کد خبر : 96966
/ 06:26

روایت گر ملال زندگی

نقد و بررسی فیلم «یک اتفاق ساده» سهراب شهیدثالث در دانشگاه فردوسی برگزار شد

روایت گر ملال زندگی

شهرآرا آنلاین - مجید خاکپور| در دوران اوج و جولان فیلم‌‌فارسی‌ها در سینمای ایران، سهراب شهیدثالث فیلمی ساخت که براساس معیارهای حاکم بر بدنه سینما و سلیقه فیلم‌بین‌ها، اثری کسل‌کننده و ملال‌آور بود. «یک اتفاق ساده» هنوز هم همان حس‌وحال را به بیننده منتقل می‌کند و دیدن آن صبر و بردباری می‌خواهد. این فیلم ملال‌آور است؛ چون کارگردان آن خواسته است که چنین باشد. در زندگی پسرکی که او روایتش می‌کند، همه‌چیز، همه روز تکرار است و تکرار، بی‌‌هیچ اتفاق مهمی. مادرِ بیمار، پدرِ بی‌قید و معلمی که ریاضی و تاریخ و فارسی را با یک لحن درس می‌دهد، بی‌فرازوفرود.

سهراب شهیدثالث برای این فیلم جایزه منتقدان بین‌المللی جشنواره جهانی فیلم تهران را در سال١٣۵٢ گرفت و از آنجا به‌عنوان فیلم‌سازی پیشرو و از آغازگران موج نو سینمای ایران شناخته شد.

یک اتفاق ساده در جلسه‌ای با عنوان «جامعه‌شناسی و سینما» به همت انجمن اسلامی دانشجویان در دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی اکران شد و با حضور دکتر مجید فولادیان، جامعه‌شناس و استادیار گروه علوم‌اجتماعی دانشگاه فردوسی و مهدی رضایی، مدرس و منتقد سینما، از منظر جامعه‌شناختی و سینمایی به نقد و بررسی رسید که در ادامه می‌توانید نگاه آن‌ها را به این اثر بخوانید.

 

﷯ روایتگر ملال آدمیزاد

مهدی رضایی: سهراب شهیدثالث، کارگردان یک اتفاق ساده، فیلم‌سازی است که برای تحصیلات سینمایی به اتریش و فرانسه می‌رود و بعد به ایران برمی‌گردد. او مستندهای زیادی ساخت که متاسفانه تعدادی از آن‌ها دردسترس نیست. یک اتفاق ساده یک ویژگی خیلی مهم در سینمای ایران و جهان دارد و آن، اینکه سهراب شهیدثالث با آن مقدار نگاتیوی که دراختیار داشته و قرار بوده است فیلم کوتاه بیست‌دقیقه‌ای بسازد، فیلم بلند می‌سازد. در سینما ممکن است صحنه‌ای را که می‌گیرند، خوب درنیاید و به همین دلیل آن صحنه را تکرار می‌کنند. آن موقع که مثل امروز دوربین دیجیتال وجود نداشته، این تکرار باعث می‌شده است نگاتیو بیشتری مصرف شود؛ برای همین قبل از شروع کار، نسبتی درنظر می‌گرفتند که مثلا هر صحنه را سه، پنج یا هفت‌بار بگیرند، اما کار عجیبی که سهراب شهیدثالث کرده است، این است که هر برداشت را فقط یک‌بار گرفته است.

شهیدثالث فضای سینمای هنری دهه‌های۶٠ و ٧٠ اروپا را درک کرده است و در همان دوره در ایران این فیلم را می‌سازد. گرفتن نماهای بلند که کات کمتری دارد، در سینمای هنری و در آن زمان باب بوده است، اما سینمای رایج آمریکا این‌طور نیست و مدام کات می‌دهند. نماها را به این خاطر بلند می‌گرفتند که به شما زمان فکر کردن بدهند. در فیلم‌های هالیوودی که تندتند کات می‌دهند، اصلا نمی‌گذارند شما فکر کنید. یکی از دلایل خسته‌کننده بودن این فیلم‌ها هم همین است.

در این نوع از سینما به‌جای اینکه مانند سینمای هالیوود، دیالوگ‌ حرف را منتقل کند، تصویر حرف‌‌ می‌زند؛ برای همین است که آدم‌ها کمتر صحبت می‌کنند؛ مثلا در این فیلم در صحنه‌ای پدر جلوتر است و پسر عقب‌تر. المان تصویری، هم رابطه سرد را نشان می‌دهد و هم اینکه پسر دنباله‌رو پدر است یا در ابتدای فیلم، سکانسی را می‌بینیم که پسر در امتداد ریل می‌دود ولی انگار دارد درجا می‌زند که این سکانس، چکیده تمام فیلم است. در این مدل از سینما عناصری وجود دارد که باید بگردید و پیدایشان کنید و این کشف‌هاست که دیدن چنین فیلم‌هایی را لذت‌بخش می‌کند.

یک اتفاق ساده، یکی از فیلم‌های به معنای واقعی هنری تاریخ سینمای ایران است. مشکلی که الان سینمای هنری ما دارد، این است که فیلم‌ساز در دنیای دیگری زندگی می‌کند و می‌خواهد ادای فیلم‌های دهه‌های۶٠ و ٧٠ اروپا را دربیاورد. اینکه می‌گویم عده‌ای فیلم‌هایی می‌سازند که جعلی است، به این خاطر است که فیلم‌های شهیدثالث شبیه زیستش بوده است؛ یعنی اگر فیلمی درمورد ملال می‌سازد، خودش این ملال را در زندگی‌اش می‌بیند. فیلم با نگاهش در جهان یکی است اما فیلم‌سازهای ما الان چیزی می‌سازند که هیچ ارتباطی با زندگی آن‌ها ندارد. فکر می‌کنند همین که نمای بلندی با سکوت بگذارند، فیلم هنری می‌شود.

اگر بخواهیم از منظر اجتماعی به اثر نگاه کنیم، می‌بینیم که سهراب در سال۵٢ صدای آدم‌هایی است که هیچ‌وقت صدایشان در مرکز شنیده نمی‌شود. شهیدثالث روایتگر ملال‌ آدمیزاد است. این فیلم آیینه‌ای است دربرابر ما، چیزهایی را به ما نشان می‌دهد که از آن فرار می‌کنیم.

 

﷯ یکی از فیلم‌های ترسناکی که می‌شود دید

مجید فولادیان: اسم فیلم یک اتفاق ساده است، اما اصلا یک اتفاق ساده نیست. این فیلم خیلی هولناک است. یکی از فیلم‌های ترسناکی است که در تمام عمرتان می‌توانید ببینید.فکر می‌کنم در تمام سینمای جهان یک نظریه وجود دارد و آن، این است که می‌خواهد دنیا را برای مخاطب جذاب کند. سینما، جهان را جذاب و پر از حادثه نشان می‌دهد. فیلم خوب آن است که شما را میخکوب کند تا بنشینید و نگاه کنید که چه اتفاقی می‌افتد. سینما مخدر است. رؤیا می‌سازد. می‌نشینی فیلم می‌بینی تا مقداری از جهان معمولی خودت خارج شوی. سینما جهانی را می‌سازد که بگوید ممکن است اتفاقی رخ بدهد و همه‌چیز خوب شود. تمام فیلم‌های پرفروشی که اتفاقا مهم هم است و اتفاقا در جهان جایزه هم می‌برد، براساس این بستر تولید می‌شود؛ مثلا با فیلم «میلیونر زاغه‌نشین» می‌گوید تو که زاغه‌نشین هستی، هم نگران نباش. یک اتفاق می‌افتد و اوضاع خوب می‌شود. سینما همه‌اش حادثه است، اما فکر می‌کنم مهم‌ترین حادثه‌ای که در آثار شهیدثالث داریم، بی‌حادثه‌ بودن آن است. این شگفت‌انگیز است. فیلمی می‌بینید که تمام سکانس‌های آن طولانی است و همین سکانس‌های طولانی، مدام تکرار می‌شود. واقعیت برای همه ما همین است. واقعیت همین است که زندگی مدام تکرار است و ما با اتفاق‌هایی فقط به آن رنگ می‌زنیم. شهیدثالث یک نوع صادق هدایت سینمای ایران است؛ یعنی به شما نشان می‌دهد که این زندگی همین‌قدر ملال‌آور و تکراری‌ و تلخ است. وقتی آثار شهیدثالث را می‌بینید، می‌فهمید که زندگی دردناک است و برای ما به‌زور شادش می‌کنند. شهیدثالث یک بینش فلسفی به جهان دارد که همان را می‌سازد. تلخ‌اندیش است و جهان را همان‌‌گونه که می‌بیند، هنرمندانه بیان می‌کند. کسی که این فهم را نداشته باشد، نمی‌تواند چنین فیلمی بسازد، حتی اگر هنرمند باشد.

اما ببینیم این دردناک‌ بودن کجا خودش را بیشتر نشان می‌دهد. سال۵٢ همان سالی است که شاه دارد جشن‌های ٢هزارو۵٠٠ساله را برگزار می‌کند؛ جشن‌هایی بسیار پرطمطرق و عجیب‌وغریب و می‌خواهد به دنیا بگوید که ما در مرز دروازه‌های تمدن قرار داریم و اتفاقا خیلی هم در این کار موفق بود اما دقت کنید که آنجا تهران است و چند کلان‌شهر دیگر چنان وضعیتی دارند. بیشتر جامعه ایران مثل بندر ترکمن که فیلم در آن ساخته شده است، چیزی که شاه نشان می‌دهد، نیست. آن جشن‌ها هیچ شباهتی به واقعیت درونی جامعه ایران ندارد. واقعیت جامعه ایران همان زندگی ملال‌آور و تلخی است که شهیدثالث نشان می‌دهد. یک بی‌حادثگی در این فیلم رواج دارد که واقعیت زندگی تمام آدم‌هایی است که در نقاط مختلف ایران زندگی می‌کردند و هنوز هم زندگی می‌کنند. هرچند به‌نظر من شهیدثالث می‌خواسته است حرف مهم‌تری بزند و بگوید این وضعیت، وضعیت همه آدم‌هاست.

یکی از چیزهایی که در فضای فیلم وجود دارد، این است که آدم‌ها با هم گفت‌وگو نمی‌کنند. همه‌چیز سرد است. عاطفه وجود ندارد. دکتری که می‌آید بالای سر مادر، می‌گوید: «این که مرده!» و می‌رود. یا معلم که می‌خواهد اوج عاطفه را نشان بدهد به پسربچه می‌گوید: «عیب ندارد.» همین. پدر که اصلا هیچ چیزی نمی‌گوید. این فیلم مرا یاد شعر «زمستان است» اخوان می‌اندازد که همچنان  تداوم دارد.

در این فیلم می‌بینیم که تا قبل از اینکه مادر بمیرد، پسر الگوی خاصی ندارد، اما از لحظه‌ای که مادر را دفن می‌کنند، پدر می‌شود الگو و مرجع او؛ مثلا می‌بینیم که پدر دست‌هایش را می‌کند توی جیبش و پسر هم همین کار را می‌کند. بعد پسر از همان دری عبور می‌کند که پدرش عبور کرده است، درصورتی‌که می‌تواند این کار را نکند. 

این نشان‌دهنده یک ساخت اجتماعی است که آدم‌ها در آن قرار دارند. ساختار همین است. خودش را بر آدم‌ها تحمیل می‌کند. شما از جایی رد می‌شوید که دیگران رد شده‌اند. در این فیلم می‌بینیم که ساختار پدر را بر کودک تحمیل می‌کند. می‌بینیم که پسر به همان کافه‌ای می‌رود که پدرش می‌رود؛ یعنی راه دیگری وجود ندارد و تو باید مثل این شوی. در جایی دیگر می‌بینیم که پدر به‌طعنه به پسر می‌گوید درس بخوان، اما پسر در ساختاری قرار دارد که به او اجازه نمی‌دهد درس بخواند.

علاوه‌بر ملال، صحبت دویدن و نرسیدن است که در همان سکانس اول، نشان داده می‌شود. ما کودکی را می‌بینیم که در همان کودکی دارد پیر و فرسوده می‌شود. بهترین نماد آن لباسی است که می‌پوشد. مفهوم کودکی را به معنای جامعه‌شناختی آن اصلا نمی‌بینیم.

مادر هم در این فیلم نقش و جایگاه زن را دارد. هیچ اراده و کاری ندارد و از نظر خودش هم طبیعی است. وقتی هم می‌میرد، حذف می‌شود اما در این فیلم دو زن پرستار را هم می‌بینیم که از مرکز برای واکسن زدن به دانش‌آموزان مدرسه آمده‌اند و نماینده زنان جدیدی هستند که دارد مانند مدرنیته از جای دیگری وارد می‌شود. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی