کد خبر : 96795
/ 06:57
خاطرات سرباز آزاده محله طبرسی

2589روز اسارت

نمی‌دانم چرا ولی با وجود اینکه از دو روز پیش زمان مصاحبه را هماهنگ کرده بودیم، منتظرمان نبود و امیدی به رفتنمان نداشت. به قول خودش فکر می‌کرده که نمی‌آییم ولی چرایش را نمی‌گوید...

2589روز اسارت

شهرآرا آنلاین - جانقربان- از قدیمی‌های محله طبرسی‌ شمالی است. باز هم به قول خودش اینجا بیابان بوده که می‌آید و زمین می‌خرد و خانه می‌سازد. زمینی که با وام یک میلیون و هشتصد تومانی بنیاد آن را می‌خرد و کم کم با نقشه‌ای که خودش طراحی می‌کند، آن را می‌سازد.

طراح بودن و قدیمی بودن بهانه دیدار امروز ما نیست، آنچه امروز ما را به خانه او کشانده، گپی است به بهانه روز ارتش و نیروی زمینی با مردی که هرچند سرباز وظیفه ارتش بوده اما 8 سال از عمرش را به نام سرباز در اسارت و برای دفاع از وطن گذرانده و علاوه بر ارتشی بودن، آزاده بودن را نیز در دفتر سرنوشت خود ثبت کرده است.

رضا امانی، مردی سرزنده و خنده‌رو، گزینه مصاحبه ماست که هرچند منتظر ما نبوده اما گرم ما را پذیرایی می‌کند و به گفت و گو می‌نشیند و سؤالاتمان را با همان روی گشاده پاسخ می‌دهد. پاسخ‌هایی که گاهی ربطی به سؤالات ما ندارد اما انگار طفره می‌رود از یادآوری خاطراتی که تلخ است و باز می‌گردد به 9 سال اسارت...

 

یک داستان عجیب

دیشب را نخوابیده است. نه اینکه شب زنده‌داری کرده باشد بلکه شیفت بوده است. شیفت کاری. اینکه کارش چیست بماند اما سرکار می‌رود نه فقط به‌خاطر اینکه سرگرم باشد بلکه به این دلیل که مخارج خانه با حقوق بنیاد تأمین نمی‌شود. گله‌ای ندارد اما دلم نیامد این تلاش او را ننویسم. تلاشی که آزاده 8 ساله بدون هیچ منتی برای خانواده 6 نفره‌اش می‌کند. او 2 دختر و 2 پسر دارد که دوتای آن‌ها ازدواج کرده‌اند و دوتای دیگر هنوز میهمان خانه پدر هستند.

حرف را از سختی‌های زندگی شروع می‌کند و می‌گوید:«داستان زندگی ما خیلی عجیب و غریب است. از 11 سالگی در کوره آجرپزی کار می‌کردم. آن‌قدر بچه بودم که توان کار کردن نداشتم. دامادمان آنجا کار می‌کرد و یک سال کنتراتی کل کار را برداشته بود. از یک ماه قبل عید کار ما شروع می‌شد و تا برج 7 ادامه داشت. من کار قالب‌کشی را انجام می‌دادم که توان همین کار را هم نداشتم و نمی‌توانستم قالب‌های آجر را بکشم.»

 

فرار کردم

آن موقع کلاس چهارم بودم. یک معلمی داشتیم به نام آقای قاضی‌زاده که به من گفت اگر امتحان بدهی و قبول شوی می‌فرستم بروی کلاس پنجم که امتحان دادم و رفتم کلاس پنجم. اما از پنجم به بعد را دیگر در روستا نمی‌توانستم بخوانم و برای مدرسه رفتن و ادامه تحصیل باید می‌رفتم تربت. آن زمان ما ساکن روستای احمدآباد رشتخوار بودیم و هرچند تعداد خانوار روستا زیاد بود اما مدرسه فقط تا کلاس پنجم داشت. یادم است که همان سال تابستان دوباره آمدند دنبالم که بروم کوره‌پزخانه. فرار کردم و زدم به زمین گندم‌ها. شاخه‌های گندم از قدم بلندتر بود و به حساب اینکه فرار کرده‌ام و پیدایم نکرده‌اند از لای خوشه‌ها آمدم بیرون که دیدم دو سه نفری من را محاصره کرده‌اند. گرفتند و بردند سرکار. تا موقعی که دیپلم گرفتم دیگر هرسال تابستان می‌رفتم کوره آجرپزی.

 

اجباری نبود

سال60 بود که دیپلم گرفتم. رشته‌ام راه و ساختمان بود. همان سال با دخترخاله‌ام لیلا خانم ازدواج کردم و باوجود اینکه تک پسر بودم به سربازی رفتم. خودم خواستم بروم سربازی وگرنه اجباری درکار نبود. با خودم می‌گفتم اگر برای دفاع از مملکت نروم آینده در موردم چگونه قضاوت خواهند کرد!

 

بانوی انتظار

به اینجای صحبت‌هایمان که می‌رسیم نگاهی پرمهر به لیلا خانم می‌اندازد و با چشمانی که پر از محبت و تشکر است، می‌گوید: «شما در اصل باید با این خانم مصاحبه کنید. یک کتابی بنیاد از خاطرات خانمم نوشته و اسم آن را بانوی انتظار گذاشته.. واقعا هم بانوی انتظار بود. 8سالی که من در اسارت بودم به پایم ایستاد با وجود تمام حرف و حدیث‌هایی که بود و به گوشش می‌خواندند که برنمی‌گردد. کلا از وقتی که عقد کردیم تا وقتی که اسیر شدم ما همدیگر را 2 یا 3 بار دیدیم. آن زمان که مثل حالا تلفن همراه و تلفن و این طور چیزها نبود. حتی سربازی رفتن من را هم پدرم خبر نداشت تا اینکه یک روز با لباس سربازی رفتم خانه و فهمیدند که سربازی رفته‌ام.»

134104.jpg

نامه‌ای برای لیلا

لیلا خانم برایم چند کتاب می‌آورد. کتاب‌هایی که خاطراتش را در آن‌ها چاپ کرده‌اند. خاطرات 9 سال انتظار. آقای امانی هم بیکار نمی‌ماند در بین کاغذهایی که در پوشه و کیف کوچک سیاه رنگش گنجانده است، چندین عکس و نامه پیدا می‌کند و جلویم می‌گذارد. می‌گوید:« ببین این نامه‌هایی است که آن زمان ما برای هم می‌نوشتیم. صلیب سرخ یک کاغذهایی داشت که دو قسمت داشت. بالای صفحه را من می‌نوشتم و می‌فرستادم و باز پایین نامه را اینجا می‌نوشتند و برایم می‌فرستادند.»

دو سه تا از نامه‌ها را باز می‌کند و جلویم می‌گذارد. برگه‌های A4 که کپی نامه‌های اصلی هستند. می‌گوید:«نامه‌های اصلی را گرفتند و برای موزه دفاع مقدس بردند و فقط کپی نامه‌ها را به ما دادند که یادگاری نگه داریم.»

یاد کلیپ مازیار فلاحی می‌افتم. این نامه رو لیلا فقط بخونه... نامه‌ها هرچند واژه‌های عاشقانه زیادی ندارند اما سرشار از محبتی هستند که در واژ‌ه‌ها نهفته است. لیلا خانم می‌گوید:« این نامه‌ها هم در عراق و هم به وسیله صلیب سرخ خوانده می‌شد. روی کاغذها باز بود.»

می‌خواهد به من بفهماند که اگر قربان صدقه هم نرفته‌اند، دلیل داشته است وگرنه دلتنگی زیادی برای هم داشته‌اند.

 

گفت که اشتباه می‌کنی

آقای امانی چند عکس با لباس اسارت را جلویم می‌گذارد و می‌گوید:« از طرف صلیب سرخ عکاس می‌فرستادند که از ما عکس بگیرد تا برای خانواده‌هایمان بفرستیم. چندبار من عکس فرستاده بودم و چندبار هم خانمم برایم عکس فرستاد. اندوه و ناراحتی را از چهره‌اش توی عکس‌ها می‌توانستم بفهمم ولی کاری نمی‌توانستم بکنم. البته این را هم بگویم که یک بار در نامه‌ای برایش نوشتم که تکلیف ما معلوم نیست و مشخص نیست کی بیاییم و یا اصلا معلوم نیست که برگردیم یا نه. از نظر من هیچ مشکلی نیست که شما ازدواج کنی. ولی ازدواج نکرد و صبر کرد برایم.»

لیلا خانم لبخندی ریز زیر چادرش می‌زند و می‌گوید: «دخترهای قدیمی از این اخلاق‌ها نداشتند که بگذارند و بروند. صبور بودند و اهل زندگی. فشارهایی از اطراف بود ولی من تحمل می‌کردم. حتی یکی از اقوام نزدیک ما به من می‌گفت که اشتباه می‌کنی و جوانی‌ات را از دست می‌دهی ولی من توجه نمی‌کردم. آن زمان که با هم ازدواج کرده بودیم من 14 ساله بودم و تا زمانی که برگشتیم و رفتیم سر زندگی‌مان بیست و سه، چهار ساله شده بودم.»

آقای امانی که حسابی از این همراهی سرکیف است، می‌گوید: «در جواب همان بنده خدا گفته بود که حتی اگر موهایم هم رنگ دندان‌هایم شود باز هم طلاق نمی‌گیرم و منتظر می‌مانم.»

 

سربازی 9 ساله

از آقای امانی می‌خواهم که از ماجرای اسیر شدنش برایم بگوید. از اینکه یک سربازی دو ساله چطور 9 ساله شد. او که چندان رغبتی به گفتن خاطرات اسارت ندارد، لبخندی تلخ می‌زند و می‌گوید: «آموزشی‌ام تربت حیدریه بودم. بعد برای خدمت رفتم سمت جنوب. سرباز وظیفه ارتش بودم. یادم است که در زمان آزادسازی خرمشهر در جبهه بودم. سوم خرداد سال 61 بود. آنجا هم صحنه‌های بدی را دیدم. جوان بودم و سن و سالی نداشتم. برایم سخت بود دیدن این صحنه‌ها. اما اسارتم برمی‌گردد به تیرماه سال 61. ماه مبارک رمضان شرق بصره بودیم. قرار بود بصره را بگیریم که اسیر شدیم و عملیات موفقیت‌آمیز نبود.

شب قبل بچه‌های تیپ امام حسین (ع) از اصفهان به عراقی‌ها زده بودند و شب دوم قرار بود ما حمله کنیم که منطقه را آب انداختند و مجبور شدیم تغییر موضع دهیم. 3-4 روزی عملیات به تأخیر افتاد ولی عملیات کردیم و متأسفانه شکست خوردیم. تیپ ما زیرمجموعه لشکر 21 حمزه بود. شب عملیات عراق مثل گرگی که در تاریکی به گله زده بود به صف ما زد و بچه‌ها را پراکنده کرد. من هم با چند نفر از بچه‌ها از دسته جدا شده و بهتر بگویم گم شده بودیم. می‌رفتیم که جای خودمان را پیدا کنیم که گردان پیاده میثم را هم دیدیم. حدود 300-400 نفر نیرو بودیم از بچه‌های بسیج و سپاه و ارتش ولی هیچ‌کدام راه را نمی‌دانستیم و فرمانده هم شهید شده بود. خلاصه اینکه کمی گشتیم و وقتی به نتیجه نرسیدیم در یک محوطه دایره شکل سنگر گرفتیم تا نزدیک‌های صبح. در گرگ و میش صبح که حرکت کردیم، دیدیم از جلو چند تانک می‌آید ا... اکبر گفتیم و خوش‌حالی کردیم. تانک‌ها هم برای ما چراغ دادند. نگو که آن‌ها فکر کرده بودند ما عراقی هستیم و ما فکر کرده بودیم، آن‌ها ایرانی هستند. جلوتر که آمدند پرچم سرخ را دیدیم و فهمیدیم که عراقی هستند. ما را گرفتند زیر رگبار و چون منطقه سنگر و پستی بلندی نداشت کاملا در تیررس آن‌ها بودیم. خیلی از بچه‌ها زخمی و شهید شدند. یادم می‌آید که سینه‌خیز داشتم حرکت می‌کردم که یک دفعه یک تکه گوشت افتاد جلویم. یکی از بچه‌ها بلند شده بود تانک را بزند که زده و تکه پاره‌اش کرده بودند. خیلی وحشتناک بود، هول کرده بودم. وقتی دیدیم راهی نداریم زیرپوش‌ها را سر اسلحه‌ها کردیم و به نشانه تسلیم بالا بردیم تا اینکه نیروهای پیاده عراق از پشت تانک‌ها آمدند بیرون چند تا از بچه‌ها شروع کردند به تیراندازی. عراقی‌ها خیلی عصبانی شده بودند و ما را گرفتند زیر آتش. همان‌جا بود که یک لحظه احساس کردم پشتم سوخت. دست زدم و دیدم خونی است. از پشت تیر وارد شد و از جلوی پایم بیرون زده بود.

لیلا خانم در این لحظه می‌گوید:« مادرش خدا بیامرز می‌گفت چون عقیقه‌اش کرده بودیم اتفاقی برایش نیفتاد.»

خودش می‌گوید: «مادرم خدابیامرز تعریف می‌کرد که همان شب دم دم‌های صبح که ما اسیر شدیم یکهو پدرم از خواب می‌پرد و می‌گوید پسرم را بردند.»

 

اسیر شدیم

انگار یاد خاطرات جنوب بصره گلویش را خشک کرده است. چایش را که دیگر سرد شده است، لب می‌زند و می‌گوید:« اوج هوا گرمی بود. تیراندازی بچه‌ها راه به جایی نبرد و همه اسیر شدیم. من که یک کلمه هم عربی نمی‌فهمیدم. بچه‌هایی که از سمت خوزستان و اهواز بودند برایمان حرف‌هایشان را ترجمه می‌کردند. اول ما را دسته‌های پنج تایی کردند و نیم ساعتی ما را همان جا نگه داشتند. بعد با ماشین‌های آیفا بردند سمت بصره. یادم می‌آید توی راه از بس تشنه بودیم مجبور شدیم آب گل آلودی را بخوریم که سربازهای عراقی در آن آب تنی کرده بودند. تازه آن را هم توی کلاه عراقی‌ها به ما می‌دادند. در راه تانک‌های سوخته و جنازه‌های بچه‌ها را می‌دیدیم که قبل از ما عملیات کرده و تا نزدیک بصره پیش رفته بودند. به شهر بصره که رسیدیم برای ما عجیب بود که اهالی هنوز خانه‌ها را خالی نکرده بودند. البته این را هم بگویم که بصره در تیررس توپخانه ما بود ولی هیچ وقت آن را نزدیم در حالی که عراق خیلی از شهرهای ما را زد.»

134105.jpg

فیلم بردار و خبرنگار

او که فقط چند ساعتی از اسارتش را تا به این لحظه برای ما تعریف کرده است، ادامه می‌دهد: «ما را بردند بصره و چند روزی آنجا نگه داشتند تا عملیات فروکش کند. در یک سالنی ما را با فاصله یک متری از هم نشانده بودند و فیلم‌بردار و خبرنگار خارجی آورده بودند که از ما فیلم بگیرد و نشان دهد که چقدر اسیر گرفته‌اند. نه خبری از دست‌شویی بود و نه غذا و آب. فقط یک بار برای ما توی در دیگ‌های بزرگ غذا آوردند که برنج و خورشت قاطی بود و خبری از قاشق و این چیزها هم نبود. بچه‌ها هم چون با دست‌های کثیف غذا خورده بودند حسابی مریض شدند که خبری از دکتر هم نبود. همان چند روزی که در بصره بودیم یکی دو بار ما را در شهر چرخانده بودند و به مردم نشان می‌دادند که اسیر گرفته‌اند. بعد هم ما را بردند بغداد و در موصل در چندین اردوگاه ما را نگه داشتند و هرچند وقتی جابه‌جا می‌کردند.»

 

لگد شفابخش

پایش کمی درد گرفته است. پایش را دراز می‌کند و دستی روی آن می‌کشد و می‌گوید:«بعد از اینکه چند روزی در بصره بودیم در یک حوض آب اجازه دادند آب تنی کنیم. موقعی که می‌آمدیم بیرون عراقی‌ها یک ضربه‌ای به ما می‌زدند که اتفاقا به من یک لگد زدند و خورد روی زخمم. زخمم چرکی شده بود و با همان لگد همه چرک‌ها ریخت بیرون. به قول بچه‌ها لگد شفابخش بود.»

 

نذر حلقه

می‌گوید: «8سال و یک ماه اسیر بودم. از اولین کسانی بودم که اسیر شدم و از آخرین کسانی بودم که آزاد شده و به ایران برگشتم. شماره صلیب سرخم هم همیشه یادم هست 5290. سال 69 آزاد شدم و بعد از 8 سال برگشتم ایران. 24/4/61 اسیر شدم و 26/6/69 آزاد. خانمم در زمان اسارتم نذر کرده بود و حلقه‌اش را انداخته بود در ضریح. انگیزه‌ام برای برگشتن همین محبت‌های او و خانواده‌ام بود. در مدت اسارت عربی، انگلیسی و فرانسه را تقریبا یاد گرفته بودم. از طرف صلیب سرخ برایمان کتاب می‌آوردند. البته اوایل تا 5-6 سال که کاغذ و قلم ممنوع بود تا اینکه صلیب سرخ این امکان را برای ما فراهم کرد.»

 

از وانت تا 10 تن

با تمام استعدادها و توانایی‌هایی که دارد و دیپلمی که ارزشمند است اما نمی‌تواند بعد از بازگشت به ایران شغل مناسبی پیدا کند. خیلی خلاصه از سال‌های بعد از اسارت می‌گوید:« وقتی برگشتم ایران هیچ کاری نداشتم. برادر خانمم و دایی‌ام برایم یک وانت خریدند و در همان روستای احمدآباد روی وانت کار می‌کردم. از سال 71 تا 74 در تربت بودیم. یک مدتی هم در آهن فروشی کار کردم. از جابه‌جا کردن آهن‌ها بگیر تا چک نقد کردن. بعد از آن برادر زنم یک 10 تن خرید و من آمدم مشهد و گواهی‌نامه پایه یکم را گرفتم. از سال 74 تا 80 در روستای زین‌الدین در جاده میامی خانه داشتیم. البته خانه مال دایی‌ام بود و به ما داده بود. تا اینکه سال‌های 81-82 از بنیاد به ما یک میلیون و 700-800 وام دادند و ما زمین این خانه را خریدیم. تا سال 88 با ماشین سنگین کار می‌کردم و این خانه را هم خودمان کم کم ساختیم. نقشه‌اش هم پیشنهاد خودم بود. ناگفته نماند که بعد از آزادی از طرف بنیاد نامه زدند و من را تهران دعوت کردند تا درصد جانبازی را مشخص کنند و الان 45 درصد جانبازی از طرف بنیاد دارم.

 

قضاوت آیندگان

هرچند که قلبا دوست داشته و دارد که بیشتر از این می‌توانست از سبد دنیا بردارد اما از داشته‌هایش راضی است و در آخرین کلام دوباره این حرفش را تکرار می‌کند که چون تک پسر بودم می‌توانستم سربازی نروم ولی با خودم فکر کردم که آیندگان درباره من چگونه قضاوت خواهند کرد...

 

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی