کد خبر : 94303
/ 05:57
روایت شهرآرامحله از خاطرات انقلاب

سرنوشت نویسی مردم

سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ، برای کسانی که آن روزها در میدان مبارزه حضور داشته و از نزدیک روزهای انقلاب را دیده و با تمام وجود لمس کرده‌اند، مالامال از خاطره‌های جذابی است که شاید هیچ وقت تکراری نشود

سرنوشت نویسی مردم

شهرآرا آنلاین - فهیمه شهری / سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ، برای کسانی که آن روزها در میدان مبارزه حضور داشته و از نزدیک روزهای انقلاب را دیده و با تمام وجود لمس کرده‌اند، مالامال از خاطره‌های جذابی است که شاید هیچ وقت تکراری نشود. آن‌ها آن‌قدر حرف برای گفتن دارند که همیشه می‌توان از لابه‌لای خاطراتشان برگ‌های جدیدی پیدا کرد. 

طی سال‌های گذشته، یکی از جاذبه‌های دهه فجر همین نقل قول خاطرات از زبان شخصیت‌های مختلف و شهروندانی است که امروز بدون هیچ پست و مسئولیت خاصی، هم محله‌ای ما هستند و در رسانه‌های رسمی کمتر از آن‌ها دعوت می‌شود. در آستانه چهلمین سالروز پیروزی انقلاب ایران سراغ یکی از ساکنان محله بولوار معلم رفتیم. سید حسن میرانوری اکنون چندین سال است که از سپاه بازنشسته شده اما به عشق انقلاب فعالیت‌های دینی‌اش را در مکان‌هایی مانند مساجد دنبال می‌کند و از سال ۷۰ یکی از مساجد محل را بنیان گذاشته و با کمک مردم آن را توسعه داده، اکنون هم عضو هیئت امنای این مسجد است.او سربازی‌اش را در ارتش شاه گذرانده و بعد طی آشنایی با امام، جزو اولین شعاردهندگان برعلیه رژیم پهلوی بوده است.

 

میرانوری که متولد سال ۱۳۳۳ است و طی سال‌های ۵۳ و ۵۴ در رژیم پهلوی سرباز بوده، درباره انگیزه‌اش از پیوستن به امام خمینی(ره) و نیروهای انقلابی می‌گوید: زمانی که من سرباز بودم، مستشاران آمریکایی قدرت زیادی داشتند و در اغلب موارد، آن‌ها  افراد اصلی و تصمیم‌گیرنده محسوب می‌شدند. وضعیت فرهنگی ارتش هم بسیار نامناسب و در راستای فساد و فحشا بود طوری که سربازها را به صورت عریان حمام می‌بردند، سخنان رکیک گفته می‌شد و بعضی افراد، رفتارهای زننده غیرانسانی را داخل آسایشگاه و در معرض عموم انجام می‌دادند. من از طرفی این مسائل را می‌دیدم و از طرفی تا حدی امام خمینی(ره) را می‌شناختم و ارادت خاصی به ایشان داشتم. البته تا سال ۵۷ بیشتر مردم آنچنان امام(ره) را نمی‌شناختند، ایشان یک رساله داشتند اما در آن اسمی از امام نیامده بود ولی در عرض مدت کوتاهی همه مردم جان فدای امام شدند.

 

هیچ کس تصور نمی‌کرد انقلاب رخ دهد

131005.pngدر پی آشنایی با امام خمینی(ره)، اوایل سال ۵۷ ابتدا حدود ۲۵ نفر بودیم که به خیابان‌ها می‌رفتیم و علیه شاه شعار می‌دادیم. آن زمان هیچ‌کس تصور نمی‌کرد انقلاب به پیروزی برسد، حتی مردم هم درباره ما می‌گفتند چند تا بچه در خیابان یک حرفی زده‌اند. علاوه بر نیروهای شهربانی، تعدادی چماق به دست هم بودند که ما را سرکوب می‌کردند. یک جوان هیکلی به اسم سید مرتضی بود که بسیار خشن و بی رحم و زبل بود. حدود ۵۰ نفر هم نیرو داشت که هر وقت ما را می‌گرفتند آن‌ها را به جانمان می‌انداختند و تا می‌توانستند می‌زدند. یک بار حدود ۳۰ نفر بودیم از چهارراه شهدا به سمت هتل الغدیر اکنون می‌رفتیم و شعار می‌دادیم. پلیس از مقابل، با خودرو راهمان را بست و چماق به دستان از طرف دیگر. ما بین هتل الغدیر و چهارراه شهدا گیر افتادیم و راهی برای فرار نداشتیم. ناچار به داخل باغ نادری رفتیم اما چماق به دست‌ها آمدند و ما را گرفتند. این‌قدر بد و وحشتناک می‌زدند که همراهانم به شدت داد می‌کشیدند. من از نوجوانی به آیت الکرسی خیلی اعتقاد داشتم. آن موقع هم رفتم داخل راه پله نشستم و آیت الکرسی خواندم. خوشبختانه چماق به دست‌ها من را ندیدند اما صدای فریاد بقیه را می‌شنیدم. ماه رمضان هم بود. وقتی اوضاع آرام شد از بالای نرده‌ها رفتم داخل کوچه پشتی تا از آنجا فرار کنم غافل از اینکه یک سرباز مسلح کمین کرده بود. من را که دید تیراندازی کرد اما چون در کوچه، ماشین‌ها پارک کرده بودند توانستم از بین ماشین‌ها فرار کنم و در نهایت ساعت ۴ بعد از ظهر به خانه رسیدم. در خانه تازه متوجه شدم که وقتی در حال فرار بودم سیم خاردارها به پایم کشیده شد و پاهایم خونی بود. کم کم اعلامیه و نوار پخش کردیم و مردم هم با ما همراه شدند. طوری شد که در ماه محرم هیئت‌های عزاداری شعارهای سیاسی می‌خواندند به عنوان مثال می‌گفتند انقلابی‌ترین رهبر انقلاب / تشنه‌ام نی ز آب / من تشنه آزادی و خون ستمگر /  الله اکبر، خمینی رهبر .

این جمعیت انبوهی که هم‌زمان با ماه محرم در خیابان‌ها راه افتاده بودند، رژیم نمی‌توانست کنترل کند. تیراندازی می‌کردند اما باز هم مردم از پا نمی‌نشستند.

 

افتادن شهید حنایی در خیابان و خشم مردم

یک روز همراه مردم داشتیم شعار می‌دادیم. در فلکه ۱۷ شهریور بودیم که ارتش آمد و همه را به رگبار بست. در این روز طی تیراندازی‌ها و درگیری‌هایی که روی داد، مغز شهید حنایی از سرش بیرون آمد و درسته بر زمین افتاد. آن را برداشتیم روی کارتن گذاشتیم و به منزل آیت‌ا... قمی رفتیم. دیدن مغز شهید حنایی آن‌قدر بر روحیه مردم تأثیر گذاشت و آن‌ها را عصبانی کرد که در پشت بازار رضا وقتی یک فرد ارتشی را دیدند که با خودرویش عبور می‌کرد چنان به خودرویش لگد می‌زدند که غر شد. در اواسط سال ۵۷ در حالی که به وسیله رژیم پهلوی، مدرسه نواب به خاطر حضور بزرگانی چون آیت ا... خامنه‌ای، طبسی، شهید هاشمی‌نژاد و ... تعطیل شده بود، یک روز مدرسه را باز کردند و جمعیت انبوهی از مردم به داخل مدرسه رفتند. بیش از۱۰ نفر از علمای بزرگ هم بودند. آن زمان، مرحوم هاشمی نژاد را ممنوع المنبر کرده بودند اما ایشان بدون اینکه بر روی منبر برود در بین مردم سخنرانی کرد سپس یکی از انقلابیون شعری خواند:

تا خمینی از خدای خویشتن فرمان گرفت

از ستمکاران دوران داد مظلومان گرفت

مرده ملت از الطاف مسیحا جان گرفت

خلق ره گم کرده راه مکتب قرآن گرفت .....

لرزه بر کاخ ستم چون داد، داد زد

همچو اسرافیل بر خفتگان فریاد زد

شعله خشم خدا بر خرمن بیداد زد

مشت بر دندان اربابان استبداد زد ....

گو تا گوییم هم زبان و هم صدا

جان عالم قاعد اعظم خمینی زنده باد

پیشوای نهضت سرخ حسینی زنده باد....

زمانی که این شعر و نام امام خمینی(ره) گفته می‌شد ترس را می‌شد در چهره و رفتار نیروهای ساواک و چماق به دست‌ها دید. در این روز بدون اینکه برخورد خاصی بین مردم و نیروهای رژیم انجام شود، مردم پراکنده شدند.

131018.jpg

تلاش مردم برای اشغال ساختمان نیروی پایداری شاه

اما ۹ دی روز تاریخ سازی بود و مردم حماسه‌ا‌ی ماندگار آفریدند. آن زمان در مکان هتل الغدیر، ساختمان یک طبقه‌ای بود که نیروهای پایداری شاه در آن بودند. در واقع یک یگان مسلح شبیه بسیج کنونی بود. حدود ۲۰ تا 30 هزار نفر از مردم انقلابی بودیم که می‌خواستیم این مکان را بگیریم. از بالای هتل آذربایجان بمب‌های دست‌ساز خودمان را می‌انداختیم داخل ساختمان نیروی پایداری. شعله‌ور هم شد اما تک تیراندازان آن‌ها کمین کرده بودند و خیلی دقیق نیروهای انقلابی را می‌زدند. حدود دو ساعت بود که تلاش داشتیم این مکان را اشغال کنیم. ناگهان دیدیم صدای رگبار و مسلسل، دیوارها را به لرزه انداخت. ارتش شاه از میدان شهدا همه را به رگبار بست. بعد خیلی زود تمام افراد تیر خورده را که در خیابان افتاده بودند، در ماشینی شبیه کامیون روی‌هم ریختند. مردم متفرق شده بودند و با خشونت شدید رژیم، آرامش ظاهری برقرار شده بود. نیروهای شاه به داخل نیروی پایداری رفتند و اسلحه و دیگر تجهیزاتی که آنجا بود، برداشتند و با خود بردند. وقتی رفتند مردمی که در کوچه‌ها و مغازه‌های اطراف پنهان شده بودند دومرتبه همه بیرون آمدند و به داخل ساختمان جبهه پایداری رفتند و وسایلی مانند قمقمه، کوله پشتی، پوتین و ... که در آنجا بود، برداشتند. وقتی قرار بود امام(ره) از پاریس به ایران بیاید، بختیار نخست وزیر بود و ابتدا با آمدن امام مخالفت کرد اما آن‌قدر مردم شعار دادند و به رژیم فشار آوردند که در نهایت اجازه ورود امام را داد. عده‌ای می‌گفتند اگر امام بیاید معلوم نیست زنده بماند اما امام با همان قاطعیت همیشگی اعلام کردند که می‌آیند. در زمان ورود امام به تهران، در ترمینال مشهد، راننده‌های اتوبوس مردم را صدا می‌زدند و رایگان آن‌ها را به تهران می‌بردند. آن زمان اصلا پول برای مردم مهم نبود و هرکس به هر طریقی می‌توانست به برادر دینی‌اش کمک می‌کرد. مردم هم آن‌قدر از بازگشت امام خوشحال بودند که می‌خواستند یکدیگر را در این شادی شریک کنند. بعد هم که به فرمان امام، مردم حکومت نظامی را شکستند و نهایت۲۲ بهمن ماه موجب سقوط رژیم شاه شدند.

 

از تریکو بافی تا عضویت در سپاه

میرانوری از بعد سربازی وارد تریکوبافی شد و کارش رونق داشته است. پس از پیروزی انقلاب هم این حرفه را دنبال می‌کند البته به خاطر علاقه‌ای که به انقلاب داشت پس از نابودی رژیم پهلوی فعالیت‌هایش را در بسیج ادامه می‌دهد. او تا ۳ سال روزها به تریکوبافی مشغول بود و شب‌ها تا صبح به صورت افتخاری در بسیج فعالیت می‌کرده است. سرانجام عضو رسمی سپاه می‌شود و تریکوبافی را کنار می‌گذارد. کار کردن در سپاه آن هم در اوایل انقلاب کار آسانی نبود. انوری در این‌باره می‌گوید: بارها پیش آمده که ناگهان باید به شهر دیگری مثل اهواز می‌رفتیم از آنجایی که آن زمان چندان تلفن عمومی در دسترس نبود و مردم هم بسیار مقید بودند با تلفن محل کار که متعلق به بیت‌المال است تماس شخصی نگیرند، بارها پیش می‌آمد بدون اینکه به همسرم اطلاع دهم راهی شهر دیگری می‌شدیم.

آهی می‌کشد، نفسی تازه می‌کند و ادامه می‌دهد: من سال ۵۵ در سن ۲۲ سالگی با دختر عمویم که ۱۵ سال داشت ازدواج کردم. در یک زمین ۵۰ متری دو اتاق ساخته بودم و آنجا زندگی می‌کردیم. آن‌قدر فکر و ذهن من و تمام رزمندگان درگیر انقلاب بود که نه تنها از خودمان بلکه از خانواده‌مان هم می‌گذشتیم. نمی‌دانستیم همسر یا بچه‌مان مریض است یا سالم. همسرانمان بار زندگی را تنهایی به دوش می‌کشیدند و ما با همه توان دنبال اهداف انقلاب بودیم. در تمام آن دوران حتی یک بار همسرم ابراز ناراحتی یا شکایت نکرد اما 10 سال پیش، یک بار که سر صحبت باز شد می‌گفت آن موقع که من شب‌ها در حال فعالیت‌ در بسیج بودم و به خانه نمی‌آمدم، او تا صبح از ترس نمی‌خوابید. من در این مدت هرچه فکر می‌کنم می‌بینم این از خود گذشتگی‌های او جبران نمی‌شود.

غمی از دلش می‌گذرد و می‌گوید: رزمنده‌ها با هزار سختی و از خودگذشتگی انقلاب را پیش بردند، خدا هدایت کند کسانی را که منافع خودشان را به منافع اسلام و انقلاب ترجیح می‌دهند و چنین مشکلاتی ایجاد کرده‌اند. البته باز تأکید می‌کند: سیاست‌ها و موقعیت فعلی ما هرچند از اهداف اصلی انقلاب فاصله‌هایی دارد اما باز هم بهتر از زمان شاه است.

131014.jpg

کم توجهی شاه به روستاها و مردم عادی

او اظهار می‌کند: امروزه جوانان به خاطر اختلاس‌ها، وضعیت اقتصادی، فساد و فحشا ناراحت هستند و گلایه‌هایی از حکومت دارند که بجا هم هست اما من همواره به آن‌ها می‌گویم شما چون زمان رژیم پهلوی را ندیده‌اید نمی‌دانید در آن دوران چقدر فساد بود و به لحاظ اقتصادی در حق مردم چه ظلم‌هایی می‌شد.

میرانوری در توضیح سخنانش می‌افزاید: آن زمان جمعیت کشور ۳۵ میلیون نفر بودند و بیش از 70 درصد آن‌ها در روستاها زندگی می‌کردند. از طرفی روزانه ۶ میلیون بشکه نفت از کشور صادر می‌شد که با درآمد یک سال آن می‌شد تمام ایران را دوباره ساخت اما این درآمد نفت فقط صرف درباریان و اربابان می‌شد و مردم روستاها از کمترین امکانات برخوردار نبودند.

او که پدر و مادرش از ساکنان روستاهای تربت حیدریه بوده‌اند، توضیح می‌دهد: ما در روستا از گاز، برق، آب و تلفن محروم بودیم. شرایط و امکانات بهداشتی آن‌قدر بد بود که مردم هر دو یا سه ماه یک بار حمام می‌رفتند اما امروز به برکت انقلاب روستاهای زیادی رسیدگی شد و هرچند هنوز کم و کاستی‌هایی وجود دارد اما با تبعیت از رهنمودهای رهبری و عمل به اسلام ناب می‌توان از سد مشکلات عبور کرد و این انقلاب را به صاحبش حضرت بقیه ا... (عج) رساند.

میرانوری انقلاب را یک معجزه می‌داند که در آن کشوری که به نام جزیره ثبات شناخته می‌شد، در عرض کمتر از یک سال به یک‌باره مردمش چنان متحد می‌شوند و یک‌صدا فریاد «مرگ بر شاه، زنده باد خمینی(ره)» سر دادند که انقلاب را به پیروزی رساندند.

 انوری نه تنها پیروزی انقلاب بلکه ماندگاری آن را هم معجزه و اراده الهی می‌داند و تصریح می‌کند: از ابتدای انقلاب گروهک‌های بسیاری با تمام توان تلاش کردند این نظام را از بین ببرند اما به لطف الهی موفق نشدند. البته خداوند اراده نکرد که همه مسائل و مشکلات را خودش حل کند، مردم هم باید با عقل و تدبیر راه صحیح را در پیش گیرند چرا که بر طبق آیات و روایات تا زمانی که خود مردم نخواهند، خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی