• خانه
  • یادداشت
  • هادی ما این‌گونه است...
کد خبر : 95510
/ 07:08
شهناز خانیکی

هادی ما این‌گونه است...

هادی ما این‌گونه است...

شهرآرا آنلاین - ما در خانواده ای رشد کردیم که محیطی سالم داشت و این شانسی برای ما بود در آن زمان. پدرمان مرد باسوادی بود که خیلی مطالعه می کرد و شعر می خواند. مادرمان هم زنی بود مهربان و ساده و صادق که پیچیدگی های روحی و کلامی نداشت. آن ها ما را به مدرسه های خوبی فرستادند که این هم خیلی تأثیرگذار بود. پدرم نمی گذاشت مسئله ای برای هادی حل نشده باقی بماند. هادی ما هم خیلی باهوش بود و این عوامل دست به دست هم داد که سریع رشد کند. اهل مسجد و مذهب بود و از همان بچگی در روستای خودمان مدام به مسجد می رفت. به یاد دارم که یک روز دُهُلی آمده بود روستا و همه رفته بودند تماشا، به او گفتم بیا برویم، قبول نکرد و نیامد. گفت درست نیست. گفتم پیرمردها هم آمده اند، تو نمی آیی؟ گفت: من مقلد این پیرمردها که نیستم.

خیلی محجوب و مهربان بود. وقتی که به او پول توجیبی می دادند، پول ها را به گدایی که در محله داشتیم می داد. خیلی بخشنده بود و من فکر نمی کنم در طول عمرش کسی به او رو زده باشد و او نه گفته باشد. یادم هست که وقتی خواهر کوچکم به او گفت که پول توجیبی اش -که یک قِران بود- کم است، او پول توجیبی خودش را گذاشت روی رَف برای خواهرم و خودش بدون پول ماند. من کلاس سوم که بودم، او در کلاس اول درس می خواند. دو سه سال را با هم در یک مدرسه در روستایمان بودیم. بعد آمدیم مشهد، خانه ما در خیابان دانش بود و مدرسه اش در خیابان خسروی. به مدرسه خیام رفت و دبستانش را آنجا تمام کرد. به درس خواندن خیلی مقید بود. برای دبیرستان رفت مدرسه شاه رضا که آن زمان از مدارس خیلی خوب بود. به نظرم در رشته ریاضی خراسان اول شد که خیلی صدا کرد. بعد برای دانشگاه رفت شیراز. فکر می کنم حوالی آبان سال ۴٩، ۵٠ بود که دستگیرش کردند. بعد از ٢ ماه که آزادش کردند آمد مشهد و ما خوشحال بودیم که برگشته پیش ما، ولی طولی نکشید که در جلسه ای گرفتندش و دوباره رفت زندان. وارد سیاست شده بود و فعالیت هایی انجام می‌داد. بعد از سربازی برای درس خواندن رفت انگلستان و آنجا هم با انجمن اسلامی مشغول همکاری شد. همه عمرش در حال تلاش و فعالیت بود و هنوز هم هست، ولی با وجود همه این فعالیت ها و گرفتاری ها، هرماه برای دیدن مادرم به مشهد می آید و به او سر می زند. حواسش به مادرم و حال و روز او هست. مادرم هم خیلی هادی را دوست دارد. هر چه از او صحبت کند خسته نمی شود. هادی روزی ٢ بار هم به مادرم زنگ می زند، یک بار صبح، یک بار آخر شب. این قدر هم مادرم را دوست دارد که اگر مادرم حالش بد شود، او هم آن روز حالش بد است. هادی ما این گونه است: برادر و فرزندی مهربان و با گذشت.

 

خواهر بزرگ هادی خانیکی

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی