کد خبر : 96193
/ 08:57
عید نفس تازه‌ای به زندگی می‌دمد

بهار پستوخانه‌های فراموش‌شده

بهار پستوخانه‌های فراموش‌شده

شهرآرا آنلاین - فاطمه سیرجانی- ایرانی‌ها که رسم خوش نوروز را برپا کردند و بهار را نقطه آغاز روز و روزگارشان قرار دادند، سرمشقشان آسمان و آفتاب و خاک بود که رخوت شش‌ماهه سرما را کنار می‌زد و نفس می‌کشید. آفتاب هرچه توان داشت، به کار می‌گرفت تا یخ ها را آب کند و پوسته سخت زمین را می‌شکافت تا دانه فرصت سبز شدن را از دست ندهد و هنوز این سنت ادامه دارد.

هرچه به عید نزدیک‌تر می‌شویم، تکاپو بیشتر است؛ فرش‌های لاکی آویخته شده از لبه دیوارها،‌ تکاپوی کارگران نارنجی‌پوش برای رنگ زدن جدول‌ها و کاشتن گل‌های همیشه‌بهار و پیدا شدن سروکله ماهی‌گلی‌ها در تنگ‌ بلور این حس را پررنگ‌تر می‌کند. بهار را حتی در نگاه پیرمردهای آفتاب‌نشین کوچه و محله می‌توان حس کرد. این را لابه‌لای قدم‌زدن‌های کوتاهشان در کوچه‌های محله می‌شود فهمید.

 

بوی پلو، فقط شب سال نو

 با سید‌حبیب و آمیرزجعفر‌ سر صحبت را در حالی باز می‌کنم که روی کاناپه قهوه‌ای‌رنگ مندرسی رو به آفتاب لمیده و با هم گرم گفت‌وگو هستند. از بهار سال‌های جوانی‌شان می‌پرسم. آمیرزا که چین و چروک پیشانی‌اش بیشتر از هم‌صحبتش است و از قرار معلوم سن‌ و سال بالاتری دارد، می‌گوید: متولد سال1310 هستم. بچه روستای ناظریه. از سال‌ها پیش ساکن مشهد هستیم. یادم می‌آید روزگار قحطی بود که به مشهد کوچ کردیم. شهر خیلی بزرگ نبود و ما ساکن محله نوغان‌ شدیم. حتما خودتان هم می‌دانید زندگی در هر دوره‌ای فرق می‌کند. مردم سالی یک‌بار برنج درست می‌کردند، آن‌هم شب‌ سال نو. شب سال نو از بیشتر خانه‌ها بوی پلو می‌آمد.

 سید نمی‌تواند حسرتش را پنهان کند. آه می‌کشد و می‌گوید: امروز به‌اصطلاح فراوانی نعمت است و تنوع محصولات و تشریفات و برو و بیاهای آنچنانی، اما زندگی لطف آن سال‌ها را ندارد. ناشکر نیستم اما حقیقتی است که خیلی‌ها به آن اعتراف دارند. آن سال‌ها اگر سفره‌هایمان خالی بود، دلخوشی کم نداشتیم؛ لااقل از حال هم باخبر بودیم. اگر همسایه‌مان دستش تنگ بود، بی‌تفاوت نمی‌ماندیم و به‌ هر بهانه‌ای کمک می‌کردیم و نمی‌گذاشتیم سر سال نو اوقاتش تلخ باشد.

آمیرز‌جعفر سال‌ها معلم مکتب‌خانه بوده و قرآن درس می‌داده است. از بهار بیشتر از همه خانه‌تکانی‌ها به خاطرش مانده است. می‌گوید: بیشتر مردم در یک اتاق با پستوخانه‌ای کوچک و بیشتر در کنار هم زندگی می‌کردند. خانه‌های چندطبقه کجا بود و اتاق‌های زیاد که خانه‌تکانی از 2 ماه مانده به نوروز شروع شود و تمامی نداشته باشد؟!

من و 3 برادرم، همراه پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگم در یک حیاط زندگی می‌کردیم که دورتادورش اتاق‌ بود با یک پستوخانه و آشپرخانه‌ای مشترک. سال که به روزهای پایانی خود می‌رسید و زمزمه‌های خانه‌تکانی که شروع می‌شد، عروس‌ها و نوه‌های دختری، اول به سراغ خانه مادربزرگ و مادرم می‌رفتند و آنجا را تمیز می‌کردند. البته سفید کردن دیوارهای سیاه‌شده از دود چراغ پیه‌سوز و کرسی وظیفه مردهای خانه بود. بعد هم هرکدام می‌رفتند سراغ اتاق‌ خودشان. تحویل سال همه به خانه پدربزرگم که اتاق بزرگ‌تری داشت‌، می‌رفتیم. این نقطه شروع دید و بازدیدها بود.

 آمیرزجعفر با حسرت از آن روزها یاد می‌کند و می‌گوید: امروزه آن محبت و صمیمت نیست و زندگی ماشینی آدم‌ها را از هم دور کرده است، اما باز هم خدا را شکر عید باستانی و سنت خوب عیددیدنی باعث می‌شود دیدارها تازه شود.

و بعد ادامه می‌دهد: ما عمر خودمان را کرده‌ایم و آفتاب لب بوم هستیم، اما فرصت برای جوان‌ترها زیاد است. باید بدانند بهار عمر مثل همین بهار روزگار است؛ زود می‌گذرد. قدر روزهای خوب زندگی و بهار عمرشان را بدانند و با چشم و هم‌چشمی زندگی را به خودشان سخت نگیرند.

133351.jpg

یک خانواده بزرگ

در کوچه‌پس‌کوچه های طلاب، اهالی جزام‌خانه کمی غریب‌ترند. مجموعه‌ای که درِ آن‌ به روی همه باز است؛ حتی میهمان ناخوانده‌ای مثل ما. سکوت و خلوت اینجا کمی عجیب به نظر می‌آید. برخلاف همیشه نه جلوی در و نه داخل محوطه کسی نیست. به‌صورت اتفاقی درِ خانه‌ای را می‌زنم. با زدن چند ضربه، صدایی از آن سو من را به داخل دعوت می‌کند؛ بی‌آنکه نامم را بداند و دلیل آمدنم برایش مهم باشد. تمیزی و مرتبی خانه حکایت از یک خانه‌تکانی اساسی دارد. هنوز چیزی از او نپرسیده‌ام که خودش سر صحبت را باز می‌کند: تازه کمی جمع و جور شده است. یک هفته است مشغول هستیم. بعد در حالی‌که دستانش را نشانم می‌دهد، می‌گوید: «این زخم‌ها از سفیدکننده‌ است و واگیر ندارد.» نگاهم روی انگشتانی که جزام طراوت و سلامتش را با هم دزدیده است، ثابت می‌ماند. نگران است که از زخم دستانش هراس داشته باشم. دستانش را می‌گیرم تا خیالش را راحت کنم. انگشت‌هایش را از قلاب دست‌هایم می‌کند و به سمت بوفه چوبی کنار پنجره می‌رود. همان‌طور که یکی‌یکی پارچه‌ها و شال‌ها و روسری‌های رنگی را از کشوی بوفه درمی‌آورد، حرف می‌زند. «می‌دانستم بچه‌ها و عروس‌ها برای روز مادر به دیدنم می‌آیند. برای همین زودتر کارهای خانه را شروع کردم تا همه‌جا بوی نویی و تمیزی بدهد.»

اتاقی سه‌‌درچهار با پستوی کوچک که کابینت‌ و گنجیه سفیدش حکایت از آشپرخانه بودنش دارد. لبه پنجره اتاق پر است از گل‌های عروس که همه به گل نشسته و طراوت و زیبایی خانه را دوچندان کرده است. زن که فاطمه‌خانم نام دارد، می‌گوید: تمام زندگی و عشق من و مادر پیرم این گل‌هاست که زمستان و تابستان همیشه پر گل است و بهاری.

فاطمه‌خانم 40 سال قبل، از روستا به مشهد آمده تا کنار پدر و مادرش در این خانه زندگی کند. پدرش به رحمت خدا رفته است اما او و مادرش ماندگار شده‌اند. وقتی از او درباره لحظه تحویل سال و حس و حالش می‌پرسم، با لبخند می‌گوید: زندگی تلخ و شیرینی زیاد دارد. ما دلمان بعد از روزهای سرد و دلگیر زمستان به بهار و عطر شکوفه‌هایش خوش است. اینکه آدم‌ها را با لباس‌های نو و خنده بر لب می‌بینیم که به این طرف و آن طرف می‌روند، دل ما هم شاد می‌شود. دوست داریم در حرم باشیم اما ترجیح می‌دهیم این ایام زیارت برای زائران راه‌های دور باشد. به همین دلیل بیشتر با مادرم به چهارراه برق می‌رویم و از دور به حضرت سلام می‌دهیم. خوبی مشهد این است که دل آدم از همین دور هم روشن می‌شود.

زندگی آن‌ها تقریبا رنگ و بوی همان زندگی‌های گذشته‌های دور را دارد که چند خانواده کنار هم بودند؛ زندگی 17 نفر در یک مجموعه.

انگار فاطمه‌خانم متوجه می‌شود که به چه موضوعی فکر می‌کنیم. می‌گوید: ما مثل یک خانواده‌ هستیم. سعی می‌کنیم در غم‌ها و شادی‌ها شریک و کنار هم باشیم. در شب‌نشینی شب‌های بلند زمستان همراه هم هستیم و در عید دید و بازدیدمان به راه است.

 

بهار؛ جنگ با کهنگی‌ها

بهار نیامده، جنگ با کهنگی‌ها و سیاهی‌ها شروع می‌شود. انگار در گذشته کارها سنگین‌تر بود. فرش‌ها، حصیرها، زیراندازها و رواندازها، پرده و کاسه‌های مسی و نقره‌ای و آیینه‌ها و خلاصه همه را می‌گذاشتند وسط و پنجره‌ها را چهارطاق باز می‌کردند تا هوای کهنه برود و هوای تازه بیاید. عید که می‌آمد، حوض خزه‌بسته، شیشه شکسته‌ و گنجینه و پستوی فراموش‌‌شده‌ای پیدا نمی‌شد .

اسمش خانه‌تکانی بود اما به چهاردیواری خانه محدود نمی‌شد. حیاط را جارو می‌کردند و شاخه‌های خشکیده را جمع می‌کردند تا گوشه‌ای از حیاط برای چهارشنبه‌سوری بسوزانند و همه‌چیز برق تازگی می‌انداخت. 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی