کد خبر : 95914
/ 08:35
روایت یک نارنجی‌پوشِ شریف که روی تخت icu برای زندگی تلاش می‌کند

تولد دوباره یک پاکبان

سیده نعیمه زینبی- فکرم در اتاق icu4 است و به مردی که وقتی می‌خواهد بگوید چند تا فرزند دارد به سختی دستش را از تخت جدا می‌کند و عدد 2 را نشانمان می‌دهد تا بگوید چقدر به وجودشان دلگرم است. با همه نایی که برایش نمانده وقتی حرف از عزیزانش می‌شود دستش را ناخودآگاه بالا می‌آورد.

تولد دوباره یک پاکبان

به گزارش شهرآراآنلاین، مردی که انگار تمام توانش برای مبارزه را از نفس بچه‌هایش می‌گیرد که چند روز است نگران حالش هستند. شیارهای دستانش عمیق و خشونتی پنهان در حرکت و بندهای انگشتش نهفته است. دستانش پینه‌بسته حلال‌خوری و شرافت و کارگری‌ است. برای افرادی مثل علی امینائی، شانس دیده شدن آن‌قدر کم است که باید اتفاقاتی از این دست پیش بیاید تا توی چشم بیایند. حالا او بعد از یک عمر مهم شده است. همکارانش حالش را می‌پرسند، مسئولان به دیدارش می‌روند و ماجرایش را در روزنامه می‌نویسند. او نماینده تمام کسانی است که با سیلی صورت رنجور زندگی‌شان را سرخ کرده‌ و خارج از حادثه کسی حالشان را نمی‌پرسد. او چند روز پیش در حین کار درست وقتی رویای رسیدن به خانه را در سر دارد، در کالِ اقبال در صبای غربی سقوط می‌کند و ضربه‌ مغزی می‌شود. حالا در بیمارستان سوانح شهید کامیاب بستری و تنها خبر خوب ماجرا این است که بعد از یک جراحی سنگین و چند روز کما به هوش آمده است. حالا باید برایش دعا کنیم و همراه خانواده‌اش باشیم. چیزی به عید نمانده است و خانواده‌اش عیدی پدر خانواده را خرج دوا و درمانش کرده‌اند. چند ماهی طول می‌کشد که او به شرایط عادی زندگی برگردد، این گزارش  تلنگری است که  امینائی و خانواده‌اش را تنها نگذاریم.

  جدال برای زندگی

از میان بخش‌ها و بیماران مختلف می‌گذریم تا به تابلوی کوچک icu4 برسیم. جایی که امید زندگی در آن بالاتر از دیگر بخش‌های ویژه است و کسانی که بستری هستند به حد متوسطی از هوشیاری رسیده‌اند. تماشای حال و هوای بیمارستان هیچ‌وقت خوب نیست. همیشه چشم‌های نگران همراهی‌ها و چهره‌ زرد بیماران باعث می‌شود یادمان برود که بیمارستان برای خیلی از آدم‌هایی که در آستانه مرگ هستند دروازه‌ای رو به زندگی است. برای ورود به بخش دمپایی‌های مخصوص و کاور آبی‌رنگ به مدد‌مان می‌آید. بخش کوچکی که امیدهای زیادی در پشت درهای آن منتظر خبرهای خوبند. چشمان بسته بیماران این بخش به رؤیت لبخند نمی‌زنند و تنها شکننده سکوتشان صدای منقطع دستگاه‌‌هایی است که از جدال برای زندگی سخن می‌گویند. تخت امینائی کنار پنجره است. هر از چند گاهی اگر چشم باز کند نگاهش به آسمان می‌افتد تا  بداند شب است یا روز. گرچه نمی‌دانم آدم در این نذاری حال به شب و روز هم فکر می‌کند یا نه. از پزشکش حالش را جویا می‌شوم. بعد از جراحی که به خاطر خونریزی داخلی روی او انجام شده است متوجه وجود لخته خون در سرش می‌شوند و به سرعت تحت عمل دیگری قرار می‌گیرد. بعد از یک بیهوشی سنگین و چند  روز کما حالا  دیگر هوشیاری خوبی دارد و می‌تواند به سختی چند کلمه‌ای صحبت کند. دیدن چشم‌های باز پاکبان آسیب دیده بخشی از نگرانی ما را کم می‌کند. قبل از عیادت، همکارانش به ما گفته‌اند که او همچنان در کماست و حالا این چشم‌های گشوده به روی زندگی کمی ما را امیدوار می‌کند که آن خطر اولیه رفع شده است. دوره بهبود و سلامت او طولانی است اما خدا را شکر می‌شود گفت او از چنگال  مرگ گریخته است.

  یک دختر و یک پسر

چشم‌هایش بسته است. از پرستار می‌پرسم: «خواب هستند؟». می‌گوید: «نه بیدارند» و صدا می‌زند: «آقای امینائی». صدایی خش‌دار و ضعیف جواب می‌دهد: «بله». می‌پرسم:«حالتان چطور است؟». جواب می‌دهد: «خوبم. الحمدلله». پرستاران نگاهش را به سمت من هدایت می‌کنند. به او می‌گویند از روزنامه آمدیم و می‌خواهیم از حال او خبر بگیریم. ناله‌هایش وسط حرف‌هایش پنهان می‌شود. از اتفاق که می‌پرسم می‌گوید:«افتادم». یادش هست که از لب کال افتاده است. گاری‌اش می‌افتد و او را هم همراه خودش پایین می‌کشد. وسط سطح بتونی کال زمین می‌خورد تا در تنهایی‌اش چند ساعتی میان مرگ و زندگی معلق بماند. همین که می‌فهمد که چه چیزی از او می‌پرسیم و پاسخ مرتبط می‌دهد ما را امیدوار می‌کند که به زودی خبر بهبودش را می‌شنویم. از تعداد بچه‌هایش که می‌پرسم انگار شوری در جانش به راه می‌افتد که دستانش را بالا می‌آورد و عدد 2 را نشانمان می‌دهد و بی‌آنکه بپرسم می‌گوید:«یک دختر و یک پسر». پسرش سرباز است و دخترش مدرسه می‌رود. محله کارش صبای غربی است و بیشتر اوقات در همان حوالی مشغول است. برای اولین بار است که نگران سؤالات متعددم هستم. می‌ترسم حرف زدن او را  آزار بدهد. روی تخت بیمارستان جای خوبی برای مصاحبه نیست. آن هم در اتاق مراقبت‌های ویژه که شرایط بیماران هنوز بحرانی است و آرزوی پرستاران این است که صدای بوق دستگاه‌هایشان هیچ وقت ممتد نشود.

 

 وضعیت خوبی دارد

در پرونده‌اش شکستگی گردن و خونریزی مغزی نوشته شده است. شکستگی کمر و لگن هم دارد که احتمال زیاد به جراحی نیاز ندارد. البته خادمیاری، فوق تخصص icuتعیین نمی‌کند چه زمانی می‌توانند او را به بخش منتقل کنند و می‌گوید: «هر بیماری شرایطش با دیگری متفاوت است. قابل پیش‌بینی نیست و همچنان باید تحت نظر باشد». کاهش هوشیاری بعد از حادثه کمی طبیعی است ولی امینائی از این لحاظ خوب توصیف می‌شود. خادمیاری به سراغ امینائی می‌رود و به او سلام می‌کند. از اسمش و ماجرایی که در این چند روز بر او رفته است، می‌پرسد. پزشک از او می‌خواهد که دستش را بفشارد و امینائی خوب پاسخ می‌دهد. به درخواست تکان دادن پا هم عکس‌العمل نشان می‌دهد. خادمیاری می‌گوید:«الان وضعیت خوبی دارد». سرش را باند سفیدی در بر گرفته و از گوش سمت راستش آثار بخیه‌ای که روی سرش زده شده، مشاهده می‌شود. انگار از سمت راست سرش به زمین اصابت کرده است که آثار ضربه و خون‌مردگی بیشتری دارد. از بخش بیرون می‌آیم. لباس‌های آبی را همان‌جا داخل سطل می‌گذارم ولی ذهنم همچنان در حال کاویدن این فضای آبی رنگ است که می‌تواند حاوی خبرهای خوش یا نگران کننده برای بیماران بستری باشد. چه کسی فکر می‌کرد امینائی که هنوز 50 را پر نکرده است و بدنی کشیده، عضلانی و قوی دارد حالا میهمان این بیمارستان باشد تا ما به خاطر اینکه دست و پایش هنوز به فرمانش است، خوش‌حال باشیم.

 

   از شهردار تشکر کنید

از خانه‌ای که مرد خانه پاکبانی می‌کند توقعی جز سادگی ندارم اما آنچه مرا غافلگیر می‌کند مهربانی و روی باز ساکنانش است که با این اتفاق هنوز امید در دلشان زنده است و منتظر خبرهای خوب هستند. مادر خانواده مشغول نماز است و هنوز چادر نمازش را از سرش باز نکرده است که میزبان من می‌شود. آخرین باری که مرد خانه را دیده‌اند در حال خروج ازicu بوده است. فاصله میان اتاق مراقبت‌های ویژه و رادیولوژی. خوش‌حالی‌شان از این است که این فاصله به قدری طولانی بوده که بتوانند بعد از چند روز دوری نگاه مرد را سیر ببینند. همان موقع هم تقریبا به هوش بوده است. در کنار تختش راه رفته‌اند و از اینکه این قامت حالا ایستاده نیست غصه خورده‌اند و به روی خود نیاورده‌اند. اشک ریخته‌ و نگذاشته‌اند نگاه پدر چشمان خیس آن‌ها را ببیند. زن وقتی دیده شوهرش حرف می‌زند خیال ناآرامش کمی آرام شده‌است. می‌گوید:«چند باری حادثه در محل کارش برایش اتفاق افتاده است». یک بار از میان زباله‌ها سوزن تزریقات به دستش اصابت می‌کند که باعث عفونت می‌شود و دستش تا چند وقت ورم می‌کند. اما حالا اتفاقات دیگر برایشان در برابر این ماجرا کوچک است. زن می‌خواهد از مسئولانی که به دیدار همسرش آمده‌اند، تشکر کند. مهدی یعقوبی، سرپرست معاونت خدمات شهری مشهد و مهدی حاتمی، مدیر کل حوزه شهردار، از او عیادت کرده‌اند. همسرش می‌گوید:«آقای کلائی با من تماس گرفتند و حال شوهرم را پرسیدند و پیگیر کارهایمان  هستند. از ایشان تشکر کنید.»

 

   بابایی کجاست؟

تنها پسرش سرباز است و خودش را از بندرلنگه به مشهد رسانده است. یک روز با فرمانده‌اش تماس می‌گیرند و ماجرا را می‌گویند. خبری که به گوش محمد‌رضا نمی‌رسد. قرارشان این است که به او بگویند که باید برای پیگیری کارهای انتقالی‌اش به مشهد بیاید. قبل از آن خیلی پیگیر این موضوع بوده‌اند ولی موفق نشده‌اند. اما این داستان چیزی نیست که او باور کند و با مادرش تماس می‌گیرد که برای چه باید به مشهد بیایم. محمدرضا دو روز با مشهد فاصله دارد. باید 500 کیلومتر راه را تا اهواز بیاید و از پایانه مسافربری سوار اتوبوس‌هایی به مقصد مشهد شود و خودش را به خانه برساند تا تازه بفهمد که چه پیشامد کرده است. دوست سربازش که او را در این سفر همراهی می‌کند خبر فوت مادرش را همین‌طور دریافت کرده است. یک روز بی آنکه درخواست مرخصی کرده باشد لطف فرماندهی شامل حالش می‌شود و برگه ده روزه مرخصی در دستانش سؤال‌آور می‌شود. پسر می‌داند که چند روز قبل وقتی ماجرای مرخصی عیدش را با مادر در میان گذاشت او مخالفت کرد و گفت:«نه حالا نیا. پولمان نمی‌رسد که بخواهیم خرج سفرت را بدهیم». و ازخودش می‌پرسد حالا چطور  مادر می‌گوید بیا مشهد دنبال کارهایت! او دیده است که فرمانده چطور سرسختانه با مرخصی دادن مخالفت می‌کند و حالا بدون اعتراض مرخصی ده روزه را امضا می‌کند. این علامت سؤال‌ها باعث می‌شود تا پسر به همین راحتی داستان را باور نکند. می‌داند که اتفاقی افتاده ولی جست‌وجوهایش برای کشف حقیقت او را به جایی نمی‌رسد و آخر با قیافه‌ای نگران عازم مشهد الرضا(ع) می‌شود. هراس‌هایش او را وادار می‌کند که حتی با همسایه‌شان تماس بگیرد و بپرسد چه خبر است. اما مادر این ماجرا را به همسایه‌ها نگفته است. محمد‌رضا همیشه وقتی اتوبوس در کمر جاده می‌راند تا وقتی به پایانه‌ مقصد می‌رسد، خواب است. اما این‌بار نگرانی خواب را از چشم او ربوده تا فکرش هزار راه برود و برای آخرین حربه با پدرش تماس بگیرد. پدری که در حالتی نیست که بتواند جواب دردانه‌اش را بدهد. محمدرضا خودش را به خانه خالی‌شان می‌رساند و از وجود کمپوت‌ها و گل‌های داخل خانه تعجب می‌کند. همین که پرچم سیاه سر در خانه‌شان باد نمی‌خورد خیالش راحت می‌شود که قرار نیست سیاه پوش کسی باشد اما سختی شنیدن بیهوشی پدر هم کم خبری نیست. پدری که دو فرزند خانه او را بابایی صدا می‌زنند و محمد‌رضا در اولین برخورد از مادر می‌پرسد:«بابایی کجاست؟»

چراغ حیاط‌مان بی او خاموش است» دختر چه دلی دارد که نبود پدر را تحمل کند. فاطمه‌ای که برایش مهم نیست مادر پول‌های عیدی بابا را خرج بیمارستان کرده است. فاطمه‌ای که دو هفته مانده به عید دلش لباس نو نمی‌خواهد. مگر سال‌های قبل چه می‌کرده که حالا در آن مانده باشد. قبل از این هم رسم بر این نبوده که بچه‌های این خانه سال به سال لباس عید بخرند. هوای نداری بابای زحمت‌کششان  را داشته‌اند و از او چیز زیادی نخواسته‌اند. اما امسال فاطمه کمی توقعش بالاتر رفته است. او از پدر هنوز هم رخت و لباس نمی‌خواهد. او از پدرش می‌خواهد که سر سلامت از بیماری به در ببرد و شب عیدی با نفس‌های گرم و سایه پدرانه‌اش خانه را دلگشا کند.

   مرد مظلومی است

امینائی هر روز 3 صبح که رختِ پاکبانی‌اش را به تن می‌کند با آیت الکرسی همسرش راهی می‌شود. از بولوار صبا که خانه‌شان است تا صبای غربی یک ساعتی باید پیاده‌روی کند تا برسد. نه موتور دارد و نه ماشین، پای پیاده می‌رود. نیمه شب در کوچه‌های خلوت که هیچ جنبنده‌ای نیست تنها محافظ او  آیت‌الکرسی است که کمی خیال زن را راحت می‌کند. صبح به صبح علی به خانه زنگ می‌زند و حالش را به بانویش اطلاع می‌دهد. هم خود او نگران زنش است که سابقه تشنج در شب را زیاد دارد و هم بانو نگران مهربان مرد خانه‌اش است که مجبور است یک مسافت طولانی را در نیمه شب پیاده گز کند. مادرِخانه حالش خوب است، به جز آن وقت‌هایی که صرع لعنتی راحتش نمی‌گذارد و او را به تشنج می‌اندازد. خدا را شکر دفعه قبلی که شروع به لرزیدن کرد و یک باره وسط آشپزخانه روی زمین پهن شد قبلش کتری آب جوش را روی گاز گذاشته بود وگرنه الان بچه‌ها نمی‌دانستند که مادر را به سامان کنند یا نگران پدر باشند. مادر خانه سال‌هاست که دانسته نباید بگذارد مردش به خجالت بچه‌ها بیش از این بماند. اندک حقوق پاکبانی‌اش کرایِ زندگی‌‌شان را نمی‌کند. 8 سالی است که کار خانه مردم را ننگ و عار ندانسته و مشغول است. وقتی خبر حادثه را به او می‌دهند هم سر کار است.  خدا را شکر که سقفی از همان اندک ارثیه پدریِ زن و وام دارند. البته به خاطر قسط و قرض 900 هزارتومانی ماهانه‌ چیزی از حقوق مرد خانه نمی‌ماند. آن‌ها به حضور هم دلخوشند. به همین که هم را دارند. زن مهربانی و مظلومیت مرد خانه‌اش را دوست دارد و می‌گوید:«علی آقا مرد خوب و مظلومی است. صدا از هر کسی در بیاید از او در نمی‌آید.»

 

  چرا کال حفاظ ندارد؟

محل کارش صبای غربی است. اتفاق در کالِ اقبال فاصله میان صبای 8 و 10 افتاده است. به اتفاق همسر و پسر امینائی به محل حادثه می‌رویم. اینجا همسایه‌هایی هستند که درِ منزلشان به فاصله دو متر به روی کال باز می‌شود و عجیب اینجاست که در صبای6 حفاظ‌های کال تمام شده و بقیه این محدوده رهاست. خوشبختانه کال بهسازی شده ولی همسایه‌های زیادی از این بی‌حفاظی شکایت دارند، ولی انگار حرفشان تا به حال به جایی نرسیده است. درِ خانه‌ای را می‌زنیم. زن همسایه همان کسی است که به اورژانس اطلاع داده تا دو ساعت بعد از سقوط امینائی را به بیمارستان برسانند. زن همسایه خودش یکی از کسانی است که هم خودش و هم یکی از اعضای خانواده‌اش به داخل کال افتاده‌اند و آسیب جدی ندیده‌اند. بانوی مسن‌ کنار کال می‌نشیند و از روز حادثه می‌گوید. پسرش برای ناهار به خانه‌شان آمده و او بر خلاف همیشه زیر سفره‌ای را به پسرش می‌دهد تا کنار درخت‌ها بتکاند و پرنده‌ها هم از سفره آن‌ها به  نوایی برسند. می‌گوید: پسرم سراسیمه داخل خانه آمد و گفت کارگری پایین کال افتاده و به خودش می‌پیچد. حالش خوب نیست و ناله می‌کند. با دیدن حال نذار او با 115 تماس می‌گیرند. اورژانس در اولین برخورد با دیواره بلند کال که حداقل 5 متری ارتفاع دارد به آتش‌نشانی اطلاع می‌دهند و باکمک آن‌ها او را به اورژانس منتقل می‌کنند.  با دست به محل افتادن پاکبان اشاره می‌کند و می‌گوید: همان جا گوشی‌اش زنگ خورد. گوشی را به سمت گوشش برد ولی نتوانست حرف بزند و از دستش افتاد. آنجا افتاده بود. خون هم ریخته بود که گمانم باران شسته است. همسایه دیگری که آنجا حضور دارد مدام در حال کنترل فرزند خردسالش است، می‌گوید: «اینجا برای اهالی بسیار خطرناک است اما متأسفانه پیگیری‌های مدام ما را کسی پاسخ نمی‌دهد

 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی