کد خبر : 96242
/ 09:17
گزارش شهرآرا ازمیهمانی در سفره هفت‌سین خانواده ستوان شهید جمشید طاهری، ٣۵ سال بعد از شهادتش

تویی که نمی‌شناختمت

دانستن عشق نسرین به برادر شهیدش زیرکی نمی‌خواهد. اندک خنده‌‌های سرخوشانه و گریه‌های مدامش را جز با این واژه سه‌حرفی، نمی‌توان تفسیر کرد.

تویی که نمی‌شناختمت

شهرآرا آنلاین - فرزانه شهامت - «فردا ٢٨اسفند، می‌شود ٣۵‌سال. ناف این بچه را با اسفند بریده‌ بودند. اسفند سال‌٣٩ بود که به دنیا آمد و اسفند ٢٣‌سال بعد رفت. مگر جمشید رفته؟ من که باور نمی‌کنم. وقت‌هایی که می‌آیم بهشت رضا دیدنش، آن‌قدر با او حرف می‌زنم که یادم می‌رود برایش فاتحه بخوانم.»

دانستن عشق نسرین به برادر شهیدش زیرکی نمی‌خواهد. اندک خنده‌‌های سرخوشانه و گریه‌های مدامش را جز با این واژه سه‌حرفی، نمی‌توان تفسیر کرد. حال مادر بهتر از او نیست؛ با این تفاوت که هیچ نمی‌خندد. خاطرات جوانکش را آن‌قدر مرور کرده که حافظه‌اش از پا افتاده است، مثل پاهایش که ناتوان‌تر از همیشه، به یاری ویلچر مادر را به دیدار پسر آورده‌اند.

 

﷯ جدایی ناخواسته 

سحرگاه دهمین روز از ماه رمضان، چشم خانواده طاهری به چهره نو‌رسیده‌شان روشن شد. تا بوده همین بوده؛ اولین‌ها همیشه مزه دیگری داشته‌اند. اولین نگاه، اولین دیدار، اولین عشق و اولین فرزند. «نصرت» با آمدن جمشید، مادر شد و فهمید اینکه می‌گویند فرزند، پاره‌ای از توست که بیرون از تو، روی زمین خدا راه می‌رود دقیقا یعنی چه.

کوتاه بگذریم از زندگی که روی خوش به مادر نشان نداد. جمشید شش‌ساله بود که والدینش تصمیم گرفتند پیوند زناشویی‌شان را خاتمه دهند. خدا می‌داند که آن سال‌ها به نصرت چه گذشت. با کار روزمزد در یک مدرسه‌، بخشی از مخارج خانه را جفت‌و‌جور می‌کرد و بخش دیگر را با خیاطی. اما باز هم خرج خانه با دخل جور درنمی‌آمد. کمک‌کردن در کارهای منزل کسانی که دستشان به دهانشان می‌رسید، راه دیگری بود که مادر رنج آن را به جان خرید تا نان حلال سر سفره بیاورد. از روزی که جمشید ناخواسته در‌معرض جدایی از مادر قرار گرفت تا شانزده‌سالگی‌اش را نزد پدر و نامادری‌ گذراند و بعد از آن دوباره پیش مادر برگشت، و چه برگشتنی... . خانه گل‌خانه شده بود از وقتی که او پا به درون آن گذاشت. برای خواهرانش سنگ صبور بود، برای برادر کوچک ناتنی‌اش هم‌بازی و برای مادر، موسایی که به آغوشش برگشته بود. «گمان نمی‌کنم از رابطه هیچ برادر و خواهری مثل رابطه ما صمیمیت ببارد.» این‌ها را نسرین می‌گوید. خواهری که شش‌سال پس‌از جمشید به دنیا آمده بود.

روزهای خوب با‌هم‌بودن، زود سپری شد. با احتساب ماه‌هایی که جمشید در جبهه بود همه‌اش شش‌سال طول کشید.

 

﷯ آتش زیر خاکستر

«انقلاب که شد انگار جمشید از نو متولد شده باشد، از این رو به آن رو شده بود. هیچ وقت اهل کارهای ناجور نبود، اما انقلابی دو‌آتشه هم نبود. سن و سالی نداشت. یک جوان عادی و از همه نظر متوسط بود. رشته فرهنگ و ادب را در دبیرستان منوچهری اهواز می‌خواند. نمازش سر جایش بود، مسجدش را می‌رفت، اهل قرآن بود، توی سیاه‌پوشی محرم و آذین‌بندی نیمه‌شعبان شرکت می‌کرد. جمشید آتش زیر خاکستر بود که نسیم انقلاب او را شعله‌ور کرد. روزهای انقلاب در تمام راهپیمایی‌ها حاضر بود. هر جا که در شهر کاباره‌ای را آتش می‌زدند یک پای ثابتش جمشید بود.»

خاطرات روزهایی که نسرین تعریف می‌کند، خیلی زود به جنگ ختم شد. خرمشهر که سقوط کرد، مادر دست بچه‌های قد‌و‌نیم‌قدش را گرفت و به مشهد مهاجرت کرد. جمشید نیامد. او از مدتی قبل به ارتش ملحق شده بود و در گردان‌۴٢٩ گروهان یکم لشکر مهندسی اهواز خدمت می‌کرد. گاهگاهی که مرخصی می‌آمد، خوب بلد بود جای خالی نبودنش را پر کند. خرید خانه را انجام می‌داد و نمی‌گذاشت آب در دل مادر و بچه‌ها تکان بخورد.

 

﷯پسرک شکلات‌فروش 

نگاه‌های مات پیرزن در قاب چشمان گودافتاده‌اش می‌گوید که در خاطرات قدیم، غرق شده است: مردم‌داری‌ جمشید از بچگی عجیب‌و‌غریب بود. شنیده بودم پدرش گاهی برای دادن خرج کیف و کتاب سخت‌گیری می‌‌کند. با‌این‌حال جمشید هر پولی گیر می‌آورد، می‌گذاشت روی درآمدِ ناچیزِ کاسبیِ بچگانه‌اش. بعد از مدرسه بساط شکلات‌فروشی توی کوچه راه می‌انداخت. سرجمع این پول‌ها را لوازم‌تحریر می‌خرید برای هم‌کلاسی‌هایی که وضع ‌مالی‌شان را بدتر از خودش می‌دید. خودش که درباره این‌طور چیزها لام تا کام با کسی حرف نمی‌زد. در و همسایه هم که برایم خبر می‌آوردند، انکار می‌کرد و می‌گفت: کاری نکردم.

یک نفس ادامه می‌دهد: این رفتارها ادامه پیدا کرد تا وقتی که بزرگ‌تر شد. یک بار از جبهه آمده بود مرخصی. اصرار کرد که بیا با هم برویم تلویزیون ١٢‌اینچ بخریم. می‌گفت آن را می‌خواهد برای یکی از هم‌رزمانش که تازه ازدواج کرده و با خانمش از قوچان به مشهد آمده‌اند. خانمش توی این دیار غریب بود، شوهرش هم که جبهه بود، حوصله‌اش سر می‌رفت. می‌دانستم این هم‌رزمش که یک سرباز بود، برای این‌جور خریدها پول ندارد و این جمشید بود که داشت از جیب خودش مایه می‌گذاشت. وقتی هم که تلویزیون را بردیم خانه مورد‌نظر به همسر هم‌رزمش گفت این هدیه ازطرف شوهرتان است.

 

﷯ داغ تازه

داغ مادر داغِ داغ است، تازه تازه. انگار که همین ماه پیش خبر فرزندش را آورده‌اند. انگار نه انگار که ٣۵‌سال از آخرین سلامشان می‌گذرد. مادر هر روز به یاد جمشید نماز می‌خواند، یاسین و الرحمان را زمزمه و برایش خیرات می‌کند. نه اینکه فکر کند فرزند شهیدش به این‌ها نیاز دارد، اما مادر است دیگر. نتوانسته خوشی‌های این دنیا را به کام پسر بچشاند با خود می‌گوید لااقل خوشی‌های آن دنیا نصیب و روزی پاره‌تنش باشد.

نه فقط برای مادر، خاطرات روزهای بودن جمشید در شیارهای ذهن همه‌شان ماندگار کرده است. محمدرضا، برادر کوچک‌تر شهید، همان که جمشید در نامه‌هایی که از جبهه می‌فرستاد به اسم صدایش می‌کرد، حاضر به گفت‌وگو نمی‌شود. راهش را می‌کِشد و می‌رود کمی آن‌طرف‌تر، دور از ما و سفره هفت‌سین پهن‌شده روی مزار جمشید. حرف‌زدن جز بزرگ‌کردن دلتنگی‌ها، نتیجه‌ای برایش ندارد. مادر می‌گوید: با اینکه محمدرضا جز چند سال بچگی فرصت بودن با جمشید را نداشته، انگار که از همه‌ ما بی‌طاقت‌تر است.

نسرین هم حال و روز مشابهی دارد. حرف می‌زند و گریه می‌کند. حرف می‌زند و گریه می‌کند. باز حرف می‌زند و‌... . این روزها که سختی معیشت به دشواری‌های ناتمام روزگارش اضافه شده بیشتر از همیشه به یاد تکه‌ای از آرامشش می‌افتد که با رفتن برادر، گم شد و هنوز علی‌البدلش را پیدا نکرده است.

با اشک‌های بی‌امان می‌گوید: خیال نکنید دارم برایتان کلیشه می‌بافم. داداشم در مهربانی مِثل نداشت. پیش می‌آمد وقت‌هایی که مریض می‌شدم و از شدت درد دست‌هایم را مشت می‌کردم. می‌آمد بالای سرم. با غصه می‌گفت نسرین چِت شده؟ مشتم را باز می‌کرد. دستش را توی دستم می‌گذاشت و می‌گفت: بیا دست من را فشار بده.

چادر سیاه نسرین بزرگ‌ترین یادگاری است که برادر به او بخشیده. از ماجرای با‌حجاب‌شدنش این‌طور می‌گوید: از شما چه پنهان، دختر سِرتِقی بودم. اهل چادر نبودم، اهل درس‌خواندن هم. مانتو و روسری می‌پوشیدم. نه خیلی بدحجاب و نه محجبه بودم. بار آخری که جمشید مرخصی آمد بیشتر از همیشه روی من وقت گذاشت. مهربان و منطقی حرف زد و حرف زد تا اینکه به او قول دادم سر به راه شوم، چادر سر کنم و بشوم همانی که داداش دوست دارد. می‌گفت هر روز برایم نامه بنویس و از کارهایت تعریف کن. نمی‌دانم... بزرگ‌ترین تردید زندگی نسرین همین «نمی‌دانم» است: نمی‌دانم آخرش شده‌ام همان نسرینی که جمشید دوست داشت؟

 

﷯ بوی پیراهن مادر

«یک شب توی خواب و بیداری، دیدم جمشید بالای سرم ایستاده است. خودم را به خواب زدم تا ببینم می‌خواهد چکار کند. محمدرضا را که کوچک بود نزدیکم خوابانده بودم. جمشید او را آرام از من دور کرد. بعد دست‌هایش را دورم حایل کرد، صورتش را نزدیک صورتم آورد و شروع کرد به بو‌کشیدن. چشم‌هایم را باز کردم و گفتم: نه‌ نه! بزرگ شده‌ای. این چه کاری ست که می‌کنی؟ عمیق‌تر نفس کشید و گفت: آخر نمی‌دانی چقدر بوی مادر خوش است! هر‌چه نفس می‌کشم لذتش تمامی ندارد. چرا بغلم نمی‌کنی؟ بغلش کردم. آرام گرفتیم.»

مادر یک بار دیگر هم جمشید را در آغوش کشید. روز دوم فروردین سال‌۶٣، همان نوروزی که از بهار، هیچ نشانی نداشت.

 

﷯ مهیای عروسی

تقویم می‌گفت چیزی از عمر زمستان سال‌۶٢ نمانده است. زمزمه ازدواج جمشید در خانه، موجی از شادی به راه انداخته بود. مادر و خواهرها می‌دانستند که جمشید، دخترخاله‌اش را دوست دارد. همه‌چیز طبق رسوم برنامه‌ریزی شده بود. قرار بود خاله و خانواده‌اش یکی‌دو روز مانده به نوروز به مشهد دعوت شوند، صبح، مراسم عقدکنان برگزار شود، شب هم سور و سات عروسی به پا شود و عروس و داماد دست در دست هم راهی خانه بخت شوند.

جمشید مهمانان را تلفنی خبر کرد. در ظاهر برای مراسم ازدواج و در باطن‌... همه‌اش می‌گفت این نوروز که بیاید، خانه خیلی شلوغ می‌شود. چیزهای دیگری هم می‌گفت که مادر و بقیه، آن‌ها را نمی‌شنیدند، بس که غرق در تصور خوشی‌های آینده بودند. جمشید لباس‌هایش را توی چمدان گذاشته بود و می‌گفت این‌ها را بعد‌از من بدهید به دیگران بپوشند. از جمع‌کردن توشه برای آخرت حرف می‌زد. می‌گفت راهی که می‌رود برگشت ندارد. حلالیت می‌طلبید و گاهی آشکارتر می‌گفت که دارد به زیارت امام‌حسین(ع) می‌رود. آن موقع راه کربلا بسته بود؛ البته برای اهالی زمین.

 

﷯ آخرین خبر 

«چند روز بیشتر به سال نو نمانده بود. در خیابان عشرت‌آباد مستأجر بودیم. یک روز همسایه آمد و گفت که تلفن با شما کار دارد. پشت خط، جمشید بود. قرار بود فردای همان روز یعنی ٢٨‌اسفند به مشهد برگردد و بساط عروسی برپا شود. گفت: مادر نمی‌توانم برگردم؛ حمله شده. باید قدری دیگر بمانم. این را گفت و تلفن را قطع کرد. آن شب، خواب به چشمم نیامد. همه‌اش فکر می‌کردم جمشید دارد صدایم می‌زند: مادر! به حیاط می‌آمدم و می‌دیدم کسی نیست. فردای آن روز، چند‌دقیقه قبل از سال تحویل خبرش را آوردند، و دوم فروردین پیکرش را. بعدها برایم تعریف کردند که چیزی حدود ٢٠دقیقه بعد از تماس تلفنی‌مان، وقتی قصد خنثی‌کردن مین را داشته، او را شهید کرده‌اند. از پشت سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. بخشی از کاسه سرش رفته و بالاتنه‌اش پر از گلوله بود. بغلش کردم. امریه مرخصی، خون‌آلود توی جیبش بود. پسرم راست گفت. آن نوروز خانه خیلی شلوغ شده بود.» مهمانان جشن عروسی، پیکر داماد را تا بهشت‌رضا بدرقه کردند.

 

﷯ به سوی رستگاری

«دنیا محل آزمایش است.» چشم، وصیت‌نامه حک‌شده روی سنگ قبر را می‌خواند و گوش، صدای مؤذن را می‌شنود: «حی علی‌الفلاح». بقیه فامیل هم کم‌کم از راه می‌رسند و دور مزار جمشید حلقه می‌زنند. روزهای آخر سال وعده دیدارشان همین‌جاست. بهانه برای دورهمی جور است. هم می‌شود آن را با چند روز تأخیر به حساب سالگرد تولد جمشید گذاشت هم یادبود سالروز پروازش به‌سوی ابدیت. آشنا و غریبه‌هایی که دورتادور هفت‌سین جمع شده‌اند، دلشان قرص است به آمین‌های صاحب این مزار و آبرویی که پیش خدا دارد.

جست‌و‌خیز ماهی‌های کوچک این سفره، بی‌آنکه متوجه شوی برای چند ثانیه مشغول نگاهت می‌دارد. آن‌ها سرخِ سرخ‌اند، به رنگ خون جمشید و دیگر همسایه‌های شهیدش، به سرخی چشم‌های خیس مادر که بنای خشک‌شدن ندارند و پرچمی که کمی آن‌سوتر، رقص‌کنان در باد با سبز و سپید در‌می‌آمیزد، آزاد و سرافراز.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظرات شما
ک
08:49 0 0 پاســخ به ایــن نظــر

روحشان شادوقرین رحمت الهی

نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی