کد خبر : 96868
/ 07:04
گفت‌وگو با بازنشسته ارتش، فعال و خیر محله مهدی‌آباد

از زندانبانی هویدا تا دژبانی اسرای بعثی

نمی‌دانم چه طوری می‌شود که ارتشی‌ها را بین کلی جمعیت راحت می‌شود تشخیص داد. همیشه کاملا صاف و محکم راه می‌روند. سر و وضعشان مرتب و اتو کشیده است. حتی در دوره بازنشستگی اغلب سحرخیز هستند

از زندانبانی هویدا تا دژبانی اسرای بعثی

شهرآرا آنلاین - عطایی- نمی‌دانم چه طوری می‌شود که ارتشی‌ها را بین کلی جمعیت راحت می‌شود تشخیص داد. همیشه کاملا صاف و محکم راه می‌روند. سر و وضعشان مرتب و اتو کشیده است. حتی در دوره بازنشستگی اغلب سحرخیز هستند. این شعار معروفی است که ارتش یعنی نظم و مقررات. به واقع باید همین باشد وگرنه ارتشی‌ها این‌طور منظم نبودند. به مناسبت روز ارتش یعنی بیست و نهم فروردین ماه، گفت‌وگوی این هفته ما به بازنشسته ارتشی محله مهدی‌آباد اختصاص پیدا کرده است. حسن صفدری کسی است که بازنشستگی آن را خانه‌نشین نکرده و پا به پای مردم محله پیگیر حل مشکلات و دستگیری از دیگران است. در ادامه گفت‌وگوی ما با او و پرسه در خاطرات خدمتش را می‌خوانید.

 

صدای کفش چرمی بر سرامیک کف اتاق

وقتی اولین بار وارد اتاقمان شد پا کوبید و ما را با ورود باصلابت خود شوکه کرد. به منزلش رفتم تا با او گفت‌وگو کنم. وارد منزلش می‌شویم و در کنار پذیرایی می‌نشینیم، اطلاع نداشتم که همسرش مریض احوال است وگرنه آنجا قرار نمی‌گذاشتم تا اسباب زحمتشان شوم. از آقای صفدری می‌خواهم خودش را برای من نه، برای شما خواننده محترم معرفی کند. می‌گوید:«من سروان بازنشسته دژبان حسین صفدری متولد ۲/ ۱۱/ ۱۳۳۵ در قلعه نو شهرستان فریمان هستم.» این را که گفت، ادامه می‌دهد:« فکر کنم دو، سه ماهی بیشتر از عمرم نمانده باشد» می‌خندد و می‌خندم و سپس می‌گوید:« سال ۵۴ به خدمت ارتش درآمدم و تا سال 1384 در ارتش مشغول خدمت بودم. از سال ۱۳۵۴ تا 1356 در دوره آموزشی بودم و درجه گروهبان دو گرفتم سپس تا ابتدای دهه هفتاد در ستاد کل نیروهای مسلح، دژبان مرکزی که الان نامش پادگان امام خمینی(ره) است واقع در خیابان جمالزاده تهران بودم. از ابتدای دهه هفتاد تا سال 1374 در کاشان خدمت کردم. سال 1374 که مأموریت من در کاشان به پایان رسید ابتدا در گردان سلمان فارسی در جاده سرخس تحت عنوان سرگروهبان و مسئول کمپ فعالیت کردم. سپس درخواست انتقال به مشهد دادم و در نهایت به لشکر ۷۷ ثامن و گردان ۷۲۵ منتقل شدم و در آنجا خدمت کردم و در سال ۸۴ بازنشست شدم و در همین محله مهدی‌آباد ساکن شدم.»

 

تعهد30سال خدمت

از او می‌خواهم تا چگونگی استخدام خودش را روایت کند و می‌گوید: «خانه پدری ما در روستایی ازتوابع کلاله مازندران بود و من تا قبل از استخدامی ارتش هیچ جای دیگری نرفته بودم. زندگی نظامی باعث شد به خیلی جاها سفر و خیلی جاها زندگی کنم. پدر من روحانی و دهقان بود، خانواده ما صاحب 6فرزند پسر و 3دختر بود و من تابستان‌ها کار می‌کردم تا کمکی برای خانواده باشم. قبل از انقلاب پدرم دهقان بود و روی زمین کشاورزی دیگران کار می‌کرد. آن موقع‌ها برای علی پهلوی دهقانی می‌کرد که بعدها فامیلی خود را به اسلامی تغییر داد. آقای اسلامی مرد خیری بود و در زمان انقلاب تمامیِ زمین‌هایی که دهقان‌ها روی آن‌ها کشاورزی می‌کردند به خود آن‌ها بخشید. تا سال ۵۴ مشغول تحصیل بودم و به تهران رفتم برای استخدام در دوره افسری خلبانی، آن موقع با مدرک کلاس دهم می‌شد در این دوره‌ها ثبت نام کرد. بعد از گذراندن مراحل آزمایشی که حدود ۲ هفته به طول انجامید از آنجا انصراف دادم. علت انصراف هم حرف‌های دیگران بود. افسران حاضر در آنجا می‌گفتند ممکن است تا 6سال هم نتوانی دوره آموزشی خلبانی را تمام کنی و اجازه پرواز نداشته باشی، می‌گفتند روندی که باید طی کنی بسیار مشکل است. امکان دارد در آزمون‌ها رد شوی و باید دوباره از اول آموزش ببینی. این حرف‌ها را می‌زدند و توی دل من را خالی می‌کردند. وقتی برای استخدام وارد پادگان شدیم 54 نفر بودیم اما عده‌ای وقتی متوجه شدند که باید 30 سال کامل خدمت کنند، جا زدند و انصراف دادند. آن موقع هم کار فراوان بود و راه‌های درآمد و پیشرفت کم نبود. پس دلیلی نمی‌دیدند که 30 سال تعهد خدمت بدهند. من هم با حرف‌های افسران خلبانی و سختی دوره تصمیم گرفتم به قسمت دیگری بروم. افزون بر این برای دوره خلبانی باید زبان انگلیسی را خیلی بلد بودی. پرسیدم و گفتند پادگان دژبانی استخدام دارد، قد و بالایم بد نبود و قدرت بدنی خوبی هم داشتم، پس به دژبانی مرکزی آمدم و دوره آموزشی گروهبانی ارتش را گذراندم و استخدام شدم.»

134182.jpg

پادگان جمشیدیه برایم مثل بهشت بود

آقای صفدری بی‌غل و غش از حس و حال آن زمان خود می‌گوید: «من یک بچه روستایی در کلاله مازندران تنها به تهران رفتم. اولین بار بود که آن شهر بزرگ را از نزدیک می‌دیدم، برایم جالب بود و شوق و ذوق داشتم. روزهای اول با توجه به اینکه جایی را بلد نبودم با اتوبوس‌های دوطبقه شرکت واحد از میدان ۲۴ اسفند یا انقلاب امروزی به میدان فرح آباد خزانه واقع در جنوب تهران می‌رفتم و در گوشه شهر در قسمت بیابانی آن می‌خوابیدم و با پارچه‌های اضافی خیاطی و دیگر چیزها روی خودم را می‌پوشاندم و صبح با صدای حیوانات که در آن منطقه حضور داشتند از خواب بیدار می‌شدم. حدود یک هفته به این شکل گذراندم و بعد از آن توانستم به داخل پادگان جمشیدیه بروم و باتوجه به خوابگاه‌ها و غذاها و دیگر امکانات آن تصور می‌کردم وارد بهشت شدم. بعد از آن با گذراندن آموزشی و گرفتن درجه گروهبانی به گردان دژبان منتقل شدم که با توجه به قابلیت‌های فیزیکی و بدنی فرد این انتقال‌ها انجام می‌شد. در این مدت خدمت دوره‌هایی مثل نقشه‌خوانی قطب‌نما و شیمیایی میکروبی رادیواکتیو آموزش دیدم.»

 

دژبان یعنی پلیس نظامی

از او درباره تفاوت دژبانی با دیگر قسمت‌های ارتش می‌پرسم، می‌گوید:« دژبان یعنی پلیس نظامی، گستره عظیمی از اختیارات و وظایف بر دوش دژبان‌هاست. مثلا تذکر به مقام مافوق، بازرسی یا حتی جلب افراد. مثلا در اواخر دوران خدمتم مأمور جلب بودم و با سرباز به آدرسی که داده می‌شد برای جلب فراری‌ها می‌رفتم یا به سرهنگ تذکر می‌دادم که کلاهش را بر سرش بگذارد و چنین چیزهایی. این از وظایف و اختیارات دژبان است.»

از جزئیات خدمتش در پادگان می‌پرسم که با ذکر چند نفر از بازداشتی‌ها غافلگیرم می‌کند، می‌گوید:« در دوران خدمت خود بعد از استخدام و دوره آموزشی به دستور فرمانده‌ام سرهنگ مقصود اعظمی به گردان دژبان زندان رفتم و به عنوان نگهبان گردان زندان در پادگان دژبان که بازداشتگاهی برای کارکنان پادگان بود و شامل بندهایی برای سرباز، درجه‌دار و افسر می‌شد مشغول خدمت شدم. آن زمان‌ها درجه‌ام گروهبان دو بود. در آن پادگان نظامی مشغول خدمت بودم و در آن دوران امیر عباس هویدا و حمیدرضا پهلوی و... هم مدتی بازداشت بودند و نهایت به زندان اوین انتقال پیدا کردند.»

134183.jpg

بازداشت به علت سرپیچی از دستور غیر انسانی

از خاطرات و احوالش در ایام انقلاب می‌پرسم، می‌گوید:«به یاد دارم در زمان تظاهرات قبل از انقلاب به من مأموریتی داده شد برای بیمارستان بهبودی در خیابانی به همین نام دال بر برخورد قاطع با مردم معترض حاضر در تظاهرات که در صورت لزوم حتی حق تیراندازی مستقیم به مردم داشتیم. با دسته‌ای سرباز آنجا رفتیم اما من دستور تیراندازی به مردم را به سربازان خود ندادم و به آن‌ها گفتم نهایت حق دارید تیراندازی هوایی کنید. مدتی گذشت و خودرویی برای بردن ما آمد و دسته دیگری جایگزین ما شد. برای سرپیچی از دستور از سوی مقامات مورد بازخواست قرار گرفتم و بازداشت شدم. سپس مدتی حق خروج از پادگان را نداشتم و به اصطلاح بازداشت داخل پادگان بودم. اتفاقا خیلی هم خوب شد چون دست از من کشیدند و برای سرکوب مردم افراد دیگری را فرستادند.»

 

اسلحه‌ها را جمع کردیم تا با مردم درگیر نشویم

از در اختیار گرفتن پادگان به وسیله مردم هم برایم این گونه روایت می‌گوید: «در ایام انقلاب خبر رسید که مردم به سوی پادگان‌ها می‌آیند. افسران عالی رتبه در پادگان نبودند یا فرار کرده بودند. ما هم تمام سلاح‌ها را که اسلحه یوزی بود، جمع کردیم و تحویل سرباز نگهبان دادیم تا اسلحه‌ای دستمان نباشد و با کسی درگیر نشویم. مردم به همراه تعدادی لباس مشکی که از افراد اولیه کمیته انقلاب بودند به داخل پادگان آمدند و هیچ کاری با ما نداشتند. هرچند که سلاح‌ها و تجهیزات به وسیله گروه‌های تروریستی که بین مردم مخفی شده بودند به یغما رفت و پادگان خسارت زیادی دید. خاصیت انقلاب همین است و کاری نمی‌توان کرد. مدتی بعد به مشهد آمدم و نزد اقوام ماندم. شاید حدود یک سالی طول کشید. در همان دوره ازدواج کردم. در این مدت چندبار به پادگان سر زدم تا ببینم دوباره نیروهای ارتشی مستقر شده‌اند یا نه که خبری نبود. مدتی بعد فراخوان‌هایی از سوی جمهوری اسلامی ایران برای ادامه کار و همکاری به کارکنان ارتش داده شد و سال ۵۹ به پادگان و محل خدمت خودم برگشتم. بار آخر که رفتم دیدم نیروهای ارتشی و هم‌دوره‌ای‌ها کنترل پادگان را در اختیار دارند و دوباره مشغول خدمت شدم.»

134184.jpg

نگهداری اسرا با گردن شکسته

صفدری از مأموریت سختش در کردستان هم این‌گونه یاد می‌کند:« سال 1359 بود که مأموریتی برای انتقال اعضای بازداشتی گروه‌های ضدانقلاب دستگیر شده در کردستان به تهران به من داده شد. آن زمان درگیری‌های زیادی در منطقه کردستان از جمله فرودگاه‌ها وجود داشت و شرایط خیلی سخت بود. به فرودگاه سنندج رفتم و چند روزی طول کشید تا از زیر آتش منافقان موفق شدیم ۴۵ متهم را با هواپیمای سی ۱۳۰ به تهران انتقال و تحویل دژبان مرکزی دهیم. در زمان وقوع جنگ در سال ۱۳۵۹هم مأمور شدم تا به شهرهای دزفول و اندیمشک بروم. ابتدا پادگان وحدتی یا مصدق رفتم و بعد از تقسیم نیروها به سه راهی دهلران رفتم و چندین ماه در آنجا در دژبانی خدمت کردم. از دهم تیرماه سال ۱۳۶۱ تا اول دی ماه ۱۳۶۹ حدود ۸ سال در اردوگاه داوودیه به فرماندهی ستوان مومنی نزدیک میدان ونک تهران مشغول نگهداری و دژبانی از اسرای عراقی اردوگاه تحت عنوان سرگروهبان بودم. بعد از سال69 به اردوگاه خصوصی واقع در کاشان رفتم و تا سال ۱۳۷۴ در آنجا به همین دژبانی محل نگهداری اسرا مشغول بودم. یک بار هم در زمانی که مشغول خدمت در کاشان بودم مشغول انتقال 6 تن از اسرا بودیم که خودرو چپ کرد و گردنم شکست، مجبور بودم با یک دست سرم را نگه دارم و با دست دیگر اسلحه را، شرایط خیلی بدی بود، هم گردنم درد می‌کرد و نمی‌توانستم سرم را نگه دارم و هم باید مانع فرار اسرا می‌شدم. سرباز راننده هم بیهوش بود و مردم هم جلو آمده بودند. در آن شرایط خاص مردم را عقب نگه داشتم و اسرا هم که آسیبی ندیده بودند در همان شرایط نگه داشتم تا پشتیبانی آمد و اسرا را برد و مرا به بیمارستان رساندند. دو مهره گردنم شکسته بود. اسلحه را تحویل دادم و تا 6ماه بدن و سرم در گچ بود.»

 

رافت اسلامی

از او درباره شرایط نگهداری اسرا می‌پرسم، می‌گوید:«درباره شرایط نگهداری اسرای عراقی در ایران باید بگویم که به بهترین شکل ممکن و رافت اسلامی از آن‌ها نگهداری می‌شد به طوری که در اردوگاه کاشان گروهی از اسرا که خود را توابین نام‌گذاری می‌کردند با توجه به شرایط موجود تمایلی به بازگشت به کشور خودشان نداشتند. برادر خودم که از سربازان جنگ بود در کمپ عنبر۳ عراق مدت 3سال اسیر بود و به گفته‌اش در اردوگاه‌های عراقی اسیرهایی که ثبت صلیب سرخ نشده بودند، زیاد بود اما در ایران این‌طور نبود و همه اسرا در صلیب سرخ جهانی ثبت شده بودند. آخرین اسرای عراقی در ایران تا دهه ۸۰ نیز در پادگان‌ها حضور داشتند که در نهایت مورد تبادل قرار گرفتند.»

134185.jpg

ارتشی‌ها احترام لازم را ندارند

صفدری گله می‌کند و می‌گوید:« امروز برخلاف سال‌های اول خدمتم، به ارتش و ارتشی بهایی داده نمی‌شود و به معنای واقعی ارتش مظلوم واقع شده است. هرچند من عضو بسیار کوچکی از ارتش بودم ولی باید بدانید که اگر ارتش می‌خواست در مقابل مردم و انقلاب بایستد، مردم خیلی کشته و شهید می‌دادند و شاید انقلابی وجود نداشت یا به راحتی اتفاق نمی‌افتاد. ارتش وفاداری خود را به مردم و انقلاب ثابت کرده است. با اینکه سلاح‌ها را کنار گذاشتیم و در کنار مردم قرار گرفتیم اما امروزه هیچ بهایی به ارتش داده نشده و حتی کسانی با درجه کمتر نسبت به من که در دیگر نیروهای نظامی خدمت می‌کنند از مزایا و حقوق چند برابر برخوردارند. در زمان قبل از انقلاب اگر وارد اتوبوس می‌شدم مردم به احترام ارتش و ارتشی از جایشان بر می‌خواستند و احترام می‌گذاشتند، اما امروزه مردم حتی جایی برای نشستن یک ارتشی مسن در اتوبوس نمی‌دهند، منظورم این است که احترام زیادی برای ارتشی قائل نمی‌شوند. امام خمینی(ره) فرمودند: «"ارتش کلمه طیبه است" و این وضعیت در خور ارتش و ارتشی نیست.»

 

خیران ما را تنها نگذارند

حسن صفدری، بازنشسته شده ولی از فعالیت‌های خیرانه و دلسوزانه‌اش برای مردم محله باز ننشسته است. نام او و همکارانش در شورای اجتماعی محله و بین فعالان منطقه، شهره است. این‌ها بی‌تفاوت نماندند و درد همسایه درد خودشان است. صفدری، عضو شورای اجتماعی محله مهدی‌آباد، رابط خیران این شورا و دبیر اجرایی ستاد ازدواج آسان محله است. به گفته خودش حدود 200 کودک یتیم و 250 زن سرپرست خانوار را در حمایت دارد و به وسیله خودش و خیران آن‌ها را پشتیبانی می‌کند. جدا از این‌ها تعدادی نیز که به بیماری صعب‌العلاج و سرطان مبتلا هستند همچنین کسانی که به دیالیز نیاز دارند هم در فهرست مورد حمایت قرار گرفته‌های او هستند. صفدری در پایان می‌گوید:« از فرصت این گفت‌وگو استفاده می‌کنم و از خیران می‌خواهم تا ما را در حمایت از این افراد ضعیف و نیازمند تنها نگذارند.»

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی