کد خبر : 95458
/ 10:45

مادر آرزوها

گفت و گو با سمیرا شاهوردی که ۵۲۰۰ آرزو را برآورده کرده اسٮݩݑ

مادر آرزوها

شهرآرا آنلاین - لیلا کوچک‌زاده - فعال اجتماعی که آرزوی 5200کودک نیازمند و محروم سرتاسر کشور را برآورده کرده است، صاحب هشتگ مادرآرزو‌ها در شبکه‌های مجازی است. دختر باغیرتی از خطه لرستان که چند سال پیش عروس مشهدی‌ها شد و ساکن شهر ما. او تمام توانش را برای راه‌اندازی کمپین «آرزوهای قشنگ» گذاشت. کمپینی که به صورت خودجوش و با کمک‌های مردمی چهار سال است که آرزوهای نیازمندان و به ویژه بچه‌ها را از سر‌پل‌ذهاب و کرمانشاه تا زابل و جازموریان برآورده می‌کند. حالا در سرتاسر کشور، او را با نام مادر آرزوها می‌شناسند. سمیرا شاهوردی در معرفی خود در صفحه‌اش نوشته است: 

«به دنبال برآورده‌کردن آرزوهای قشنگ بچه‌ها به نیابت از شهدا»

 

  یک روز در سربالایی کوچه ایمان

سمیرا شاهوردی سال‌هاست که به کودکان این سرزمین کمک می‌کند تا آرزویشان به حقیقت بپیوندد. حالا او قرار است در روز ولادت حضرت زهرا(س)، آرزوی خانواده داغداری را برآورده کند. خانواده‌ای که 5ماه پیش دختر و پسر کوچکشان در آتش سوختند و حالا با همت «پویش آرزوهای قشنگ»، روی آن تل خاکستر، خانه نقلی و سفیدی بنا می‌شود که آفتاب‌گیر است و آینده روشن را نوید می‌دهد.

خانهِ تازه‌ساز آقای غریب‌زاده در محدوده محله گاراژدارها و در کوچه ایمان15 قرار دارد. یک کوچه سربالایی که قرارمان با شاهوردی، سرِ همین کوچه است.

شاهوردی تقریبا روز‌در‌میان به این خانه در حال ساخت سر می‌زند. در صفحه اینستاگرامش دیدم که در همین خانه، روی چادرش، پیشبند بسته و در کنار کارگر و بناها، آجر روی آجر می‌چیند.

وارد خانه می‌شویم. مانند بهاری که از پس زمستان می‌آید، حس زندگی در خانه تازه‌ساز موج می‌زند. غریب‌زاده از حادثه سوختگی که حدود 5ماه پیش اتفاق افتاد، می‌گوید: صبح بود و من و همسرم در خانه نبودیم. بچه‌ها شیطنت می‌کنند و آتش‌بازی راه می‌اندازند. خوشخواب آتش می‌گیرد و چون سقف و پایه‌های خانه چوبی بود، شعله‌ور می‌شود و همه چیز می‌سوزد. آن‌ها با گسترش آتش نمی‌توانند فرار کنند. 

پدر داغدار، عکس دخترش را از داخل کیف پولش، در می‌آورد. شاهوردی هم عکس و فیلم‌های خانه را بعد از سوختگی نشانم می‌دهد و می‌گوید: چند هفته بعد از این اتفاق، خانه را که البته چیزی از آن باقی نمانده بود، به طور کامل تخریب کردیم و ساخت و ساز شروع شد.

شاهوردی امیدوار است برای روز ولادت حضرت‌زهرا(س)، کامل شود و کمی دل مادر این خانواده که هنوز داغدار است، آرام شود.

از غریب‌زاده می‌پرسم که بعد از کامل شدن خانه، برای آینده زندگی‌اش چه برنامه دارد. می‌گوید: می‌روم سر گذر و بیشتر و بهتر کار می‌کنم. شاهوردی هم می‌گوید: اعتیادش را که ترک کرده ولی اگر قول بدهد که سیگارش را هم کنار بگذارد، برایش در همین محله میوه‌فروشی راه می‌اندازم.

132418.jpg

خانه‌ای بین دو دیوار و خطر تکفیری‌ها

از شاهوردی می‌پرسم در این محله، به جز رسیدگی به این خانواده، برای خانواده دیگری هم برنامه‌ای دارید که می‌گوید: یک پدر و مادر پیر هم هستند که با پسرشان بین دو دیوار زندگی می‌کند.

بین دو دیوار! با تعجب می‌پرسم و از او می‌خواهم به آن‌ها سر بزنیم.

برای رسیدن به خانه مذکور، باید تا انتهای کوچه ایمان برویم. اوضاع کوچه در این بخش کاملا متفاوت می‌شود. پایمان داخل گل و لایی فرو می‌رود که از حرکت پساب‌های سیاه، نرم شده است. زباله‌های انباشته شده وپاکت‌های سیگار همه‌جا به چشم می‌خورد. زن و مرد ژولیده‌ای در کنار همان پساب‌ها نشسته‌اند و مشغول سیگارکشیدن هستند و چپ چپ نگاهمان می‌کنند. صدای سگ‌ها هم که تا به حال از دور می‌آمد، نزدیک‌تر می‌شود. به خانه‌ای که بین دو دیوار قرار گرفته، نزدیک می‌شویم. شاهوردی صاحب خانه را صدا می‌کند. یاد پست اخیرش می‌افتم. در سفر به یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان برای برآورده‌کردن آرزوی تعدادی دانش‌آموز، با سختی‌های زیادی مواجه شده بود. از مسیر صعب روستا که مجبور می‌شوند، 25کیلومتر پیاده‌روی کنند تا خطر تکفیری‌ها.

بالاخره سر و کله صاحبخانه پیدا می‌شود‌. پیرمرد، لاغر و سیه‌چرده و خمیده است. در خانه را برای ما باز می‌کند. بین دو دیوار سیاه و در راهروی باریکی اتاق‌های نمور، قرار گرفته است. فقط یک دست رختخواب مندرس داخلش دیده می‌شود و فرشی پاره. یک شرشره آبی بی‌ربط به دیوار است و یک بند رخت کج با زیرپوشی آویزان روی آن. شاهوردی خیلی بی‌محابا می‌گوید: چقدر سیگار کشیدید توی این خانه.

سمیرا روی پله‌های خاکی ایوان‌خانه چمباتمه می‌زند و به اطراف نگاه می‌کند. روسری گل‌گلی‌اش هم بیرون زده است. مادر و پسر ژنده‌پوش هم کمی آن‌طرف‌تر از او ایستاده‌اند. 

از پسر جوان می‌پرسد، چی می‌کشی؟ پسر می‌گوید: دوسال از پاکی‌ام می‌گذرد. از مادرش هم می‌پرسد. لثه‌های خالی و بی‌رنگش بیرون می‌زند و می‌گوید: متادون می‌خورم. چیزی نمی‌کشم. اما راست نمی‌گوید.

پدر خانواده دارد با قفل در ور می‌رود. سمیرا می‌گوید قرار بود از کمیته امداد برایتان خانه بگیرند، برای همین من دیگر پیگیری نکردم. این را که می‌گوید سر درد‌دلشان باز می‌شود.

می‌گویند: چند بار به ما قول دادند اما عملی نشد. خوب اگر خانه نمی‌دهند بگویند ما خودمان دنبال جایی بگردیم.

در همین حال سرو کله خانم ژولیده‌ای که در بین پساب‌ها دیدم، پیدا می‌شود و می‌رود داخل خانه خرابه‌ای که درِ آن را با پتو پوشانده‌اند. من و شاهوردی به هم نگاه می‌ کنیم و او زن را صدا می‌کند. اما مردی از داخل خانه بیرون می‌آید. به او می‌گوید آن خانم را صدا کن. زن گیج و منگ بیرون می‌آید اما خیلی خوددار است و سعی می‌کند خودش را کنترل کند و درست حرف بزند. شاهوردی از او می‌پرسد: اینجا زندگی می‌کنی و او می‌گوید نه. پس خانه‌ات کجاست و زن ژنده‌پوش می‌گوید: خانه ندارم. همین پشت‌ها زندگی می‌کردم که خانه‌‌ام را سوزاندند.

سمیرا می‌گوید: چی می‌کشی؟ زن لبخند کجی تحویل می‌دهد و می‌گوید: هیچی. دوباره شاهوردی می‌گوید :«نمی‌خوای ترک کنی.» زن به حالت مسخره می‌گوید «اینو، چه حرف‌هایی می‌زند» بعد هم پتو را کنار می‌زند و بی‌توجه به ما می‌رود داخل خانه.

شاهوردی قول پیگیری خانه را به پیرزن و پیرمرد می‌دهد و از خانه دور می‌شویم.

132421.jpg

پیرزن خوش‌قلب همسایه

دوباره می‌رسیم به ابتدای سربالایی ایمان 15. از آن بالا می‌رویم تا خودمان را به راننده شاهوردی و خودرو پرایدش برسانیم. می‌خواهیم در خودرو بنشینیم و گفت‌وگو را در وضعیتی ساکن ادامه دهیم. یکی از پیرزن‌های خوش‌قلب همسایه یک سینی چایی برایمان می‌آورد. شاهوردی، دست به گوشی و عکسش خوب است و سینی چای به‌‌دست از هردویمان سلفی می‌گیرد.

او دو گوشی همراه دارد. با یکی فیلم و عکس می‌گیرد و نرم‌افزارهای ساخت کلیپ‌هایش آنجاست. آن یکی هم مخصوص تلگرام و اینستاگرام است. 4 کانال تلگرامی دارد. یکی کانال پویش آرزوهای قشنگ. دوتا مربوط به مدرسه دو فرزندانش به اسم «هم‌کلاسی تدبیر 1 و 2» و یکی هم «دلنوشته‌هایی از جنس تنهایی» است که در این آخری درددل‌هایش را می‌نویسد.

چای را که می‌خوریم، یکی یکی و با ذوق و شوق پست‌های اینستاگرامش را نشانم می‌دهد و خاطره‌شان را تعریف می‌کند. همه‌جا حتی در کوه و بیابان و سرما و گرما چادر به سر دارد. با یکی از روسری‌های گلدارش که انگار همراه جدانشدنی‌اش است.

در یکی از پست‌ها در روستایی در غرب کشور، آن‌قدر هوا سرد است و باد می‌وزد که وقتی توضیح می‌دهد در حال تقسیم آرزوها هستند، لبانش می‌لرزد و جمله‌هایش منقطع می‌شود. می‌گوید ببین چطوری دارم حرف می‌زنم و خودش از خنده ریسه می‌رود.

بین پست‌های اینستاگرامش، عکس‌هایی از مبل‌های تولیدی همسرش دارد که برایش تبلیغ می‌کند. ظاهرا درصدی از فروش مبل را به پویش اختصاص می‌دهند.

حرف همسرش که می‌شود، می‌گوید: اینکه می‌گویند پشت سر هر مرد موفقی زنی قرار گرفته، درباره ما برعکس است و همسرم پشت سر همه برنامه‌های من قرار دارد. کار جهادی اصلی را ایشان انجام می‌دهد. او طی همه این سال‌ها به همراهی صبور برای من تبدیل شده است و خدا را از این بابت شاکرم.

132420.jpg

دنیای قشنگ من

بالاخره به ماجرای راه‌اندازی پویش آرزوهای قشنگ می‌رسیم. ماجرایی که از مسجد حضرت ابوالفضل(ع) در قاسم‌آباد شروع شده است. می‌گوید: من متولد سال 1363، بچه بروجرد هستم. سال 83 به دلیل ازدواج با همسرم که مشهدی است، مهمان شهر شما شدم. اوایل دوری از خانواده خیلی برایم سخت بود اما پدرم همان اول آب پاکی را روی دستم ریخت که فکر کن تو را از بهزیستی گرفتیم و اصلا بچه ما نبودی. چرا فکر می‌کنی ما همش داریم به تو فکر می‌کنیم. این‌ها را گفت که بروم سر خانه و زندگی‌ام و هوایشان را نکنم. درحالی که خودشان 6ماه بعد خانه‌شان را تهران آوردند تا رفت و آمد با من راحت‌تر باشد. بعد از راه‌اندازی پویش، همیشه پدر یا یکی از برادرهایم مرا در سفرها همراهی می‌کنند و مادرم برای نگهداری از بچه‌هایم به مشهد می‌آید. یعنی اینکه ارتباط ما کمتر که نشد، هیچ، بیشتر و قشنگ‌تر هم شد.

من در مسجد محله‌مان در قاسم‌آباد کارهای هنری آموزش می‌دادم و بعد از آن، در مؤسسه توان‌یابان. کار در این مجموعه، دنیای قشنگی برای من ساخت. وقتی می‌دیدم که یک نفر با 80درصد معلولیت، کارهای هنری زیبا درست می‌کند. در همین حین از طریق برنامه‌های مسجد، با مسائل حاشیه شهر مشهد آشنا شدم و با یک تلنگر، تصمیم گرفتم پویش آرزوهای قشنگ را راه بیندازم.

خواهرم در تهران مربی افتخاری مدرسه بچه‌های‌کار شده بود. یک روز در تلگرام باهم گفت‌وگو می‌کردیم که به من گفت: سمیرا ببین این‌ بچه‌ها چه آرزوهایی دارند. فکرش را بکن، دلشان یک جعبه مدادرنگی می‌خواهد. این را که گفت، به او گفتم بیا یک گروه تلگرامی به اسم آرزوهای قشنگ بزنیم و ببینیم چه کار می‌توانیم بکنیم. و 4دی ماه سال 94 ، این گروه با اعضای خانواده‌مان راه افتاد.

132425.jpg

لب‌های شکری

نفسی می‌کشد و با همان انرژی خاصش ادامه می‌دهد: روز 21بهمن به همسرم گفتم بیا امسال راهپیمایی نرویم و یک کار متفاوت کنیم. میوه گرفتیم و بسته‌بندی کردیم و روز 22بهمن رفتیم محله پورسینا. درِ خانه‌ها را می‌زدیم و می‌گفتیم به مناسبت پیروزی انقلاب داریم میوه پخش می‌کنیم. آنجا با مامان محمدجواد آشنا شدم. او مرا به داخل خانه‌اش برد و از من خواست که به پسر بیمارش کمک کنم. محمدجواد، لب شکری بود و کامش باز؛ غذا که می‌خورد، از بینی‌اش بیرون می‌زد. پدرش کارگر بود و مادر هم برای رستوران‌های اطراف پیاز خرد می‌کرد.

محمدجواد به من گفت آرزویم این است که فرم صورتم را عمل کنم تا دیگر، دوستانم مرا در مدرسه مسخره نکنند. همان شب فیلمی که از او گرفته بودم در گروه پویش گذاشتم و 29بهمن محمد‌جواد با 3میلیون و 800هزار تومان هزینه در بیمارستان موسی‌بن‌جعفر(ع) عمل شد. خدا روشکر الان خیلی صورتش خوب شده است و عمل بعدی‌اش در سن 18سالگی باید انجام شود.

132419.jpg

20سال طویله‌خوابی دختر و پدر شیروانی

آن عمل انجام می‌شود و این آرزو برآورده و ذوق شاهوردی برای برآورده‌کردن آرزوهای دیگر بیشتر می‌شود. بعد از موفقیت در این ماجرا، اتفاق مهم دیگری می‌افتد. روزنامه‌ای تیتر می‌زند «‌20سال طویله خوابی دختر و پدر شیروانی».

یکی از فعالان فرهنگی شیروان این دختر و پدر را به شاهوردی معرفی می‌کند. ماجرای طویله‌خوابی دختر و پدر شیروانی رسانه‌ای شده بود و مسئولان شیروان بعد از انتشار این گزارش، گفته بودند این مطلب دروغ است و ما اصلا در شیروان چنین آدم‌هایی نداریم.

شاهوردی می‌گردد تا عکس‌های آن پدر و دختر را در اینستاگرامش نشانم دهد و در همین حال می‌گوید: بالاخره مسئولان برای بازدید می‌روند و همه چیز را تأیید می‌کنند، شبانه پدر از طرف اورژانس اجتماعی، به خانه سالمندان می‌‌رود و دختر هم به بیمارستان روانی. و ما از آن سال به بعد هیچ خبری از این خانواده نداریم. گرچه می‌خواهم دوباره این موضوع را پیگیری کنم.

132423.jpg

جهادگران بدون مرز

بعد از برآورده شدن این آرزو، آرزویی پشت سر آرزویی دیگر برآورده می‌شود. آرزوهایی از مشهد، سرخس نهبندان و زابل تا کرمان و زه‌کبود و استان لرستان و کرمانشاه. او می‌گوید: ما الان دو گروه داریم: پویش آرزوهای قشنگ و جهادگران بدون مرز. پویش برای افرادی است که خیلی با واژه جهادی آشنا نیستند و خود را با آرزوهای قشنگ وفق داده‌اند. اما بچه‌های جهادی، دوست دارند با همان عنوان جهادی کار کنند.

به او صفحه گروهی به نام «همدلی» را نشان می‌دهم که دختری جوان دوسالی هست که در مشهد به خانواده‌های نیازمند، در درمان و توزیع بسته‌های غذایی کمک می‌کند. پستی را از این گروه، می‌بیند که به خانه مادری با 5فرزند معلول رفته‌اند. می‌گوید: ما هم به این خانواده کمک می‌کنیم.

می‌پرسم: پس ممکن است خیریه‌ها و گروه‌های دیگر هم به این‌ها کمک کنند که می‌گوید: بله همین‌طور است و این یک آسیب است. خیریه‌ها و گروه‌ها باید در کنار هم برای کمک‌رسانی تصمیم بگیرند. و بعد از صفر تا صد کاری را شروع و به انجام برسانند. اما الان هر کسی مدل خودش را دارد و این‌طوری نمی‌شود ریشه‌ای مشکلات را حل کرد.

ما از خانواده‌ها بعد از کمک انتظار داریم که خودشان از عهده زندگی‌شان برآیند. ما بیشتر به دنبال این هستیم که به آن‌ها ماهیگیری یاد بدهیم و از صفر تا 100برای خانواده‌ای، شرایط زندگی را فراهم ‌کنیم. برایشان خانه می‌سازیم، تحصیل بچه‌ها را پیگیری می‌کنیم و برای پدر خانواده کار پیدا می‌کنیم و تمام این فعالیت‌ها را منتشر می‌کنیم.

از هزینه‌هایشان در این سه‌سال می‌پرسم. می‌گوید: تا امروز حدود 2میلیارد تومان کمک‌های نقدی و غیرنقدی داشتیم. از طرفی کل حساب و کتابم مشخص است. اینکه چقدر می‌آید و کجا می‌رود. همین امروز که از خواب بیدار شدم، واریزی 5میلیون تومانی به حسابم آمد. همان جا آن را در کانال و گروه و اینستاگرامم گذاشتم و از فرستنده که نمی‌شناختمش تشکر کردم.

حضرت آقا می‌گوید امروز دنیای مجازی اهمیت دارد من هم اهمیت کارم را در این فضا نشان می‌دهم. و وقتی حضرت آقا می‌گوید آخر سال مسئولان گزارش کار بدهند، من هم حاضرم این کار را بکنم و تمام فعالیت‌هایم را گزارش بدهم.

آن‌ها برای ساختن هر خانه مبلغی حدود 50میلیون تومان هزینه می‌کنند و از سال گذشته تا کنون، توانسته‌اند 4خانه بسازند. یکی همین خانه محله ایمان، خانه‌ای در رشت و گیلان و یکی هم در جازموریان برای سه بچه یتیم.

132422.jpg

روسری‌های گلدار من

صفحه اینستاگرام یک زن و شوهر خیّر را باز می‌کند که دائم، در سفر هستند و به نیازمندان هم کمک می‌کنند. صفحه آن‌ها را دیده‌ام و از دنبال‌کننده‌هایشان هستم. آن‌ها سفر می‌کنند و تفریح و در کنارش نیاز خانواده‌ای را هم اعلام و بعد به کمک مردم رفعش می‌کنند و اتفاقا مردم خیلی هوایشان را دارند. همین را می‌گویم و شاهوردی هم با حرفم موافق است و می‌گوید: آن‌ها عکس‌های راحت و بی‌پروایی از خودشان در فضای مجازی منتشر می‌کنند و همین باعث می‌شود مردم خیلی کارهایشان را دنبال کنند و قبولشان داشته باشند. من خیلی از مردم متشکرم که کمک می‌کنند. من همیشه و همه جا با چادر هستم و همین روسری گلدار را با چادر می‌پوشم چون به گل علاقه‌مندم. ولی مذهبی‌ها از یک طرف به من حمله می‌کنند که تو با این مدل حجابت آبروی حضرت زهرا را بردی چون با چادر و حجابت با آقایان صحبت می‌کنی و این طرفی‌ها هم می‌گویند تو خشک مذهبی هستی و کارهایت صادقانه نیست.

132424.jpg

آرزوی یک وعده غذای حرم

شاهوردی در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: دلم می‌خواهد اگر قرار است در مشهد آرزویی را برآورده کنیم، با عنوان سفیر مهربانی امام رضا(ع) و به نیابت از شهدا این کار را انجام دهم نه با نام پویش آرزوهای قشنگ. من همیشه آرزوی خادم بودن حرم امام رضا(ع) را داشتم گرچه این اتفاق تا امروز نیفتاده است. خادمی که بماند، حتی آرزو داشتم یک وعده غذای حرم قسمتم شود که آن هم محقق نشد.

اشک در چشمانش حلقه می‌زند و می‌گوید: به امام‌رضا(ع) می‌گفتم، یعنی من لیاقت ندارم که یک بار مهمان سفره تو شوم. می‌گفتم تو غریب‌نوازی و من هم غریبم.

بعد از آن اشک، لبخند دلنشینی صورتش را پر می‌کند و می‌گوید: بالاخره آن امام رئوف، مهربانی‌اش را به من نشان داد. سال 95، در روز ولادت امام رضا(ع) گروهی 85نفره را که زیارت اولی بودند به مشهد آوردیم و آرزویشان را برآورده کردیم. برای غذای حضرت برای این گروه پیگیری کردم و کلا ناامید شدم. اما ساعت 6صبح روز ولادت امام رضا(ع) بود که با من تماس گرفتند و درخواستم را قبول کردند. و اولین غذای حضرت را مهمان سفره مهربان ایشان شدیم. حالا از بین آن 5هزار و خرده‌ ای آرزو که برآورده کردیم، 800موردش، زیارت اولی‌ها هستند. حالا هر زمان زیارت اولی‌ها را بیاوریم بی‌چون و چرا مهمان سفره حضرت می‌شویم.

132426.jpg

جیب خونی

مادر آرزوها، خاطره زیاد دارد به اندازه همان 5200 آرزو. اما مهم‌ترینش را که می‌پرسم، به برآورده‌کردن آرزوی پیرمرد نود وهشت‌ساله اشاره می‌کند. این پیرمرد، دوست داشت به سفر کربلا برود و برآورده‌شدن آرزوی او خیلی برایم خاص بود. بچه‌ها هزارتا آرزو و امید دارند اما افراد مسن دیگر آرزوی خاصی ندارند و وقتی برآورده شود، خیلی دلنشین است.

خاطره شیرین دیگرش، یک یادگاری باارزش است. جیب کت شهیدی گمنام که به او یادگاری می‌دهند و خیلی دوستش دارد. عکسش را از داخل گوشی‌اش نشانم می‌دهد. یک جیب خونی است. می‌گوید: پارسال در تفحص‌های جنوب، کت او را پیدا می‌کنند و یکی از بچه‌های تفحص شهدا که در زلزله سرپل‌ذهاب با من و فعالیت‌هایم آشنا شده بود، این جیب را به من هدیه کرد.

   ..........................................
 
یک روز در خواف
 

دخترکان غمگین روستای «بَرِکا»

18دختر از اهالی روستای برکا در حوالی شهرستان خواف، به علت فقر و نداری نتوانسته‌اند به خانه بخت بروند. تقریبا 3 هفته از انتشار فیلم تأثربرانگیز آن‌ها در فضای مجازی گذشته است. تصویر دردناک و تلخ دخترهای روستایی با صور‌ت‌های آفتاب‌سوخته و چادرهای رنگی، رو به دوربین نشسته‌اند و می‌گویند که 4تا 5سال از تاریخ عقدشان گذشته اما هنوز نتوانسته‌اند جهیزیه بخرند. فیلم آنجا غم‌انگیزتر می‌شود که دو تا از دخترها می‌گویند پدر و مادر ندارند و بعد چادر را روی صورتشان می‌کشند و بلندبلند اشک می‌ریزند. همراه با شاهوردی و گروهی از فعالان اجتماعی خواف، به این روستا رفتیم. روستایی که به گفته اهالی سال‌ها پیش کمی به آن رسیدگی و دوباره به حال خود رها می‌شود. در روز حضور ما، آن 18دختر با عقدنامه‌هایشان به خانه دهیار روستا می‌آیند. دخترکان با چادرهای رنگی، یکی‌یکی وارد اتاق می‌شوند. سعی کرده‌اند بهترین لباس‌هایشان را بپوشند. یکی دوتایشان هم کمی به خود رسیده و آرایش کرده‌اند. گرچه آن‌ها اصلا شبیه به تازه عروس‌هایی که صدها رؤیای شیرین از چشمانشان می‌بارد، نیستند و گاهی با چشم‌های خالی فقط به نقطه‌ای خیره می‌شوند. دلخوشی این دختران جوان، ازدواج بوده که ظاهرا اتفاق افتاده ولی الان نه جهیزیه‌ای در کار است، نه خانه‌ای و نه حتی همسری. شوهرانشان یا سرباز هستند یا برای کار به تهران رفته‌اند و چندتایشان هم چوپان هستند و ممکن است روزها در روستا نباشند. با حرف‌های خودمانی و خوش‌و‌بش‌های شاهوردی، کمی خنده روی لب‌های دختران جوان می‌نشیند. مادر آرزوها از یکی از دخترها می‌پرسد کمیته امداد برای تهیه جهیزیه کمکی کرده است یا نه؟ یکی‌شان که 4سال در عقد است، می‌گوید: بله. 300هزار تومان داده‌اند.

132417.jpg

روزی 15هزار تومان دستمزد

دخترهای دم‌بخت روستای برکا، سال‌هاست پنبه پاک می‌کنند. از آن‌ها می‌پرسیم چقدر توانسته‌اند، پول جمع کنند. یکی از آن‌ها که کمی شیطان‌تر است و داخل چشمانش را سیاه کرده، می‌گوید: ما فقط روزی 15هزار تومان مزد می‌گیریم. همه سال هم کار نیست.

بعد هم با شرم و حیا می‌گوید: با این پول، برای خودمان لباس می‌خریم بعد هم به صورتش اشاره می‌کند. یعنی اینکه سرخاب و سفیداب هم لازم دارند. مادر آرزوها، تهیه جهیزیه برای عروس‌های ایتام را در اولویت قرار می‌دهد و رو به بقیه دختران می‌گوید بعد از بررسی عقدنامه‌ها، منتظر خبرهای خوب باشند.

 

کاش پدر و مادرم می‌بودند

در ادامه این دورهمی شیرین، به خانه چند تا از عروس‌ها می‌رویم تا شاهوردی از نزدیک خانه و زندگی‌شان را ببیند و با گرفتن عکس و فیلم، با خیالی راحت از خیران تقاضای کمک کند. روستا در عصر روزهای پایان زمستان، هوای مطبوعی دارد. 120خانوار در این روستا زندگی می‌کنند. دیوارِ خانه‌های کاهگلی کوتاه است و اهالی از پشت دیوار، سرشان را بلند کرده‌اند و جنب و جوشی را که در روستا از حضور گروه ما پیش آمده، نظاره می‌کنند. داخل حیاط خاکی خانه‌ها چندتا بز و بزغاله و گوسفند هست. اما آن‌قدری تعداد ندارند که زندگی اهالی از راه دامداری بگذرد و آن‌ها را از مهاجرت و کار در شهرهای بزرگ بی‌نیاز کند.

شاهوردی تصمیمش را گرفته و می‌گوید که می‌خواهم برای هر 18تایشان در مشهد و در سالنی بزرگ جشن بگیرم. مادر و پدرهایشان را هم دعوت می‌کنیم و جهیزیه‌ها را همانجا می‌دهیم تا به روستا بیاورند. 

به خانه یکی از تازه عروس‌ها می‌رسیم. فاطمه 20سال دارد و از 2سالگی پدرش و چند سال بعد هم مادرش را از دست داده است. تنها اثاثیه باارزش اتاق، دار قالی است که روی زمین پهن شده است و فرش خوش‌ نقش و نگاری تا نیمه از روی دار، بالا آمده است. این دار قالی می‌تواند برای آن‌ها درآمد خوبی بیاورد اما به مشتری نیاز دارند که پیشاپیش بخشی از پول قالی را بدهد. شاهوردی به آن‌ها می‌گوید 10تا از این قالیچه‌ها می‌خواهد و شماره کارتشان را می‌گیرد تا برایشان پول بریزد. آرزوی این عروس جوان، این است که پدر و مادرش، کنارشان می‌بودند. این را که می‌گوید شانه‌های نحیف دختر زیر چادر، از گریه می‌لرزد و مادر آرزوها، او را تنگ در آغوش می‌گیرد.

و من آرزو می‌کنم بتوانم به‌زودی خبر تهیه جهیزیه و برگزاری مراسم ازدواج این دختران را منتشر کنم.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی