کد خبر : 95555
/ 07:42
روایتی از ٢ روز همراهی با گشت سامان‌دهی آسیب‌دیدگان اجتماعی

میلیونرهای متکدی

هر روز در بسیاری از خیابان‌های شهر و به‌ویژه اطراف حرم پرسه می‌زنند؛ البته بیشتر شب‌ها سر‌و‌کله‌شان پیدا می‌شود. محدوده مشخصی برای خود دارند؛ به‌همین‌دلیل بعضی وقت‌ها سرِ جا با هم دعوایشان می‌شود...

میلیونرهای متکدی

شهرآرا آنلاین - سعیده آل‌ابراهیم - هر روز در بسیاری از خیابان‌های شهر و به‌ویژه اطراف حرم پرسه می‌زنند؛ البته بیشتر شب‌ها سر‌و‌کله‌شان پیدا می‌شود. محدوده مشخصی برای خود دارند؛ به‌همین‌دلیل بعضی وقت‌ها سرِ جا با هم دعوایشان می‌شود تا پولِ بیشتری کاسب شوند. هر‌کدام بهانه‌های مختلفی برای توجیه کارشان دارند، اما تقریبا می‌توان گفت بین بیشتر آن‌ها دو چیز مشترک است؛ اعتیاد و درآمدِ بدون زحمت. انگار که این پول در دهانشان مزه کرده است، پولی که یک‌شبه دود می‌شود.

بیشترین تجمع آن‌ها از ساعت‌١٢ تا ٢ بامداد است. با شروع فصل گرما تعدادشان بیشتر می‌شود، اما همیشه هستند. 

شاید در پیاده‌روهای شلوغ اطراف حرم، پیدا‌کردن متکدیان کار سختی به نظر برسد، اما ازآنجاکه بیشتر این افراد در این موضوع سابقه دارند تمام نیروهای گشت سامان‌دهی آسیب‌های اجتماعی آن‌ها را می‌شناسند و چندان نیاز به گشت‌و‌گذار نیست. نیروهای جمع‌آوری، بعضی از متکدیان را آن‌قدر به خانه سبز منتقل کرده‌اند که خسته شده‌اند. این افراد به فنری می‌مانند که هر‌قدر هم به‌سمتی کشیده شوند، باز به حالت اولیه برمی‌گردند.

این گزارش، روایتی از همراهی دو‌روزه با گشت سامان‌دهی آسیب‌های اجتماعی است که این روزها در آستانه سال نو و آمدن مسافران نوروزی، به‌طور ویژه فعالیت می‌کند.

 

فکر کردم پولِ نذری می‌دهد

کمی از اذان مغرب گذشته است و در پیاده‌روهای خیابان شیرازی به‌دنبال متکدی می‌گردیم. از دور زنی را می‌بینیم که چادری عربی به سر دارد و صورتش را زیر پوشیه پنهان کرده است. نیروهای گشت را می‌شناسد؛ به‌همین‌دلیل چادرش را محکم‌تر می‌گیرد و سعی می‌کند مانند یک رهگذر عادی از کنار ما عبور کند. کفش‌های جلو‌باز، سوراخ‌های جورابش را لو می‌دهد. نیروی زنی که در گشت حضور دارد، به او می‌گوید: چرا از مردم پول می‌گیری؟

شالی را که به‌جای پوشیه از آن استفاده می‌کند پایین می‌دهد. به نظر می‌رسد سنش از مرز ٣٠ رد شده باشد. با پیشانی غرق عرق می‌گوید: من پول نمی‌گیرم. یک خانم پول می‌داد؛ من هم گرفتم. فکر کردم پول نذری می‌دهد؛ به‌همین‌دلیل گرفتم.

همان‌طور‌که دو‌هزار تومانی را در مشتش مچاله می‌کند، می‌گوید: من آدم بدی نیستم. این دو‌هزار تومان ارزش ندارد که من دروغ بگویم؛ همین الان این پول را در صندوق صدقات می‌اندازم که فکر نکنی من مشکل دارم.

خودش را فاطمه معرفی و قبول می‌کند به چند سؤال من پاسخ دهد. چادر را جلو دهانش گرفته، دست من را می‌گیرد و قدم‌زنان به سؤال‌هایم پاسخ می‌دهد تا شاید مجالی برای فرار از این مخمصه پیدا کند.مامور جمع‌آوری به او تذکر می‌دهد که یک جا بایستد و پاسخ‌گوی سؤالات باشد. می‌پرسم: از لحاظ درآمد در خانواده مشکل دارید؟ می‌گوید: نه بابا! من که گفتم؛ فکر کردم پول پخش می‌کند. مامور جمع‌آوری می‌گوید: سابقه‌ات در تکدیگری زیاد است، پس راست بگو.دهانش را کنار گوشم می‌آورد و آهسته می‌گوید: من کسی نیستم که پول از مردم بگیرم. الان هم دارم از خجالت می‌میرم. بعد با صدای بلند می‌گوید: این دو‌هزار تومان را لازم داشتم که گرفتم؛ کرایه ماشین است. وگرنه کسی نیستم که با آبروی خود و بچه‌هایم بازی کنم. می‌پرسم: شوهرت کجاست؟ چه کاره است؟ می‌گوید: شوهر دارم، اما ناراحتی قلبی دارد. دیگر هم سؤال نپرس که حرص می‌خورم.

عبدا... شمس، مسئول اجرایی واحد رفع سد معبر شهرداری منطقه ثامن مشهد، که در این گشت همراه ماست به او می‌گوید: باید با ما بیایی و تعهد بدهی. اما گوشِ فاطمه به این حرف‌ها بدهکار نیست؛ شروع می‌کند به گریه‌کردن و پشت‌سر‌هم می‌گوید: جان عزیزت من را نبر. خواهش می‌کنم من را اذیت نکنید. من منطقی هستم. دختر کوچک دارم که در خانه منتظرم است. آبرودارم و... . مقاومتش برای اینکه در ماشین گشت سوار شود به قدری زیاد است که روی زمین می‌نشیند؛ چادر را روی سرش می‌کشد و شروع به گریه می‌کند تا مردم دورش جمع شوند. پس‌از چند دقیقه صحبت‌ ماموران گشت با فاطمه، بالاخره او سوار ون می‌شود.

 

داخل ماشین گشت ادرار می‌کنند تا راهی برای فرار پیدا کنند

ماشین گشت یک ون است که انتهای آن، صندلی‌های آهنی درست کرده‌اند و دری آهنی دارد که قفل می‌شود تا متکدیان امکان فرار نداشته باشند. البته که بعضی از متکدیان هنوز هم وقتی به ماشین سوار می‌شوند، ترفندهایی را به کار می‌برند تا بلکه خلاص شوند؛ از‌جمله اینکه روی همان صندلی‌ها ادرار می‌کنند تا به این طریق آن‌ها را از ماشین خارج کنند.

کار نیروهای گشت سامان‌دهی آسیب‌دیدگان اجتماعی، پردردسر و طاقت‌فرساست. هر روز باید با متکدیان و دست‌فروشانی که تا‌به‌حال چندین‌بار به آن‌ها تذکر داده‌اند، سر‌و‌کله بزنند و آن‌ها را قانع کنند تا با آن‌ها به خانه سبز بروند.

اسماعیلی مامور خانم جمع‌آوری در گشت سامان‌دهی آسیب‌دیدگان اجتماعی‌ می‌گوید: وقتی متکدیان را سوار می‌کنیم شروع به گریه، سر‌و‌صدا و التماس می‌کنند که «من را نبرید»، «بچه‌هایم خانه منتظرم هستند» 

یا‌... . ما مجبوریم این کار را بکنیم و گرنه این کار خیلی روی روحیه‌ام تأثیر گذاشته است. در‌قالب این گشت، جمع‌آوری کودکان خیابانی را هم داریم که آن‌ها را تحویل بهزیستی می‌دهیم. اما بچه‌ها به‌دلیل جثه کوچک زود فرار می‌کنند و وقتی چنین می‌کنند، دنبالشان نمی‌رویم تا اتفاقی برای آن‌ها نیفتد؛ چون بیشتر آن‌ها بین ماشین‌ها دست‌فروشی می‌کنند.

 

تکدیگری پیرزنی شصت‌ساله

به گفته ماموران گشت، هر شب در یکی از کوچه‌های اطراف حرم که هتلی در آن واقع است، پیرزنی گدایی می‌کند؛ یعنی پسرش او را مجبور به این کار می‌کند. پسر خودش هم در محدوده دیگری تکدیگری می‌کند، اما هر دو معتاد هستند؛ پیرزن به تریاک و پسرش به کریستال.

به ورودی کوچه که می‌رسیم، پیرزنی را که پشت او خمیده است و به کمک عصا راه می‌رود می‌بینیم؛ وقتی نیروهای گشت را می‌بیند، ابتدا سعی می‌کند خود را پشت خودرویی پنهان کند، اما بعد که متوجه می‌شود ما به‌سمت او حرکت می‌کنیم، جوری تند‌تند راه می‌رود که انگار این موضوع را که ۶٠‌سال دارد، فراموش کرده است. اما تند راه‌رفتن هم کمکی به او نمی‌کند و در یک پاساژ نیروهای گشت به او می‌رسند.

روسری‌اش را پشت سر گره زده و کیسه پلاستیکی‌ای را که در آن سیب و تکه‌ای نان است به دست گرفته است. چشمش که به نیروهای آشنای گشت می‌افتد، شروع به گریه و زاری می‌کند. وقتی حرف می‌زند، تک و توک دندان‌های باقی‌مانده در دهانش دیده می‌شود. می‌گوید: شما خیلی من را اینجا دیده‌اید. اما به این امام رضا(ع) امشب می‌روم قوچان.

پیرزن وقتی راه چاره‌ای نمی‌بیند، با ما همراه می‌شود. اما بیرون از پاساژ دوباره قدم‌هایش را تند می‌کند و وارد یک مغازه می‌شود. پشت صاحب‌مغازه که او را محمدآقا صدا می‌کند، پنهان می‌شود و می‌گوید: تو را به خدا نگذار من را ببرند. بعد هم رو به نیروهای گشت می‌گوید: به امام حسین(ع) اگر دفعه بعد دوباره من را دیدید، با خودتان ببرید.

در هر منطقه، تعدادی از ماموران پیاده که تمام محدوده‌ای را که به آن‌ها سپرده شده است مانند کف دست بلدند، باید از صبح خروس‌خوان تا ظهر در کوچه‌‌پس‌‌کوچه‌های محله پرسه بزنند. در اصل کارشان این است که از کارِ هر‌کسی که معبر مردم را سد می‌کند، جلوگیری می‌کنند؛ حالا آن فرد می‌خواهد دادبزن (کسانی که در پیاده‌رو تبلیغات مغازه خود را می‌کنند)، دست‌فروش، ضایعاتی یا متکدی باشد. آن‌ها می‌دانند کدام فرد در چه زمان و مکانی، تکدیگری می‌کند. نیروهای گشت سامان‌دهی نیز از این مأموران برای پیدا‌کردن متکدیان کمک می‌گیرند.

کوچه‌های باریک و شلوغ اطراف حرم را به‌دنبال متکدی می‌گردیم. چند نفری هم پیدا می‌کنیم که به گفته نیروهای گشت به‌دلیل شرایط جسمی یا بیماری‌شان، خانه سبز آن‌ها را پذیرش نمی‌کند؛ بنابراین دیگر جمع‌آوری در کار نیست. حتی نشانی یک زن باردار متکدی را در کوچه‌ها دارند، اما خانه سبز او را هم پذیرش نمی‌کند.

در پیاده‌رو جلو یکی از هتل‌ها زنی با قامتی کوتاه، با یک دست، کیسه‌ای را به دست گرفته و با دست دیگر دسته‌ای جوراب جلو دید عابران گرفته است. آن‌طور‌که خانم اسماعیلی، می‌گوید سابقه این زن در دست‌فروشی زیاد است و بارها به او تذکر داده‌اند که این کار قانونی نیست.

 

مجبورم دست‌فروشی کنم

زن جوانی است و ظاهر مرتب و ساده‌ای دارد. در کیسه‌اش غیر از جوراب، لیف و دستبند هم دارد. در پاسخ به اینکه چرا باز هم برای دست‌فروشی آمده است، می‌گوید: چون مجبورم. پدرم بیمار است و باید کپسول اکسیژن استفاده کند. چهار‌ماه است اجاره خانه‌مان عقب افتاده است. پول ندارم قبض برق خانه‌مان را پرداخت کنم؛ اخطار قطع داده‌اند.

کمی آن‌طرف‌تر درست روبه‌روی در ورودی هتل، بساط تسبیح کنارش پهن است. خودش هم روی ویلچر نشسته و مشکل جسمی دارد. دست‌هایش غیرارادی و کُند حرکت می‌کنند. سعید هم از آن دست‌فروش‌های سابقه‌دار است. خانه سبز او را قبول نمی‌کند؛ به همین دلیل فقط تسبیح‌ها را جمع‌آوری می‌کنند. آن‌طور‌که ماموران می‌گویند بیشتر افراد و زائران فقط به او کمک می‌کنند، بدون اینکه حتی تسبیح بخرند.

 

تعداد متکدیان در خیابان شیرازی بیشتر است

شمس، مسئول اجرایی واحد رفع سد معبر شهرداری منطقه ثامن مشهد، می‌گوید: ازآنجاکه عرب‌ها بیشتر در هتل‌های خیابان شیرازی اقامت دارند، تعداد متکدیان در این منطقه بیشتر است. گاهی کنار بعضی هتل‌ها به‌قدری متکدی وجود دارد که ماشین را در آنجا مستقر می‌کنیم.

در همین حین، زنی بچه‌به‌بغل به‌سرعت از کنار ما عبور می‌کند. سر و وضعش به متکدیان نمی‌خورد. مرتب و تمیز لباس پوشیده است. اما برای نیروهای گشت سامان‌دهی آسیب‌دیدگان اجتماعی چهره‌ آشنایی است. ترفند گدایی‌اش این است که جلو زائران گریه می‌کند تا از سر ترحم به او کمک کنند. در مدتی که با من و نیروهای گشت صحبت می‌کند، چهار مدل بهانه و دلیل برای اینکه از چنگ قانون فرار کند، می‌تراشد. بچه‌اش فقط سه سال دارد و با لپ‌هایی آویزان فقط هاج‌و‌واج گریه‌های مادرش را نگاه می‌کند. همان‌طورکه گریه می‌کند، بریده‌بریده می‌گوید: شوهرم زندانی است. در ماشینش مواد مخدر جاسازی کرده بودند. من ماندم و دو بچه؛ آن یکی هم سوم دبستان است.

ساعت از ٧ شب گذشته است و همچنان در این خیابان، متکدی پیدا می‌شود و البته هر متکدی‌ای که پیدا می‌شود، زن است. زن دیگری که میان‌سال است و روسری سبزش از زیر چادرش پیداست، از دیگر متکدیان باسابقه است و سعی می‌کند با قدم‌های تند از کنار ما عبور کند. درمقابل نیروها مقاومت می‌کند و بلندبلند می‌گوید: مگر راه رفتن جرم است؟

 

مردم مانع از کار ما می‌شوند

روز بعد نیز حوالی ظهر، همراه گشت در خیابان‌های اطراف حرم پرسه می‌زنیم. مرضیه قلندری، مامورطرح سامان‌دهی آسیب‌های اجتماعی، می‌گوید: متکدیان وقتی ماشین را می‌بینند به داخل مغازه‌هایا پاساژها می‌روند. برای سوارکردن‌ آن‌ها نیز دردسر داریم، چون خیلی مقاومت می‌کنند به‌ویژه زن‌ها. گاهی مجبوریم قول‌های الکی و دروغ‌های مصلحتی بگوییم که ضامنشان می‌شویم تا راضی به سوار‌شدن شوند. البته بعضی اوقات نیز مردم در کار ما دخالت می‌کنند و نمی‌گذارند متکدی را سوار ماشین کنیم، حتی با گوشی فیلم می‌گیرند.

او که حالا ١٣‌سالی می‌شود کارش همین است، می‌گوید: اوایل خیلی برایم سخت بود و دائم فکر می‌کردم همه این متکدیانی که ما آن‌ها را به خانه سبز منتقل می‌کنیم ندار و نیازمند هستند، اما مدتی که گذشت متوجه شدم اتفاقا خیلی حرفه‌ای عمل می‌کنند و درآمد خوبی هم دارند. یک بار مردی را در ماه محرم به خانه سبز بردیم. به ما می‌گفت اگر من را نمی‌گرفتید فقط در روز تاسوعا و عاشورا ٣‌میلیون تومان کار می‌کردم. حتی یک بار گدایی را منتقل کردیم که صددلاری به او کمک کرده ‌بودند.

بازهم در حوالی حرم، پیرمردی را می‌بینیم که کت مندرسی به تن دارد. شال گرمی دور سر و پیشانی‌اش بسته و عصا به دست است. به خاطر کمر خمیده‌ای که دارد، زاویه دیدش از پیاده‌رو تا زانوی آدم‌هاست، اما هر روز، در این خیابان تکدیگری می‌کند، آن‌قدر که وقتی نیروها می‌گویند سوار ماشین شو، خودش بدون هیچ حرفی سوار می‌شود.

 

متکدیانِ خودمعرف

صحبت‌ با متکدیان برای قانع‌کردن آن‌ها که به‌‌همراه گشت بروند، تقریبا برای ماموران گشت به اصلی تبدیل شده است که کمتر نقض می‌شود. حسن یکی از همین متکدیان خودمعرف است. چندسال پیش حین بنّایی، سر‌و‌صورتش با قیر سوخته و بعد از آن حمایتی از او نشده است. اصالتا اهل کلات است و در مشهد کسی را ندارد. آن‌طور‌که خودش می‌گوید از روی ناچاری و اینکه جا و مکان نداشته است، در خیابان‌ها گدایی می‌کرده تا گشت او را بگیرد و به خانه سبز منتقل کند.

همراهی دو‌روزه ما با گشت سامان‌دهی آسیب‌دیدگان اجتماعی به پایان می‌رسد، اما چیزی که هر روز مشاهده می‌شود، حضور متکدیان است؛ حضوری که هر روز در شهر موجب آزردگی خاطر مردم می‌شود و علاوه‌بر‌آن‌ چهره شهر را در دید زائران مخدوش می‌کند. 

جمع‌آوری متکدیان هر روز صورت می‌گیرد و روال این است که آن‌ها را به خانه سبز منتقل می‌کنند و بعد‌از دستور قضایی یک روز، چندروز یا بیشتر در آنجا می‌مانند، اما پس‌از آن آزاد می‌شوند و تمام پول گدایی که به‌نوعی برای آن‌ها پس‌انداز شده است، دودستی به آن‌ها تحویل می‌شود. حضور هرروزه متکدیان در کوچه‌ها و خیابان‌های این شهر نشان از نبود بازدارندگی در برخورد دارد.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی