان مزیت بزرگی است. چون سنگ آهن، ماده اولیه کارخانه های فولاد است. از طرفی در این شهر، هیچ‌گاه صنعتی نبوده است و زمین و آبش این ظرفیت را دارد. با ورود صنعت به رشتخوار، چند اتفاق مهم می‌افتد، اشتغال ایجاد می‌شود و ثروت. عمران و آبادانی هم به واسطه صنعتی‌شدن اتفاق می‌افتد. مشاغل غیر مستقیمی که از یک صنعت هم ایجاد می‌شود ارزشمند است

بدون شک، اشتغال و ثروت همان حلقه مفقوده پیشرفت این خطه است. در ادامه مسیر ما بعد از رشتخوار، شهرستان خواف قرار گرفته است. شهری که در انتظار ثبت جهانی آسبادهایش است. گردشگران خارجی برای دیدن قنات‌هایش رنج سفر بر خود هموار می‌کنند و ...  اما سرزمین فروغ آفتاب با مسجد جامع دوره خوارزمشاهی، برج و باروهای شهر  تاریخی جیزد، تفرجگاه گرماب، پل سالار  و ... آن‌طور که باید و شاید شناخته‌شده نیست.

اما او در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: «به نظر من باید تقسیم‌بندی کرد که کجا کشاورزی و کجا صنعت به راه انداخت. وقتی خداوند متعادل، معادن را در کویر قرار داده است، ما نمی‌توانیم فرآوری آن محصول را به خاطر آب در شمال قرار بدهیم، بنابراین صنعت را باید در کنار معادن بگذاریم و کشاورزی را در کنار آب. کشور ما باید صنعتی شود. منتها صنعتی با فناوری پیشرفته.»

علمداری در پروسه‌ای دوسه‌ساله برای بهره بردن از دانش فنی‌چین و کره جنوبی به آن‌جا می‌رود و حالا واردکننده یک فناوری با مصرف انرژی بسیار پایین به ایران است. در این باره توضیح می‌دهد: «این فناوری درباره استفاده از آب، تحولی در صنعت فولاد ایران ایجاد می‌کند. از طرفی آلودگی محیط زیستی هم نخواهیم داشت، به‌طوری‌که خروجی ما از استانداردهای محیط زیست هم پایین‌تر است. اینجا اکسید آهن داریم که اتفاقا برای کشاورزی مفید است. هرچند ما با غبارگیر بسیار حرفه‌ای و پیشرفته آن را مهار می‌کنیم ولی این غبار مانند کود، برای کشاورزی مناسب است.» 

علمداری در بین صحبت‌هایش از هدف مهمی در راه‌اندازی این هلدینگ سخن می‌گوید: «‌ما به دنبال تولید ثروت برای ایجاد اقتصاد پایدار هستیم تا برای پشتیبانی مؤسسه فرهنگی و خیریه امید نور اندوخته ایجاد کنیم. هدف دیگرمان نیز ایجاد اشتغال و رونق اقتصادی در مناطق محروم است. اگر اینجا ثروت ایجاد شود، نرخ مهاجرت کم می‌شود. مرزها خالی نمی‌شود و پرسکنه می‌ماند. کشور اسلامی باید اقتصادی قوی داشته باشد.»

 

 

  پروژه‌ای که جایزه یونسکو گرفت

حرف‌ها آن‌قدر جدی می‌شود که جاده را فراموش می‌کنیم و حالا کوه‌ها آرام‌آرام به تماشای استواری‌های یک زن می‌ایستند. او می‌رود سراغ کارخانه بیرجند که در آن کنستانتره و گندله تولید می‌شود و درباره مراحل کار آنجا می‌گوید: «کلنگ کارخانه بیرجند در سفر سال گذشته رئیس جمهوری به خراسان جنوبی به زمین زده شد. عملیات خاک‌برداری آن تمام شده و زیرساخت‌های آن و بخش ساختمانی‌اش هم انجام شده است. اما بحث ورود ماشین‌آلات، به حمایت بانک‌ها و مسئولان مربوط است که تا امروز اتفاقی نیفتاده است. متأسفانه بانک‌های ما با مشکلات بسیاری رو‌به‌رو هستند. درواقع اگر همه‌چیز همراه می‌بود، برای افتتاحش برنامه‌ریزی دوسال‌و‌نیمه ‌داشتیم. البته به ما اعلام کرده‌اند که طبق مصوبـه‌ای در هیئت دولت، قــرار است هر استانی برای پروژه‌های در دست اقدام، اعتبار بگیرد و پروژه اردکان یزد نیز تابستان سال آینده به بهره‌برداری خواهد رسید. کارخانه‌ای که آهن اسفنجی تولید خواهد کرد. علمداری در‌این‌باره توضیح می‌دهد: در یزد به دنبال اجرای پروژه‌ای دانش‌بنیان هستیم. طرحی تحقیقاتی که 20 سال پیش، جایزه یونسکو را گرفت و در شرکت ذوب‌آهن اصفهان نیز اجرایی شد.»

 

  مغزم قارچی است

با این تعداد کارخانه و این حجم کار، به هم‌پا بودن نیروهایش فکر می‌کنم. خودش که تقریبا بیشتر شبانه‌روز کار می‌کند و شاید فقط سه‌چهار ساعت استراحت داشته باشد. علمداری در این زمینه اصطلاح خاصی دارد. می‌گوید: «‌جنس کار امید نوری‌ها، همیشه عجله‌ای است، چون در اجرای کار پروژه‌ای، یک تأخیر، آسیب ‌کاری و مالی زیادی به بار می‌آورد.»

می‌خندد و ادامه می‌دهد: «نیروهای من باید خیلی پر کار باشند، آن هم به خاطر خصوصیات اخلاقی من است. من به نوعی بیش‌فعال هستم و خیلی کم استراحت می‌کنم. می‌دانید مغزم قارچی است. این اصطلاحی است که درباره خودم به کار می‌برم. یعنی در کنار یک ایده، چند ایده دیگر هم مثل قارچ در ذهنم رشد می‌کند و حالا می‌دانم اگر خداوند متعال عمری به من عطا کند، در آینده مجموعه ما به حوزه‌های دیگر هم ورود پیدا خواهد کرد. به ویژه در صنایع غذایی سالم.» می‌پرسم بیشتر همکاران شما خانم هستند یا آقا؟ و اینکه دشواری‌های یک مدیر خانم برای اداره یک هلدینگ فولادی چیست. می‌گوید:

«ببینید، شروع کار من با همکاران خانم رقم خورد. ولی بعد از مدتی برای خانم‌ها یک سری دشواری‌هایی ایجاد شد. نیروهای ما باید به صورت شبانه‌روزی در پروژه‌ها حضور داشته باشند و این برای خانم‌ها امکان‌پذیر نبود؛ به همین دلیل الان در بعد فرهنگی و اجتماعی، خانم‌های مجموعه فعال هستند و در بعد صنعتی و فنی آقایان. در این بین من به تمام فعالیت‌های کارخانه اشراف دارم و خوشبختانه تمام نیروها با من همراه هستند. از طرفی فکر می‌کنم وقتی در بخش خصوصی، مدیریت عالی خانم باشد، کمتر در آن مجموعه مشکل ایجاد می‌شود و همه قانون‌پذیرتر هستند.»

«زن و مرد؛ این مرزبندی‌ها حقیقی نیست» این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «این مرزبندی‌ها فقط چهارچوبی در ذهن افراد است. من به عنوان یک زن، هیچ مشکلی در فعالیت در این حوزه ندارم. تفاوت‌ها و محدودیت‌ها را در چارچوب اعتقاداتم رعایت می‌کنم، اما مرزی نمی‌بینم.»

  من و فرزندانم

به پنج‌کیلومتری رشتخوار می‌رسیم، شهری که سال‌ها، ماه‌ها و روزهاست زندگی این بانوی مشهدی را از آن خود کرده است و از خانواده‌‌اش دور، و همین آخرین سؤال ما در خودرو اوست. بانویی که زمان زیادی از روزش را در شرکت یا کارخانه می‌گذراند، عصرها سخنرانی دارد، دائم در سفر کاری است، چگونه نقش همسری و مادری را ایفا می‌کند. با همان لبخند گرم همیشگی و همان حوصله‌ای که در توضیح‌ دادن دارد، می‌گوید: همسر من همراه همیشگی من است. ایشان در مسیر فنی کار، همراه و مشاورم بوده و در تمام جزئیات زندگی نیز کنارم بوده است. ایشان نه تنها عامل بازدارنده برای فعالیت‌های من نبوده که حامی و پشتیبانم نیز بوده است.

او ادامه می‌دهد: با وجود مشغله‌های کاری بسیارم، ارتباطی حسنه با فرزندانم دارم و وقتی در کنارشان هستم با تمام وجودم هستم. بگذارید در‌این‌‌باره خاطره‌ای برایتان تعریف کنم. معلم پرورشی دخترانم در دبیرستان، از آن‌ها تست روان‌شناسی‌عقیدتی گرفته بود. نتیجه تست نشان می‌داد که رابطه من با دخترانم بسیار خوب است، در حالی که طبق یکی از سؤال‌های تست، من زمان زیادی را با آن‌ها نمی‌گذراندم. معلم پرورشی از من درخواست کرد به دبیرستان بروم و درباره نتیجه تست صحبت کنیم. برایش جالب بود بداند چطور چنین نتیجه‌ای به دست آمده است.

آنجا هم گفتم من وقتی با فرزندانم هستم، با تمام وجود در کنارشان هستم. ما با هم دوست هستیم و خیلی صمیمی و همین صمیمت باعث شده است که آن‌ها تمام حرف‌هایشان را به من بگویند و من فقط از نظر ذهنی کمکشان می‌کنم. تصمیم‌گیرنده نهایی خودشان هستند.

سرانجام به سرزمین رشتخوار، می‌رسیم. خطه‌ای که درباره وجه تسمیه‌اش، افسانه‌ای شنیدنی وجود دارد و نقلی قدیمی. «آن زمان که رستم برای رسیدن به سیستان از این سرزمین عبور می‌کرده است برای رفع خستگی، ساعتی توقف و رخش را به حال خود رها می‌کند تا بچرد. ناگهان چند حیوان درنده‌خو، از بیشه به رخش حمله می‌کنند. رستم با عصبانیت به پا می‌خیزد و با فریاد می‌گوید که این روبهکان از کی رخش‌خوار شده‌اند. همان واژه‌ای که در گذر زمان به رشتخوار تغییر نام می‌دهد. اما در قول دیگر که به دلیل وضعیت جغرافیایی این خطه و قرارگرفتن در جلگه‌ای آفتابی، منطقی‌تر است، لفظ رُشت به معنی فروغ و خوار که همان خور است و به معنی آفتاب، ترکیب فروغ آفتاب را پدید می‌آورد.

 

(در خانه قرایی)

 

  ملکه رشتخوار

آنچه در خودرو بین ما می‌گذرد، صحبت‌های یک کارخانه‌دار است و توضیح درباره دشواری‌های کارش. اما آنچه در خانه قرایی اتفاق می‌افتد، چهره دیگری از بانوی فولاد خراسان را نمایان می‌کند. همه اهالی رشتخوار، او را می‌شناسند و برایش احترام قائل‌اند. خانم‌ها رابطه‌ای گرم و صمیمی با او دارند. آن‌قدر که در خانه قرایی گاه‌و‌بیگاه به شانه‌اش می‌زنند و بارها و بارها صدایش می‌کنند. با او گل می‌گویند و گل می‌شنوند و او هم برای آن‌ها همراهی صبور و شوخ‌طبع است. علمداری رئیس مجمع مشورتی زنان شهرستان رشتخوار است. آن‌ها تاکنون از طریق این مجمع 2 طرح را در شهرستان رشتخوار اجرایی کرده‌اند؛ طرح شورای حکمیت که به پیشگیری از طلاق مربوط است و طرح موج اشتغال که مربوط به ترویج اشتغال و کارآفرینی برای بانوان این خطه است.

علمداری برنامه امروز را هم برای بازدید بانوان اتاق بازرگانی مشهد از توانمندی‌های بانوان اینجا چیده است. تا به تبادل نظر بپردازند و در ادامه اتفاق مبارکی رقم بخورد.

مینا یکی از همین بانوان کارآفرین رشتخواری است که ملکه صدایش می‌کنند، آن‌قدر که توانمند است و خوش‌مشرب. خانه و ماشینش را فروخته و حالا تولیدکننده زعفران است و به یکی از کارآفرینان نمونه این خطه بدل شده است. می‌گوید: 8 سال پیش خانم علمداری را در رشتخوار دیدم. آنجا خیلی نگاهش می‌کردم. با خودم می‌گفتم چطور خانم به این جوانی این کارها را می‌کند.

 بعد هم رو می‌کند به علمداری و به او چشمکی می‌زند و می‌گوید: یادتان هست برای راه‌اندازی کارخانه، قربانی کردید و به اهالی چلوگوشت خوشمزه‌ای دادید.

زنان روستایی در اتاق زمستان‌نشین خانه قرایی، روی میز را از سنگ های قیمتی، انواع داروهای گیاهی، نمدبافی‌ها، هوله‌های نخی کوچک و بزرگ و شال‌های نخی رنگی پر کرده‌اند.

در این بین صدای علمداری می‌آید که در بین خانم‌های رشتخوار می‌گوید: اگر از کارکردن بترسید، هیچ وقت رشد نمی‌کنید.

به گفته یکی از اعضای مجمع مشورتی زنان رشتخوار، بهترین زمان حضور گردشگر در اینجا نوروز است، زمانی که گیاهان دارویی و محصولات لبنی‌شان تازه هستند.

برایمان چای عناب و زعفران می‌آوردند. به رنگ چای مشکی است و در زیر آفتاب گرم حیاط این خانه تاریخی می‌درخشد. مسیر بعدی ما کارخانه فولاد علمداری است.

(بر بلنداری کراخانه فولاد)

  کفش آهنی

در فاصله کوتاهی از شهر رشتخوار، در جاده‌های فرعی به سمت کارخانه علمداری پیش می‌رویم. جاده فرعی منتهی به پروژه آسفالت شده است و این موضوع باعث خوشحالی علمداری است. انگار که او را قدمی دیگر به افتتاح کارخانه‌ای که هم و غمش را برای آن گذاشته است، نزدیک می‌کند.

  از دور سوله‌ها و ساختمان‌ها نمایان می‌شود. به گفته بانوی کارخانه دار مشهدی، کارخانه رشتخوار 80 درصد پیشرفت فیزیکی دارد و اگر همه‌چیز خوب پیش برود، اردیبهشت به بهره‌برداری خواهد رسید.

با رسیدن ما، مهندسان پروژه دورش جمع می‌شوند و خوشامدگویی می‌کنند. همان اول راه، کفش‌هایش را عوض می‌کند و کفش‌های رویه آهنی می‌پوشد. کلاه فلزی هم سرش می‌گذارد. با مهندسان همراه می‌شود و  یکی‌یکی از سوله‌ها بازدید و دستگاه‌ها را بررسی می‌کند.

کارخانه رشتخوار، 45 هکتار است که در فاز اول و در 5 هکتار آن، 2 فاز ابتدایی فرایند تبدیل سنگ آهن انجام می‌شود؛ یعنی اینجا در کارخانه کنستانتره، پودر و بخش آهنی‌ سنگ آهن که ماده اولیه کارخانه‌های فولاد است، از آن جدا می‌شود. بعد از پودر شدن، در کارخانه گندله‌سازی به دایره‌های کوچک توپی‌شکل تبدیل می‌شود و ترکیب مستحکم‌تری پیدا می‌کند.

علمداری هر هفته یا دوهفته‌در‌میان به این سایت سر می‌زند. به گفته خودش از راه دور هم‌ امکان بازدید و بررسی امور هست اما بازدید حضوری، به نیروهایش انگیزه می‌دهد، اینکه پیشرفت فیزیکی کار، آن‌قدر برای مدیر‌ عالی مجموعه مهم است که خودش شخصا به پروژه سر بزند و نقص‌ها و کاستی‌ها را از نزدیک ببینید و زودتر ایرادها برطرف شود.

وارد سوله‌ای می‌شویم که محل انبار کنستانتره است. رو به مهندسان از مسقف شدن سوله ابراز خوشحالی و از آن‌ها تشکر می‌کند و بعد می‌گوید: اول قرار بود این سوله، روباز باشد اما به دلیل شدت وزش بادهای رشتخوار و اینکه پودر آهن بسیار سبک است و باد آن را می‌برد، مسقفش کردیم.

 

  سوله صورتی

به سمت خطوط لوله‌کشی می‌رویم. لوله‌هایی که مواد آهنی را به بخش‌های دیگر منتقل می‌کنند. مهندس‌ها نکاتی را به علمداری یادآوری می‌کنند. خیلی آهسته و با آرامش حرف‌هاشان را می‌زنند و پاسخی که می‌گیرند، آن‌قدر قانع‌کننده است که لبخند رضایت آن‌ها را در پی داشته باشد.

علمداری چند ایراد فنی می‌گیرد. او تمام ابزار و دستگاه‌ها را می‌شناسد و غیر از شناخت، با ساز‌و‌کارشان نیز آشناست. یکی از مهندسان می‌گوید: لوله‌کشی‌ها بسیار عالی انجام شده و اگر بالای لوله‌ها، تراز بگذارید، متوجه بی‌نقصی کار می‌شوید.

صحبت دیگر‌مهندسان از نصب دودکش کوره است. می‌گویند آن‌قدر سنگین است که برای نصبش به جرثقیل بسیار بزرگی نیاز دارند. اما علمداری می‌گوید آمد‌و‌شد جرثقیل خیلی هزینه‌بردار می‌شود و بهتر است دودکش را مونتاژ کنند و از همان جرثقیل بیست‌تنی کارخانه برای نصبش استفاده کنند.

در بخش دیگری از کارخانه، وارد سوله نوار و نقاله‌ها می‌شویم. اینجا فضایی زیبا برای گرفتن عکس از بانو علمداری دارد. چون در این سوله می‌توان، جلوه زیبا و ظریفی از یک کارخانه غول پیکر را دید. تیرآهن‌های قرمز و سبز، بدنه سوله را در بر گرفته است. پله‌های صورتی‌رنگی نیز در کنار نوار و نقاله‌ها تا رسیدن به ساختمان کوره کشیده شده است. پله‌هایی که انگار تعدادشان تا بی‌نهایت ادامه دارد. علمداری از همه جلوتر از پله‌ها بالا می‌رود. نفس من که از بالا رفتن از این تعداد پله می‌گیرد و به این فکر می‌کنم که او تا به حال چند‌صدبار این پله‌ها را بالا و پایین رفته است.

 

  اندوه بزرگ

 در انتهای پله‌ها، به ساختمانی می‌رسیم که طبقه سوم ساختمان کوره است. کوره در ساختمانی 5 طبقه قرار گرفته، یعنی در هر طبقه، بخشی از آن واقع شده است. دورتادور ساختمان را دشت‌های خالی و خاکی گرفته است. اینجا باد با شدت می‌وزد و در پرهای چادر بانوی فولاد خراسان می‌پیچد. می‌پرسم این بالا به چه فکر می‌کنید که می‌گوید: «تمام خاطراتی که برای ساختن اینجا داشتیم، در ذهنم رژه می‌رود. می‌دانید، کارخانه‌های فولادسازی‌ خیلی ترسناک‌اند. اگر کارخانه ذوب‌آهن اصفهان رفته باشید، حرفم را درک می‌کنید. همان پاتیل کوچکی که در اتاق کارخانه نشانتان دادم آنجا، آن‌قدر بزرگ است که آدم از نگاه کردن به آن هول می کند. داخلش هم پر از مواد مذاب است و از آن وحشتناک‌تر این است که نیروهای انسانی با آن‌ کار می‌کنند.»

وزیدن باد همین‌طور ادامه دارد و بر شدتش افزوده می‌شود.

وقت رفتن است. مهندس‌ها کنار شیشه‌های خودرو می‌ایستند و تا آخرین لحظه حرکت، همچنان درخواست‌ها و نکته‌های خودشان را بیان می‌کنند.

چیزی ذهن علمداری را درگیر کرده است. می‌پرسم و می‌گوید: باید یک جلسه فنی بگذاریم. یک جای کار خوب پیش نرفته است.

 پایان سفر ما نزدیک شده است. در راه برگشت به مشهد، همه سؤال‌ها گفته شده و دیگر فقط سکوت جاده است و رفع خستگی.

 ولی چشم‌های او یک لحظه هم تا رسیدن، بسته نمی‌شود. نگران است. چندتلفن از شرکت تهران داشته که او را در فکر فرو برده است‌.

صدای حجت اشرف‌زاده از ضبط خودرو، سکوت شب را می‌شکند: اندوه بزرگی است زمانی که نباشی 
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی