کد خبر : 96052
/ 09:26

فراق فرزند سخت است

گفت‌وگو با مادر شهید رکابی که آرزو داشت پسرش را در لباس پزشک ببیند

فراق فرزند سخت است

شهرآرا آنلاین - المیرا منشادی- «همیشه می‌دانستم پسری به دنیا می‌آورم به نام حسین که شهید می‌شود.» این اولین جمله‌ای است که معصومه خراسانی، مادر شهید حسین رکابی شعرباف می‌گوید. مادری که با وجود کم‌رنگ‌شدن خاطرات از ذهنش، وقتی پای صحبت از پسر 17ساله شهیدش می‌شود، خاطرات پسرش را به وضوح به یاد می‌آورد؛ انگار همین دیروز او را از زیر آینه و قرآن رد و راهی جبهه کرده است.

در خانه‌ای دوطبقه در کوچه‌‌پس‌کوچه‌های پایین‌خیابان مادر شهید رکابی هنوز هم با یاد و خاطره پسر شهیدش زنده است و نفس می‌کشد. مادری که آرزوی دیدن پسرش در رخت و لباس دکتر را داشت اما برای دیدن پیکرش 5 ماه انتظار کشید.

 

می‌دانستم پسرم شهید می‌شود

حاج‌خانم خراسانی متولد 1308 است؛ 4 دختر و 2 پسر دارد. حسین آخرین فرزندش است و به قول مادر شهید: ته‌تغاری. «حسین متولد 48 و آخرین فرزندم بود. اردیبهشت به دنیا آمد. پسر مظلوم و آرامی بود. همیشه سرش به کار خودش بود و به یاد نمی‌آورم کسی را آزرده باشد.»

نگاهی به دانه‌های تسبیحی که در دستانش دارد، می‌اندازد و از خواسته دوران تجردش می‌گوید؛ از آن زمانی که دلش پسری می‌خواسته به نام حسین تا در راه خدا شهید شود. «مجرد که بودم، سر نمازم از خدا می‌خواستم پسری به نام حسین به من بدهد. پسری که مرا همانند مادر «وهب» با شهادتش سرافراز کند. خدا را شکر، دعایم مستجاب شد؛ اگرچه فراق از فرزند خیلی سخت است.»

 

درس‌خوان بود اما شور جهاد داشت

درسش خوب بود. جزو شاگردان نمونه نبود اما درسش را می‌خواند. شور جهاد داشت و همین شور او را از درس ‌می‌انداخت. مادر شهید می‌گوید: «وقتی جنگ شروع شد، حسین خیلی کوچک بود و تصاویر رزمنده‌ها را که از تلویزیون می‌دید، ساعت‌ها پای تلویزیون می‌نشست و هربار که به او می‌گفتم برو درست را بخوان، می‌گفت من کی به جنگ می‌روم؟ از همان کودکی شور و شوق جهاد داشت و یک جا بند نمی‌شد. همیشه این حالت حسین را که می‌دیدم، یاد دعاهایم سر نماز می‌افتادم. هر سال که بزرگ‌تر می‌شد، این شور بیشتر می‌شد. خیلی بچه بود، شاید به زور 10 سالش می‌شد که پنهان از من و پدرش با شهیدان دهنوی و برادر بزرگش جواد در روز 9 دی 57 به چهارراه لشکر و روی تانک رفته بود. وقتی یکی از همسایه‌ها خبر آورد که پسرانم در راه‌پیمایی حضور داشتند، باور نکردم. گفتم اشتباه می‌کنید؛ هردو در مدرسه هستند! اما این دو برادر به پشتیبانی از هم در زمان انقلاب و جنگ خیلی کارها کردند»

133134.jpg

ازخودگذشته‌ صادق

وقتی از حاج‌خانم خراسانی می‌‌خواهم شهیدش را در چند کلمه برایمان معرفی ‌کند، می‌گوید: «حسین را در 2 کلمه می‌توانم تعریف کنم؛ ازخودگذشته بود و صادق. هرگز خواسته‌ای برای خودش نداشت. خواسته‌های دیگران را همیشه به خواسته‌های خودش ترجیح می‌داد. یک سال دم‌دمای عید برادرش لباس نو می‌خواست، حسین خیلی کوچک بود، به پدرش گفت برایش لباس نو نخرد و به‌جایش برای برادرش لباس نو بخرد. آن سال لباس‌های کهنه برادرش را پوشید تا برادرش به خواسته‌اش برسد. به یاد ندارم که پدرش یا من را ناراحت و عصبانی کند. همیشه خواسته‌های ما برایش ارجحیت داشت. می‌گفت رضایت پدر و مادر شرط اول دین است. تا من راضی نبودم، کاری انجام نمی‌داد. در کارهای خانه خیلی کمک می‌کرد و در حالی که همسن‌وسال‌هایش در کوچه و خیابان بازی می‌کردند، او با برادرش و شهیدان دهنوی در حال بررسی اوضاع جنگ و رفت‌وآمد به پایگاه بسیج بود. من هرگز از دهانش سخن دروغی نشنیدم. با خودش صادق بود و به من می‌گفت مادر، اگر من را دوست داری، دعا کن که در راه خدا سربلند شوم.»

 

نامه جعلی

17ساله می‌شود اما خانواده‌اش اجازه رفتن به جبهه را به او نمی‌دهند. مادرش می‌گوید از هر راهی وارد می‌شد که رضایت من و پدرش را جلب کند تا برای جنگیدن عازم جنوب شود. «می‌گفت باید بروم جنگ. مسئولیت مملکت اکنون با ما جوانان است. می‌گفتیم هنوز بچه‌ای، سربازی نرفته‌ای که بخواهی به جنگ بروی. پدرش می‌گفت دیپلمت را بگیر و برو اما همیشه جواب می‌داد جایی که می‌خواهم بروم احتیاجی به مدرک نیست. هروقت هم راضی نمی‌شدیم، ناراحت از خانه به پایگاه بسیج «ضد» می‌رفت. یک روز از مدرسه به خانه آمد و به من و پدرش گفت ببینید امام نامه نوشته برای جوانان که باید به جبهه بروید؛ حتی اگر مادر و پدرتان راضی نباشند! من تعجب کردم اما با خودم گفتم حتما امام این‌طور صلاح دانسته‌اند. خلاصه آن روز من و پدرش رضایت دادیم که به جبهه برود اما بعد از شهادتش متوجه شدیم که نامه آن روزش جعلی بوده و فقط برای کسب اجازه ما نامه‌ای را نشانمان داده است. آن روز من به او ‌گفتم بگذار برادرت از دانشگاه تهران بیاید، بعد تو برو. گفت جواد چند ماه است که به جبهه رفته، مگر شما خبر ندارید؟! من و پدرش حیران فقط نگاهش کردیم و گفتیم جواد هر ماه برایمان از دانشگاه تهران نامه می‌نویسد، چطور به جبهه رفته است؟! بعدا متوجه شدیم که جواد نامه‌هایش را به دانشگاه می‌فرستاده و یکی از دوستانش مهر دانشگاه را پشت نامه‌هایش می‌زده و برایمان پست می‌کرده است.»

133135.jpg

بی‌سیمچی شهید کاوه

شهید رکابی تابستان ۱۳۶۵عازم منطقه جنگی می‌شود؛ درست زمانی که جبهه‌های جنگ نیاز به نیروی تازه‌نفس داشت. هم‌رزمانش بعد از شهادتش به مادرش می‌گویند رزمنده شجاعی بود، ترس برایش معنا نداشته و هرجا که احتیاج به کمک بوده، شهید رکابی هم حضور داشته است. همین نشان دادن لیاقتش او را به چشم شهید کاوه می‌آورد. عملیات کربلای ۲ فرا می‌رسد و شهید کاوه او را به عنوان بی‌سیمچی، کنار خودش نگه می‌دارد. برادر شهید رکابی که اکنون جانباز 50 درصد است و در این گفت‌وگو در کنار مادر حاضر شده، درباره برادرش می‌گوید: «عملیات کربلای ۲ با رمز یا اباعبدا...الحسین(ع) در محور چومان مصطفی- حاج عمران به‌صورت نیمه‌گسترده در تاریخ ۱۰/۶/۱۳۶۵ به فرماندهی مشترک انجام شد. شهید رکابی در این عملیات با عنوان بی‌سیمچی شهید کاوه شرکت می‌کند. در این عملیات ما شهید زیاد داشتیم و یکی از شهیدان، محمود کاوه بود. برادرم نیز در همین عملیات همراه شهید کاوه به شهادت می‌رسد. خبر شهادتش خیلی زود یعنی فردای عملیات به ما می‌رسد. برایش خوش‌حال بودیم که بالاخره به آرزویش رسیده اما دوری از او برایمان خیلی سخت بود.»

از لحظه‌ای که خبر شهادت حسین رکابی به مادرش رسید، می‌پرسم. برادر شهید می‌گوید: «مادرم از خوش‌حالی باور نمی‌کرد. می‌گفت یعنی باور کنم دعاهایم مستجاب شده است؟ اگرچه از دوری حسین ناراحت بود. مادرم خیلی به حسین وابسته بود و خیلی دوستش داشت.»

 

5 ماه انتظار

خانم خراسانی، مادر شهید رکابی می‌گوید: «تمام ناراحتی و بی‌قراری برای پسرم یک طرف، آن 5 ماه انتظار برای دیدن پیکر پسرم یک طرف.»

از روزهای انتظار که صحبت می‌کند، حال و هوای خاصی در چشمان آرام و آبی‌اش دارد؛ حال و هوای روزهای انتظار: «شهریور بود. هنوز یک ماه نشده بود که حسین به جبهه رفته بود. همسایه‌ها خبر آوردند که شهید شده است. خوش‌حال شدم و دستانم را به سوی آسمان بلند کردم و گفتم خدایا امانتی‌ات را به خودت باز می‌گردانم. تا وقتی پیکرش را برایمان آوردند، 5 ماه طول کشید. پیکرش در خاک عراق بود و عراقی‌ها پیکر شهیدان را نمی‌دادند. چشم‌انتظار بودم، فکر می‌کردم زنده است. هنوز هم اعتقاد دارم که زنده است. بعد از 5 ماه، پیکرش را در بهمن‌ماه آوردند و به من گفتند بیا و با پسرت خداحافظی کن. گفتم شهیدان زنده هستند، خداحافظی نمی‌کنم. فقط رفتم بالای سرش تا برای آخرین بار رویش را ببینم.»

جواب پرسشم درباره حال و هوای آن روزهای انتظارش فقط نگاهی عمیق است و سکوت.

133136.jpg

شهید حججی یا شهدای محل؟

جواد رکابی شعرباف، برادر شهید که خودش یکی از فعالان ستاد جنگ‌های نامنظم در خاک عراق بوده است و کتاب‌های معروفی در حوزه جنگ دارد، در پایان تعریضی هم به نام‌گذاری میدان محله به نام شهیدحججی دارد و می‌گوید: «برای شهید حججی بسیار احترام قائلم و یاد این شهید همیشه در ذهن و دل‌های همه ما ایرانی‌ها زنده است اما ما در محله شهیدان بسیاری داریم که شهرداری می‌توانست نام میدان محله را به نام یکی از شهیدان بگذارد. من به عنوان برادر شهید از شهرداری منطقه تقاضا دارم برای پاسداشت و گرامیداشت شهدای محله و همچنین تسلای خانواده‌هایشان، نام یکی از شهیدان محله را روی این میدان بگذارند.» 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی