کد خبر : 96454
/ 08:18
تحویل سال همراه با خانواده سرباز شهید مرزی در سومین سال نبودنش

شهادت، پاداش خدمت

چقدر ثانیه‌ها کش‌دار می‌شود وقتی قرار است چندمین سال پیاپی را کنار سفره هفت‌سینی تحویل کنی که جای عزیزی خالی است.

شهادت، پاداش خدمت

شهرآرا آنلاین - فاطمه سیرجانی-  ثانیه‌شمار ساعت آن‌قدر سنگین قدم برمی‌دارد که هرلحظه‌اش چندماه می‌شود؛ برای پدر و مادری که دلخوش به نفس‌های گرم تک‌پسرشان بودند که فقط چندروز مانده به پایان خدمتش به شهادت رسید. این درد سنگین است، خیلی سنگین.

حتی من هم به عنوان گزارشگر و روایتگر این لحظه‌ها نمی‌فهمم آن‌ها چه می‌گویند و چه دردی می‌کشند. نمی‌توانم حس کنم. فقط باید پدر و مادر باشی که بفهمی در زمان نبودن فرزندت هرلحظه و هرنشانه‌ای بغضت را ذوب می‌کند و هق‌هق امانت نمی‌دهد. پدر هرشب چشمان منتظرش را می‌بندد تا پسرش در خواب به دیدارش بیاید. مادر انگار تودارتر است و راضی به مصلحت حق و تسلیم تقدیر و... . می‌گوید: سومین سالی است که محمد از پیش ما رفته است. برای خانواده ما نبود او خیلی سخت است. در رؤیاهایم او را می‌بینم که ازدواج کرده و  طبقه سوم خانه‌مان زندگی می‌کند. محمد اگر بود، می‌توانست عصای روزگار پیری‌‌مان باشد اما می‌دانیم نباید امیدی به دیدار او در این دنیا داشته باشم.

 

تولدی که یک فامیل را خوش‌حال کرد  

حسین چاه‌چمندی شروع به تعریف می‌کند: تا قبل از او چند دختر داشتم. برادرانم هم همین‌طور؛ پسر نداشتیم. نه اینکه پسر و دختر برای ما فرقی داشته باشد، نه؛ اما دوست داشتیم یک پسر هم در فامیل‌ ما باشد. آن زمان‌ سونوگرافی و تعیین جنسیت مد نبود، یا اگر بود ما دنبالش نبودیم. وقتی خبر دادند فرزندم پسر است، یک فامیل خوش‌حال شد. به خواسته همسرم اسمش را محمد گذاشتیم؛ هم‌نام پدربزرگش.

از همان کودکی آرام بود. هرچه بزرگ‌تر می‌شد، انگار بامحبت‌تر می‌شد. دوران مدرسه جزو شاگردان خوب و درس‌خوان مدرسه بود. با اینکه از همه کوچک‌تر بود، به همه محبت داشت. محمد اول دبیرستان بود و خواهرانش دانشگاه می‌رفتند. وضعیت مالی من به دانشگاه و درس آن‌ها نمی‌رسید و قرار شد خواهرانش برای کمک‌خرج دانشگاه در کارگاه شیرینی‌پزی کار کنند. محمد که فهمید، ناراحت شد و گفت: «مگر من مُردم که شما بخواهید سر کار بروید؟» بعد هم درس را رها کرد تا کاری برای خودش دست و پا کند. مدتی جوشکاری می‌رفت. خیلی خوب آن را آموخته بود. هرچه از این راه درآمد داشت، به مادرش می‌داد. ریالی از آن پول را برای خودش برنمی‌داشت. اگر قرار بود با دوستانش به تفریح بروند، پول توجیبی‌اش را مثل گذشته از مادرش می‌گرفت. برای اینکه به کار دلگرم شود، برایش دستگاه جوشکاری‌ گرفتم. مدتی با دامادمان کار می‌کرد اما ساخت‌وسازها که خوابید و کارها راکد شد، خواست بازار را هم تجربه کند. مدت زیادی در آن کار نبود که وقت سربازی‌اش شد.

 

به خاطر دوست شهیدش

 گفتم که 3 دختر دارم که 2 تا از آن‌ها ناشنوا و کم‌شنوا هستند. محمد تک‌پسر ما بود. وقت سربازی‌اش من و مادرش خیلی تلاش کردیم تا بتوانیم با گرفتن کفالت خواهرانش، معافی‌اش را بگیریم اما چون یکی از آن‌ها ازدواج کرده بود، با معافیت او موافقت نشد. این شد که بعد از گذراندن دوره آموزشی، عازم زاهدان شد.

 40 روز به پایان خدمت مانده بود که به مرخصی آمد. برای نوه‌ام جشن دندانی گرفته بودیم. همه فامیل در منزل ما جمع بودند. در آن جمع محمد از همه حلالیت طلبید و گفت شاید دیگر برنگردد. یکی از دوستانش چندماه قبل در درگیری با اشرار به شهادت رسیده بود. او سر دیگ به پسرهای فامیل گفته بود به خاطر قولی که به دوست شهیدش داده است، در هر عملیاتی که پیش بیاید، شرکت خواهد کرد. قبل‌ترها هم به خودم گفته بود به دوستم قول داده‌ام که تا وقتی لباس خدمت را به تن دارم، در هر عملیاتی که پیش بیاید، شرکت می‌کنم. آن روزها زیاد حرفش را جدی نمی‌گرفتم و فکر می‌کردم تحت‌تأثیر قرار گرفته است و بهتر می‌شود.

133690.jpg

رمضان و عملیات اشرار

 محمد که به زاهدان برگشت، من هم برای بستن قرارداد کاری به آستارا رفتم اما ماه رمضان را به مشهد برگشتم. هفتم ماه مبارک بود. تازه از نماز جماعت آمده و جلوی تلویزیون مشغول استراحت بودم. کم‌کم چشمانم گرم شد که در عالم خواب دیدم در دشت سرسبزی هستم. پیرمردی نورانی 4 خوشه گندم به دست من داد اما یکی از خوشه‌ها از دستم رها شد و در چمن‌زار گم شد. هرچه می‌گشتم پیدایش نمی‌کردم. ناگهان از خواب بیدار شدم. دلهره عجیبی داشتم. تلویزیون روشن بود و در زیرنویس خبری با تکرار پخش می‌شد؛ خبر درگیری با نیروهای تکفیری جیش‌العدل در زاهدان و شهادت یکی از بچه‌های نیروی انتظامی. به یاد محمدم افتادم، آه بلندی کشیدم و دعا کردم خدا همه جوان‌‌ها را حفظ کند و به خانواده جوان هم صبر بدهد اما بعد از آن خواب و این خبر آرام و قرار نداشتم. مثل مرغ سرکنده شده بودم. داخل کوچه مدام قدم می‌زدم و فکر می‌‍‌کردم. حتی در خانه هم آرام نداشتم و بین طبقات خانه و بالای پشت بام در رفت‌وآمد بودم. نمی‌خواستم کسی نگران شود؛ به همین دلیل چیزی نمی‌گفتم. فقط قدم می‌ز‌دم و در دل دعا می‌کردم که محمدم سالم باشد. چند روز گذشت. هنوز اضطراب و دلهره رهایم نکرده بود. آن روز کمتر از یک ساعت به افطار زمان بود. هنوز به منزل نرسیده بودم که زنگ تلفنم به صدا درآمد. شماره ناشناس بود. کسی که پشت خط بود، خودش را دوست محمد معرفی کرد و گفت او تصادف کرده و دست و پایش شکسته است. می‌خواست خودمان را به زاهدان برسانیم.

خیلی طول کشید تا کمی خودم را پیدا کردم و از آن حال خارج شدم. یعنی برای محمد چه اتفاقی افتاده بود؟ این پرسشی بود که مدام با خودم تکرارش می‌کردم و به نتیجه نمی‌رسیدم. باید به زاهدان می‌رفتم؛ بی هیچ درنگ و تعللی. به همین دلیل افطارنکرده سراغ یکی از اقوام رفتم تا خودروش را به امانت بگیرم اما نگفتم ماجرا از چه قرار است.

 

محمد رفته بود

تا مطمئن نشده بودم، دلیلی نداشت که بخواهم بقیه را نگران کنم. گفتم می‌خواهم برای بستن قرارداد‌ی کاری به بیرجند بروم. داشتم برای رفتن آماده می‌شدم که برادرم به خانه‌مان آمد. به کناری کشیدمش و گفتم ظاهرا محمد مجروح شده است و قصد رفتن به زاهدان را دارم و اگر امکانش هست، در این مسیر کنارم باشد. موافقت کرد و با او راهی شدیم. بدون آنکه توقفی داشته باشیم، تخته‌گاز تا خود زاهدان رفتیم. بین راه بیشتر از چندبار با شماره‌ای که خبر را به ما داده بود، تماس گرفتم اما خاموش بود. زاهدان که رسیدیم، از اولین پاسگاه خبر درگیری دیروز را پرسیدم. یکی گفت: سرباز دارید؟ ان‌شاءا... که پسرت نباشد. دلم هُری پایین ریخت. دوباره شماره را گرفتم که صدای بوق، جان دوباره‌ای به ما داد. خوش‌حال بودم که بالأخره پاسخمان را داده بود. منتظر هیچ حرفی نماندم و بدون سلام و احوال‌پرسی گفتم ما زاهدان  هستیم، محمد کدام بیمارستان است؟ از آن مکالمه دیگر چیزی به خاطرم نمانده به‌جز همین عبارات که طرف پاسخ می‌داد: «ما خاش هستیم و دنبال کارهای مراسم تشییع محمد چاه‌چمندی...» پاهایم سست شد و روی زمین نشستم. گوشی از دستم افتاد. برادرم مکالمه را ادامه داده بود. گفته بودند تا خاش 2 ساعت و نیم راه است. قرار است محمد را به پزشک قانونی زاهدان بیاورند. من و برادرم در شهر غریب 2 ساعت و نیم کنار جاده نشسته بودیم و بر غربت پسرم اشک می‌ریختیم. تا پدر نباشی نمی‌توانی حال مرا درک کنی. هیچ کاری نمی‌توانستم انجام بدهم. انگار داخل این دنیا نبودم. همه کارها را برادرم انجام داد. نمی‌دانم چطور سوار ماشین شدم. فقط فهمیدم برادرم آدرس پزشک قانونی را می‌گیرد. یک بار به خودم آمدم. نکند دروغ باشد! کورسوی امیدی ته دلم را روشن می‌کرد اما اضطراب و ترس خبر از اتفاق بدی می‌داد. با این حال هزار بار به خدا التماس کردم تا خبر دروغ باشد و من بتوانم محمدم را سرحال ببینم؛ اما نشد که نشد.

محمد همان‌طورکه خواسته‌بود، رفته‌بود؛ به همین سادگی که دارم برایتان تعریف می‌کنم. دست و پایم را گم کرده بودم. پدر باشی و فرسنگ‌ها راه آمده باشی تا پیکر پسر جوانت را نشانت بدهند، کم حرفی نیست. چیزی حالی‌ام نبود. خیلی از فرماندهان، دوستان و همرزمانش برای ابراز همدردی و تسلیت آمده بودند. قرار شد پیکرش با هواپیما به مشهد فرستاده شود. من و برادرم از همان‌جا راهی مشهد شدیم. در بین مسیر سربازی را که با ما هم‌مسیر بود، سوار کردیم. جوان رعنایی که مثل محمدم از سربازی برمی‌گشت. هر از گاهی به قد و بالای آن جوان نگاه می‌کردم و بر غربت پسرم که در سردخانه غریبانه آرمیده بود، در دل خون گریه می‌کردم. حسین چاه‌چمندی به اینجای گفت‌وگو که می‌رسد، محکم‌تر حرف می‌زند و برق افتخار در چشم‌هایش می‌درخشد.

هیچ‌چیز برای یک پدر افتخارآمیزتر از این نیست که از فرزندانش به خوبی یاد کنند. خیلی دلتنگ پسرم هستم اما وقتی می‌بینم نماینده فرمانده نیروی انتظامی همراه با لوح یادبود از دفتر مقام معظم رهبری برای دیدارمان می‌آید، به وجد می‌آیم. وقتی می‌گویند کاری که پسرم کرده و راهی که او در آن قدم گذاشته، راه و روش یک قهرمان است، دلم آرام می‌گیرد. در سفری که به زاهدان داشتم، قاضی پرونده تعریف می‌کرد، محموله‌‌ای که پسرم و دوستانش مانع از ورود به شهر شدند، حامل 600 کیلو مواد منفجره‌ بود. موادی که قرار بود در یکی از شب‌های احیا در مسجد جامع شهر منفجر شود. در آن عملیات از 9 تروریست گروه جیش‌العدل 8 نفر به هلاکت رسید‌ند. از گروه چهارنفره خودی، فقط محمد من به شهادت رسید. حتی تصور اینکه اگر آن گشت‌زنی به‌موقع انجام نمی‌شد، چند نفر از هم‌وطنان شیعه و سنی در شب قدر به خاک و خون کشیده می‌شدند، ناراحت‌کننده است. امروز افتخار می‌کنم که پسر من یکی از قهرمانان آن روز بوده که با گذشتن از جان خود مانع از حادثه‌ای خونین شده است.

پدر حالا لبخند می‌زند و تعریف می‌کند: محمد خیلی به خواب من می‌آید. آخرین خوابم همین چند روز قبل بود. جایی در روستایمان «بوجرگی» از توابع کلات کمی سراشیب است و جوی آب روان دارد. در عالم خواب محمد را آنجا دیدم؛ با چند جوان مثل خودش که من آن‌ها را نمی‌شناختم‌. از حالش پرسیدم و گفتم که ما دلتنگش هستیم. یکی از همان‌هایی که همراهش بود، گفت: محمد اگر هم شهید نمی‌شد، عمرش به دنیا نبود. او قرار بود 23 سالگی از دنیا برود. خب شهادت که برایش بهتر است.

133689.jpg

برایش دامادی گرفتیم

حالا نوبت خیرالنساء امامی، مادر محمد است که هرطور دوست دارد، زندگی پسرش را روایت کند: 7 سالش که شد، تصمیم گرفتیم مراسم ختنه‌سوران برایش بگیریم. 2 دست کت‌وشلوار برایش گرفته بودیم‌؛ یکی سرمه‌ای و یکی سفید. 2 شب مراسم داشتیم و همه فامیل دعوت بودند. یک شب حنابندان، شب بعد عروسی. شب حنابندان، مراسم حنا گذاشتن کف دست میهمانان بود و طبق همان رسم فرداشب هم مثلا عروسی بود. خیلی خوب و خاطره‌انگیز برگزار شد. محمد داماد نشد و من آن فیلم‌ها را به جای فیلم عروسی‌اش تماشا می‌کنم و دلتنگی برای پسرم را یک جوری سر می‌کنم.

 

برای برگشتنم دعا نکن

 اینکه چطور خبر شهادت محمد را داده‌اند، او این‌گونه روایت می‌کند: صبح فردای سفر همسرم، یکی از برادرشوهرهایم که سرباز بود، به خانه‌مان آمد و عکسی از محمد خواست. گفت: «برای انتقال محمد به مشهد می‌خواهد.»

 من مادرم، فهمیده بودم چه خبر است. از وقتی محمد به سربازی رفته بود، هرروز یا یک‌روز در میان راهی حرم می‌شدم و برای سلامتش دعا می‌کردم. آخرین مرخصی با خودش رفتیم حرم علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع). چهارراه مقدم که رسید، تا چشمش به گنبد و بارگاه افتاد، خم شد و بعد که قد راست کرد، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، چنان نگاه عمیقی به گنبد طلای آقا کرد که همان‌جا دلم ریخت. رو به من گفت: «مادر یک خواهشی دارم، قسمت می‌دهم نه نگو.» گفتم بگو؛ هرچه باشد با دل و جان قبول می‌کنم. گفت: «حرم رفتی، برای برگشتنم دعا نکن، بگذار شهادت قسمتم شود.» مگر دلم می‌آمد؟ باز هم حرم رفتم و باز هم دعا برای سلامتش بود اما گویا دل او پاک‌تر و  دعای او نزد خدا پذیرفته‌تر بود.

پدر و مادر خوش‌حال‌اند که در ایام رجب که روز جوان و پاسدار و مناسبت‌های دیگر هست، یادی از فرزند شهید آن‌ها هم شده است. برایمان عجیب است که چطور داغ تنها پسرشان را این‌طور صبورانه تاب می‌آورند و با آرزوی سلامتی برایشان ترکشان می‌کنیم.   

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی