کد خبر : 96434
/ 07:39

نطق دکتر ابراهیم رنجبر!

با خاطرات باسابقه‌ترین روزنامه‌فروش جهان که چند روز پیش از دنیا رفت

نطق دکتر ابراهیم رنجبر!

شهرآرا آنلاین -  قاسمی| چند هفته پیش از آنــــکه باسابقه‌ترین روزنامه‌فروش جهان در چهاردهم فروردین سال٩٨ از دنیا برود، فرصت میزبانی او را یافتیم. همراه گروهی از اهالی مطبوعات استان البرز به مشهد آمده بود. 

رنجبر نودودوساله اهل بابل سال۱۳۱۶ با مادرش به تهران رفت تا با روزنامه‌فروشی روزگار بگذراند. او تنها یک روزنامه‌فروش ساده نبود. ارتباطش با روزنامه‌های معتبر همچون اطلاعات، او را به فردی معتمد در بین اهالی مطبوعات بدل کرده بود. او که قدیمی‌ترین فعال رسانه‌ای و روزنامه‌فروش ایران و جهان بود، گفته می‌شود اسمش در کتاب رکوردهای گینس هم به ثبت رسیده است و حتی در روز‌های آخر عمر که دستانش می‌لرزید دست‌به‌قلم بود و می‌نوشت.

کتاب خاطرات «یک روزنامه‌فروش» و «۷۶سال با مطبوعات» از دست‌نوشته‌های باسابقه‌ترین روزنامه‌فروش جهان است که نمونه‌هایی خوب از تاریخ شفاهی مطبوعات کشور هستند.

در آخرین روز اقامتش در مهمانسرا بود که در تالار ورودی هتل، ساعتی نشستیم و گپ زدیم. می‌دانستیم که در بیست‌ویک‌سالگی مدت کوتاهی را در مشهد گذرانده و روزنامه‌ خراسان را فروخته است؛ برای همین بود که لابه‌لای خاطراتش گشتیم و آن‌هایی را که در مشهد گذشته بود، بیرون کشیدیم. آن‌طور که محمدابراهیم رنجبر برایمان تعریف کرده بود، سال٢٨ بعد از ترور شاه در دانشگاه تهران، افرادی را که با برخی روزنامه‌ها همکاری می‌کردند، دستگیر می‌کردند؛ آن‌هایی که با روزنامه‌های معتبر سروکار داشتند. رنجبر که آن زمان روزنامه‌های معتبر همچون اطلاعات را می‌فروخت، همراه یکی از رفقایش از تهران فرار می‌کنند. مقداری روزنامه برمی‌دارند و به‌سمت رشت حرکت می‌کنند. تصمیم می‌گیرند چند روزی بمانند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و بعد برگردند اما چند روز روزنامه‌فروشی در آنجا ماندگارشان می‌کند. مدیر یکی از روزنامه‌ها از آن‌ها می‌خواهد بمانند و روزنامه‌هایشان را بفروشند. دو ماهی در آنجا می‌مانند اما بگیروببندها به آنجا هم می‌رسد و آن‌ها را راهی مشهد می‌کند.

 

﷯ ٣ماه روزنامه‌فروشی در مشهد

«به مشهد که رسیدیم، هنوز مقداری پول داشتیم اما داشت ته می‌کشید. شب‌ها می‌رفتیم مسافرخانه که شبی ١۵قران باید برایش می‌پرداختیم. روزهایمان را هم با غذاهای نذری حرم می‌گذراندیم و گرسنه نمی‌ماندیم. هر روز ناهار، مهمان مهمانسرای حضرت بودیم. در بست بالاخیابان با روزنامه‌نگاری آشنا شدیم که بهش می‌گفتند آقارمضان. وقتی که نشسته بودیم با او به حرف زدن، روزنامه خراسان را هم نگاه می‌کردیم که همان زمان یک بسته روزنامه برایش آوردند.»

رنجبر از آقارمضان می‌خواهد چند نسخه روزنامه به او بدهد تا برایش تابزند. آن زمان مثل الان نبود که روزنامه‌ها را ماشینی تابزنند. روزنامه‌ها چهار ورقی بودند که دو صفحه‌اش اول چاپ می‌شد و دو صفحه دیگرش یک ساعت بعد. درحال تا زدن روزنامه است که چشمش روی یک خبر می‌ماند؛ جنایتی در یکی از روستاهای مشهد رخ داده بود؛ خبری که می‌‌توانست روزنامه‌ را سریع‌تر به فروش برساند: «از او خواستم روزنامه‌ها را بدهد تا برایش بفروشم. گفتم چندتایی از آن‌ها را می‌فروشم و باقی را برمی‌گردانم. از دم کیوسکی که در آنجا بود تا چهارراه باغ نادری هر ٢٠روزنامه را فروختم. بعد که برگشتم، چهارتومان پول روزنامه‌‌ها را گذاشتم جلویش. اول تعجب کرد. بعد گفت این‌ها را تو فروختی؟! و پول‌ها را گذاشت کف دستم. توی دلم خوشحال شدم؛ چون پول مسافرخانه آن شبم درآمده بود. بعد از صحبتمان هم رفتم مسافرخانه‌ای که در باغ رضوان بود و طبقه دوم آن یک اتاق گرفتم.»

 

﷯ چه کسی داد می‌زد روزنامه... روزنامه؟

همان‌طور که نشسته‌اند و صحبت می‌کنند، یک نفر وارد می‌شود و از رمضان می‌پرسد: «چه کسی روزنامه‌ها را برده بود بیرون و داد می‌زد روزنامه روزنامه...؟» او محمدصادق تهرانیان، مدیرمسئول وقت روزنامه خراسان بود. «تهرانیان» می‌فرستد دنبال محمدابراهیم رنجبر. ساعتی بعد آن‌ها روبه‌روی هم نشسته بودند. فخرالدین حجازی، سردبیر وقت خراسان، هم بود. تهرانیان از رنجبر می‌پرسد که آیا به کار روزنامه‌فروشی وارد است؟ رنجبر در جوابش بله می‌گوید اما قصه فراری بودنش را بازگو نمی‌کند. تهرانیان یک دسته دویست‌تایی روزنامه دستش می‌دهد. رنجبر روزنامه‌ها را تحویل می‌گیرد و راه می‌افتد. بست بالا را دور می‌زند و به‌سمت پایین‌خیابان می‌رود و تا به بازار می‌رسد، روزنامه‌ها تمام شده است.

«وقتی فروش روزنامه‌ها تمام شد، برگشتم و ۵۴تومان پول آن‌ها را گذاشتم جلوی دست آقای تهرانیان، اما او آن را به من برگرداند و پیشنهاد داد از فردای آن روز برایشان روزنامه بفروشم. گفت حقوق ماهیانه و جای خواب هم بهمان می‌دهد. آن زمان مشهد خیلی کوچک بود. یک سرش بست بالا بود و طرف دیگرش بست پایین‌خیابان. از دو طرف دیگر هم شهر در دروازه‌قوچان و طبرسی تمام می‌شد؛ برای همین خبرها و عکس‌ها خیلی کم بود. یک عکس، سه روز طول می‌کشید تا چاپ شود.»

رنجبر سه ماه در مشهد می‌ماند و روزنامه خراسان را می‌فروشد اما فکر مادرش نمی‌گذارد بیشتر از آن در این شهر بماند. همین می‌شود که ٣٠٠نسخه روزنامه برمی‌دارد، ١٢٠نسخه را در مشهد می‌فروشد و بقیه را هم در راه بازگشت به تهران: «پیش از بازگشت سری به آقای کاشی‌چی، مدیر موسسه فرهنگی‌مطبوعاتی روزنامه اطلاعات، زدم. او روبه‌روی ارگ در خیابان امام‌خمینی یک کتاب‌فروشی داشت که بعدها آن را به تهران منتقل کرد. تا دو سه سال پیش هم که به رحمت خدا رفت، گاهی به او سر می‌زدم.»

 

﷯ نطق دکتر ابراهیم رنجبر!

در همه سال‌های روزنامه‌فروشی‌اش، راه می‌افتاد توی خیابان‌ها و داد می‌زد روزنامه... روزنامه: «یک روز دم در سینما ایستاده بودم و داد می‌زدم «نطق دکتر ابراهیم رنجبر، نطق دکتر ابراهیم رنجبر.» یک نفر گوشم را گرفت و پرسید: «دکتر ابراهیم رنجبر کیه؟» او داشت گوشم را توی دستش می‌پیچاند که گفتم: «خودمم.» خودم را کنار کشیدم و ادامه دادم: «خودمم، فرمانده قوای ویتنام.» و بعد زدم زیر خنده.

 

﷯ به آن آمریکایی خیره شدیم و گفتیم جرئت نداری بزنی

«روزهای چهارشنبه روزنامه کم بود. تا ساعت۴ یا ۵بعدازظهر که روزنامه اطلاعات توزیع می‌شد، با بچه‌ها می‌رفتیم داوودیه تهران و آب‌تنی می‌کردیم. یک‌بار دیدیم یک سرهنگ آمریکایی با اسلحه جلوی یکی از روزنامه‌فروش‌ها ایستاده است و او را تهدید می‌کند. روزنامه‌فروش هم به او می‌گفت: «با تو نبودم یانکی جان! با اون یکی یانکی بودم.» آن آمریکایی به فارسی می‌گفت به او نگوید یانکی. رفتم جلو و به روزنامه‌فروش گفتم از اسلحه‌اش نترس. این‌ها جرئت شلیک ندارند. گفتم: «تو چشاش نگاه کن و بهش بگو جرئت نداری منو بزنی.» همگی رفتیم جلوی آن سرباز ایستادیم. در چشم‌هایش خیره شدیم و گفتیم «جرئت نداری بزنی.» سرباز سوار ماشین شد و رفت.»

رنجبر که اسمش در کتاب رکوردهای گینس هم ثبت شده است، می‌گوید در سال٨۴ روزنامه اطلاعات مطلبی از او به چاپ می‌رساند و همین می‌شود که نام او را بعد از یک روزنامه‌فروش بلژیکی که ٣۴سابقه کار داشته، به‌عنوان قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش جهان ثبت می‌کنند: «خودم به چشم ندیدم. راست و دروغش را نمی‌دانم.»

رنجبر در پایان صحبت‌هایش گفته بود طرح و برنامه‌هایی داشته که می‌توانسته است فروش روزنامه‌ها را چندبرابر کند و ارزش ازدست‌رفته آن‌ها را بازیابد اما ظاهرا گوش شنوایی برای این حرف‌ها نیافته است: «آن زمان خبرنگاران احترام خاصی به روزنامه و روزنامه‌فروشان می‌گذاشتند اما کسی روزنامه نمی‌خرید. به من بود، کاری می‌کردم که تیراژ روزنامه‌ها پنج برابر شود و همه‌شان هم به فروش برسد. مردم روزنامه‌ای می‌خواهند که توی خیابان به دستشان برسد؛ یکی با عشق داد بزند و بگوید روزنامه...»

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی