کد خبر : 95649
/ 10:26

ریل گذاری در باغ سیب

عبدالهادی قلم بُر، نخستین رئیس اداره امور مالی راه آهن مشهد و خراسان، از روزگارِ ورود قطار به شهر می گوید

ریل گذاری در باغ سیب

شهرآرا آنلاین - عبدالهادی قلم بُر به استناد سجلش متولد سنه١٢٩٨شمسی است. با احتساب همین عدد و رقم، او را که نخستین مدیر امور اداری و مالی راه آهن مشهد بوده، یکی از اعضای قدیمی خانواده راه آهن می دانند که یک سال پیش از انقلاب با کامل کردن دوران سی ساله خدمتش از این سازمان بازنشسته شده است. پیش از اینکه پای صحبتش بنشینیم تا از او درباره تاریخچه راه آهن در مشهد بشنویم، گمان نمی کردیم حافظه اش یاری دهد تا او که حالا یک قرن را کامل کرده است، برایمان چیزی بگوید اما پس از مصاحبه متوجه شدیم گفتنی های زیادی داشت که متأسفانه تاکنون در هیچ جا بیان نشده و روزنامه شهرآرا اولین رسانه ای است که گریزی به خاطرات او که در واقع تاریخ شفاهی راه آهن در مشهد است، زده. خودش می گوید: من یادم نمی آید دیروز ناهار چه خورده ام، اما نمی دانم این خاطرات چه حکمی دارند که همیشه مثل یک حلقه نوار فیلم از جلو چشمم عبور می کنند و فراموش نمی شوند. عبدالهادی قلم بُر متولد اهواز است و تا پیش از اینکه به مشهد بیاید چند صباحی را رئیس حسابداری بانک ملی زادگاهش بوده و حدود سه سالی را هم در راه آهن جنوب گذرانده است اما وجود مشکلاتی در راه آهن جنوب که او اسمش را «بی بندو باری عوامل آمریکایی» می گذارد، طاقتش را طاق می کند؛ برای همین به درخواست خودش انتقالی می گیرد و راهی مشهد می شود؛ مشهدی که ریل های قطارش به ایستگاه نیشابور رسیده بود و مسئولان به دنبال بازرسی بودند تا بر باقی مانده این مسیر نظارت کند. قرعه به نام او می افتد و عبدالهادی پس از رسیدن حکمی که در آن پای درخواست انتقالی اش مُهر خورده، چمدان می بندد و با دلسردی مهر از گرمای جنوب می گیرد.

 

*چه مشکلاتی باعث شد از راه آهن جنوب دل بردارید و راهی مشهد شوید؟

راه آهن ایران آن روزها از خرمشهر تا تهران دست آمریکایی ها و از تهران تا شمال ارث پدری روس ها بود. هر کدام هر طور دلشان می خواست آتش می سوزاندند. بینشان بی بندوباری خیلی رواج داشت. من انگلیسی می دانستم و آن روزها هر کسی که به اصطلاح مقداری «YES» و «NO» می دانست، می بردند توی بخشی که اسمش کارپردازی انبار و اموال راه آهن از خرمشهر تا قم در اهواز بود؛ این بخش زیر نظر آمریکایی ها اداره می شد و رئیسش یک ارمنی مذهب به نام هایک مارتین بود. این هایک مارتین برای یکی از خانم های ماشین نویس اداره، جایی توی اتاق خودش باز کرده و آنجا را پاتوق آمریکایی ها کرده بود. یک روزی که خودش نبود، آمریکایی ها هر طور مُسکری که دلشان خواسته، برداشته و به اتاق مارتین رفته و در را هم روی خودشان بسته بودند. خون خونم را می خورد. غیرتم اجازه نمی داد شاهد چنین صحنه ای باشم؛ برای همین رفتم به رئیس یکی از بخش ها که ایرانی بود، ماجرا را گفتم و خواستم همان روز، این موضوع را گزارش کند. خبر به کلنل لارن نامی که آن روزها سرپرست آمریکایی ها در راه آهن جنوب بود، رسید و گویا گوشی از آنان پیچانده بود. فردای آن روز وقتی به محل کارم رفتم، دوستانم خبر دادند که یکی از آن آمریکایی ها که توبیخ شده، با اسلحه کشیک مرا می کشد. بی اعتنا خواستم داخل بروم که مرا دید و با اسلحه دنبالم دوید. فرار کردم و به یکی از قطارهای باری پناه بردم. چند واگن را دویدم تا توانستم خودم را به واگنی که از قضا کلنل لارن در آن بود، برسانم و نجات پیدا کنم. این تنها کارشکنی نبود و خیلی تقلب های دیگری هم انجام می شد که به مذاق من خوش نمی آمد و نمی توانستم به آن ها بی تفاوت باشم؛ برای همین بعد از مدتی درخواست انتقالی دادم.

 

*شما ابتدای کار به عنوان بازرس ناظر بر ریل گذاری به مشهد آمدید. آن دوران کار در مشهد، چطور پیش می رفت؟

روزی که به مشهد رسیدم، پهنه ای که حالا ایستگاه راه آهن نام دارد، باغ های مختلف میوه بود. برای ریل گذاری باید اراضی را تملک می کردیم. اغلب باغ داران از آمدن قطار استقبال کردند و بدون چانه زدن باغشان را فروختند اما میانشان برخی هم بودند که خرده شیشه ای داشتند و رضایت به تصرف زمین نمی دادند. همین مسئله درگیری هایی ایجاد کرد که خیلی جدی نبود؛ مثلا خاطرم هست یکی از مالکان که باغ بزرگ سیب داشت، دندان گردی می کرد و باغش را نمی فروخت. یک روز رندی کرد و همه سیب های باغ را جمع کرد و توی جعبه چید. بعد پلاکاردهایی کاغذی ساخت و روی آن ها این عبارت را مرقوم کرد: «نوش جان اعلی حضرت». بعد هم عکسی از آن ها گرفت و همراه نامه ای به دربار فرستاد. از قضا نامه به کاخ رسید و طرف یک پارتی گردن کلفت هم پیدا کرد و کارِ ریل گذاری به دست انداز خورد. اعلی حضرت دستور داده بود که به کارش رسیدگی شود. ما هم دیدیم این طور پیش برویم، ریل گذاری نفس بریده می شود، دست به دامن وزیر راهِ آن دوران شدیم. ماجرا را که گفتیم، داد زد: اعلی حضرت دلش سیب می خواهد، ما باید تاوان بدهیم؟ بعد هم دستور داد که باغ را به هر قیمتی شده بخریم و کار را پیش ببریم. باغ را با قیمتی خریدیم و ریل گذاری را به انجام رساندیم.

 

*کار ریل گذاری چقدر طول کشید؟

ریل گذاری مسیر تهران مشهد حدود چهار تا پنج سال به درازا کشید تا اینکه سنه١٣٣۵، نخستین قطار وارد مشهد شد.

 

*ورود قطار چه تأثیری روی روندِ زندگی مردم داشت؟

مردم را در وهله اول از دست گاراژدارها و تلف شدن وقتشان توی راه های مالروِ پر دست انداز نجات داد. دوم اینکه شر راهزن ها و مالبُرها که اغلب توی راه های بیابانی و بیراهه ها کمین می کردند را کم کرد. البته راه آهن بسته به هر شهر تأثیرش متفاوت بود. مثلا خاطرم هست قدمِ قطار برای مردم جنوب خیلی خیر داشت؛ زن های جنوب آن زمان به ناچار دیگ های بزرگ چدنی و فلزی روی سر می گذاشتند که توی آن آب یا ماست بود. بعضی ها تا چهار دیگ هم روی سر داشتند و مسافت زیادی را بین ایستگاه های راه آهن طی می کردند. وقتی قطار آمد، آن ها جانی دوباره گرفتند، چون می توانستند مسیر شایان توجهی از راه را با قطار طی کنند. این مسئله در مشهد شکل دیگری داشت ولی در کل برای همه راحتی و آسایش در رفت و آمد را به دنبال داشت.

 

*قطارهای آن دوره چگونه بودند و چه امکاناتی داشتند؟

قطار درجه یک داشتیم که چهار نفره بود و تخت فلزی راحتی داشت که هر مسافر می توانست روی آن استراحت کند. بلیت این قطار از ٧٠ شروع شد و گاهی تا ١٠٠تومان هم می رسید. قطار درجه دو، شش نفره بود و صندلی به ازای هر نفر دسته ای تاشو داشت که فضای نشستن را تفکیک می کرد. قطارهای درجه سه، هشت نفره بودند. صندلی این قطارها که امکاناتی نداشتند، یک سره چوبی بودو سرو صدای زیادی داشت.

 

*لوکوموتیوران ها خارجی بودند؟

نه. همه ایرانی بودند. اسمشان خاطرم نیست اما یادم هست چند تایی را که داوطلب بودند، آزمون و خطا کردیم. بعد که متوجه شدیم با آموزش از پسِ این کار بر می آیند برای گذران یک دوره آموزشی به خارج از کشور فرستادیم. این گروه وقتی متبحر شدند، برگشتند و قطارهایمان را راندند.

 

*راه آهن مشهد آن دوران چقدر نیرو داشت؟

راه آهن طی آن سال ها خیلی گسترش پیدا کرد، تا آنجا که تعدادشان به ۴٠٠نفر می رسید که از این رقم، هشت تایشان خانم بودند و کارشان ماشین نویسی بود. نخستین مدیر کل هم آقای انتظام وزیری بود که پیش از قرار گرفتن در این پست، با من در راه آهن جنوب همکار بود.

 

*خاطره خاصی از راه آهن مشهد دارید که برایمان تعریف کنید؟

محمدرضا شاه پهلوی زیاد به مشهد می آمد. قطاری مخصوص خودش داشت. وقتی می آمد ما صف می ایستادیم و ادای احترام می کردیم. جز ما یکی دیگر هم بود که وقتی اعلی حضرت یا هر فرد بانفوذ دیگری می آمد، پیدایش می شد. منظورم حاج حسین ملک است. شاید برایتان جالب باشد که بدانید پیش از خودش یک اُتول که شبیه وانت های امروزی بار داشت، به ایستگاه می آمد و صندلی مخصوص او را می گذاشت توی ایستگاه. بعد خودش می رسید. عادت داشت فقط روی صندلی ویژه خودش بنشیند و منتظر مهمانان در راه باشد. خاطرم هست روز تولدش اکثر نوازنده های بنام آن دوران از پایتخت به مشهد می آمدند تا در ضیافت او شرکت کنند. دست و دل باز بود اما خودش نمی توانست درست غذا بخورد چون قند شدید داشت.

 

* دوران خدمت شما حادثه ای در راه آهن رخ نداد؟

در مشهد به مشکل جدی برنخوردیم. بود که لوکوموتیوی از ریل خارج شود ولی تلفات جانی نداشتیم اما در راه آهن جنوب سالی که زمانش دقیق خاطرم نیست، در یک حادثه ۴٠٠نفر تلفات دادیم. متأسفانه از آنجا که قطار جنوب دست نیروهای آمریکایی بود، اغلب راننده هایشان مست بودند. در جنوب دوستی داشتم که همسایه ما و رئیس قطار باری بود. هر غروب با قطار از اهواز به بندر شاپور می رفت و پس از تخلیه بار برمی گشت. یک روز دیرهنگام همسرش در خانه را زد که شوهرم نیامده و نگرانم. تحقیق کردم و فهمیدم حادثه ای اتفاق افتاده و دو قطار رخ به رخ به هم خورده و کلی تلفات داده اند. یکی از قطارها آمریکایی و دیگری ایرانی بود. گویا رئیس قطار ایرانی که همین همسایه ما بود، متوجه می شود قطار آمریکایی که گویا راننده اش مست بوده، دارد در مسیر او حرکت می کند و کنترل قطار از دستش خارج شده است. می رود لوکوموتیو را از واگن جدا کند و به این شکل جان مسافران را نجات دهد اما پایش لیز می خورد و زیر قطار له می شود. دو قطار با هم برخورد می کنند و آنچه نباید رخ می دهد.

 

*شما دقیقا چه کاری انجام می دادید و برایش چقدر حقوق می گرفتید؟

اداره ما هم امور اداری و هم امور مالی رسیدگی می کرد؛ پرداخت ها، خریدها و رسیدگی به نیازهای راه آهن کارهای اداری و کارگزینی و رسیدگی به نامه های ارسالی با ما بود. اولین حقوقی که از راه آهن گرفتم ١٢٠ تومان بود که تا وقت بازنشستگی با توجه به سمتم به ٣هزارتومان رسید.

 

*کار خاصی در دوره خدمتتان در راه آهن مشهد، انجام داده اید که بخواهید بگویید؟

سه کار انجام دادم. ابتدای ورودم باتوجه به تجربه بدی که از راه آهن جنوب داشتم، اتاق کارمندان زن را که اغلب ماشین نویس بودند جدا کردم تا کسی برایشان مزاحمتی ایجاد نکند. دوم اینکه در آن دوران اغلب مسافران با خودشان بار همراه داشتند. این بار اگر مواد خوراکی بود، در طول مسیر وزن کم می کرد، مثلا مسافر همراه خودش ۵٠کیلو ماست یا پنیر داشت. ما هم وزن می کردیم و همین مقدار می شد و به مسافر رسید می دادیم اما در طول راه، آب این مواد براثر گرمای واگن تبخیر می شد و وزنش کاهش می یافت. مسافران برای این کاهش وزن از قطار تاوان می گرفتند. من برای رفع این مشکل دستور دادم در قبض ها عبارت «روندگیِ بار به عهده صاحب بار است» را درج کنند. با این ترفند دیگر راه آهن مجبور نبود برای فساد مواد غذایی یا کم شدن وزنشان تاوان بدهد. سومین کاری که انجام دادم، تأسیس شرکت تعاونی راه آهن بود؛ خاطرم هست آن سال ها هیچ کدام از سازمان های اداری مشهد، شرکت تعاونی نداشتند تا اینکه دکتر طالب بیگی که از استادان دانشگاه بود، دوره ای با نام تعاون در وزارت راه برگزار کرد. من در این دوره شرکت کردم و با سیستم شرکت های تعاونی آشنا شدم. رفتم ٣٠٠هزارتومان بودجه گرفتم و در نهایت فروشگاه تعاونی راه آهن را اوایل دهه۴٠ با حضور سید محمد صادق امیرعزیزی که پیش از باتمان قلیچ استاندار خراسان بود، افتتاح کردیم.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی