کد خبر : 94468
/ 07:23
گفت‌وگو با هما فاضل به مناسبت انتشار هم‌زمان ٢ رمان او

داستان‌هایم تجربه‌‌هایی است که زیسته‌‌ام

نوشتن را پس از بازنشستگی شروع کرده است، زمانی که به نظر بسیاری زمان نشستن و نظاره کردن ثمرات یک‌عمر کار است، نه تازه شروع‌کردن.

داستان‌هایم تجربه‌‌هایی است که زیسته‌‌ام

شهرآرا آنلاین - رادمنش| اما انتشار ٢ مجموعه شعر، یک مجموعه داستان، ٢ رمان و آماده کردن یک رمان برای انتشار، حاصل چند سالی است که از بازنشستگی‌ او می‌گذرد. هما فاضل متولد سال ١٣٣٢ است و علاوه بر نوشتن نقاشی هم می‌کند و تاکنون چند نمایشگاه گروهی و انفرادی برگزار کرده است. او می‌گوید برای نویسندگی هیچ کلاسی نرفته و هیچ استادی نداشته و استادانش کتاب‌های زیادی بوده‌اند که از نوجوانی می‌خوانده است. مراسم رونمایی ٢ کتاب تازه‌اش، رمان‌های «فقط خاکستری» و «این رمان اسم ندارد» مدتی پیش به صورت هم‌زمان در مشهد برگزار شد. با او به‌مناسبت انتشار این ٢ کتاب گفت‌وگویی کردیم که در ادامه حاصل آن را از زبان او می‌خوانید.

 

﷯ رسیدن به هنر، پس از بازنشستگی 

کار هنری و نوشتن را از حدود سال ٧٩-٨٠ و پس از بازنشستگی شروع کردم. شاغل بودم و مادر ٣‌فرزند و دغدغه‌های زندگی روزمره‌ام آن‌قدر زیاد بود که حتی به اینکه روزی شعر یا داستان بنویسم یا نقاشی بکشم، فکر هم نمی‌کردم. پس از بازنشستگی پدر و مادرم به فاصله ۶ ماه از هم فوت کردند و این ضایعه، ضربه روحی شدیدی به من زد، اما باید به خاطر فرزندانم از آن حال افسردگی خودم را بیرون می‌کشیدم. شروع کردم به طراحی‌کردن؛ از هر چیزی که در خانه بود طرحی می‌کشیدم. رفتم چند‌کیلو کاغذ خریدم و طراحی را ادامه دادم، هم‌زمان شعر هم می‌نوشتم، شعر آزاد.

بعضی از دوستان که نقاشی‌هایم را دیدند تشویق کردند تا نقاشی را جدی‌تر بگیرم؛ این شد که رفتم و در محضر استادی آموزش دیدم. در کنارش شعرهایم را به دوستان و هم‌جلسه‌ای‌هایی که داشتم دادم، خواندند و خیلی تشویق کردند و این تشویق‌ها باعث شد که تعدادی از شعرهایم را در مجموعه‌‌ای چاپ کردم. البته بعدها که به جلسات شعر حوزه هنری رفتم از انتشار آن پشیمان شدم، برای همین مجموعه دومم با نام «صدایت را برایم ترجمه کن» را که به نوعی در رد مجموعه اولم بود در سال ٨۶ منتشر کردم. ناشر، همان سال این مجموعه را به جشنواره‌ای فرستاده بود. یک روز با من تماس گرفتند و گفتند جزو ۵ نامزد نهایی جشنواره شعر «خورشید» شده‌ام. در آن مراسم زنده یاد سیمین بهبهانی هم حضور داشت و وقتی یکی از شعرهایم را در آنجا خواندم، ایشان خیلی تشویق کردند و گفتند شعر را ادامه بده. سال ٨٧-٨٨ بود که به جلسات داستان حوزه هنری می‌رفتم و فضای داستان برایم جذابیت‌ زیادی داشت و در نتیجه شعر کم‌رنگ شد. البته الان ٣ دفتر شعر دارم که فرصتی برای آماده و منتشر کردن آن‌ها ندارم.

 

﷯ رسیدن به دنیای داستان 

خواندن و نوشتن شده بود جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی‌ام. خیلی خوانده‌ام. فکر می‌کنم هر تکه کاغذی که دست آدم می‌آید خواندنش بهتر از نخواندنش است. جلسات حوزه‌ هنری باعث آشنایی بیشتر من با داستان کوتاه شد و شروع کردم به نوشتن آن، سال ٩۵ مجموعه داستانی با عنوان «کوچه هفتم» منتشر کردم. همان سال و پس از حدود ۵ سال حمل کردن سوژه‌ای در ذهنم، بالاخره یک روز شجاعت به خرج دادم و نوشتن رمانی را که نامش «فقط خاکستری» است، شروع کردم. ولی نوشتن آن خیلی سخت بود، به این دلیل که ماجرا از اول تا آخر در واگن قطار می‌گذشت. در حین کار اتفاق جالبی برای خودم افتاد؛ نیمه‌های کار بود که احساس کردم شخصیت‌های رمان از مدت‌ها قبل با من بوده‌اند. از خودم پرسیدم چطور است که این‌ها را می‌شناسم؟ رفتم تابلوهای نقاشی خودم را گشتم و دیدم شخصیت‌های پیرزن و جوانی را که در داستان هستند قبلا کشیده‌ام و همان‌ها را طرح جلد کردم که نشر کیان‌افراز آن را چاپ کرد.

 

﷯ دغدغه‌هایی که رمان شد 

بعد از پایان رمان اول، به سراغ ایده‌ دیگری رفتم که ذهنم را مشغول کرده بود. سال‌هاست دغدغه‌ آلزایمر دارم، بیماری‌ای که به خاطر بیهوشی‌هایی که در بیمارستان تجربه کرده بودم نگران آن بودم. البته آلزایمر دغدغه عصر جدید است و افراد زیادی اضطراب آن را دارند. برای نوشتن این رمان به خانه‌های سالمندان زیادی رفتم و هر جا می‌رفتم راهنمایی می‌گرفتم. یکی از شخصیت‌های اصلی رمانم را از همین بازدیدهای میدانی الهام گرفتم. اسم رمان دومم را گذاشتم «این رمان اسم ندارد» و به خاطر ‌آزارهایی که برای انتشار رمان اول با ناشر تهرانی دیدم، دومی را به ناشر مشهدی دادم. من رمان اول را سال ٩۶ به ناشر داده بودم، اما به‌دلیل طولانی شدن مراحل آماده‌شدن آن، تقریبا هم‌زمان با رمان دومم مدتی پیش منتشر شد.

131222.jpg

﷯ دنیای این جداافتاده‌ها

رمان سومم نیز یک تجربه شخصی بود. در سفری از تهران به مشهد، در کوپه‌ قطار با دختری همسفر بودم که سال‌ها معتاد بود و کارش به کراک کشیدن هم رسیده بود. او برای ترک کردن خودش را ٣ سال در اتاقی حبس کرده و موفق شده بود ترک کند و قصدش از آمدن به مشهد این بود که برود حرم و از امام‌رضا (ع) تشکر کند. او توانایی‌های زیادی داشت، مثلا به ٣ زبان مسلط بود و وقتی من توانایی‌های این دختر را دیدم، تصمیم گرفتم دنیای این افراد را نشان بدهم. این انگیزه رمان سوم من شد که مدتی پیش تمامش کردم و برای انتشار به ناشری در تهران دادم. اکنون نیز مشغول نوشتن رمان دیگری هستم.

 

﷯ در نوشتن استادی نداشتم 

چیزهایی که نوشته‌ام در درجه اول باعث آرامش خودم شده است. تمام چیزهایی که نوشته‌ام، یا بر اساس تجربه شخصی خودم بوده یا رفته‌ام و به صورت میدانی با سوژه روبه‌رو شده‌ام. چیزهایی را که می‌بینم و برایم جذاب و مهم است پرورش می‌دهم. وقتی لمس می‌کنم و حس می‌کنم و می‌بینم خیلی راحت‌تر می‌نویسم. دلم می‌‌خواهد در رمان‌هایم از تجربه‌ها و دنیایی که دیده‌ام بگویم. اما در مشهد کلاس یا کارگاهی برای رمان برگزار نمی‌شود، اگر هم هست جلسات دورهمی است. من هم در نوشتن استادی نداشتم، اما رمان زیاد خوانده‌ام و می‌خوانم و همین کار را یادم داد. کشف نقاط قوت و ضعف رمان‌هایی که می‌خواندم خودش یک کلاس بود. نقاشی هم در نوشته‌هایم بی‌تأثیر نبوده است. در داستان‌هایم تصویر زیاد دارم و نوشته‌هایم، چه شعر و چه داستان و همچنین نقاشی‌هایم بدون اینکه بخواهم عمدی در آن داشته باشم، مدرن، پست مدرن و سوررئال است. گاهی سعی کرده‌ام که از ژانرهای گذشته کمتر استفاده کنم، اما با خود گفته‌ام که چرا باید روشم را عوض کنم. در هر صورت من کارهای مدرن و پست مدرن و سوررئال را خیلی دوست دارم و ناخودآگاه این‌طور می‌نویسم.

دوست دارم به جوانان توصیه‌ای بکنم و آن این است که هنری را برای روزهای بازنشستگی یاد بگیرند. اگر هیچ کاری هم نمی‌کنند خودشان را عادت بدهند به کتاب خواندن. این خیلی راه‌گشاست. 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی