کد خبر : 96192
/ 08:54

سلام ‌قهرمان

همراه با 2 پدر شهید که در آستانه سال نو پلاک افتخار بر سردر خانه‌شان جا گرفت

سلام ‌قهرمان

شهرآرا آنلاین -  فاطمه سیرجانی- مردهای جنگ همه شبیه هم بودند. آن‌هایی که وقتی تیر می‌خوردند، با لبخندی روی لب شهید می‌شدند. مردهای دور، مردهایی ناشناخته، مردهایی آسمانی، مردهایی که کسی آن‌ها را نمی‌شناخت و رفته بودند جایی عجیب و رؤیایی به نام جبهه.

چند سال که گذشت، چهره آن مردها آشناتر شد. وقتی در قاب شیشه‌ای نشستند روی طاقچه‌ها و همه با افتخار می‌گفتند که شهید شده‌اند. آن‌ها یک طور عجیبی با آدم‌های این روزگار فرق می‌کردند و هنوز هم فرق دارند. این تفاوتشان در محله هم مشهود است؛ با پلاک‌های افتخاری که بر سردر خانه‌هایشان نصب است.

سال‌ها از جنگ گذشته است اما سالروز میلاد حضرت علی(ع) و قرار گرفتن در آستانه سال نو ارزش هم‌کلامی با پدران آن‌هایی را دارد که به جنگ رفتند و برنگشتند. برای اینکه بدانیم جنگ با همسایه دیواربه‌دیوار ما چه کرد که وقتی پسرانشان را درون تابوت دیدند، نه گریه کردند و نه بی‌تابی. برای اینکه احوال‌پرسی کوتاهی با پدرانشان داشته باشیم، رفتیم تا ببینیم بهار در خانه قهرمان‌های ما چطور است .

 

خمس نعمت را دادم

«حسن‌رضا فرزند اولمان بود؛ عزیزکرده و دردانه. بعد از او، خدا 4 پسر دیگر به ما داد، یکی از دیگری بهتر اما اولین ثمره زندگی‌مان مهر دیگری داشت.» این‌ها را محمد‌موسی پدر شهید حسن‌رضا مظفریان می‌گوید که پسرش بعد از شهادت عمو دیگر قرار ماندن نداشت و راه جبهه را پیش گرفت: «من منبری بودم و در سپاه هم خدمت می‌کردم. چند پایگاه بسیج زیرنظرم بود و فعالیت‌هایی در این زمینه داشتم. حسن‌رضا همیشه و همه‌جا کنارم بود.»

او در حالی که به تابلوی خوش‌نویسی رنگ‌ورو رفته‌ای که بر دیوار قاب شده است، اشاره می‌کند، ادامه می‌دهد: «حسن‌رضا و برادرم که شهید شدند، هر دو خط خوشی داشتند. خط را پیش استاد موسوی خو‌ش‌نویسی که سر خانه‌مان کارگاه خط داشت، آموزش دیدند. همیشه وقتی کسی از‌ من می‌‌خواست به پسرم بگویم فلان حدیث یا متن را با خط خوش بنویسد، در دل احساس غرور می‌کردم.»

 حرف رفتن و آخرین دیدار پدر و پسری که می‌شود، نگاهش به عکس قاب‌گرفته‌ روی دیوار خیره می‌ماند و بعد ادامه می‌دهد: «سوم راهنمایی را تمام کرده بود. یک روز پیش من آمد و گفت می‌خواهم به جبهه بروم. آن روز جوابش را ندادم. حرف، حرف دفاع از خاک کشور بود؛ بحث اثبات مسلمانی. مگر مسلمانی به زبان است؟ دوباره که موضوع را مطرح کرد، گفتم تو بنشین درست را بخوان و مواظب خانواده باش، من برای ادای دین می‌روم اما او آن‌قدر اصرار و سماجت کرد تا اینکه بالاخره با رفتنش موافقت کردم. رفتنی که بازگشتی نداشت. دوره آموزشی را در مزدوران سرخس گذراند. بعد از 40 روز آموزشی، گفت فردا موعد اعزام است و باید برود. فردای آن روز محوطه بیرونی راه‌آهن با چند نفر از بقیه بسیجی‌ها منتظر ایستاده بودیم که ناگهان مردی با حلقه گلی در دست به سمت ما آمد. بعد با اشاره به حسن‌رضا رو به من گفت پسر شماست؟ و من با سر تأیید کردم. حلقه گل را در میان آن چند نفر بسیجی بر گردن او انداخت و به‌سرعت دور شد. در دلم غوغایی به پا شد. با آنکه در شهادت برادر شهیدم و پسرم، هرگز قطره اشکی نریخته‌ام، آن لحظه به‌شدت منقلب شدم. به سمت شیر آبی که در همان نزدیکی بود، رفتم و چند مشت آب به سر و صورتم زدم. همان روز به من الهام شد که این آخرین دیدار و خداحافظی من با حسن‌رضاست و دیگر نمی‌بینمش.»

او در حالی که می‌خندد، ادامه می‌دهد: «خدا 5 پسر به من عطا کرد که حسن‌رضا خمس نعمتی بود که به خدا برگرداندم. عزیزی که هیچ‌چیز و هیچ‌کسی جای او را نخواهد گرفت.»

محمدموسی خوش‌حال است از اینکه بعد از 30 سال این خانه و شهیدش فراموش نشده است.

133347.jpg

غواصی که دست نداشت

محمد‌باقر دبیری، شهید کربلای4 است که 3 سال پیکرش در نیزارهای اروند غریبانه مانده بود. بعد از امضای قطع‌نامه598 و تبادل بازمانده‌های جنگ، پیکر او نیز بازمی‌گردد تا در قطعه شهدای بهشت رضا(ع) آرام گیرد.

یادآوری روزهای حضور محمدباقر برای پدر سخت است. این را از سکوتش می‌توان فهمید: «محمدباقر اولین اولادی بود که خداوند به ما هدیه‌ کرد. زیرک و باهوش بود. من چون منبری بودم و تحصیلات حوزوی داشتم، از همان بچگی قرآن را به او آموزش می‌دادم؛ به طوری‌که وقتی به مدرسه رفت، می‌توانست خیلی روان و زیبا قرآن را تلاوت کند. علاقه به قرآن و تلاوت آیات الهی چنان در وجود محمدباقر ریشه کرده بود که بیشتر اوقات فراغتش را با قرآن سپری می‌کرد. این را هم از روزی متوجه شدم که حضورش در میان جمع کمتر شده بود و بیشتر در اتاقش بود. حقیقتش شک کرده بودم، وقتی او در اتاق تنها بود، سر زده در را باز کردم تا ببینم مشغول چه کاری است. با دیدنش میخکوب شدم. ضبط صوتی مقابلش بود و صدای عبدالواسط از آن پخش می‌شد و او به پهنای صورت اشک می‌ریخت. آرام در را بستم و به حال خوشش غبطه می‌خوردم. او همان سال در مسابقات قرآن شرکت کرد و مقام نخست را به دست آورد. هنوز دوره راهنمایی را تمام نکرده بود که یک روز آمد و گفت می‌خواهم به جبهه بروم. مخالفت کردم و گفتم هنوز جثه‌ای نداری که بتوانی اسلحه به دست بگیری. بگذار کمی قوی‌تر شوی، بعد برو. از همان زمان شروع به ورزش باستانی و تمرین برای داشتن بدنی قوی و آماده کرد. سال دوم دبیرستان بود که دوباره آمد و گفت حالا وقت رفتن است، باید دینم را ادا کنم. آن‌قدر اصرار کرد تا راضی به رفتنش شدم. محمد 3 نوبت به جبهه رفت. در آخرین مرخصی که به مشهد آمده بود، من برای تبلیغات و برگزاری مراسم به آزاد‌شهر رفته بودم. پسرم یک شب مانده بود و دوباره قصد رفتن کرده بود اما سفر سوم بی‌بازگشت بود. 3 سال و اندی زمان برد تا بعد از یک چشم‌انتظاری طولانی پیکر پسرم بازگردانده شد.»

او ادامه می‌دهد: «یکی از هم‌رزمانش نقل می‌‌کرد که ما یک گروه شش‌نفره بودیم با فرماندهی محمد‌باقر. در عملیات کربلای 4 به ما مأموریتی داده شد که مجبور بودیم وارد آب شویم اما عملیات لو رفته بود و دشمن متوجه حضور ما شده بود و شروع به تیراندازی کرد. در آن عملیات فقط من و باقر زنده ماندیم. به دستور او از آب بیرون آمدیم اما هرچه خواستیم با بی‌سیم به عقب خبر بدهیم، نتوانستیم. همان لحظه دشمن به طرف ما گلوله آرپی‌جی شلیک کرد که در اثر ترکش آن، دست فرمانده از بدنش جدا شد؛ محمدباقر قصد عقب‌نشینی نداشت و با اصرار من عقب‌نشینی کردیم. من جلوتر راه می‌رفتم تا مسیر را پیدا کنم که ناگهان‌ با اصابت تیر به سرش به زمین افتاد.»

پدر تعریف می‌کند بعد از اینکه هم‌رزم پسرش به سبب تیری که به پایش خورده بوده، مجبور می‌شود به تنهایی به خاکریز خودی برگردد، به مدت 3 سال یعنی تا پایان جنگ و امضای قطع‌نامه پیکر شهید در نیزارهای اروند افتاده بوده است و بعد از 3 سال به خاک کشورش برمی‌گردد؛ سالم، با همان لباس‌ غواصی و دستی مجروح و جدا شده از پیکر: «مرگ حق است و هرکسی به‌نوعی این دنیای خاکی را ترک می‌کند. چه خوب است سبک‌بال و خشنود این جسم خاکی را بگذاری و بروی. خوش‌حالم محمد این‌طور رفت و خوش‌نام ماند.» 

133346.jpg

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی