کد خبر : 98113
/ 08:42
راه و بیراه

سوء ظن

از خجالت داشتم آب می شدم. دستم را گرفت و گفت: خدا بیامرزد پدرت را روزی که به خواستگاری خواهرت آ مدیم پدرم تأکید می کرد و می گفت حواست را جمع کن. پدر این دختر انسان بزرگی است و تو باید احترام این خانواده را نگه داری.

سوء ظن

شهرآرا آنلاین - متین نیشابوری| عرق شرم روی پیشانی ام نشسته بود. باورم نمی شد چه می شنوم. وقتی با او روبه رو شدم سرم را پایین انداختم و نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم اما آن قدر معرفت داشت که با لحنی دوستانه گفت: هر چه به مادرت می گویم تو را زودتر باید داماد کنیم تا سرت به سنگ زمانه بخورد، این دست و آن دست می کند. از اینجا که برویم برایت آ ستین بالا می زنیم.

از خجالت داشتم آب می شدم. دستم را گرفت و گفت: خدا بیامرزد پدرت را روزی که به خواستگاری خواهرت آ مدیم پدرم تأکید می کرد و می گفت حواست را جمع کن. پدر این دختر انسان بزرگی است و تو باید احترام این خانواده را نگه داری.

دامادمان با این حرف ها بیشتر مرا شرمنده می کرد. اعتراف می کنم که خیلی اشتباه کرده ام و امیدوارم بتوانم خطاهای گذشته ام را جبران کنم. من آ دم مغرور و خودخواهی بودم و از طرفی هم تحت تأثیر حرف های شوهر خاله ام قرار گرفته بودم و زیاد به دامادمان رو نمی دادم و هر طور بود او را خوار می کردم. با سرمایه ای که پدرم برایم گذاشت مغازه ای راه انداختم و کار و بارم روز به روز رونق گرفت اما بلندپروازی هایم و چند چک بلامحل باعث شد کم بیاورم.

طلبکارها در به در دنبالم بودند و بازی موش و گربه راه انداخته بودیم. بالاخره یکی از طلبکارها ردم را پیدا کرد و مرا به دام انداخت. درست لحظه ای که می خواست پای پلیس را وسط بکشد مادرم وارد معرکه شد و طلب او را داد. به خانه برگشتم و برایم سؤال بود که مادرم این پول را از کجا جور کرده است. او می گفت قطعه زمینی که داشتیم را به شوهر خواهرم فروخته است.

چند روز از این ماجرا گذشت که شوهر خاله ام دوباره کاسه داغ تر از آ ش شده بود و به مادرم گفت زمین را به نصف قیمت از چنگتان در آ ورده اند و با این کار قصد داشت که بازهم چهره دامادمان را خراب کند.

با توپ پر از شهرمان به مشهد آ مدم و بدون اینکه فرصتی برای صحبت به دامادمان بدهم در حضور خواهرم و بچه هایش دست به یقه شدیم. متأسفانه من خیلی تند رفتم و خواهرم که می ترسید این بگو مگو به جاهای باریک کشیده شود پلیس را در جریان موضوع قرار داد.

بالاخره پلیس سر رسید و ما را به کلانتری برد. در آن لحظه مادرم هم با چشم گریان خودش را رساند. او در مقابل رئیس کلانتری نفرینم می کرد و می گفت چرا احترام شوهر خواهرت را خرد کرده ای؟

با حرف هایی که رد و بدل شد تازه فهمیدم خانواده ام موضوع فروش خانه را برای رد گم کنی مطرح کرده اند تا من فکر فروش این ملک به سرم نزند. خواهرم گفت طلاهایش را فروخته و همسرش نیز ماشینش را رد کرده تا مرا از چنگ طلبکارهایم نجات دهند. مادرم راست می گوید ارزش این زمین که در شهر خودمان است نصف قرض هایم است.

جلو رفتم تا معذرت خواهی کنم. دامادمان می گفت آ ن تکه زمین متعلق به تو و خواهر و برادرت است و او اجازه نداده مادرم حرف از فروش بزند. من با یک سوء تفاهم دچار خطا و اشتباه شدم. عمری با شخصی دشمنی کرده بودم که خیرخواهم بود. می خواهم از این به بعد در کنار دامادمان بمانم و مثل یک برادر کوچک تر به او خدمت کنم. 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی