کد خبر : 95516
/ 07:19

آرزوی لیلا

تنها خواسته بانوی معلولی که با پا نقاشی می‌کشد، داشتن ماشین ظرف‌شویی است

آرزوی لیلا

شهرآرا آنلاین - مهدیزاده - دست‌هایش را هنگام ورود به دنیا از دست داد. می‌گوید سال۵۶ در زاهدان کمتر زنی برای وضع حمل به بیمارستان می‌رفت. زمان وضع حمل مادر، دو دست نوزاد جوری کشیده شد که هنوز پابه‌دنیا‌نگذاشته، دست‌ها ناتوان شدند.محروم‌شدن لیلا از دست، او را به جایی رساند که تلاش کند با تکیه بر پای خود، امورش را انجام دهد،. تلاش ‌کند با پا نوشتن را بیاموزد، نقاشی و بچه‌داری کند؛ خلاصه ایستاده روی دو پا زندگی کند.

 

تکلیف روی زمین 

قرارمان با لیلا در محل کارش است. میزش کوتاه‌تر از حد معمول است تا پایش به میز برسد و به کار ارباب‌رجوع برسد. بین انجام کار مردم، از زندگی‌اش می‌گوید: زندگی با این شرایط سخت است؛ به‌خصوص در روزها و سال‌های کودکی.

هیچ وقت یادم نمی‌رود که وقتی می‌خواستم وارد مدرسه شوم معلم‌ها اجازه ندادند به مدرسه عادی بروم. دلیلشان هم واضح بود؛ اینکه بدون دست نمی‌توانم پا‌به‌پای دیگر بچه‌ها، تکالیف مدرسه را انجام دهم. آن زمان در زاهدان فقط یک مدرسه استثنایی بود که در آن، بچه‌های عقب‌مانده ذهنی و معلولان جسمی‌حرکتی کنار هم درس می‌خواندند. من هوش فراوانی داشتم و پدرم رضایت نمی‌داد در‌کنار افرادی که عقب‌مانده ذهنی بودند، تحصیل کنم. پدرم خیلی دوندگی کرد تا به معلم‌ها ثابت کند که من می‌توانم با پا تکالیفم را انجام دهم. با تلاش زیاد پدرم، بالاخره اجازه ورود من به مدرسه عادی را دادند. کنار نیمکت بچه‌ها روی زمین فرش پهن می‌کردم تا وقتی معلم دیکته می‌گفت، من هم با پا بنویسم. اوایل سخت بود اما با تلاش زیاد راه افتادم.

لیلا می‌گوید: وقتی می‌توانستم با پا خوش‌خط بنویسم، ذوق می‌کردم. اما خوشی من عمرش زیاد نبود. تازه وارد دوران نوجوانی شده بودم که اوایل سال‌٧١ پدر و مادرم را از دست دادم. بی‌کس‌ترین آدم روزگار شده بودم اما نا‌امید نشدم. بعداز مرگ پدر و مادرم در خانه خواهرم زندگی کردم. دوست نداشتم درمانده باشم؛ به‌همین‌دلیل به فکر کسب درآمد افتادم. در این شرایط بود که کار نقاشی را شروع کردم؛ نقاشی با پا.

چند نفر برای گرفتن نامه به لیلا مراجعه می‌کنند. با زیاد شدن تعداد مراجعان، قرار بعدی‌مان در خانه لیلاست.خانه لیلا جمع‌وجور و مرتب و زیباست. حنانه با روسری قرمز به استقبالمان می‌آید. داخل خانه جز لیلاخانم و حنانه، کسی نیست.

 

همسرتان نیستند؟ 

لیلا‌ با خنده می‌گوید: بار اولی نیست که شوهرم حاضر به مصاحبه نمی‌شود. دوسال قبل ‌از برنامه «ماه‌عسل» به ما زنگ زدند تا در آن برنامه حاضر شویم اما شوهرم نپذیرفت.

لیلا روایت زندگی‌اش را با صحبت‌ درباره حنانه شروع می‌کند: با شرایط من، بزرگ‌کردن بچه سخت است. حنانه شیر خشک می‌خورد. با پا شیر خشک‌ را داخل شیشه می‌ریختم و هم می‌زدم تا به او بدهم. یک روز همسرم بیرون از خانه بود و من شیشه شیر بچه را آماده کردم تا بخورد. هنوز چند قورت بیشتر نخورده بود که یک‌دفعه شیر توی گلویش پرید. بچه‌ام داشت پرپر می‌زد و جلو چشمم از دستم می‌رفت. همه مادرها می‌دانند که در این شرایط باید بچه را بغل بگیرند و برعکس کنند تا شیر اضافه‌ای که داخل گلوی بچه ریخته بیرون بریزد. گیج شده بودم؛ فقط توانستم داد بزنم تا یکی از همسایه‌ها آمد و بچه را نجات داد.

لیلا سختی‌های زندگی بدون دست را این‌طور توضیح می‌دهد: از هرکه معلولیت دارد درباره سختی‌های زندگی‌اش بپرسید، قطعا یکی از خاطراتش، نگاه‌ها یا برخوردهای تمسخرآمیز مردم است. یک روز عصر وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، باد شدیدی می‌وزید و با سرعت میان مقنعه‌ام می‌پیچید. دستی نداشتم که با آن مقنعه‌ام را بگیرم و بتوانم به‌سرعت برق و باد از مقابل چشم‌های نامحرمان دور شوم.

حنانه حواسش کاملا به صحبت‌های لیلاست و چشم از صورت مادر برنمی‌دارد. با دست کوچکش، روسری مادر را کمی جلو می‌کشد و موهای مادر را به‌سمت داخل روسری می‌برد؛ «الهی مادر فدایت شود، عزیز مادر... می‌دانم که هستی و خدا را شکر که تو را دارم.»

همراه‌با لبخند حنانه و بوسه لیلا‌، پای ادامه روایت ماجرای آن روز پاییزی می‌نشینیم. لیلا می‌گوید: سعی کردم بدوم تا زودتر به خانه برسم اما انگار باد و دویدن دست‌به‌دست هم داده‌ بودند تا مقنعه کاملا از سرم جدا شود و همین‌طور هم شد. وسط کوچه با موهای پریشان باد‌خورده، نفس‌نفس‌زنان چشم به مقنعه‌ای دوختم که باد چندمتری دورتر از من روی زمین انداخته بود. نیم‌نگاهی به کوچه انداختم. چند زن انتهای کوچه بودند. هر‌چه توان داشتم در نفسم جمع کردم تا فریاد بزنم و از آنان کمک بخواهم. صدای من را شنیدند اما انگار چهره به‌هم‌ریخته و موهای پریشانم، آنان را به یاد انسانی جنون‌زده انداخت! این تنها توجیهی بود که درباره بی‌اعتنایی آن چند زن به ذهنم خطور کرد. ناامید با خودم گفتم مقنعه را همان‌طور وسط کوچه رها می‌کنم و خودم را با سری به‌زیرافکنده به خانه می‌رسانم. امیدوار بودم کسی من را نبیند یا اگر دید، به‌خاطر اینکه سرم پایین است و موهایم پریشان شده، نشناسد.

 

ناجی در میان باد

لیلا‌ ادامه می‌دهد: در این فکر بودم که مردی از مغازه املاکی روبه‌روی کوچه دوان‌دوان خود را به من رساند. توی مغازه دیده بود که چه اتفاقی برایم افتاده و گفت اگر ناراحت نمی‌شوم، مقنعه را بیاورد و سرم کند. سکوت من به‌دلیل خجالتی که داشتم، این اجازه را به او داد که مقنعه را از کف خیابان بردارد و بیاورد و سرم کند. دیگر هیچ‌وقت از آن کوچه رد نشدم، چون از مرد مغازه‌دار خجالت می‌کشیدم و می‌ترسیدم چشمم به چشمش بیفتد. اما همیشه دعایش می‌کنم که در آن وضعیت کمکم کرد. البته از آن روز به بعد زرنگ شدم. پاییز و زمستان که می‌شد، حتی اگر هوا چندان سرد نبود به خانواده‌ام می‌گفتم که پالتو را جوری تنم کنند که مقنعه زیر پالتو باشد.

 

چای قندپهلویی که با پا ریخته شد

حرف‌ها طولانی شده است و لیلا سراغ آشپزخانه می‌رود. گاز رومیزی را روی زمین گذاشته‌اند تا آشپزی برای لیلا راحت‌تر باشد. او می‌گوید: ببخشید؛ حرف توی حرف شد و چایی‌تان سرد شد؛ الان دوباره چای می‌ریزم.

چای داغی که با پا ریخته شود، آن‌قدر استرس در ما ایجاد می‌کند که قیدش را بزنیم. لیلا‌خانم می‌گوید: حق دارید. هرکه دفعه اول به خانه ما می‌آید، باورش نمی‌شود که من با پا غذا درست می‌کنم و چای دم می‌کنم. تقریبا همه غذاها را درست می‌کنم؛ فقط آبکش‌کردن برنج برایم سخت است. به‌همین‌دلیل آن‌ را بدون آبکش درست می‌کنم. 

﷯آرزوی لیلا‌ به‌عنوان یک مادر و همسر، داشتن ماشین ظرف‌شویی است. می‌گوید: قد سینک ظرف‌شویی بلند است و پایم به بالای آن نمی‌رسد. سینک را هم نمی‌توانیم مثل گاز روی زمین بگذاریم؛ چون لوله‌کشی به هم می‌خورد. اگر یک ظرف‌شویی داشته باشم، دغدغه شوهرم کم می‌شود. در تمام طول زندگی‌مان شوهرم ظرف‌ها را شسته است. شوهرم کاشی‌کار است و کار با سیمان و آهک پوست دستش را زخم کرده. مایع ظرف‌شویی هم زخم دستش را بیشتر می‌کند. دلم می‌خواهد این بار را از دوش او بردارم. شوهرم حقیقتا فرشته‌ای است که خدا قسمتم کرد. حیف که با این شرایط اقتصادی، کمتر‌کسی نقاشی‌هایم را می‌خرد. مردم حق دارند؛ الان همه فقط به فکر گذران زندگی هستند و کسی دنبال هنر و پول‌دادن به آن نیست.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی