کد خبر : 97854
/ 07:43
آخر خط

حساب رفیق‌بازی

داستانک‌های ستون «آخر خط» موضوعاتی اجتماعی دارند که از این پس می‌توانید هر هفته آن‌ها را دنبال کنید. آنچه در ادامه می خوانید برداشتی آزاد از یک ‌حادثه‌‌ در جامعه است و شخصیت‌های آن ساخته و پرداخته نویسنده می‌باشند.

حساب رفیق‌بازی

شهرآرا آنلاین - ایلیا موسایی | هیچ فکر نمی‌کردم ‌اولین مأموریت اورژانسی من و موسوی در سال جدید این‌طور خون‌بار باشد. موسوی اولین مأموریتش بود و بعد از دانش‌آموختگی، ‌اولین‌بار بود که پشت فرمان آمبولانس می‌نشست.

ظاهرا پسرکی نوجوان‌ با ١١۵ تماس گرفته بود و با دستپاچگی و گریه، نمی‌توانست دقیق چیزی بگوید. حرف‌هایی درباره طلافروشی و دعوا و قمه زده بود و من فکر می‌کردم ‌جریان سرقت است‌ اما وقتی رسیدیم هیچ سرقتی در کار نبود. جمعیت زیادی در حاشیه خیابان بودند و راسته طلافروش‌ها جای سوزن انداختن نبود. راهمان را از وسط شلوغی باز کردیم.

اولین چیزی که دیدم یک جوان حدودا سی‌ساله بود که با کت اسپرت روشن روی زمین افتاده ‌و یک خط بریدگی بزرگ گردنش را شکافته بود. خون آن‌قدر از شاهرگش شتک زده، انگار در حوضی سرخ شناور ‌بود‌. بالای سرش که رسیدم، صدای کم‌جانی از گلویش بیرون می‌آمد و دیگر رگ‌هایش خشک شده بود. بدن یک مرد میان‌سال هم نصفه‌نیمه از ماشین بیرون بود و تمام سفیدی ماشین را جا‌به‌جا خونی کرده بود. از میان حرف‌های دور و بری‌ها فهمیدیم پدر و پسر هستند. ظاهرا بعد از تماس پسرک، دوباره درگیری شده و مرد میان‌سال را با چاقو زده بودند. چار‌ه‌ای نداشتیم جز اینکه هردو مرد را در کابین پشتی جا بدهیم.

مرد جوان نبض ضعیفی داشت و در حال احتضار بود. پدرش فقط زخمی شده بود. در یک چشم به هم زدن، هردو را توی کابین آمبولانس گذاشتیم. موسوی دستپاچه شده بود. صبح مادرش او را از زیر قرآن رد کرده بود و گفته بود دلش روشن است که امروز جان کسی را نجات می‌دهد.

در یک‌ آن، تمامی لوله‌های دستگاه و سوندها به بدن جوانک وصل شد. سعی کردم به او تنفس مصنوعی بدهم. هیچ فاید‌ه‌ای نداشت. وقتی با کف دست‌هایم روی سینه‌اش فشار می‌آوردم ریه‌‌‌های پرخونش زیر دستم مثل کیسه آب صدا می‌داد. ساکشن را از توی کیف درآوردم و توی مجرای تنفسی‌اش فرو کردم. سعی کردم خون جمع‌شده توی ریه‌اش تخلیه شود. چند لخته خون غلیظ کشیده شد اما ریه‌هایش از کار افتاده بود. بوق ممتد دستگاه نفسم را بند می‌آورد. خودم را می‌دیدم که با یک جسد بی‌جان تقلا می‌کردم. با نهایت زورم، روی سینه‌اش فشار می‌آوردم و صدای استخوان‌های قفسه سینه‌اش را می‌شنیدم.

بعد رفتم سراغ پدر. موسوی کپسول‌های اکسیژن را جا‌به‌جا کرده بود که بتوانیم او را جا بدهیم. زخم‌هایش را یکی ‌بعد از دیگری پانسمان کردم: یک بریدگی روی شانه و یک زخم عمیق روی ران. مجبور شدم شلوارش را با قیچی ببرم و زخم را ببندم. بعد، ماسک اکسیژن را روی دهانش گذاشتم. کیسه‌های خون به هر‌دو وصل بود و صدای نفس‌های آرام مرد میان‌سال را می‌شنیدم اما پسر جوان تمام کرده بود. از توقف‌های پشت‌سرهم و بوق‌های ممتد آمبولانس فهمیدم باز هم چهارطبقه ترافیک است. سیل مسافران و ترافیک این موقع سال سرعتمان را کم کرده بود.

تمام بار دنیا را روی شانه‌هایم حس می‌کردم. نشستم. بعد با انگشت چند تقه به شیشه زدم که بجنبد. موسوی را آن سوی شیشه دیدم که چند بار سر تکان داد. رد خون روی شیشه ماند و یک قطره روی سطح شفاف شیشه شرید پایین. این همه خون سر چی؟ 

روی زمین نشستم. دست‌هایم را نگاه کردم که غرق خون شده‌اند. کل دنیا ارزش این را نداشت که یک نفر چشمش به دنیا خاموش شود. از شیشه مستطیل‌‌شکل دیدم که موسوی پشت فرمان مضطرب است. مدام من را توی آینه می‌پایید. سرم را پایین انداختم.

داخل سالن بیمارستان هردو مجروح را به‌سرعت بردند توی بخش ویژه. پسر جوانی سرآسیمه آمد کنارم و مدام از حال پدر و برادرش می‌پرسید. چند بار گفت مادرش از هیچ‌کجا خبر ندارد. فکر کردم وقتی بفهمد قلبش چندپاره می‌شود.

گفتم: اول سالی ببینید چه کارها می‌کنید! با کی دعواشون شده؟

گفت: دوست بودند. آقا اسماعیل اهل این کارها نبود.

بعد، با آستین صورتش را پاک کرد.

گفت: از اول نباید با این‌ها کار می‌کردیم. سال قبل یک کیلو طلا آورده بودند درِ مغازه بابام که باهاش کار کنیم؛ سودش رو بدیم.

پرسیدم: حالا چی شده؟

گفت: کاغذ و رسید رد و بدل نکردیم. گفتیم رفاقتی. حالا ‌می‌گن... .

گفتم: حالا هر‌چی که بوده. ارزشش رو داشت؟

گفت: راستش رو بگید. حالشون وخیمه؟

حس می‌کردم توی سالن دارم یخ می‌زنم. زانوهایم درد ‌می‌کرد و انگار بقیه حرف‌های پسرک را نمی‌شنیدم.

یک‌باره وسط حرف‌هایش اسمش را پرسیدم. گفت: سعید. چیز دیگری هم گفت که یادم نیست.

اسماعیل را با لباس‌های خونی تصور کردم که معلوم نیست کجا متواری شده است.

به سعید گفتم: خب، همون‌جور رفاقتی حلش می‌کردید.

گفت: همه‌اش داد می‌زد: بدبختم کردید! طلاهاشو می‌خواست.

بعد، تعریف کرد که از ۶ ماه پیش چطور ضرر داده‌اند و کار به جر و بحث‌های طولانی کشیده است. نه سودی درکار بود، نه اصل طلاها. اسماعیل سر طلاها خانه‌اش را فروخته بود و فشار و درگیری‌ها از ٢ ماه پیش بدتر شد.

گفتم: کاش شکایت می‌کرد.

سعید گفت: مدرکی نداشت.

از سالن بیرون آمدم. موسوی توی کابین باز آمبولانس چمباتمه زده بود. دستی به شانه‌اش زدم. ساکت بود. هوای شبانه بهاری ناگهان رگبار تندی زد و شروع کرد به باریدن. توی ماشین که نشستیم، موسوی سرش را به فرمان تکیه داد. گفتم: چه روزی بود!

‌چیزی نگفت.

گفتم: اون هم اول سالی!

سرش را روی فرمان جابه‌جا کرد. پرسید: همون‌جا تو آمبولانس مرد؟

سر تکان دادم.

گفت: هیچ دوست نداشتم جای تو باشم.

از پشت شیشه به باران تندی که ‌شهر را می‌شست نگاه کردم. گفتم: پدره فکر کنم دو سه روز باید تو بیمارستان بخوابه، بعد مرخصش می‌کنند.

چند دقیقه ساکت نشستیم. گفتم: فقط کافی بود یک کاغذ رد و بدل بشه.

‌موسوی گوشی‌اش را برداشت و شماره گرفت. قطره‌ها مثل شاخه‌های درهم روی شیشه سر می‌خوردند. به مادرش گفت: جان یک نفر را نجات دادیم؛ اما از نفر دوم، از آن پسر جوان با کت روشن، حرفی نزد. نه از سلاخی شدنش چیزی گفت و نه از اینکه سر اختلاف حساب چه خونی ریخته است. از سعید هم چیزی نگفت. نگفت که چطور باید خبر را به مادرش بدهد.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی