کد خبر : 95175
/ 08:23

یک مادر و 5نشان سرخ افتخار

گپ و گفتی با مادری که دو برادر ، فرزند، همسر و پدرش شهید شده‌اند

یک مادر و 5نشان سرخ افتخار

شهرآرا آنلاین - آزیتا حسین‌زاده عطار- مادر است اما مادر یک شهید. همسر است اما همسر مفقود‌الأثری که 16سال بعد خبر شهادتش را آوردند. فرزند است اما فرزند پدری که در جبهه به خاطر آرمان‌های انقلاب چشم و کمر و دستش پر از اصابت ترکش شد و 12سال انتظار کشید تا ردی از نوه مفقود‌الأثرش بیاورند و بعد در آغوش خودش جان داد و  به شهادت رسید و خواهر است اما خواهری که 2برادرش به فاصله 2سال به شهادت رسیدند. او همان دختر بچه کوچکی است که با آن دست‌های ظریفش روزی کنار دیگ‌های شیرینی‌خورانش فارغ از اینکه این مجلس بزم چیست نشسته بود کنار دختران دیگر روستا و دختری شبیه خودش را با دورریز پارچه‌های بزرگ‌ترها می‌دوخت. برایش با کوک‌های دندان‌موشی‌ پیوسته دهانی بسته می‌گذاشت و 2دایره یکی سفید و داخلش سیاه برای چشم‌هایش می‌گذاشت. بعدها او در همان عروسک‌ها تعبیر شد. چشمانش سال‌ها در انتظار یکی یکی جگرگوشه‌هایش باز ماند و دهانش دوخته بود از اینکه بخواهد لحظه‌ای؛ حتی برای لحظه‌ای از این تقدیر توأمان تلخ و شیرین گلایه‌ای کند و اعتراضی داشته باشد.

 

سال62، یک شهید یک جانباز و یک جاوید‌الأثر 

مریم کارگر عزیزی متولد سال1333 در روستای سید‌آباد در نزدیکی چناران است. با رفتن اولین شهید خانواده، برادرش مهدی در سال62 نشان خواهر شهید بر سینه‌اش می‌چسبد و در و همسایه و دوست و آشنا از همان روز که شهادت برادرش اعلام می‌شود او و خانواده‌اش را خانواده شهید می‌دانند. خانواده شهیدشدن برای او در 29سالگی افتخار بزرگی است؛ همان قدر که چند سال پیش وقتی فقط 14سال دارد تصمیم می‌گیرد نام فرزندش را علی‌اکبر بگذارد. به نظرش این نام بهترین نام‌هاست. می‌گوید:« می‌خواستم نامش را علی‌اکبر بگذارم که پایش را جای پای او بگذارد. حتی وقتی که به او شیر می‌دادم به این قضیه فکر می‌کردم.» اما چون پسرش در عید قربان متولد می‌شود پدربزرگش او را قربانعلی می‌گذارد. می‌گوید:«خودش هم نام علی‌اکبر را خیلی دوست داشت. این‌قدر که از همان نوجوانی همه سعی‌‌اش را می‌کرد که خودش را بزرگ‌تر از سنش نشان دهد تا راهی به جبهه پیدا کند.» دادگاه هم رفته بود که سنش را در شناسنامه‌ بالا‌تر ببرد و اسمش را هم به علی‌اکبر تغییر دهد.

 

عروسک‌بازی پای دیگ‌های غذای شیرینی‌خوران

سال45 در 12سالگی ازدواج می‌کند و سال بعد دخترش متولد می‌شود. نامش را شیرین می‌گذارند و بعد از او قربانعلی به دنیا می‎‌آید. می‌گوید:« من آن زمان اصلاً نمی‌دانستم ازدواج چیست. پدرم خودش جواب خواستگار را داده بود. آن زمان رسم بود که برای شیرینی‌خوری دیگ و پایه می‌زدند.»

این‌قدر سن و سالش کم است که فکرش به عروس‌شدن قد نمی‌دهد. با دختربچه‌های دیگر فامیل می‌نشیند پای آن دیگ‌ها عروسک‌بازی می‌کند. می‌گوید: «آن دیگ‌ها برای من حکم یک میهمانی را داشت و این شادی با عروسک‌های پارچه‌ای که به دست خودم ساخته بودم تکمیل‌ می‌شد. اصلا به این فکر نمی‌کردم که این مجلس شیرینی‌خوران من است.»

دخترها می‌نشستند عروسک پارچه‌ای می‌دوختند و برای عروسک‌ها با نخ دمسه لب سرخ خندان و چشم‌های باز گلدوزی می‌کردند. می‌گوید:«لباس‌های عروسک‌ها از خرده‌های پارچه‌هایی بود که از دوزندگی بزرگ‌ترها باقی مانده بود. مدل دامن‌های کمرچین‌داری که همه دخترهای هم‌سن و سال من در روستا می‌پوشیدند. لب‌هایشان کوک دندان‌موشی‌ درهمی بود که لبی به صورت یک خط درست می‌کرد و یک دایره سفید و یک دایره سیاه وسط آن چشم‌های عروسک را تشکیل می‌داد.»

 

کوچک‌ترین دوزنده عروسک پارچه‌ای روستا

او کوچک‌ترین هنرمند عروسک‌ساز آن روزها بین بچه‌های در و همسایه بود که از همان شش‌سالگی این هنر را از بچه‌های دیگر آموخت. درس هم نخوانده بود و فقط سواد مکتبی و قرآنی داشت. فرزند اول خانواده‌ای کاملاً مذهبی که تا 6، 7سال بعد از او هیچ فرزندی به دنیا نیامد. وقتی دوستانش برادر‌دار می‌شدند او دائم گریه می‌کرد و با همان زبان کودکانه‌اش به خدا می‌گفت خدایا به من برادر بده که از او مراقبت کنم، لباس بدوزم و هزار آرزوی دیگر.

سال40 مادر باردار می‌شود و در ماه‌های آخر پدرش، محمد‌ کارگرمقدم کربلاست. یکی از اقوام مادر می‌آید تا در چرای گاو و گوسفندها کمک کند. چند روزی می‌گذرد و از روستایی در همان نزدیکی خبر می‌آید که کرب محمد برگشته است. مریم کارگرمقدم در همان سوز بهمنی هوا و برفی که چندین سانت روی زمین نشسته، سر از پا نشناخته و بدون اینکه کفشی به پایش کند مسیری به اندازه یک کیلومتر فاصله روستا را می‌دود. برق چشم‌هایش شوق آن روزهایش را خوب نشان می‌دهد وقتی می‌گوید:« خبر را که شنیدم سر از پا نشناختم و منتظر ماندم مادر بخوابد و وقتی چشم‌هایش روی هم رفت اصلا نفهمیدم چطور خودم را تا روستای کمال‌آباد رساندم از شدت سرما سیاه شده بودم. وقتی رسیدم دیدم فقط شباهت نام است. او پدرم نبود هم‌نام پدر بود و با او در کربلا دست برادری داده بود. مرا بغل کرد و به خانه برگرداند.» پدرم اسفند برگشت و هم‌زمان بچه به دنیا آمد و همه خیلی خوشحال بودند که بعد از چند سال یک بچه به دنیا آمده و گوسفند کشتند و خوشحالی کردند.

می‌گوید:«سال‌ها یکی یکدانه بودم. مادرم چندین مرتبه باردار شد ولی بچه‌ها سقط می‌شدند تا اینکه بعد از چندین سال حسنعلی به دنیا آمد.» آن‌زمان‌ها رسم بود کربلا که می‌رفتند سه چهار ماهی ماندگار می‌شدند.

 

برای اینکه حسنعلی به رژیم شاه خدمت نکند

برای اینکه حسنعلی سربازی نرود حسین صدایش می‌زدند. آن سال‌ها می‌گفتند اگر نامی که کسی را به آن صدا می‌کنند با اسم شناسنامه تفاوت داشته باشد کسی نمی‌تواند او را به سربازی ببرد. می‌گوید: «برای اینکه حسنعلی به سربازی نرود حسین صدایش می‌کردیم چون خانواده ضد شاه بودند و دوست نداشتند فرزندشان به آن رژیم کمک کند.»

بعد از حسنعلی 4پسر دیگر به دنیا آمدند و باز یک دختر و بعد از آن هم با فاصله چندین سال پسر آخری به دنیا آمد و شدند 8فرزند. می‌گوید:« آن زمان مردم از خدا می‌ترسیدند و معتقد بودند خدا روزی هر فرزندی را می‌دهد و اینکه برای بچه‌دارنشدن اقدامی انجام دهند گناه است.»

رسم بود که دخترها را در سن کم عروس می‌کردند. او می‌گوید: «این قانونی بود که آن سال‌ها باعث شد من بدون اینکه همسرم را ببینم با او ازدواج کنم. البته این غائله در زمان خواهر من که ازدواجش حدود دو دهه با من فاصله داشت ختم به خیر شد و دیگر با آن روش بی‌خبری دختران را شوهر نمی‌دادند.»

آن‌زمان حتی درکی از کار خانه نداشت. حتی نمی‌توانست در کارهای منزل کمک مادرش کند. به خانه شوهر رفته بود و بعد از اینکه توانستند عقدش کنند او را به عقد مردی درآوردند که هیچ وقت ندیده بود. رسم نبود که داماد را به خانه راه دهند. می‌گوید:«آن موقع من زیاد حالیم نمی‌شد ولی مادرم ناراحت بود و می‌گفت تو راضی هستی؟ می‌گفتم هرچه خدا بخواهد چون حرمت حرف پدر بسیار برای من اهمیت داشت.»

 

4سال و 5شهید 

مادر شهید می‌گوید:«برادر کوچکم مهدی در سال62  شهید شد. بعد از او در همان سال پدرم در عملیات فاو جانباز شد. در اواخر همان سال در عملیات خیبر شوهرم شهید شد و جنازه‌اش تا 16سال مفقود بود. پسرم و برادربزرگ‌ترم هم سال64 با هم رفتند و دیگر برنگشتند.»

مادرش در تشییع جنازه یک شهید به سینه‌اش می‌زد و می‌گفت یا امام رضا(ع) سه پاره تنم در جبهه هستند ولی خبری از آن‌ها ندارم. می‌گوید:«همان زمان به جز خودمان همه می‌دانستند که برادرم در بیمارستان شهید شده و پدرم جانباز شده است. وقتی پدر را که هم نابینا شده بود و هم از ناحیه دست و کمر آسیب دیده بود به منزل آوردند تازه به ما اعلام کردند برادرم شهید شده است. مادر می‌گفت خدایا شکرت که مرا لایق مادر شهیدشدن دانستی.»

 

گفتم نیمی از ثواب شهادتت مال من

بعد از آن‌ها شوهرش، محمد‌علی غفاری دوست عازم شد. خواب برادر شهید مریم را دیده بود. مادر شهید می‌گوید: «دیده بود در باغی سرسبز است. گفته بود تو هم می‌خواهی همراهم شوی و او پاسخ مثبت داده بود. به او پاسخ داده بود همین راه باریک را بگیر و بیا. شوهرم همان زمان درآستانه شاغل بود. یک‌بار که مادرم را دیده بود یک‌دفعه از دهانش در می‌رود که امروز خیلی شهید و مجروح آورده بودند. مادرم هم می‌پرسد مگر تو کجا بودی و چه کار می‌کردی که خبر داری؟ گفته بود توی بیمارستان امداد بودم. آنجا دوره می‌بینم که به رزمنده‌ها کمک کنم ولی به مریم چیزی نگویید که نگرانم نشود.»

وقتی خواست برود رضایت همسر را می‌خواستند. آن موقع از مسجد محله رضایتنامه‌ای آوردند تا مریم کارگر عزیزی آن را امضا کند که همسرش بتواند به جبهه برود. می‌گوید: «گفتم همین جوری الکی که نمی‌‎شود به جبهه بروی. گفتم من هم یک سهمی باید داشته باشم. گفتم نیمی از ثواب خون شهادتت را باید به من بدهی.»

 

 آق میرزا شهید شده است

سال62 که همسرش قصد جبهه کرده بود، 7فرزند داشت و آخرین پسرش 6ماهه بود.می‌گوید: « اسلام واجب می‌دانست که برود. حفظ کشور مهم‌ترین چیز بود. می‌‌خواست به خاطر خدا و امام حسین(ع) برود و حرف‌های آن روزهای امام هم بی‌تأثیر نبود.»

آخر سال62 همسرش در عملیات خیبر بود که  مفقود‌الأثر می‌شود. می‌گوید: «همه برادرهایم هم در جبهه بودند. حسن‌علی که حسین صدایش می‌کردیم یک روز به خانه آمد و گفت ساعت4 بعدازظهر بیایید دفتر که از جبهه زنگ می‌زنند. با پدرم که نابینا و مجروح شده بود و مادرم رفتیم اول حرم. بعد رفتیم دفتر. برادرم تماس گرفت و گفت: چه خبر؟ گفتیم هیچ خبری نداریم. گفت خودم می‌دانم آقا میرزا شهید شده است.»

اما جنازه‌‌ای نیاوردند و شهادت را هیچ چیزی اثبات نمی‌کرد. این‌گونه که تعریف می‌کند:«آن‌زمان هم که در خرمشهر پل می‌بستند که تانک‌ها از روی پل عبور کنند هواپیماها از بالای سرشان رد می‌شوند و بمباران می‌کنند که مانع این فعالیت رزمنده‌ها شوند. برادرم فکر می‌کرد همان زمان همسرم به شهادت رسیده است.»

 

 یک تشت لباس خونی

سال66 پسرش هم هوای جبهه می‌کند. می‌گوید که می‌خواهد به جبهه برود.اندکی بعداز ناحیه صورت مجروح می‌شود و ابتدا به بیمارستان قم می‌رود. می‌گوید:« وقتی به منزل آمدم دیدم در حیاط یک لگن لباس خونی است. وقتی پرسیدم این لباس‌های خونی کیست، گفت لباس‌های دوستم است. من هم باورم شد.»

بعدها می‌فهمد لباس‌های خودش است و ترکش‌هایی در صورتش و لثه‌هایش دارد که با وجود خطری که برای سوی چشم‌هایش دارد حاضر نمی‌شود در زمانی که مجروحان خدمات بیمارستانی را نیاز دارند او تختی از بیمارستانی را اشغال کند.

132058.jpg

4سال وقف خانواده 

بعد از مفقود‌الأثرشدن همسرش، برادرش حسین تا 4سال دیگر به جبهه نرفت و مادر شهید و فرزندانش را زیر بال و پرش گرفت و حمایت کرد. او زن و 2فرزند هم داشت. نام پسرش را همان سال62 برادرش مهدی، قبل از شهادتش محمد‌تقی نام گذاشت و بعد از آن دیگر بازنگشت.

مادر شهید می‌گوید:« آن زمان حقوق همسرم را از آستانه می‌گرفتم ولی برادرم هم کمک می‌کرد. برای جهیزیه دخترم شیرین که 6ماه بعد از مفقودشدن پدرش خواستگار برایش آمد و قرار شد وصلتشان سر بگیرد، هم بنیاد شهید و برادرم بسیار کمک کردند.»

آستانه می‌گفتند تا تکلیف شهادت و مفقود‌الأثربودن همسرت مشخص نشود اجازه ندارید از حساب‌های بانکی‌اش پول برداشت کنید. حتی زمانی که قصد داشت خانه‌‌‌شان در ابوطالب را بفروشد اجازه ندادند.

می‌گوید: «دخترم را اصلاح کرده بودیم و آرایشگاه برده بودیم اما چون پدرش مفقود بود همه علما می‌گفتند باید اذن پدر باشد و عقدش نمی‌کردند.»

در نهایت با همان لباس عروس و ماشین گل زده خانه امام جمعه آن‌زمان آیت‌ا... عبادی رفتند ولی او هم حاضر نشد عقد‌شان کند و گفتند ما اجازه عقد نداریم. شیرین خیلی گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت که حالا چه کار کنم؟ چطور پیش مردم بروم؟ تا اینکه به اجبار رفتند دادگاه و از طریق اجازه قانون توانستند عقد کنند.

 

 سال64 یک جاوید‌الأثر و یک شهید 

سال64 تقدیر این خانواده باز با رزمندگی و جنگ گره می‌خورد. حسین برادر مریم همراه پسر بزرگش قربانعلی راهی می‌شوند. می‌گوید:« زمستان بود. سرمای کردستان آن سال سوز بدی داشت .شب از تلویزیون اعلام کردند که آقا دستور داده است هر کس می‌تواند اسلحه به دست بگیرد به جبهه اعزام شود. من هم خیلی ناراحت شدم و گفتم خدایا من چطور جلو پسرم را بگیرم پس چه کسی امام را یاری کند و به جبهه برود. پسرم که آمد خودش گفت مادرم خواهشی از شما دارم. گفتم چه شده.؟ گفت تو را به جان مصطفی اجازه بده یک‌بار دیگر به جبهه بروم. این‌بار که رفتم قول می‌دهم دفعه آخر باشد و دیگر به جبهه نروم. منم گفتم دیشب تا صبح نخوابیدم چون آقا این‌طور اعلام کردند و من هم بسیار ناراحت شدم. با وجود نارضایتی عمو و پدربزرگش گفتم تو می‌توانی بروی.»

مصطفی 4ساله بود که قربانعلی به جبهه رفت. راست می‌گفت بار آخرش بود چون دیگر بازگشتی در کار نبود. او هم مفقودالأثر شد. 12سال از او خبری نداشتند.

 

سر حسین را قطع کرده بودند

سال64 بین خاطرات مادر شهید روایتی از شهادت پسر و برادر است. می‌گوید: «حسن‌علی (حسین) جاوید‌الأثر شده بود ولی برادر دیگرم رفت و جنازه‌اش را پیدا کرد. سر حسین را قطع کرده بودند. او در تیپ امام رضا(ع) بود. برادرم و پسرم هر دو هم‌زمان شهید شده بودند ولی در دو جای مختلف و جدا از هم بودند. پسرم در گروه تخریب بود و مسیر را باز می‌کرد و برادرم در تیپ امام رضا(ع) بود و پشت سر گروه تخریب حرکت می‌کردند. عید برادرم حسین از جبهه به منزل آمد و دخترش را که تازه متولد شده بود دید و دوباره به جبهه برگشت.»

هر دو در فروردین همان سال شهید شدند. می‌گوید:

« پیش از شهادتش خواب دیده بودم که پسرم سوخته و یک مشت استخوان تحویلمان دادند. گفتند که این پسر شماست. توی کردستان به‌راحتی اجازه ورود به هر کسی را نمی‌دادند چون منطقه جنگی بود. خوابش را که تعریف کرد رفتند همان منطقه جنگی کردستان که شبیه تصویر توی خواب بود. پادگانی بود که بسیار خطرناک بود. آنجا به دلایل امنیتی هیچ روشنایی نمی‌توانستند روشن کنند.  با یک شمع داخل ماشین‌ها را گشتند اما هیچ چیزی پیدا نشد. به من اجازه ندادند که خودم ماشین‌ها را بگردم. مطمئنم بودم پسرم در یکی از همان 5ماشین است.»

 

12سال بعد استخوان‌ها را تشییع کردند

12سال بعد چشم‌انتظاری مادر به سر رسید. استخوان‌ها را در پارچه سفیدی پیچیده بودند و برای تشییع آوردند. خوابی که مادر دیده بود تعبیر شد. می‌گوید: «گفتند همان سال گروهی که رفته بودند نگهبانی، شب رفته بودند برای دیده‌بانی که راه را باز کنند که وقتی باز‌ می‌گردند توی سنگر خمپاره‌ای می‌زنند و همه رزمنده‌ها می‌سوزند.» همان وقتی هم که مادر شهید به معراج می‌رود همان دستمال سفید و همان استخوان‌هایی را که در خواب دیده است آنجا هم می‌بیند.

 

 می‌گفت یوسف گم‌گشته چرا نیامده

چهلم قربانعلی است که کرب محمد بعد از 12سال انتظار برای مطمئن‌شدن از بودن یا شهادت نوه‌اش شهید می‌شود. در تمام این سال‌ها هر بار صحبتی که از قربانعلی می‌شود می‌گوید خداکند یوسف‌گم‌گشته بازگردد و چشم‌انتظاری‌اش پس از 12سال با دیدن همان چند تکه استخوان مانده از نوه‌اش تعبیر می‌شود. انگار دیگر آرزویی ندارد و رخت سفر می‌بندد و بهشتی می‌شود.

 

 پدرم روی دستان خودم شهید شد

سر صبح بود. پیاده رفت تا منزل مادرش که از آن‌ها سری بزند. داشتند چای می‌خوردند. می‌گوید: «پدرم دوست جانبازی داشت که همیشه وقتی پدرم می‌خواست حرم یا بیرون برود چون نابینا شده بود همراهی‌اش می‌کرد. آن روز هم پدرم با او تماس گرفت و خبرش کرد. بردیمش بیمارستان قائم: «گفتم همین ماشین تلفنی بوده ماشین تلفنی می‌خواستم که بریم بیمارستان قائم.» همان روز در بیمارستان حالش بد شد. ریه‌هایش خراب بود. این‌قدر روی تنش عرق نشسته بود که انگار سطل آبی روی سرش ریخته‌اند. دکتر وقتی پدرم را دید گفت  او را به اورژانس منتقل کنید. روی دهانش ماسک اکسیژن گذاشته بودند و کمی معذب بود. می‌گفت این را بردار تنفسم سخت شده است. گفتم بگذارید ببینم دکترش اجازه می‌دهد؟ همین طور که سرش هم روی دستم بود چشمانش را بست و شهید شد.»

 

 2سال بعد جنازه شوهرم تشییع شد

2سال بعد جنازه همسر شهیدش را آوردند. می‌گوید: «جنازه شوهرم که آمد برای دومین سالگرد قرار بود سر خاک فرزندم برویم. گوسفند گرفته بودم و برنج تا برای سالگرد غذا درست کنم. همان روز بود که تلویزیون اعلام کرد که 600 تا جنازه آوردند. اعضای خانواده تقسیم شدیم مکان‌های مختلفی که شهدا را آورده بودند اما جنازه شهیدمان را پیدا نکردیم. 5روز مانده بود تا چهل و هشتم که به ما گفتند باید برویم بنیاد شهید و اعلام کنیم که شهید ما نیست. آنجا هم گفتند شهیدتان اینجا نیست وقتی در راهرو بنیاد بودم تماس گرفته بودند با بچه‌ها و گفته بودند جنازه پدرتان اینجاست اما چون مادرتان دیگر طاقت شنیدن خبر شهادت ندارد به او اطلاع ندادیم.»

 

 روز نذری هر سال تا چهل وهشتم

از همان سال، هر سال به خاطر پیداشدن گمشده‌هایش چهل و هشتم تا شهادت امام رضا(ع) شله می‌داد اما این سال‌ها دیگر توان قبل را ندارد. می‌گوید:«حالا فقط به 10روز روضه بسنده می‌کنم.»

 

 این روزهای مادر، همسر، فرزند و خواهر شهید

این روزها کمی کسالت دارد. می‌گوید کهولت سن است. اما هنوز هم مثل قبل کارهایش را خودش انجام می‌دهد. 5دخترش دائم به او سر می‌زنند و تر و خشکش می‌کنند و پسرش مصطفی که روزی قربانعلی مادر را به جان او قسم داد تا برود، با خانواده‌اش سمنان زندگی می‌کنند. او از زندگی‌اش راضی است. می‌گوید درست‌کردن آن عروسک‌های پارچه‌ای را به دختر‌هایش هم یاد داده است اما عروسک‌های آن‌ها کمی با عروسک‌های ساخته دست او در کودکی‌اش فرق می‌کند. عروسک‌های آن‌ها ظرافت عروسک‌های زمان او را ندارد. می‌گوید آدم‌های امروز حوصله آن روزهای ما را ندارند و نازنازی‌ترند و این روی همه کارهایشان تأثیر می‎‌گذارد.

 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی