کد خبر : 96800
/ 07:05
فرمول موفقیت از زبان جوانی که در کار تولید مواد شوینده صاحب نام است

از باختن هراسی ندارم

نخستین بودن همان‌قدر که غرورآفرین است، ترسناک هم هست. اولین بودن یعنی هیچ‌کس قبل از تو این راه را نرفته است و این کار را نکرده و کسی نیست که از تجربیاتش استفاده کنی و بدانی پیچ‌و‌خم‌های راه کجاست...

از باختن هراسی ندارم

شهرآرا آنلاین - معصومه فرمانی‌کیا- نخستین بودن همان‌قدر که غرورآفرین است، ترسناک هم هست. اولین بودن یعنی هیچ‌کس قبل از تو این راه را نرفته است و این کار را نکرده و کسی نیست که از تجربیاتش استفاده کنی و بدانی پیچ‌و‌خم‌های راه کجاست. اولین بودن در یک راه و یک شغل مثل رفتن روی برف است. بالأخره یک نفر باید پیش‌قدم شود و برود تا بقیه هم مسیرشان را پیدا کنند و بدانند که می‌شود رفت دنبال آرزوهای جدید و نترسند و هراسی نداشته باشند از مسیرهای تازه.

 خودش ادعایی ندارد که از چهره‌های موفق محله طلاب است اما ابوالقاسمی، مدیر هنرستان محدث با افتخار از مجتبی قوی‌عرب نام می‌برد که یکی از برترین‌های مدرسه است و تولیدات مواد شوینده‌اش در مشهد برندی به حساب می‌آید. او می‌گوید از این دست دانش‌آموزان در هنرستان زیادند که حالا برای خودشان کسی هستند.

قوی‌عرب متولد 1363 است و در خانواده‌ای تقریبا پرجمعیت بزرگ شده است؛ یک خواهر و 4 برادر که همگی موفق هستند.

او صاحب شرکت مواد شوینده در شهرک صنعتی مشهد است. خودش اضافه می‌کند: مواد شوینده صنعتی یعنی اینکه هنوز مجوز مصرف خانگی را ندارد.

به عنوان یک جوان، علاقه‌مندی‌های زیادی در زندگی دارد. عاشق فوتبال است و یک پرسپولیسی دوآتشه و داغ. علاقه‌مندی به پرندگان باعث شده خیلی از آن‌ها را خریداری و نگهداری کند. در عین حال کشاورزی هم می‌کند و این روزها به فکر راه‌اندازی استخری برای پرورش ماهی است. می‌گوید: آدم اهل ریسکی هستم و از آن ضرر ندیده‌ام.

قوی‌عرب متأهل و صاحب 2 فرزند است. زندگی آرام و شیرینی دارد و همه این‌ها را مدیون لطف خدا ، دعای خیر پدر و مادر و همراهی همسرش است.

اینکه از کجا و چطور شروع کرد که در اوضاع نابه‌سامان اقتصادی این روزها چند شغل را مدیریت می‌کند و در عین حال از ورزش هم غافل نمی‌ماند، بهانه‌ای بود که در هفته‌ای که به روز جوان ختم می‌شود، پای حرف‌های او بنشینیم.

 

بلال و فالی می‌فروختم

می‌گوید: وقتی سرنخ گزینه‌های انتخابی زندگی آدم‌ها را بگیریم، به علاقه‌مندی‌هایی در گذشته می‌رسیم که می‌تواند زمینه‌ساز اتفاقات و تصمیمات حال و آینده آدم‌ها باشد. همه‌چیز از خواستن آدم‌ها شروع می‌شود. از وقتی که رفته‌رفته دلمان می‌خواهد در راهی قدم بگذاریم. برای همین از یک سنی و جایی خوب چشم‌هایمان را باز می‌کنیم. رؤیاهای کودکی‌ام طوری نبوده که بخواهد تأثیری در انتخاب شغل آینده‌ام داشته باشد .آن روزها شبیه جریان زندگی خیلی‌های دیگر آرام گذشت و فراز و فرود خاصی نداشت. البته در این محله نبودیم و از 10سالگی ساکن طلاب شدیم. پدرم راننده بود و بچه‌های قد و نیم‌قد و پشت سر هم داشت. البته در خانواده ما همه کار می‌کنند؛ حتی مادرم که خیاط متبحری است. دوره راهنمایی را که می‌گذراندم، شیربلال و فالی می‌فروختم. فالی را که می‌دانید یعنی چه؟ البته این گزینه برای بچه‌های طلاب که آن زمان بیشترشان عصرها بعد از مدرسه  با یک سینی بزرگ به کوچه می‌زدند، آشناست. کنار درس و مدرسه و فالی‌فروشی، تفریحمان این بود که می‌رفتیم روستای کاریز حاج محمدجان پیش پدربزرگ که گوسفند داشت و کلی حالمان خوب می‌شد. علاقه به کشاورزی باعث شد این رشته از اولویت‌هایم بماند. عاشق فوتبال بودم، هندبال و بدنسازی هم می‌رفتم اما کار جای خود را داشت؛ حتی زمانی که درس می‌خواندم .

134111.jpg

سخت‌گیری‌های پدرانه

آن روزها فکر می‌کردم که پدر سخت‌گیری دارم. مثل بعضی از بچه‌ها هرچیزی که می‌خواستیم، در اختیارمان نبود. البته بیشتر بچه‌های طلاب مستقل و خودکفا بزرگ می‌شدند. ویژگی بارز خانواده‌ها پرجمعیت بودنشان بود و اینکه شرایط اقتصادی آن‌ها طوری نبود که رفاه آن‌چنانی داشته باشند اما بعدها که بزرگ‌تر شدم، فهمیدم چه شیوه تربیتی خوب و مناسبی است. اینکه هرچند رفاه باشد، خود فرد باید کار کند و سختی‌های آن را بچشد. موضوعی که خیلی از خانواده‌ها از آن غفلت می‌کنند .برای مثال من به عنوان پدر هرچه را فرزندم بخواهد در اختیارش می‌گذارم و البته می‌دانم شیوه تربیتی مناسبی نیست و نسل آینده ما تن به کار نمی‌دهد؛ چون برایش سخت است و این خطر بزرگی است.

 

دوچرخه، آرزویی محال

 داشتم می‌گفتم که در بیشتر خانواده‌ها بچه‌ها از همان نوجوانی سخت کار می‌کردند. ما هم همین‌طور بودیم. خاطرم هست یکی از آرزوهای دوران کودکی‌ام، داشتن دوچرخه بود. ما پنج برادر بودیم و برای پدرم مقدور نبود که خواسته‌های همه مان را برآورده کند. خیلی کار کردم تا توانستم به این آرزو برسم. لذت دوچرخه‌ای که با دستمزد خودم خریدم، هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود.

 

تأثیر انتخاب درست

دوران کودکی و نوجوانی به این ترتیب گذشت. من بچه‌محصلی شدم که قصد انتخاب‌رشته داشت. دیده‌اید ناخواسته مسیرهایی در زندگی آدم باز می‌شود و آدم‌هایی سر راهت قرار می‌گیرند که رسیدن به موفقیت را برایت هموار می‌کنند. من رسیدن به این نقطه را مدیون راهنمایی یکی از مسئولان هنرستان هستم؛ آقای حقیقی. چون شناختی از رشته‌ها نداشتم، می‌خواستم کامپیوتر را انتخاب کنم اما به راهنمایی او گزینه‌ام صنایع شیمیایی شد و حالا می‌بینیم یک تصمیم درست و انتخاب صحیح چقدر کاربردی و مؤثر است. رشته عجیبی بود و روز‌به‌روز هم دل‌مشغولی‌هایم و هم علاقه‌مندی‌هایم را بیشتر می‌کرد. برای دانش‌آموزی در آن سن و سال خیلی جذاب بود که بتواند شمع یا یک ماده شوینده درست کند. ما این فرصت را در اختیار داشتیم که تولید کنیم؛ البته به لطف معلم‌های آن دوره که جا دارد تک‌تک آن‌ها را یاد کنم؛ کشمیری، ابوالقاسمی، خضری و موسوی.

هنرستان یک امتیاز بزرگ دارد و آن اینکه کارها را به صورت تجربی آموزش می‌بینید. درس که تمام می‌شد و به خانه برمی‌گشتیم، اشتیاق مرور آن را با ساختن دنبال می‌کردیم و ساعت‌ها درگیر پیاده‌سازی یک فرمول بودم. یادم هست شمعی درست کردم که نخش از آن سمت دررفته بود و کلی خنده‌دار شده بود اما همین هم برای من جذاب بود.

134112.jpg

برق شادی در چشم پرتقال‌فروش‌ها

 18سالگی یک جوان، اوج نشاط و انرژی اوست و برای من هم همین‌طور بود. به آینده روشن امید داشتم و می‌خواستم آموخته‌هایم را به‌صورت عملی به کار بندم. تولید را از زیرزمین منزلمان شروع کردم. اولین محصول دست‌سازم شامپوی پرتقال بود. ماده شوینده‌ای که پرتقال را برق می‌انداخت و خیلی از میوه‌فروشی‌ها طالب آن بودند و مشتری‌اش شده بودند .کنار آن به سفارش اقوام و اطرافیان مواد شوینده تهیه کرده و در اختیارشان می‌گذاشتم و استقبال هم خیلی خوب بود .

خاطرم هست با سرمایه 25 هزار تومانی که مادرم به من داد، در سال 81 شروع به تولید کردم. با این پول مواد اولیه را برای ساخت مواد شوینده گرفتم و شروع به تولید کردم. بماند اینکه نیمی از چیزی که درست کرده بودیم، خراب شد و... اما نیمه دیگر آن به فروش رفت .فرمول دستم آمده بود و اینکه میزان مواد مصرفی چقدر باید باشد که هم ماده شوینده برای پاک‌کنندگی کف خوبی داشته باشد و هم به لحاظ حساسیت‌های پوستی مورد اطمینان باشد.

 

موفقیت در نوع انتخاب 

 اصطلاح صحیح و درستش را نمی‌دانم اما به اصطلاح آدم جان‌سختی بودم و این‌طور نبود که یک شکست بخواهد من را از میدان به‌در کند. گفتم من آدم ریسک‌پذیری هستم. ما یک گروه ده‌نفره بودیم که کار را شروع کردیم. از بین آن‌ها فقط من مانده‌ام؛ به دلیل اینکه از شکست هراسی نداشته‌ام. شبیه همه آدم‌های دیگر آزمون و خطا زیاد داشته‌ام و بارها کار را خراب کرده‌ام اما نا امید نشده‌ام .در کنار درس‌خواندن کارم تولید مواد شوینده و توزیع آن بین هتل‌ها و رستوان‌ها بود. سال 83 با کمک چند نفر درخیابان مسلم شرکت زدیم و کارهای ثبتش را انجام دادیم. همین سال کاردانی مشهد قبول شدم. خاطرم هست چندبار فرمول‌هایی که به نتیجه رسیده بودم را فروختم. چند سال بعد در همین رشته در دانشگاه شاهرود پذیرفته شدم و مجبور شدم شرکت را 

واگذار کنم .می‌توانم بی‌تعارف بگویم تنها نتیجه چندسال درس‌خواندن گرفتن مدرک مهندسی شیمیایی بود؛ در حالی که چیزهایی که در هنرستان آموختم، خیلی فراتر از دانشگاه بود و آن هم به این دلیل که بچه‌ها به‌صورت تجربی آزمایش می‌کردند و تولید داشتند. به مشهد که برگشتم، بنا به دلایلی شرکت به من برگردانده شد و بعد هم به دنبال گرفتن مجوز در شهرک صنعتی کلات بودم و حالا هم با چند کارگر در تولید مواد شوینده صنعتی فعال هستیم.

اینکه شما من را به عنوان جوان نمونه انتخاب کرده‌اید، نظر لطف شماست. من فکر می‌کنم موفقیت در انتظار همه جوان‌ها و افراد است. تفاوت آدم‌های معمولی و غیرمعمولی در انتخاب‌هایشان است. آدم‌های معمولی همان‌های همیشگی را برای زندگی‌شان انتخاب می‌کنند؛ راه‌ها و برنامه‌هایی که از قبل توسط خانواده و اطرافیانشان تست شده است و امتحانش را پس داده. سراغ راه‌های تکراری می‌روند اما آدم‌های غیرمعمولی سراغ راه‌های غیرمعمول می‌روند. آن‌ها چیزهایی را می‌بینند که دیگران نمی‌بینند و برای همین دنبال ناشناخته‌ها می‌روند و شروع به تجربه و مزه کردن مسیرهای نو می‌کنند.

134114.jpg

نترسیدم، همین

دوست دارم این را بارها و بارها تکرار کنم که نباید از شکست هراس داشت و ترسید. درست است که نخستین تجربه‌های کاری خیلی عادی شروع شد اما در همین عادی بودن هم کلی لحظه‌های مهم وجود داشت که اگر می‌ترسیدم، حالا دراین نقطه‌ای که هستم نبودم و احتمال داشت از کاری که کرده‌ام، پشیمان شوم و بخواهم مسیر دیگری را تجربه کنم. روزهای سخت کم نداشتم. خیلی وقت‌ها ترسیدم؛ از آن ترس‌هایی که آدم شب خوابش نمی‌برد. بارها شکست را هم قبول کردم و با این حال انگار چیزی من را وسط این معرکه نگه می‌داشت.

 

الزام پشتکار

در دنیا 2 دسته از افراد همیشه رشد می‌کنند؛ یک دسته افرادی هستند که از مادر، توانمند متولد شده‌اند و دسته دوم افراد سخت‌کوش و پرتلاش. بیشتر افراد موفق دنیا را سخت‌کوش‌ها تشکیل می‌دهند. این را گفتم زیرا پشتکار الزام هر کاری است.

 

به پرورش ماهی هم فکر می‌کنم

گفتم از کودکی، اوقات فراغت کنار پدربزرگ بودیم و کشاورزی می‌کردیم. این علاقه در وجود من همچنان ماندگار است. عصرها بعد از کارخانه مشغول کشاورزی هستم؛ البته نه به صورت مستقیم. می‌شود گفت به این کار نظارت دارم. به کشاورزی خیلی علاقه‌مند هستم. کاشت گندم و گوجه‌فرنگی داریم و مدام به دنبال اجرای شیوه‌های نو هستم. ایده اولین سیستم آبیاری زیرسطحی را که در چهارمحال‌وبختیاری انجام شده بود، در باغ میوه پیاده کردم و نتیجه خوبی هم داشت. اینکه آب مستقیم پای ریشه می‌رود. 

در آبیاری معمولی، کلی آب در تابستان تبخیر می‌شود اما در این شیوه آب در عمق زمین فرو می‌رود و علاوه بر آن مانع از رشد قارچ و آفت شده و محصول شاداب‌تری خواهیم داشت؛ به این صورت که هیچ قارچی در سطح درخت پیدا نمی‌شود. همچنین در حال احداث استخری برای پرورش ماهی هستیم و امیدوارم به‌زودی به نتیجه برسد.

134115.jpg

به دنبال آموزش مهارت‌های اجتماعی

حرف برای گفتن زیاد است اما به نظرم چیزی که از آن غفلت شده، برخی از آموزش‌هاست. باید به جوان مهارت‌های اجتماعی آموخته شود. جوان امروز ما در خانواده مهارت اجتماعی را کم آموزش می‌بیند یا اصلا آموزش نمی‌بیند.

در نظام آموزشی هم که جوان دنبال نمره و مدرک است و نتیجه این می‌شود که با نمره خوب فارغ‌التحصیل می‌شود اما در انجام برخی از وظایفش مهارت کافی و لازم را ندارد. باید در خانواده باب گفت‌وگو برای جوانان باز شود. برکت این کار هم این است که جوان به خانواده تعلق خاطر پیدا کند و هم اینکه بزه‌ها و آسیب‌ها کم می‌شود .

قوی‌عرب همچنان مصمم و بااراده مسیر را ادامه می‌دهد و معتقد است: مردی که کوه را از میان برداشت، کسی بود که شروع به برداشتن سنگ‌ریزها کرد. این جمله معروف را آخر مصاحبه‌اش می‌آورد تا نقطه پایان را بگذارد و تمامش کند. جمله‌ای که می‌توانست شروع شیرین و دل‌انگیزی برای مصاحبه باشد .

   ..........................................
 
به پسرانم افتخار می‌کنم

پس از گفت‌وگو با مجتبی قوی‌عرب با مادرش، زهرا بی‌غم که مادر پنج پسر موفق است که به‌جز مجتبی یکی مدیر کارخانه سنگ ، یکی در کار ساخت طلا و جواهر، یکی در کار مکانیک و تعمیرات موتور و... است. وقتی او می‌گوید به پسرانش افتخار می‌کند، تن صدایش بالا می‌رود و محکم‌تر حرف می‌زند. مادرها این‌طور هستند. دلشان می‌خواهد خوبی‌های بچه‌هایشان را فریاد بکشند. بین حرف‌هایش وقتی از موفقیت آن‌ها می‌گوید، اشک می‌ریزد و می‌گوید که اشک شوق است.

 

شما چقدر در این مسیر مشوق بچه‌ها بودید؟

من در یک خانواده مذهبی بزرگ شدم و دوست داشتم از همان ابتدا بچه‌ها با اعتقاد بزرگ شوند. بیشترین تشویق من در این زمینه بود. وقتی آن‌ها می‌دیدند که من و پدرشان چطور زندگی می‌کنیم، آن‌ها هم یاد می‌گرفتند.

 

بقیه خانواده چطور؟

آن‌ها هم همین‌طور هستند. از اول روی پای خود و مستقل بوده‌اند.

 

حمایت مالی هم داشته‌اید؟

در همان اندازه‌ای که در توان داشته‌ایم، اما بیشتر موفقیتشان محصول تلاش خودشان است.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی