کد خبر : 94777
/ 09:15
مادر شهید «رحیم علی‌اکبری» از خاطرات پسرش می‌گوید:

15 سال انتظار

میخ‌کوب قاب عکس روی میز می‌شوم. عکس ساده‌ای است و هیچ یک از آیتم‌های حرفه ای عکاسی را ندارد چهره خندان و پرانرژی شهید «رحیم علی اکبری» که پشت به سنگر نشسته است...

15 سال انتظار

شهرآرا آنلاین - حمیده صفائی- میخ‌کوب قاب عکس روی میز می‌شوم. عکس ساده‌ای است و هیچ یک از آیتم‌های حرفه ای عکاسی را ندارد چهره خندان و پرانرژی شهید «رحیم علی اکبری» که پشت به سنگر نشسته است. مادر شهید که نگاه خیره‌ام را به عکس شهید می‌بیند، کنارم می‌آید و دستی به قاب عکس کوچک پسر می‌کشد و می‌گوید:«  این قاب ساده بمب انرژی و قوتی برای قلبم است. خیلی از روزها برای اینکه انرژی بگیرم و بتوانم مشکلات و سختی‌ها را فراموش کنم به این عکس خیره می‌شوم و خاطرات پسرم را مرور می‌کنم.» بعد می‌خندد و اشاره‌ای به میز نماز و قاب عکس‌های روی آن می‌کند و ادامه می‌دهد: «اینجا عبادتگاه من است. صبح‌ها نمازم را می‌خوانم و ساعتی با رحیم حرف می‌زنم، او هم به من لبخندی می‌زند.» به بهانه روز تکریم همسران و مادران شهید ساعتی را مهمان خانه مادر شهید «رحیم علی‌اکبری» شدیم. مادری که سال65روح پسرش را تشییع کرد اما تا سال 82که پیکر شهید را به او تحویل دادند هر لحظه منتظر آمدن پسرش بوده است.

 

نگاهی بر زندگی شهید

شهید «رحیم علی‌اکبری» در تاریخ یکم اردیبهشت ۱۳۴۴ در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد و تا شروع انقلاب به تحصیل مشغول بود. با شروع انقلاب و شرکت در محافل مذهبی کم‌کم اعتقادات و نگاهش به دنیا تغییر کرد و همین امر سبب شد تا او مسیر دیگری را برای زندگی‌اش انتخاب کند. پس از گرفتن دیپلم، عضو بسیج شد. مدتی در بسیج خدمت کرد و سپس عازم جبهه شد و در چند عملیات شرکت کرد تا اینکه در چهارم دی 1365 در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای4 به شهادت رسید.

 

کودکی آرامی داشت

حوریه اهرابی، مادر شهید رحیم علی‌اکبری، است. شمرده و آرام از پسرش سخن می‌گوید. او خاطراتش را از سال‌ها قبل برایمان تعریف می‌کند و می‌گوید: تهران زندگی می‌کردیم. وقتی مادرم فوت می‌کند دیگر آنجا کسی را نداشتیم برای همین پدرم ما را به مشهد می‌آورد تا در همسایگی خانه پدری‌اش زندگی کنیم. آن زمان مثل الان نبود، دختران را در همان سنین کم عروس می‌کردند. من را هم که مادر نداشتم در 9سالگی شوهر دادند. هنوز خودم را نشناخته بودم که رحیم در 13سالگی به دنیا آمد و من بودم و پسر کوچکم. شاید تصور کنید چون حالا شهید شده از او تعریف می‌کنم، اما نه این طور نیست. او کودکی آرام بود. شیرش را که می‌خورد می‌خوابید و اصلا اذیت نشدم.

131595.jpg

رحیم و شیطنت‌هایش

مادر شهید ادامه می‌دهد: همین که به راه افتاد شیطنت‌هایش شروع شد. دیگر آن رحیم آرام نبود، عاشق آتش‌بازی و خراب‌کاری بود. یادم هست یک‌بار به همراه خواهرش آن‌ها را درخانه تنها گذاشته بودیم وقتی آمدیم خانه را آتش زده بودند. تا آمدم گریه کنم صاحب‌خانه صدایم زد نگران نباش فرزندانت اینجا هستند صحیح و سالم. چیزی در دستش سالم نمی‌ماند از دوچرخه‌اش گرفته تا دیگر لوازم خانه، خیلی کنجکاو بود. همین که به سن نوجوانی رسید همراه پدرش به مسجد می‌رفت. پاتوق او مسجد رضا در همین چهارراه لشکر بود. یکی دیگر از علایق رحیم فیلم‌های رزمی آن‌زمان به ویژه بروس‌لی بود.

 او درباره فلسفه نام رحیم هم می‌گوید: یکی از فامیل‌های نزدیک پدرش ملارحیم بود. همه دوستش داشتند و آدم خوبی بود. پدرش گفت می‌خواهم نامش را رحیم بگذارم، من هم پذیرفتم و نام او را رحیم گذاشتیم.

 

بعد از انقلاب زندگی‌اش عوض شد

این ساکن محله سلام ادامه می‌دهد: وقتی انقلاب شد هر جا سخنرانی بود رحیم می‌رفت. انگار گمشده‌ای داشت که او را در گوشه و کنار شهر جست‌وجو می‌کرد. بالأخره مسیرش را انتخاب کرد. او که زمزمه‌اش انواع موسیقی‌ها بود آن روزها صوت قرآن بر لبانش جاری شده بود. یک روز خندیدم و به او گفتم چه می‌خوانی چقدر تغییر کرده‌ای خندید و گفت فکر می‌کنم مسیرم را پیدا کرده باشم. همین مسیر سبب شد تا او سر از جبهه دربیاورد. فرزندانم اهل مطالعه بودند. او که می‌دید گاهی خواهرانش رمان می‌خوانند کتاب‌های مطهری و شریعتی را می‌آورد می‌گفت این‌ها را بخوانید.

او ادامه می‌دهد: رحیم دانشجوی پزشکی بود. هر وقت از او می‌پرسیدم چه‌کار می‌کنی با همان لبخند زیبایش جوابم را می‌داد و می‌گفت هیچ، من در پشت جبهه هستم و جایم راحت است. نگرانم نباش وقتی دلیل ترک‌های روی دستش را می‌پرسیدم هم جواب می‌داد به‌دلیل آب و هوای بد آنجاست. یک روز حواسش نبود همان‌طور که خاطره تعریف می‌کرد گفت وقتی برای شناسایی از کوه و تپه بالا می‌روند، دست‌هایشان را روی سنگ‌ها و شن‌ها می‌گذارند این‌طور می‌شود، پرسیدم مگر نگفتی پشت جبهه هستی، بلافاصله حرفش را عوض کرد و نگذاشت چیزی بگویم. او پسر ساده و مهربانی بود. دوست داشت به همه محبت کند.

 

شهادتش را انکار می‌کردم

 15سال انتظار سخت است. بعد از عملیات کربلای4 هربار که تماس می‌گرفتم یک جواب درست و حسابی به من نمی‌دادند. یک‌بار می‌گفتند اینجا نیست، دفعه بعد می‌گفتند تازه رفته بیاید می‌گوییم تماس بگیرد و جواب‌های متفاوت. از هر کسی که می‌شناختم سراغش را می‌گرفتم و هر کس که به جبهه می‌رفت درخواست داشتم نشانی از او برایم بیاورد. 9ماه با این فراق و دلتنگی و دل‌نگرانی‌هایش بر من گذشت تا اینکه خبر دادند او شهید شده و روحش را تشییع کنید. با این حرف من را آتش زدند. دست خودم نبود الان که فکر می‌کنم می‌بینم چه چیزهایی که نگفته‌ام. هر روز می‌رفتم کوهسنگی قسمتی بود که درباره رزمندگان و شهدا خبر می‌آوردند با آن‌ها دعوا می‌کردم چرا این حرف‌ها را می‌زنید؟ جوانم را برده‌اید جبهه و حالا می‌گویید بروید روحش را تشییع کنید. اگر راست می‌گویید نشانی از او به من بدهید. هرچه دوستانش توضیح می‌دادند باز هم قبول نمی‌کردم و بر انکارم اصرار داشتم تا اینکه بالأخره پذیرفتم  و روحش را در خواجه‌ربیع دفن کردیم.

فکرش را بکنید من مادر به دنبال یک تابوت خالی از مسجد بناها راه بیفتم تا خواجه‌ربیع و شاخه گل گلایلی را به‌جای پسرم دفن کنند. 15سال بر سر قبری خالی بروم و گریه کنم. شاید گفتنش این روزها آسان باشد اما تصورش هم سخت است. بعد از 15سال که خبری از رحیم آوردند دنیایی دوباره را به من دادند. نمی‌دانستم خوشحال باشم که اثری از پسرم آورده‌اند یا ناراحت که همان کورسوی امیدم برای زنده بودن پسرم هم خاموش شد. وقتی قبر او را باز کردند تا استخوان‌هایش را در قبر بگذارند بعد از 15سال همان شاخه‌های گلایل تر و تازه مانده بود، انگار تازه از ساقه‌اش جدا کرده بودند.

131592.jpg

بمان و به مردم خدمت کن

رحمان علی‌اکبری برادر کوچک‌تر رحیم است. او درباره برادرش می‌گوید: برادرم مهربان، خوشرو و با محبت بود. هوش خوبی داشت، سال1363 نفر چهارم کنکور شد، او دانشجوی رشته پزشکی در دانشگاه تهران بود. وقتی جنگ شد مانند دیگر جوانان عازم جبهه شد، اما به‌جای اینکه قسمت امداد و نجات برود حوزه شناسایی و تخریب را انتخاب کرد. آن‌طور که دوستانش می‌گفتند به منطقه آشنا بود و هر بار برای شناسایی می‌رفت جزئیات را مو به مو می‌نوشت تا هر کس آن را بخواند بتواند منطقه را به عینه تجسم کند.

برادر شهید ادامه می‌دهد: خانواده معمولی و مذهبی بودیم. نه از آن‌هایی که در خانه‌شان تلویزیون نباشد. پدرم می‌گفت تو همین‌جا بمان و به عنوان یک پزشک به مردم خدمت کن، اینجا هم به تو نیاز دارند، اما شهید اصرار به رفتن داشت و بالأخره پدرم اجازه داد. هر بار که می‌خواست برود دوباره اجازه می‌گرفت، یک‌بار پدرم گفت هر بار رحیم می‌آید اجازه بگیرد دلم می‌لرزد. برای همین به او گفت این بار اجازه دادم برای همیشه برو.

 

دعا به‌جای موسیقی

رحیم یک دفعه متحول شد، او بعد از انقلاب نسبت به نوجوانی و جوانی‌اش خیلی تغییر کرد. برادرش با اشاره به این موضوع ادامه می‌دهد: از 16الی 17سالگی ناگهان از همه چیز کند. او که تا دیروز شعرها و موسیقی‌های مختلف را می‌خواند حالا دعاها و ادعیه‌های مختلف را با همان صوت زیبایش بیان می‌کرد. انگار انقلاب درون او هم ایجاد شده بود و همین تغییرات سبب شد تا به آنچه می‌توانست در این سال‌ها کسب کند پشت پا بزند و

به دنبال آخرتش باشد. پدرم سن و سال زیادی داشت و کمتر برای ما وقت می‌گذاشت، هر بار که رحیم مرخصی می‌آمد در همان زمان کوتاه ما را سینما، استخر و پارک می‌برد. به همه سر می‌زد و هوای همه را داشت. به نظرم برادرم با دیگران فرق داشت. «اول همسایه بعد خانه» برایش صدق می‌کرد. خیلی به فکر دیگران بود. هر کاری که می‌توانست برای اطرافیانش انجام می‌داد.

رحمان از شهادت برادرش این چنین می‌گوید: خبر شهادت رحیم را یک دفعه ندادند او مفقودالجسد بود. ابتدا روحش را تشییع کردیم. 3الی 4سال اول همه چشم انتظار بودیم که هر لحظه ممکن است رحیم بیاید. یادم هست پدر مرحومم چشمش به در بود. تا صدای زنگ را می‌شنید می‌گفت بدوید در را باز کنید رحیم آمد و هر بار این چشم‌انتظاری برایش می‌ماند. دوستانش می‌گفتند ما به عینه دیده‌ایم اول تیر به سرش خورده و بعد آرپی‌جی به قایق. اثری از او نمانده، اما باور این حرف‌ها برای پدر و مادرها سخت است. آن‌ها دلخوش به بازگشت رحیم بودند. 15سال بعد چند تکه استخوان برایمان آوردند. انگار پیکرش را آب برده بود وقتی آن قسمت خشک شده بود استخوان‌ها را در لباس غواصی و در کنار پلاکش پیدا کرده بودند. سال 1380استخوان‌ها را آوردند تمام آن خاطرات دوباره برایمان زنده شد، اما چاره‌ای جز پذیرش این اتفاق نداشتیم. رحیم شخص فوق‌العاده، بی‌نظیر و تمام انسان بود. در همه مسائل برای کسی کم نمی‌گذاشت. برای هر کسی کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. فرقی نمی‌کرد شما را بشناسد یا نه مهم نفس کار برایش بود.

131593.jpg

تا آخر مأموریت با ما بود

ارتفاعات شهر سلیمانیه عراق را شناسایی می‌کردیم. از مقر تا محل شناسایی 50کیلومتر فاصله بود. شب‌ها راه می‌رفتیم و روزها بین سنگلاخ‌ها و درختچه‌ها، مخفی می‌شدیم. مسیر سختی بود و نمی‌توانستیم آذوقه زیادی برداریم، از طرفی این شناسایی، حدود 10روز یا بیشتر طول می‌کشید. مقداری کنسرو و نان برداشتیم. بعد از یک هفته پیاده‌روی بین سنگلاخ‌ها و کوه‌ها، خستگی و گرسنگی روی بچه‌ها فشار آورد. وقتی هوا کمی روشن شد ناگهان خودمان را وسط مقر عراقی‌ها دیدیم. اطرافمان سنگرهای کمین عراقی بود. مخفی شدیم. بچه‌ها را یک جا جمع کردم تصمیم گرفتم برای آنکه تلفات کمتری بدهیم، گروه را سبک کنم. به بچه‌ها گفتم: چند نفر از شما باید به عقب برگردید و تا اینجا را که شناسایی کرده‌ایم به فرماندهی گزارش کنید، اگر هم اسیر شدیم این جوری تعدادمان کمتر است. به هرکسی گفتم قبول نکرد. به رحیم گفتم: آقا رحیم، شما برگرد و گزارش کار را بده، ما هم بعد از تکمیل شناسایی برمی‌گردیم.

رحیم سرش را پایین انداخت و گفت: اگر شما می‌گویید، چشم! ولی اجازه بده من هم تا آخر، با شما باشم. اشک در چشمانش جمع شده بود. خیلی اصرار کرد همراهمان باشد. گفتم: مانعی ندارد، خودت وضعیت را می‌بینی، نه آب داریم و نه غذا. گفت: مهم نیست، بقیه هر کاری کردند، من هم می‌کنم، فقط اجازه بدهید با شما باشم.

به راهمان ادامه دادیم، همان شب به یک تاکستان رسیدیم. جواد قربانی و ناصر رجبیان رفتند و مقداری انگور آوردند. به این ترتیب 3روز طاقت آوردیم و بعد از انجام کامل مأموریت شناسایی، به مقرمان برگشتیم. قاسم وجدانی - هم‌رزم

 

فداکاری‌اش کار هرکس نبود

در عملیات خیبر، وقتی دستور عقب‌نشینی صادر شد، هر کسی فقط به فکر خودش بود تا از منطقه بیرون برود و نجات پیدا کند. قایق‌ها با سرعت، در رفت و آمد بودند و بچه‌ها را به عقب منتقل می‌کردند. یکی از سکان‌دارها که به شدت ترسیده بود، دیگر حاضر نشد به منطقه برگردد.

رحیم، قایق را از او گرفت در حالی که به‌دلیل سردی هوای صبح، دندان‌هایش به هم می‌خورد، مرتب می‌رفت بچه‌ها را سوار می‌کرد و برمی‌گشت. رحیم چندبار رفت جلو و تعداد زیادی از بچه‌ها را به عقب آورد. در آن آتش شدید دشمن، این فداکاری، کار هر کسی نبود.

احمد ششکلانی - هم‌رزم

131594.jpg

صدای زیبا

سال 1362، در دوره آموزش اطلاعات عملیات بودیم. در عملیات خیبر قرار بود 24ساعت زودتر از اسکله شهید باقری برویم این اول آشنایی من با شهید بود. مسئول محور گشت من بودم. به سمت دجله حرکت کردیم و حدود 15کیلومتر باید می‌رفتیم. فاصله اسکله تا دجله 8کیلومتر بود، ابتدا من جلو گردان می‌رفتم وسط راه عراقی‌ها کمین زده بودند. حدود 2گروهان به سمت دجله رفتیم. می‌خواستیم برگردیم بچه‌های گردان گفتند هرجا هستید توقف کنید و جلوتر نروید.

سمت راست بچه‌های نصر و چپ گردان یاسین موفق نشده بودند.به ما گفتند همانجا پدافند کنید. منطقه زه‌کشی شده و سیل بند داشت. هر 2کیلومتر یک کانال عمود به دجله بود.

نمی‌دانستیم عراقی‌ها کدام سمت ما هستند. شب همانجا ماندیم، صبح از صدای بالگرد عراقی بیدار شدیم. عراقی‌ها نمی‌دانستند ما آنجا هستیم بین ما و گردان فاصله افتاده بود. نزدیک ظهر بود. 48ساعت گذشته بود و ما چیزی نخورده بودیم گفتیم یکی برود غذا پیدا کند رحیم علی‌اکبری داوطلب شد و رفت. پیش از ظهر رفت ساعت 3بعدازظهر برگشت در آن موقعیت حال نداشتیم چیزی بخوریم اما او رفت خیلی با اخلاص بدون منت برای همه مقداری نان و غذا آورد و به تک‌تک بچه‌ها داد.

خاطره دیگری که از او دارم این است که یک روز روضه را خیلی با آب و تاب می‌خواند و گریه می‌کرد. حال و هوایش تغییر کرده بود و اشک می‌ریخت. او با آهنگ موسیقی دعای توسل را می‌خواند و زار زار گریه می‌کرد. صدایش زیبا بود. برخی با تعجب نگاهش می‌کردند که چرا دعا را با صوت موسیقی می‌خواند. بعد که بیشتر با او آشنا شدیم فهمیدیم او برای دل خودش چگونه نجوا می‌کند. خودش با آن روضه‌ها واقعا منقلب می‌شد.  

محمدرضا ماندگار- هم‌رزم شهید

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی