کد خبر : 96873
/ 07:11

آن مرد در باران آمد

گفت‌وگو با آتش‌نشان جوانی که در آب‌افتادگی شهرک شهید رجایی، ایثار ماندگارش را گوشی‌ها ثبت کردند

آن مرد در باران آمد

شهرآرا آنلاین - رها راد/  قصه به خاکسترنشستن‌ها، به گل نشستن‌ها، دردها و غصه‌ها... قصه‌ای تکراری نیست! درد هیچ وقت عادی نمی‌شود و هربار شریک‌شدن در تجربه دردناک آدم‌ها، زخمی تازه است که بر جان آدم می‌نشیند. آتش‌نشان‌ها معنی این جملات را خوب می‌فهمند. افرادی که کارشان  خاموش‌کردن زبانه‌های آتش و فرونشاندن همین دردهاست. اما داستان همیشه تکراری نیست و گاهی تمام این مواجهه‌ها همین قدر تلخ و دردناک نیست. اصلا یکی از شیرین‌ترین صحنه‌ها در این زمینه، درست در روزهای بارانی و در گیرودار اخبار تلخ سیل‌ها و ویرانی‌ها رقم می‌خورد. درست وقتی که شهروندان همیشه گوشی به دست در حال فیلم‌گرفتن از سیل کم‌رمق در یکی از خیابان‌های شهرک شهید رجایی مشهد هستند یکی از آن‌ها لنز دوربینش را از سیل می‌گیرد و به‌سمت آتش‌نشان جوان از همه جا بی‌خبر می‌چرخاند. آتش‌نشانی که با غیرت خاصی یک پیرمرد را از میان سیل بلند می‌کند، روی شانه‌های خود به آن سمت خیابان حمل می‌کند و روی زمین می‌گذارد و این صحنه بارها تکرار می‌شود. این فیلم کوتاه به سرعت در فضای مجازی پخش می‌شود. اما ماجرا ادامه دارد. یک ساعت بعد به دنبال آن در کانال‌های تلگرامی فیلم دیگری را می‌بینیم. همان جوان و شهردار جوان مشهد در یک قاب! شهردار، قرآنی را از خانه آورده تا با جان و دل از او تقدیر کند و لبخند پرشور از لب‌های جوان پاک نمی‌شود. «مصطفی علیمحمدی» همان آتش‌نشان 32ساله‌ای است که محمد جواد قائمی، فرمانده‌اش در ایستگاه15 شهرک شهید رجایی  بر تبحر و دلسوزی و وجدان بالای کاری‌اش صحه می‌گذارد. «علیمحمدی» به گفته خودش طی چند سال فعالیت در آتش‌نشانی نیمی از موهایش به دلیل استرس‌های هر روزه سفید شده‌اند. تصمیم گرفتیم به مناسبت  28فروردین و روز جوان با این هم‌محله‌ای شهرک شهید رجایی گفت‌وگو کنیم تا از فراز و فرودهای زندگی شخصی و کاری‌اش و فداکاری‌اش در آن روز خاص بیشتر بشنویم.

 

همیشه استرس دارم

اولین‌بار است که پا به ساختمان آتش‌نشانی می‌گذارم. در واقع ایستگاه15 آتش‌نشانی واقع در حر31. در می‌زنم. «مصطفی علیمحمدی» در قاب در ظاهر می‌شود. پیش از هر چیز لبخندش را می‌بینم که انگار همیشگی است و مشخصه بارز چهره‌اش. به گرمی سلام و احوال‌پرسی کرده و از من برای ورود دعوت می‌کند، وارد می‌شوم. میله مشکی وسط سالن اولین چیزی است که به چشمم می‌خورد. با هیجان می‌گویم: «... از این میله‌ها که تو کارتونا آتش‌نشانا ازش سُر می‌خورن پایین!» حالا لبخندش به قهقهه تبدیل شده است و می‌گوید:« میله فرود کاربردش این است که هنگام اعلام مأموریت اگر در طبقه بالا باشیم زودتر برسیم پایین.»

وارد اتاق مدیریت می‌شوم. محمدجواد قائمی، فرمانده ایستگاه15 آتش‌نشانی هم به گرمی سلام و احوال‌پرسی می‌کند و بعد می‌نشینیم به گفت‌وگو.

مصطفی علیمحمدی متولد1366 هفت سال است که به این کار مشغول است. چندسالی می‌شود که ازدواج کرده است و حالا یک پسر شش‌ماهه دارد. داستان آتش‌نشان‌شدنش را از ابتدا این‌گونه تعریف می‌کند: « قبل از آتش‌نشان‌شدن گچ‌کاری می‌کردم. البته این را بگویم که درسم هم خیلی خوب بود. کاردانی را با معدل18 گذراندم. اما سال83 بعد از دیپلم گرفتنم به‌دلیل وضعیت اقتصادی و اوضاع مالی خانواده تصمیم گرفتم به جای ادامه تحصیل کنار پدرم گچ‌کاری کنم. از همان کودکی به ورزش و بدن‌سازی خیلی علاقه داشتم و در کنار کار همیشه به این علاقه‌ام می‌پرداختم. مدتی بعد تصمیم گرفتم به کلاس زبان بروم. خیلی اتفاقی در کلاس زبان با کسی دوست شدم که پدرش آتش‌نشان بود. او که توان بدنی و ورزیده بودنم را می‌دید یک روز به من گفت سازمان آتش‌نشانی می‌خواهد نیرو استخدام کند و من هم از پس آزمون‌هایش برمی‌آیم. اولین آزمون یک آزمون علمی بود که در دانشگاه فردوسی برگزار شد. از 10000شرکت‌کننده هزار نفرمان قبول شدیم. یک ماه بعد امتحان عملی آن برگزار شد که شامل 9آیتم می‌شد. بارفیکس، درازنشست، دو و... این‌بار من هم جزو 300نفر نهایی بودم.»

 بعد از آن مصطفی از ورود به دنیای عجیب و غریب آتش‌نشانی می‌گوید. یک سرزمین عجایب پر از ناشناخته‌ها، هیجان‌ها و تجربه‌های جدید. به گفته خودش هر مأموریت با مأموریت دیگر فرق دارد و پر از جزئیات جدید است و هیچ‌وقت تکراری نیست. میان گفت‌وگو انگار که یاد خاطره‌ای افتاده باشد، مکثی می‌کند و می‌خندد. می‌گوید یاد اولین مأموریتی که رفته، افتاده است. از او می‌خواهم آن را تعریف کند. اولین مأموریت او یک مأموریت آسان و بی‌دردسر بوده است. مأموریت حریق خودرو. حتی وقتی به محل حادثه می‌رسند مالک خودش شعله را خاموش کرده بوده اما او تعریف می‌کند از شدت استرس تمام بدنش می‌لرزیده و حتی نمی‌توانسته شلوار مخصوص آتش‌نشانی را بالا بکشد. چند بار این‌کار را می‌کند و سگک هر بار از دستش سر می‌خورد. می‌خندد و  می‌گوید: «یک آتش‌نشان قبل از ورود به اینجا 500ساعت دوره آموزشی را می‌گذراند. کلاس‌های شیمی، حریق، آشنایی با گازها و... با وجود تمام دوره‌های آموزشی که قبل از ورود می‌گذرانیم باز هم 6ماه تا یک‌سال طول می‌کشد تا به این حجم از استرس عادت کنیم. البته یک آتش‌نشان طبق عادت همیشه نگران است. باورتان می‌شود همین حالا که اینجا نشسته‌ام و دارم با شما صحبت می‌کنم کمی استرس در وجودم دارم؟»

134191.jpg

نتوانستم کنار همسرم باشم

استرس! استرس! استرس! شنیدن صدای آژیر در نیمه‌شب‌های پایگاه و از خواب پریدن‌ها، صدای گوش‌خراش بلندگو و اعلام وضعیت! آدم‌های خسته و عصبانی سر مأموریت، آدم‌های مرده، جسدها و... همه این تصاویر بریده بریده و درهم و برهم که مصطفی میان حرف‌هایش به آن‌ها اشاره می‌کند، در ذهنم رژه می‌روند. وقتی از او درباره سخت‌ترین بخش این‌کار می‌پرسم، انتظار دارم یکی از همین قطعات پازل شکل گرفته در تصوراتم را انتخاب و بازگو کند اما او در جواب می‌گوید:«برای من سخت‌ترین دوره در این سال‌ها همان روزهایی بود که نتوانستم موقع وضع حمل همسرم آن‌طور که باید و شاید کنارش باشم. مرخصی‌های زایمان خیلی کم است. من پس از فارغ‌شدن همسرم فقط توانستم 6روز کمک‌حالش باشم. حالا پسرم شش ماهه است و تمام این 6ماه بار سختی نگهداری او به دوش همسرم بوده است. ما دائما مشغول کاریم و هیچ وقت مرخصی نداریم. تنها درد من این است که نتوانسته‌ام در آن لحظات حساس کنارش باشم.»

 

کوبید و از نو ساخت

همه ما خطرات این شغل را می‌دانیم. می‌دانیم که دومین شغل سخت دنیاست و پراسترس‌ترین شغل. کلی از این (ترین)های سخت و نفس‌گیر را می‌توان به آن اضافه کرد. اما خطراتی که این منطقه را تهدید می‌کند چیست؟  آقای قائمی قبل از اینکه مصطفی چیزی بگوید انگار که دل پردردی از این موضوع داشته باشد، قبل از کامل‌شدن سؤالم شروع می‌کند به یکی یکی نام بردن معضلات و خطراتی که این منطقه را تهدید می‌کند. او مهم‌ترینش را باریک‌بودن معابر و دسترسی سخت می‌داند. می‌گوید فقط خودروهای کوچک آتش‌نشانی می‌توانند به محل حادثه برسند و در آتش‌سوزی‌های وسیع که نیاز به خودروهای بزرگ است یا مجبور می‌شوند از فاصله طولانی عملیات را انجام بدهند یا صدها متر برای خاموش‌کردن آتش لوله‌کشی کنند که زمان‌بر است و در این کار زمان یک موضوع حیاتی است. او دومین مشکل جدی را بافت فرسوده خانه‌های این منطقه می‌داند که با کمی آتش‌سوزی کل خانه تخریب می‌شود و خیلی وقت‌ها هنگام عملیات تخریب‌های جدی انجام می‌شود.

 «مصطفی علیمحمدی» دنباله حرف او را می‌گیرد و می‌گوید:« دقیقا همین‌طور است و یکی از استرس‌های ما در این منطقه رسیدن به محل حریق است. در حالت عادی باید کمتر از 5دقیقه به محل حادثه برسیم اما بعضی وقت‌ها به دلیل همین معضلات و کوچه‌های باریک و... این زمان به 9دقیقه هم می‌رسد. من از کودکی در همین محله بزرگ شده‌ام و می‌دانم که همه چیز آن غیراستاندارد است. اگر سمتی در این شهر داشتم اولین کاری که می‌کردم کل این منطقه را می‌کوبیدم و از نو می‌ساختم!»

134192.jpg

زیر شمشیر غمش...

از خطراتی که جان آتش‌نشان‌ها را تهدید می‌کند هم نمی‌توان گذشت. البته مصطفی عاشق کارش است و در این مورد نظر او به نظر حافظ نزدیک است. اینکه در زیر شمشیر غم این‌کار رقص‌کنان باید رفت! اما سال‌ها مشغول‌بودن به شغل آتش‌نشانی ریسک‌های خودش را دارد و دچارشدن به حادثه‌های کوچک شتری است که دم در خانه هر آتش‌نشانی می‌خوابد. او هم از این امر مستثنا نبوده است و می‌گوید دوبار دچار سوختگی شده است. یک‌بار در کلاس‌های آموزشی به‌دلیل سهل‌انگاری خودش و نپوشیدن لباس مناسب که آسیبی جدی به او وارد نمی‌شود و بار دوم شانه‌ها و گردنش دچار سوختگی می‌شود. حالا دلیل سوختگی روی گردنش را که همان ابتدا با کمی دقت به چشم می‌خورد، متوجه می‌شوم. تعریف می‌کند که این سوختگی یادگاری از یک حادثه آتش‌سوزی در خانه‌ای مسکونی واقع در منطقه حر است. وقتی به محل حادثه  می‌رسند خانه در زیر آتش بوده و مصطفی اولین نفری است که وارد می‌شود. در همان  30ثانیه اول هم از شدت حرارت دچار سوختگی می‌شود. سوختگی‌ها، شکستگی‌ها و... فقط بخش کوچکی از ماجرا هستند. استرس مرگ چیزی است که همیشه و در هر عملیاتی همراه آتش‌نشان‌هاست. مصطفی از تجربه خودش در این زمینه می‌گوید: « یکی از مأموریت‌های ما آتش‌سوزی در یک انبار بستنی بود. آتش‌سوزی وسیع بود و یک ربع طول کشید تا توانستیم حریق را اطفا کنیم. در بخشی از مأموریت لازم بود برویم بالای سقف. سقف آن‌قدر حرارت خورده بود که با برداشتن چند قدم ناگهان زیر پایم خالی شد. 3متر سقوط کردم. در عرض چند ثانیه مرگ را جلو چشم‌هایم دیدم. خداراشکر افتادم روی انبوه کارتن‌های داخل انبار و به خیر گذشت.» البته فقط آسیب‌های جسمی نیستند که آتش‌نشان‌ها با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. تأثیرات روحی هم به همان اندازه می‌توانند آسیب‌زا باشند. مصطفی دراین‌باره یکی از خاطره‌هایش را تعریف می‌کند: « یک روز یک مأموریت عجیب داشتیم. طرف 150 تا گلوله جنگی معیوب خریده بود تا بدنه برنجی آن را جدا کرده و بفروشد. در حال فلزکاری بوده غافل از اینکه داخل یکی از این گلوله ها مواد منفجره است. خلاصه همه چیز منفجر می‌شود و می‌رود روی هوا. به محل حادثه که رسیدم یک جسم مصنوعی را روی زمین دیدم. یک بدن درست شبیه یک مانکن. زرد رنگ و باد کرده! کمی طول کشید تا متوجه بشوم این یک جسد است. بدن بی‌سر همان شخص یادشده که حالا افتاده بود. این تصویر ماه‌ها در ذهن من بود و فراموشش نمی‌کردم.» آقای قائمی ادامه صحبت مصطفی را می‌گیرد و می‌گوید:« صحنه‌های دلخراش هیچ وقت برای آدم عادی نمی‌شود و آتش‌نشان‌ها هرچند وقت یک‌بار به لحاظ روانی باید ریکاوری شوند تا از شدت تأثیر حادثه کاسته شود. ما یک روان‌شناس در مجموعه داریم. از روان‌شناسان بیرون از سازمان هم کمک می‌گیریم.»

 

مردم؛ مهم‌ترین بخش ماجرا

سوی دیگر داستان‌های هر روزه حریق، تصادف و... که آتش‌نشان‌ها هر روز با آن دست و پنجه نرم می‌کنند، مردم هستند. مردمی که زندگی، مال، جان و همه چیزشان را در آن ثانیه‌های حساس در دست آتش‌نشان‌ها می بینند. این مردم شاید پررنگ‌ترین بخش ماجرای این مأموریت‌ها باشند تا جایی که وقتی از مصطفی ویژگی‌های یک آتش‌نشان خوب را می‌پرسم بلافاصله جواب می‌دهد اخلاق‌مدار و مردمی‌بودن. بعد می‌گوید:« ما می‌دانیم برای کسی که خانه‌اش دارد در آتش می‌سوزد، زمان بسیار حیاتی است. ممکن است چهار دقیقه‌ای به محل حادثه برسیم اما برای او هرثانیه مثل یک ساعت می‌گذرد و ممکن است بد و بیراهی هم بارمان کند. او در آن لحظات عصبانی است و ما این را درک می‌کنیم. باید درک کنیم. این لازمه کار ماست. بعد از فروکش‌کردن آتش عصبانیت مردم هم فرو می‌نشیند و عموما تا می‌توانند از ما تشکر می‌کنند، یا حتی برای قدردانی میوه، لباس، شیرینی و... به پایگاه می‌آورند. این‌ها بهترین لحظات کاری ما محسوب می‌شوند. پیروزی و رضایت و عشق. به یاد دارم در مأموریتی بودم که کل خانه سوخته بود و فقط یک قرآن و تسبیح روی طاقچه سالم مانده بود. با این حال ما تمام سعی خود را کردیم که آتش را مهار کنیم. روز بعد مالک یادشده همان تسبیح را به من هدیه داد. این هدیه فوق‌العاده برای من ارزشمند بود و تمام خستگی را از تنم شست.»

  اما این مردم همیشه مردمی نیستند که عشق و محبت بدهند. مصطفی از مزاحمت‌های همیشگی و تکراری می‌گوید که بارها درباره‌اش شنیده‌ایم. از 4000تماسی که هر روز به مرکز اصلی آتش‌نشانی واقع در قاسم‌آباد می‌شود و در کمال تعجب 80درصد آن‌ها فقط مزاحمت‌های تلفنی هستند. او از مدل جدید دیگری از مزاحمت هم می‌گوید که بسیار شایع است اما برای من عجیب و تازه است. سرقت تجهیزات! تجهیزات آتش‌نشانی مثل لباس‌ها، کلاه و... که همه جنس‌های خارجی هستند و بسیار گران‌قیمت و به تبع طعمه خوبی برای سارقان.

134193.jpg

ماجرای نجات پیرمرد و تقدیر شهردار

 اما شاید بیشترین مزاحمتی که مردم می‌توانند خواسته یا ناخواسته هنگام عملیات برای آتش‌نشان‌ها ایجاد کنند سد معبر و تجمع در محل حادثه باشد. همان خیل عظیم گوشی به دستان که نمی‌خواهند ضبط هیچ صحنه دلخراشی از قلم بیفتد! مصطفی در این باره می‌گوید: « این موضوع علاوه‌بر مختل‌کردن کار کلی استرس هم به ما آتش‌نشان‌ها وارد می‌کند. اینکه باید جلو لنز کلی دوربین یک مأموریت سخت را انجام بدهیم. این امر استرس کار را چندین برابر می‌کند. خدا نکند آن وسط یک سوتی هم بدهیم. فردا همان سوتی در تمام کانال‌های شبکه‌های مجازی پخش می‌شود. بالأخره ما هم آتش‌نشانیم ممکن است اشتباه کنیم.» می‌گویم اما این فیلم گرفتن‌ها حداقل یک‌بار برای شما سبب خیر شد. (می‌خندد) از او می‌خواهم که ماجرای آن روز را مفصل توضیح بدهد: « به دلیل بافت غیراستاندارد منطقه با هر بارشی کل منطقه6می‌رود زیر آب. در آن چند روز بارندگی هم اوضاع همین بود. بعدازظهر آژیر به صدا در آمد و مأموریت تخلیه آب در یکی از مساجد محل اعلام شد. اعزام شدیم و پس از انجام مأموریت در راه بازگشت چشمم به یک پیرمرد و چند بچه قد و نیم‌قد کنارش افتاد. دو طرف خیابان آب بود و پیرمرد تا کمر در آب فرو رفته بود و از ترس نمی‌توانست جُم بخورد. بچه‌ها هم مثل چند موش آب کشیده گریه‌کنان به او چسبیده بودند. به راننده گفتم ترمز بزند. سریع پریدم پایین و خودم را به آن‌ها رساندم. اول بچه ها را کول کردم و به آن طرف خیابان رساندم. بعد نوبت پیرمرد شد. خدا بهتر می‌داند آن لحظه به هیچ عنوان متوجه نشدم یکی از شهروندانی که در حال فیلم‌برداری از سیل است از من هم فیلم گرفته است. خلاصه پیرمرد را هم رساندم. آن‌ها  از من کلی تشکر کردند و ما سوار ماشین شدیم. به ایستگاه نرسیده بودیم که یک مأموریت دیگر اعلام کردند.

هنوز به محل نرسیده بودیم که فرمانده با بی‌سیم با ما تماس گرفت و گفت این آقایی که آن بنده خدا را کول کرده بود که بود؟ اول فکر کردم می‌خواهند توبیخم کنند که هنگام مأموریت کار دیگری انجام داده‌ام اما بعد که متوجه شدم آقای شهردار برای تقدیر به پایگاه آمده است شوکه شدم!  شوکه شدم چون اصلا روحم هم خبر نداشت که از من فیلم گرفته‌اند و بعد با این سرعت آن فیلم پخش شده است ، به دست شهردار رسیده و ایشان هم با این سرعت به پایگاه آمده‌اند! همه این‌ها فقط در عرض 2ساعت اتفاق افتاده بود. خلاصه به پایگاه رفتم. شهردار هم در فضایی کاملا صمیمی و دوستانه با من صحبت کردند و یک جلد قرآن نفیس به همراه دیوان حافظ به من هدیه دادند. روز بعد هم راننده ایشان جوایز نقدی را دم در خانه ما آورد... اما جدا از این‌ها چیزی که برایم بسیار ارزش داشت آمدن ایشان بود و اهمیتی که برای این امر قائل شدند. اصلا انتظار نداشتم بیایند سر ایستگاه. آن هم در این منطقه! از این بابت واقعا از ایشان متشکرم.»

 

جویای تجربه در جوانی

تعریف این ماجرا پایان گفت‌وگوی ما بود. البته مصطفی این اتفاق شیرین را فقط یک برگ از دفتر خاطرات شیرین‌کاری و یک تجربه کوتاه در جوانی می‌داند. هیجان صدایش، حرکت دست‌هایش و همه چیز در او پر از شور زندگی است. لبخند از روی لب‌هایش لحظه‌ای محو نمی‌شود و نشان از انرژی و انگیزه‌ای بی‌پایان دارد. هنوز جوان است و جویای تجربه‌کردن. و این اتقاق برای او پایان ماجرا نیست. داستان هنوز برای او ادامه دارد. 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی