کد خبر : 95159
/ 07:11

روی خوش زندگی

پس از انتشار گزارش شهرآرا درباره مشکلات زندگی زوج بیست و یک ساله در کانکس ۶.۵ متری،اکنون با کمک خیران وضعیتشان بهبود یافته است

روی خوش زندگی

شهرآرا آنلاین - سعیده آل‌ابراهیم - همیشه برای همه آدم‌ها یک جای این زندگی می‌لنگد. هر‌قدر هم همه‌چیز بر وفق مراد باشد، بازهم بهانه‌ای برای گلایه هست. اما گاهی این کمیت لنگ، کار را به جاهای باریکی می‌رساند. جایی که حتی نفست تنگ می‌شود و دیگر زوری برای جنگیدن با این روزگار نداری؛ انگار که پاهایت لمس می‌شود، می‌خواهی بروی، اما توانش را نداری. محمد تقریبا به این نقطه از زندگی رسیده بود. درست ١٧بهمن بود که روزنامه شهرآرا، در‌‌پی انتشار عکسی در فضای مجازی از وضعیت زندگی‌ یک زوج بیست‌و‌یک‌ساله، پیگیر موضوع شد و حال و روز زندگی آن‌ها را در یک کانکس شش‌متری روایت کرد.اتاقک آهنی به قدری کوچک بود که می‌‌توان گفت همان وسایل کمی را که داشتند دور‌تا‌دور آن چپانده بودند تا جای بیشتری برای نشستن، خوابیدن، غذا درست‌کردن و‌... داشته باشند. بوی غذا و فضای کوچک کانکس، ریه‌های فاطمه، نوزاد کوچکشان را نشانه گرفته بود. جای خواب که هیچ، از حقوق درست و درمان هم خبری نبود. باتوجه‌به معلولیتی که محمد داشت، پیگیری‌های ما به آنجا رسید که محمد برای تحت پوشش قرار‌گرفتن در بهزیستی خراسان‌رضوی باید پرونده خود را از بهزیستی خراسان‌جنوبی به مشهد منتقل کند.

صاحب‌کار محمد با اینکه هیچ امکاناتی در‌اختیار محمد و خانواده‌اش قرار نداده بود، پای قولی که بابت حقوق ناچیز داده بود هم نماند. محمد می‌گوید: سه‌ماهی که آنجا کار کردم با همان پولی که می‌خواست پرداخت کند، حقوق من حدود یک‌میلیون و ٨٠٠‌هزار تومان می‌شد، اما فقط یک‌میلیون و ١٠٠‌هزار‌تومان به من داد.

 

پایان زندگی کانکسی زوج جوان

اما بالاخره زندگی در کانکس تمام شد. حالا ١۵روزی می‌شود که کانکس صدای گریه و خِس‌خِس نفس‌های فاطمه را نشنیده است، مریم دیگر مجبور نیست در یک اتاقک غذا بپزد و در سرویس بهداشتی، ظرف‌هایشان را بشوید. به همت خیرانی که برای بهبود حال و روز این خانواده سه‌نفره تلاش کردند، کار با حقوق بیشتر و مکان بهتری برای زندگی آن‌ها فراهم شده است. محمد، نگهبان و سرایدار یک پروژه در نزدیکی مجتمع آبادگران مشهد شده است.

چند روز پیش، یک فعال اجتماعی که هدفش، کمک‌رسانی به چنین افرادی است، در اینستاگرام خود، عکس‌هایی از کانکس شش‌متری و روند درمان، بهبود حال و روز و وضعیت زندگی محمد و مریم منتشر کرد. ضمن اینکه توضیحاتی درباره مراحل انجام کار داد، مطرح کرد که افراد در‌صورتی‌که تمایل دارند به امرار معاش این خانواده کمک کنند،‌ می‌توانند داوطلب شوند.خانه‌شان در سربالایی یک زمین بزرگ و خاکی قرار گرفته، در‌کنار پروژه‌ای که در‌حال ساخت است. یک کانکس بزرگ هم کمی پایین‌تر از خانه هست که محمد و خانواده‌اش تا زمانی‌که خانه آماده شود، چندروزی مهمان آن بوده‌اند.

132034.jpg

لبخندی از جنس رضایت

ورودی خانه یک اتاق مستطیل‌شکل است که سالن انتهای آن به اتاق‌خواب، آشپزخانه، حمام و سرویس بهداشتی می‌رسد، گاز ندارند و آبِ خانه با تانکر تأمین می‌شود. خانه‌شان فرش، بخاری، یخچال، گاز، تلویزیون و خرده‌وسایل دیگری دارد که کمی از آن‌ها برای خودشان است و بقیه را خیران برای آن‌ها تأمین ‌کرده‌اند. مهم‌ترین موضوع این است که محمد و مریم خوشحال هستند و لبخندی از جنس رضایت بر لب دارند که حالا به‌جای سقف آهنی، سقفی از جنس مهربانی بالای سرشان است و دیگر نیاز نیست نگران سرما یا گرمای زیاد کانکس باشند. گواه آن هم حرف محمد است که می‌گوید: اینجا از کانکس صد‌درصد بهتر است؛ حداقل خانه است نه یک اتاقک آهنی چندمتری.

بخاری برقی را در اتاق‌ خواب گذاشته‌اند تا آن اتاق گرم بماند. فاطمه را کنارِ اتاق روی زیرانداز گذاشته‌اند. فاطمه دست و پاهای کوچک و سفیدش را بالا و پایین می‌کند و پتو را از روی خودش پس می‌زند. یادم هست زمانی که برای تهیه گزارش به کانکس رفتم، مریم با پتویی که دور فاطمه پیچیده بود، او را در آغوش گرفته بود، جوری که حتی صورتش هم پیدا نبود تا سرما کمتر به تنِ ظریفش نفوذ کند. خواب بود، اما صدای نفس‌های سنگینش به گوش می‌رسید. اما این‌بار فاطمه می‌خندید و ما را هم به خنده وادار می‌کرد. به پدرش نگاه می‌کرد و جوری برایش می‌خندید که لثه‌های صورتی‌رنگش هم دیده می‌شد.

از وضعیت ریه‌های فاطمه می‌پرسم. محمد می‌گوید: از آن موقع تا‌به‌حال شاید بیشتر از ١٠ آزمایش انجام داده‌اند؛ یک دکتر می‌گوید از ریه‌هایش است و دیگری آسم تنفسی را دلیل خِس‌خِس نفس‌های فاطمه می‌داند. هنوز دقیق متوجه نشده‌ایم مشکل از کجاست. یک خیر یک دستگاه بخور برای بهتر‌شدن حال فاطمه خرید. حالا بعضی اوقات حالش بهتر است، اما برخی مواقع و بیشتر شب‌‌‎ها از نفس‌تنگی، عصبانی می‌شود و شیر نمی‌خورد.

 

بینایی چشم راست مریم برگشت

مریم چادر رنگی به سر کرده و بیشتر از قبل لبخند می‌زند. حالا چشم راستش که مدت‌ها پیش به‌خاطر زرشک باز کردن آسیب‌دیده بود و دیگر چیزی با آن نمی‌دید، درمان شده است. می‌گوید: یک خیر ما را پیش دکتر برد. گفتند مردمک چشمم بر‌اثر ضربه پاره شده و آب مروارید داشته است. چشمم را عمل کردند و حالا با آن هم می‌توانم ببینم.

﷯محمد می‌گوید: برای اینکه اینجا کار کنم باید به اداره کار می‌رفتم که گفتند باید عینک بزنم. با کمک خیر عینک را گرفتم و اینجا مشغول به کار شدم. اینجا گفته‌اند بیمه‌ام می‌کنند و حقوق قانون کار می‌دهند.با‌وجود این‌ها محمد هنوز هم می‌گوید: اگر به من وام بدهند، خانه‌‌ام را در قائن می‌سازم و همان‌جا زندگی می‌کنم. آن زمان که قائن بودم، شاید ١٠‌بار از بهزیستی خواستم به من وام بدهند، اما گفتند باید ضامن بیاوری. اگر من ضامن داشتم، از او پول قرض می‌کردم و نیازی به وام نداشتم. اگر خانه‌ داشتم اصلا به مشهد نمی‌آمدم که مجبور شوم مدتی در بدبختی زندگی کنم. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی