کد خبر : 95528
/ 13:28
با پرويز شهدي، مترجم سرشناس مشهدي مروري داشتيم بر بخشي از تاريخ ترجمه ايران،

یک تن آن سه تفنگدار

یک تن آن سه تفنگدار

جايي از مصاحبه گفت «شما کاري کردهايد کارستان که بيش از هزارکيلومتر راه را تا اينجا آمدهايد.» نميدانم چرا همانجا برنگشتم بگويم کارِ کارستان را شما انجام دادهايد که حالا بعد از 30سال از انتشار نخستين ترجمهتان در سال 68، رد پايتان روي تاريخ ترجمه ايران افتاده است. نميدانم چرا هيچجاي مصاحبه تعجبم را آشکارا نشانش ندادم که بگويم: صدتا کتاب ترجمه کردهايد در 3دهه! مگر کم حرفي است که 91 عنوان از اين مجموعه صدتايي منتشر شده باشد؛ کتابهايي از نويسندگان بزرگي همچون آلن ربگريه، دينوبوتزاتي، ايتالو کالوينو، فئودور داستايفسکي، سنت اگزوپري و ...؟

گاهي حرفها بهموقع بر زبان نميآيند و بعد آنقدر توي ذهن بالا و پايين ميروند که در زمان و جاي ديگري بيرون ميزنند؛ يکجايي مثل همين سطرها.

واقعيت اين است که طيکردن هزارکيلومتر راه براي ديدن پرويز شهدي نه بر ذهن ما سنگيني کرد نه بر وقت و زمان و قدمهاي ما. 14 اسفند را بهانه کرديم براي اينکه چند ساعت رو در روي مردي بنشينيم که 30سال است بيوقفه کتاب ترجمه ميکند و يکنفس جلو آمده و مو سپيد کرده در برگردان آثار نويسندگان بزرگ دنيا. تبريکِ پا گذاشتن به 83سالگي، يک بهانه بود براي ديدن همشهريمان که سالها پيش وقتي توي محله «سرابِ» مشهد نوجوانياش را از سر ميگذراند دوست داشت نويسنده  شود. يک چيزهايي هم بعدها نوشت ولي خب به اعتقاد خودش اثر بهدردبخوري از کار درنيامد. بعد از آن هرچه نوشت براي دل خودش بود.

بعدتر عاشق پزشکي شد. شاهد اين ادعا هم مهاجرتش به تهران در سال 1335 بود اما دو دو تا کردنهايش به او گفت از پس هزينههاي تحصيل در اين رشته برنميآيد. حقيقت اين بود که زمانه بخت ديگري را برايش رقم زده بود: دست به گريبانشدن با کلمات.

براي همين بود که وقتي در سال 63 بعد از 10سال اقامت در فرانسه به ايران برگشت، نشست پاي ميز ترجمه و تابهحال از پاي آن بلند نشده است. با وجود اينکه همچنان معتقد است ميتوانست جراح خيلي خوبي باشد، عشق به ترجمه تا به امروز با او همراهي کرده.

ميز کارش هميشه خدا توي خانهاش بوده، همان ميزي که مقابل پنجرههاي بزرگ پذيرايي قرار گرفته و کتابها و کاغذهايش روي آن بود به وقت حضور ما در منزلش. پيش از آن ما را پاي ميز ناهارخوري آشپرخانه نشانده بود. به محض پاگذاشتن به خانهاش غافلگيرانه دعوتمان کرد به ناهار: قرمهسبزي دستپخت همسرش که نمکگيرمان کرد. مهماننوازياش البته پيش از اين شروع شده بود، وقتي از آغاز حرکتمان تلفني جوياي وقت رسيدنمان به تهران بود و بعد هم براي اينکه سردرگم نشويم از جايي پيمان آمد و رساندمان به خانهاش.

پرويز شهدي مرد باتجربه ترجمه ايران که متولد 14 اسفند 1315 است بخشي از تاريخ شفاهي ادبيات ترجمه ما را به دوش ميکشد. سطرهاي پيشرو فقط اشاراتي است به آنچه او در عمر گرانقدرش از سر گذرانده است.

 

 

 

آقای شهدی در دهه 20 که همزمان با روزگار نوجوانی شما در مشهد است هنوز ترجمه در ایران رونق نداشت و بیشتر کارهای پلیسی و جنایی منتشر میشد. نام مترجمان آنزمان را یادتان هست؟ از ذبیحا... منصوری در دهه 20 کتابی در بازار بود یا ترجمههایش هنوز بهصورت پاورقی مجلات منتشر میشد؟

تا جایی که من به یاد دارم آن‌زمان رمان‌های «کنت مونت کریستو» و «سه تفنگدار» از الکساندر دوما در اختیار ما بود که طاهر میرزا قاجار آن را در اواخر دوران قاجار ترجمه کرده، منتهی با همان نثر قدیمی؛ اما خب دستش درد نکند. چون راهی را گشود و یک عده را کتابخوان کرد. آن‌موقع کتاب‌هایش به‌صورت چاپ سنگی بزرگ در بعضی خانه‌ها بود. ما نداشتیم ولی در کتابخانه آستان قدس موجود بود که می‌گرفتیم و می‌خواندیم. ترجمه مستعان از «بینوایان» ویکتور هوگو هم بود که به‌نظر من بهترین ترجمه‌ای است که از «بینوایان» شده. ترجمه‌های دیگر مطلقا به پای او نمی‌رسد، چون نثر ویکتور هوگو بسیار مشکل است. جمله‌های طولانی دوسه‌صفحه‌ای دارد. ترجمه‌اش کار هر کسی نیست. ولی مستعان واقعا حق مطلب را ادا کرده. یعنی شما امروز هم بخوانید مثل این است که تازه ترجمه شده و با فرانسه هم مقایسه کنید مو نمی‌زند. ذبیح‌ا... منصوری هم کتاب‌های پلیسی چاپ می‌کرد. روزنامه‌ای بود به نام «کوشش» که کارهایش در آنجا به‌صورت پاورقی منتشر می‌شد و بعدها به‌شکل کتاب در‌آمد. در دهه 30 بود که ذبیح‌ا.. منصوری شروع کرد به ترجمه آثار الکساندر دوما. مؤسسه‌ای بود به نام «امید»، وابسته به مجله «ترقی». مدیر این مجله وکیل دادگستری بود و مطالب خوبی منتشر می‌کرد. مؤسسه «امید» ترجمه‌های الکساندر دوما را به‌صورت جزوه‌های کوچک جیبی چاپ می‌کرد. هفته‌ای یک‌بار درمی‌آمد و ما بی‌صبرانه منتظر بودیم که چهارشنبه بیاید و جزوه‌ها را از روزنامه‌فروشی‌ها بگیریم. یادم هست اولین کتاب جدی ترجمه که درآمد کلاس چهارم یا پنجم دبیرستان بودم: «وداع با اسلحه» همینگوی با ترجمه نجف دریابندری بود که هنوز توی کتابخانه‌ام هست. بعد هم پرویز داریوش «آوای وحش» جک لندن را ترجمه کرد. البته جلوتر از آن، قاضی «سپیددندان» را ترجمه کرده بود.

 

افرادی همچون پرویز داریوش، ابراهیم یونسی، نجف دریابندری و بهمن شعلهور از دهه 30 به بعد است که دست به ترجمه ادبیات روسی و فرانسوی میزنند. کودتای 28 مرداد چه تأثیری در فضای ترجمه آنان داشت؟

بهمن شعله‌ور را از این گروه جدا کنید. شعله‌ور دانشجوی پزشکی هم بود. کتاب «خشم وهیاهو» فاکنر را چاپ کرد که نه‌تنها کار ایشان، که کار استاد ایشان هم نبود. انتشارات «نیل» چاپ کرد. بعدا من کار چندانی از ایشان ندیدم. چون گرفتار کار پزشکی بود. قبل از 28 مرداد مترجمانی که چپ‌گرا بودند خیلی فعالیت می‌کردند. خب بیشتر کتاب‌هایشان جهت‌دار و در جهت عقاید سیاسی‌شان بود و مثلا کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید؟» از همینگوی را آقای رحیم نامور ترجمه کرد. ایشان جزو حرب توده بود و نصف کتاب را زده؛ یعنی آن قسمت‌هایی که زیاده‌روی‌ها و تندروی‌های انقلابی و کشت‌وکشتار بوده را حذف کرده. یک کتاب 500صفحه‌ای شده 250صفحه. کودتا که شد فعالیت در حوزه ترجمه بود، ولی سانسور پیش آمد که بیشتر روی مسائل سیاسی چپی بود. اگر کسی با مسائل سیاسی و خانواده سلطنتی و شاه کاری نداشت مشکلی برای چاپ کتاب نداشت. هر کتابی می‌توانست منتشر کند. بعداز 28 مرداد کلا وضع کتاب و ترجمه بهتر و تعداد مترجمان تحصیل‌کرده بیشتر شد.

 

زمانی که در دانشگاه تهران زبان فرانسه میخواندید، ترجمه در ایران رونق گرفته بود و آثار همینگوی و چخوف و چارلز دیکنز ترجمه میشدند. خود فضای آکادمیک دانشگاه چقدر در  جریانسازی و خطدادن به دانشجویان برای نوع انتخاب آثار برگردان تأثیرگذار بود؟

آنجا مثل دانشکده ادبیات خودمان بود. شما در دانشکده ادبیات با زبان‌وادبیات فارسی و تاریخ ادبیات سروکار دارید. آن‌موقع در دانشگاه ترجمه کار نمی‌کردند. با مترجم‌ها ارتباطی نداشتند. حالا اگر کسی زبان فرانسه را یاد می‌گرفت و ترجمه‌ای هم می‌کرد میل خودش بود. ولی به‌طورکلی ربطی به ترجمه نداشت. اصول اولیه ترجمه را به دست دانشجویان می‌دادند.

 

نمایندگی انتشارات «فرانکلین» و «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» هر دو ابتدای دهه 30 بنیانگذاری شدند. این دو چقدر در آشنایی مخاطب دهه 30 و 40 با آثار مختلف ادبیات جهان تأثیرگذار بودند؟

به‌نظر من «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» را نمی‌شود مقایسه کرد با «فرانکلین». چون «فرانکلین» بیشتر کتاب‌های تکراری ترجمه می‌کرد که به‌شکل جیبی در‌می‌آمد. اما «بنگاه ترجمه و نشر کتاب»، کارهایش تکراری نبود و در همه زمینه‌ها کار می‌کرد، از فلسفه و تاریخ گرفته تا داستان و نمایش‌نامه و ... . الان شما پشت سر من می‌بینید (به کتابخانه‌اش که پشت سرش قرار گرفته اشاره می‌کند.) توی آن قفسه بالا همه‌اش نمایش‌نامه‌های «چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب» است. ردیف پایین همه رمان است. فرانکلین بیشتر داستان بود تا جایی که خبر دارم. فعالیتش هم  با بنگاه ترجمه قابل‌مقایسه نبود. بعد هم نمی‌دانم چرا رفتند یک‌سری کتاب جیبی با کاغذ کاهیِ خیلی‌بد چاپ کردند که اگر شما یک‌بار آن‌ها را می‌خواندی باید می‌انداختی‌شان دور. بنگاه نشر با مترجمان خیلی درجه‌یک کار می‌کرد. هم کتاب‌هایش دست اول بود هم به‌شکل خوبی چاپ می‌شد، روی کاغذ 90گرمی سوئدی. از نویسنده‌های مختلف دنیا هم کتاب منتشر می‌کرد.

 

در دهه 40 جریان داستاننویسی ما با وجود نویسندگانی همچون چوبک، جلال، دانشور، ساعدی و میرصادقی بهسمت ابراز نارضایتی از وضع موجود جامعه پیش رفت و از این جهت، آثار آنها موردحمایت طبقه متوسط جامعه هم قرار گرفت. مترجمان این دوره چه رویکردی داشتند؟ آیا بیشتر درگیر این بودند که از حوزه جدید ادبی جهان عقب نمانند یا آنها هم بنابر احساس تعهد، بهدنبال انتخاب آثار نویسندگانی بودند که اندیشههای انقلابی داشتند؟

اوایل بیشتر روی کلاسیک‌ها کارمی‌کردند، مثل همین داستایفسکی، جک لندن و این‌ها. بعد سراغ نویسنده‌های جدیدتر رفتند، منتهی نه آنطور به‌معنای انقلابی. آن‌موقع برداشت‌های سیاسی در رادیو و تلویزیون همه در جهت خواسته دولت و سلطنت بود؛ یعنی شما در حوزه چپ نمی‌توانستید وارد شوید، مگر آثاری که رندانه حرفشان را زده بودند. دغدغه مترجم‌ها بیشتر معرفی آثار و ادبیات دنیا بود، از آمریکا و فرانسه و آلمان و انگلیس و ... .

 

باتوجهبه اینکه بعد از انقلاب روند ترجمه از نظر تعداد مترجمان و تعداد کتابها سیر صعودی داشته است، برآیند کار را چطور ارزیابی میکنید؟

من اینجا یک «متأسفانه» و بعد هم یک «خوشبختانه» می‌آورم. «متأسفانه»‌ام برای این است که کسانی که به راستی صلاحیت ترجمه ندارند آمده‌اند در این حوزه. نه‌تنها روح زبان فارسی را بلد نیستند بلکه به خود زبان هم تسلط ندارند. بعد می‌آیند یک کارهایی می‌کنند که شرم‌آور است. فرض کنید کتاب «بینوایان» را 2تا خانم با هم ترجمه کرده‌اند. وقتی شما آن را با «بینوایان» مستعان مقایسه می‌کنید، می‌بینید که چقدر تفاوت دارد! حتی اخیرا شنیدم وقاحت را به جایی رسانده‌اند که طرف، کتاب مترجم شناخته‌شده‌ای را عینا برداشته به نام خودش زده، بی‌آنکه نقطه‌ای را عوض کند. من این را تقصیر ناشرها می‌دانم. البته اوایل انقلاب هم مترجمانی داشتیم که هرجور دلشان می‌خواست ترجمه می‌کردند. ولی کم بودند، یکی‌دو تا. درعوض مترجمان خیلی خوب داشتیم. «خوشبختانه‌»ام هم برای این است که الان جوانانی داریم که کارهای خوبی را ترجمه می‌کنند. سراغ کتاب‌ها و کشورها و فرهنگ‌های جدید می‌روند. از این نظرها خوب است، منتهی ما ظرفیتش را در حوزه کتابخوانی نداریم. سال 63 که من از فرانسه برگشتم می‌دیدم کتاب درآمده 10هزار نسخه، 15هزار نسخه و به چاپ دهم و دوازدهم رسیده. الان رسیده به 200 نسخه. تازه آن‌موقع، جمعیت نصف حالا بود. دانشگاه‌ها هم این‌قدر زیاد نبود. الان مشکلات زیاد است. از یک طرف کتاب‌های سفارشی است که بیشتر فضای نمایشگاه‌ها مال آن‌هاست. یک طرف گرانی کتاب است، یک طرف ترجمه‌های قلابی و از طرف دیگر سانسور. خب با این وضع چیزی دست کتابخوان واقعی را نمی‌گیرد.

 

محمود حسینیزاد در یک سخنرانی در سال 84 این موضوع را مطرح کرده بود که مترجمان ما تصویر درستی از برخی نویسندگان غرب ارائه نکردهاند. مثلا میگوید ما به سلیقه خودمان با برشت برخورد سیاسی داشتهایم و یا نثر خواندنی کافکا را به مخاطب ایرانی نتوانستهایم انتقال بدهیم. فکر میکنید برای اینکه مخاطب ایرانی دچار این سوءتفاهمها نشود، مترجم به چه چیزهایی باید دقت نظر داشته باشد؟

به نظر من اینجا مسئله وجدان کاری مترجم به میان می‌آید. چون مترجم یک دوربین عکاسی که نیست. سر کتاب «دژ» اگزوپری -که هیچ مترجمی تا حالا سراغش نرفته بود- من خیلی وقت گذاشتم. بقیه کتاب‌هایش ترجمه‌های زیادی شده است. «شازده کوچولو» 64 ترجمه دارد. «دژ» را من 3دفعه خواندم، بعد ترجمه کردم که چندماه طول کشید. بعد دوباره دست‌نویسم را 3دفعه خواندم و برای حروف‌چینی فرستادم. حروف‌چینی را هم 2 دفعه خواندم و حذف و اصلاح کردم. ولی هنوز هم مطمئن نیستم که توانسته باشم حق مطلب را به‌جا بیاورم. برای اینکه خیلی پیچیده بود. از یک موضوع ساده چنان وارد عوالم فلسفی می‌شد که هیچ‌جور نمی‌شد این‌ها را به هم ربط داد و از آن سر درآورد. همین داستایفسکی، تمام کتاب‌هایی را که درباره‌اش نوشته شده خوانده‌ام، چه در فرانسه و چه اینجا. از 16سالگی با کتاب‌های او دمخور بودم. هرچه درباره‌اش می‌نوشتند می‌خواندم. به نظر من داستایفسکی در بین تمام نویسنده‌های عالَم نظیر ندارد. برای اینکه منشوری است با وجه‌های بی‌شمار. تمام شخصیت‌های داستان‌هایش هم وجهی از خودش هستند. شما تا به‌راستی داستایفسکی را نشناسید، و به روحیاتش، سختی‌هایی که کشیده و دشواری‌هایی که داشته و بلاهایی که سرش آمده آشنا نباشید نمی‌توانید تصویر درستی از کار او ارائه دهید. چون همه این‌ها را در کتاب‌هایش آورده است. نه‌تنها داستایفسکی، درباره همین کامو و اگزوپری هم مثلا همین‌طور است. این است که به‌عنوان مترجم باید چندتا کتاب از نویسنده بخوانید، زندگینامه‌‌اش را بخوانید و ببیند این طرز فکرش چیست؟ سبک نوشتاری‌اش چیست؟ چه می‌خواهد بگوید؟ چه مسائلی را می‌خواهد مطرح کند؟ چون تا مترجم این را نفهمد چطور می‌خواهد کارش را به‌درستی ترجمه کند؟!

 

شما تا سال 35 مشهد بودید میخواهم کمی هم با خاطرات شما وارد مشهد قدیم شوم. در دوران دبیرستانتان که کتابخوان حرفهای شده بودید، بهجز «گوتنبرگ» چه کتابفروشیهایی در مشهد بودند؟

یک مغازه‌ای در خیابان «فوزیه» آن‌زمان بود که الان اسمش خیابان «دانشگاه» شده. کتاب‌فروشی را به اسم صاحبش که «فخری» بود می‌شناختیم. کتاب کرایه می‌داد. شبی یک‌قِران می‌دادیم یک کتاب می‌گرفتیم. ما 3نفر دوست و هم‌کلاسیِ عاشق کتاب بودیم. اسممان را گذاشته بودند «سه تفنگدار». بودجه آن‌چنانی نداشتیم که بتوانیم کتاب بخریم. بیشتر کرایه می‌کردیم. یک کتاب 400-500صفحه‌ای را 2روزه می‌خواندیم و پس می‌دادیم. این آقای فخری می‌گفت من دیگر به شما کتاب نمی‌دهم. این کتاب باید ده‌پانزده‌روز دستتان باشد که از کرایه‌اش چیزی گیرم بیاید. شما 2روزه می‌خوانید و می‌آورید. کلا تعداد کتاب‌فروشی‌ها کم بود و بیشترشان توی خیابان «ارگ»؛ مثلا «گوتنبرگ» و «برومند». «مهر» هم بود که اطراف میدان  سوم اسفندِ آن‌زمان («ده دی» فعلی)  بود. «برومند» هم کتاب می‌فروخت، هم روزنامه‌ها و هم مجلات خارجی را. به «گوتنبرگ» هم مرتب سر می‌زدیم و با فروشنده‌هایش دوست شده بودیم. یکی از فروشنده‌هایش آقای باقرزاده بود که بعد آمد تهران و مدیر انتشارات «توس» شد. آن‌موقع پسر جوانی بود، شاید یکی‌دوسالی از ما جوان‌تر. بعد هم که داستان‌ها به‌صورت جزوه منتشر می‌شد برای ما خیلی خوب شد. از پول توجیبی‌مان هفته‌ای 4ریال داشتیم که بتوانیم جزوه بخریم. خود آقای کاشی‌چی، مدیر «گوتنبرگ»، هم بعدا از مشهد آمد تهران، توی خیابان «منوچهری» یک مغازه گرفت و شروع کرد به چاپ جزوه، منتهی با قطع رقعی. اطراف حرم هم کتاب‌‌فروشی‌هایی بود که کتاب‌های مذهبی می‌فروختند.

 

قشر جوانِ کتابخوان آن زمان برای تفریح کجاها میرفتند؟

«باغ ملی» یک گردشگاه بود. «وکیل‌آباد» هم بود. برای جوان‌ها هم چهارپنج تا سینما بود که البته 2ماه محرم و صفر تعطیل می‌شد. یک تماشاخانه هم بود به نام «گلشن» در اول خیابان «خسروی». «باغ نادری» هم بود. ما چون این طرف شهر بودیم بیشتر «باغ ملی» می‌رفتیم.

 

به کافهها و قهوهخانههای مشهد هم رفتوآمد داشتید؟

می‌دانم قهوه‌خانه‌هایی بود که حتی تویش شاهنامه‌خوانی می‌کردند ولی خب ما آنجا رفت‌وآمدی نداشتیم. هم سنمان کم بود، هم اینکه آنجا بساط وافور و این حرف‌ها هم بود که به همین دلیل ما نمی‌رفتیم.

 

آنزمان توی دکهها و کیوسکهای مطبوعاتی مشهد چه چیزهایی برای خواندن پیدا میشد؟

تعداد دکه‌ها کم بودند. روزنامه می‌آوردند. آن‌موقع روزنامه‌ «اطلاعات» بود، «کیهان» بود، «آیندگان» بود، «آسیای جوان» بود. قدیمی‌ترینشان «اطلاعات» بود و بعد «کیهان». مجله بیشتر بود، مثلا «ترقی». خود «اطلاعات» هم «مجله» داشت. «خواندنی‌ها» بود که سبک جالبی داشت. شعارش این بود: «آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری». تمام مطالب زبده روزنامه‌ها و مجلات طول هفته را جمع می‌کرد به‌شکل یک مجله درمی‌آورد. کارهای ذبیح‌ا... منصوری هم به‌شکل پاورقی در آن چاپ می‌شد.

 

دایره دوستان شما را چه گروهی تشکیل میدادند؟

خیلی محدود بودیم. همین 3‌نفر بودیم که گفتم.

 

کمی درباره همین جمع 3نفره یا همان «سهتفنگدار» برایمان میگویید؟

چون همیشه در بازی‌ها و کتاب‎‌خواندن‌ها و در مدرسه و سر کلاس با هم بودیم معروف شدیم به «سه‌تفنگدار». یکی از ما که الان هم هست دکتر علایی بود (پدر کیارنگ علایی، عکاس سرشناس مشهدی). الان استاد دانشگاه است. بچه که بودیم در همان کوچه «شجاع‌التولیه»، مدتی توی خانه ما می‌نشستند با پدر و مادرش. بعد که مدرسه رفتیم، ایشان را به مدرسه «فرهنگ» در کوچه‌باغ عنبر فرستادند که مدرسه ملی بود، یعنی پولی بود. من رفتم همان مدرسه دولتی. بعد آن‌ها از خانه ما رفتند سرکوچه و ما توی کوچه با هم هم‌بازی بودیم. دبیرستان که آمدیم با یکی دیگر به نام محمد خداخواه دوست شدیم که متأسفانه فوت کردند. ایشان هم دبیر زبان بود. هر سه ما علاقه داشتیم به کتاب و مخصوصا این جزوه‌های الکساندر دوما. کارهای جالبی هم می‌کردیم. کتاب‌های کهنه را با قیمت ارزان می‌خریدیم که ممکن بود دوسه‌صفحه اولش افتاده باشد. بعد اگر درستش را گیر می‌آ‌وردیم از روی آن می‌نوشتیم و به کتاب می‌چسباندیم. اگر هم گیر نمی‌آوردیم از خودمان می‌نوشتیم و بهش وصل می‌کردیم. یک‌بار به یک کتاب‌فروشی در خیابان «دانشگاه» رفته بودیم. یک‌مقدار کتاب کهنه داشت. ما هم پولی نداشتیم کتاب نو بخریم. رفته بودیم کتاب‌های این را خریده بودیم، هرکدام پنج‌شش‌تا. آمدیم مدرسه و سر کلاس هم دیر رسیدیم. بعد گمانم معلم عربی بود که آمد سر کلاس. بچه‌ها هم سوسه آمدند و گفتند آقا این‌ها رفته‌اند پی کتاب‌خریدن و این حرف‌ها. الان نگاه کنید کیف‌هایشان پر از کتاب است. این آمد کتاب‌ها را از ما گرفت. اشکمان را درآورد. همه عشق‌وعلاقه‌مان به این کتاب‌ها بود. ولی آخرسر داد بهمان.

 

آنموقع زبان دوم مدارس، فرانسه و عربی بوده است. شما در دبیرستان تا چه اندازه با زبان فرانسه آشنا میشدید؟

از سال اول دبیرستان ما درس زبان فرانسه داشتیم، اما خیلی مسلط نمی‌شدیم. دبیرهای فرانسه هم خوب نبودند. مخصوصا ما کلاس دوم و سوم دبیرستان دبیری داشتیم در همان مدرسه «شاه‌رضا» که قمارباز بود. شب‌هایی که می‌بُرد صبح می‌آمد می‌گفت هرکار دلتان می‌خواهد بکنید. شب‌هایی که می‌باخت می‌گفت امتحان داریم. هیچ چیز یادمان نداد. اولین‌باری که ما با زبان فرانسه به‌طور واقعی آشنا شدیم سال چهارم دبیرستان بودیم. یک آقایی به نام رهبر آمد که تازه از دانشسرای عالی فارغ‌التحصیل شده بود. توی کلاس به یکی از ما به زبان فرانسه گفت «بلند شو». نفهمیدیم. به دیگری و دیگری گفت، نفهمیدند. گفت زمان حالِ فعلِ «داشتن» را صرف کن هیچ‌کس نتوانست. یک‌باره از عصبانیت سرخ شد و گفت: «کدام کره‌خری به شما اجازه داده 3سال قبول شوید بیایید کلاس چهارم که هیچی بلد نیستید؟!» این بیچاره 3ماه فعل «داشتن» و «بودن» را با ما کار می‌کرد، 3ماه! چون پایه فعل معین است. او خوشبختانه ما را با زبان آشنا کرد.

 

شما حالا بعد از گذشت 3دهه کار حرفهای ترجمه، بهخوبی با تغییر و تحولات ادبیات داستانی فرانسه آشنا هستید. باتوجهبه اینکه منشأ این تغییرات ادبی، ریشه در شرایط خود جامعه فرانسه دارد چقدر این ترجمهها در مدرنیزهکردن فرهنگ ایران میتواند مؤثر باشد؟

یکی از هدف‌های من در ترجمه این است که به‌خصوص نسل جوان را با طرز فکر، شیوه زندگی، آگاهی‌ها و مسائل اجتماعی و سیاسی و ... فرانسه آشنا کنم. درست است که الان اینترنت هست اما متأسفانه خیلی از جوان‌ها در اینترنت دنبال چیزهای پیش‌پاافتاده می‌روند. شما حساب کنید اگر ما ادبیات کهن غنی‌مان را بگذاریم کنار، با تعداد زیادی از این رمان‌های دوپولی مواجه می‌شویم. خواننده‌ای که دنبال این‌ها برود هیچ چیز نفهمیده است. البته در فرانسه هم این رمان‌ها را دارند. فکر نکنید ندارند، ولی به‌هرحال آن‌ها از نظر پیشرفت و توسعه فکری و اجتماعی خیلی جلو هستند. به همین خاطر وقتی که جوان‌های ما با کتاب‌های آن‌ها آشنا شوند سطح آگاهی‌شان بالا می‌رود. الان سطح جوان‌های نسل شما با نسل قبلی‌تان از زمین تا آسمان فرق می‌کند. درست است که بخش زیادی از آن به‌خاطر اینترنت است اما یک‌مقدارش حتما به‌خاطر کتاب‌های ترجمه است.

 

سرنوشت آن 2کتابی که در بلژیک ترجمه کردید و نخستینترجمههای شما بودند («مهتاب»، کتابی درباره سرگذشت کلود دبوسی، موسیقیدان فرانسوی، و «شاعر سرگردان» اثری درباره شرلی، شاعر انگلیسی )چه شد؟ بالأخره کی و کجا منتشر شد؟

بعد از اینکه از بانک بازنشسته شدم چون با هیچ مجله‌ و روزنامه و ناشری آشنایی نداشتم فکر کردم که چه‌کار کنم؟ جک لندن کتابی به نام «مارتین ایدن» (Martin Eden) دارد که سرگذشت خودش است. به فارسی هم ترجمه شده. آنجا تعریف کرده که در همان دنیای کارگری و فلاکتش داستان‌هایش را می‌فرستاده برای ناشرها. یکی‌دوهفته بعد آن‌ها را به خودش برمی‌گرداندند و او باز برای ناشر دیگری می‌فرستاده. من هم آمدم فکر کردم چه‌جوری با این ناشرها ارتباط برقرار کنم. نشانی 20تا از آن‌ها را از روی کتاب‌هایشان پیدا کردم و برایشان نامه نوشتم. گفتم کتاب «مهتاب» را من ترجمه کردم، اگر مایل هستید منتشر کنید. «شاعر سرگردان» را نگه داشتم ببینم نتیجه اولی چه می‌شود. در ضمن کتاب‌ داستان‌های کوتاه آلن‌پو را هم ترجمه کرده بودم و آن را هم به ناشرها پیشنهاد می‌دادم. یکی‌دوماهی گذشت ولی خبری نشد. دوباره نامه نوشتم به یک عده دیگر. بالأخره یکی زنگ زد و گفت: «این پو را بیار ببینم چیه». انتشارات «پانوس» بود. مثل اینکه بعدا دیگر زیاد فعالیت نکرد. بردم و خواند و گفت: «باشه. این را چاپ می‌کنیم.» و منتشر کرد. انتشارات «معین» هم به نامه من جواب داد و گفت: «مهتاب» را بیاور.» کتاب را بردم و فکر می‌کنم در سال 70 با ویرایش چاپ شد. «شاعر سرگردان» را هم بعد از سه‌چهارسال انتشارات «معین» چاپ کرد.

 

ملاک انتخاب شما برای کتاب ترجمه چیست؟

من هر کتابی را ترجمه نمی‌کنم، چون نه دنبال پولش هستم و نه دنبال اسم و رسمش. اولین چیزی که باید در نظر بگیرم کشش است و دیگر اینکه چیزی دستگیر خواننده شود. شما  پول و وقتتان را می‌گذارید که چیزی از خواندن کتاب دستتان بیاید، وگرنه مثلا همین امسال که فرانسه رفته بودم 30کتاب خریدم تا حالا 20تایش را گذاشته‌ام کنار. دیدم به درد اینجا نمی‌خورد. اگر کتاب، خود من را جذب نکند خواننده را هم جذب نمی‌کند. مگر که کتاب‌های خاصی باشد، مثلا این «دژ» اگزوپری که ناشر از من خواست، چون می‌خواست 7تا رمانش را ترجمه کنم؛ یا مثلا کتاب‌های آلن‌رب‌گریه که سبک پست‌مدرن دارند. راجع به رب‌گریه زیاد صحبت شده بود اما هیچ کتابی ازش ترجمه نشده بود. یک عده کتابخوان حرفه‌ای دوست داشتند بخوانند. مسئله بعد هم این است که ارشاد چه می‌گوید و کتاب غیرمجاز نشود. تا الان پنج‌شش‌کتاب من غیرمجاز شده است.

 

در بین آثار شما ترجمههایی از نویسندگان غیرفرانسوی، مثل دینوبوتزاتی، تالستوی و اشتانبک، هم دیده میشود. در ترجمه از زبان واسطه چقدر احتمال دورشدن از متن اصلی وجود دارد؟

من دست‌نویس کار دینوبوتزاتی را به دوستی که ایتالیایی می‌دانست دادم تا مقایسه کند و ببیند نسبت به متن اصلی مشکلی دارد یا نه؟ موضوع بعدی هم این است که در غرب اینطور نیست که مثل اینجا هر کسی از خانه‌اش قهر کرده باشد بیاید کتاب ترجمه کند. ناشران بزرگ مترجمانی دارند که تخصصشان مثلا داستایفسکی است یا همینگوی یا اشتان‌بک است و کتاب‌های مهم را دست مترجمان ورزیده می‌دهند. دست هرکسی نمی‌دهند. درنتیجه این ترجمه‌ها از چند صافی رد می‌شود و می‌توان روی متن فرانسه‌اش حساب کرد.

 

خود شما کار کدامیک از مترجمان حال حاضر ایران را میپسندید؟

البته باتوجه‌به اینکه وقتم یا دائما صرف خواندن کتاب فرانسه می‌شود یا ترجمه‌کردن کتاب‌ها، کمتر فرصت می‌کنم کتاب فارسی بخوانم. می‌خرم ولی فرصت خواندنشان را ندارم. مثلا کارهای نجف دریابندری یا غبرایی را فرض بگیرید می‌خرم چون کتابخوان و کتاب‌جمع‌کن هستم و گاهی تورقی می‌کنم. صالح حسینی هم خوب کار می‌کرد که الان کم‌کار شده. نمی‌دانم چرا! شاید سنش مثل من بالا رفته. آقای ابوالحسن نجفی هم بود. زنده‌یاد سحابی هم به‌راستی 2تا کار بزرگ کرد که من بهش تلفن کردم و ایول گفتم. یکی ترجمه کارهای پروست بود که بسیار دشوار است و یکی کارهای فردینان سلین. کتاب‌های سلین را دوسه‌تا از ناشرها به من پیشنهاد کردند. من خواندم دیدم نه! من از زبان این سردرنمی‌آورم اما سحابی ترجمه کرد. مدام هم بهش ایراد می‌گرفتند چرا به زبان عامیانه می‌نویسی؟ می‌گفت آقا 70درصد مردم فرانسه به این زبان حرف می‌زنند، همه که به زبان ویکتور هوگو حرف نمی‌زنند. من خرید کتاب این افراد را یک وظیفه برای خودم می‌دانم و به‌نظرم کمترین کمکی که می‌توانم به آن‌ها بکنم خرید یک جلد کتابشان است.

 

سال 86 در مصاحبهای گفته بودید مشغول نوشتن زندگینامهتان هستید. الان به کجا رسیده و به چه بخشهایی از زندگیتان پرداختهاید؟

یک زندگی‌نامه نوشتم در 70سالگی. عنوانش هم این بود: «پیمانه عمر من به هفتاد رسید، حالا نکنم نشاط پس کی بکنم؟»  از سه‌چهارسالگی را که یادم می‌آمد شروع کردم به نوشتن، تا همین 70سالگی. درباره خاطرات شخصی و خانوادگی و مسائل و جریانات سیاسی‌ای که در کشور اتفاق افتاده، از ترور شاه در سال 27 گرفته تا کودتای 28 مرداد و انقلاب و ... همه این‌ها را آوردم. ولی خب دیدم این‌ها برداشت‌های شخصی و خصوصی است. حالا درنظر دارم اگر فراغت پیدا کنم یک چیزی از زبان شخص سوم بنویسم، منتهی تا زمان دانشکده و حدود 20سالگی. بعد هم وارد مسائل سیاسی و خیلی خصوصی نشوم. چیزهای جالب و برخوردم با آدم‌های متفاوت زندگی‌ام را بنویسم؛ افرادی که هم جنبه کمدی داشتند هم تراژیک. 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی