کد خبر : 98236
/ 09:12

مصیبت نمک

ما ۴نفر بودیم. یک پیر فرتوت و ٣جوان با قدهای رعنا و پوست های آفتاب دیده. مینی بوسِ لق لقوی «مشدی فرج» راهیِ شهرمان کرد و ٣روز بعد فقط یکی مان برگشت

مصیبت نمک

شهرآرا آنلاین - ایلیا موسایی - ما ۴نفر بودیم. یک پیر فرتوت و ٣جوان با قدهای رعنا و پوست های آفتاب دیده. مینی بوسِ لق لقوی «مشدی فرج» راهیِ شهرمان کرد و ٣روز بعد فقط یکی مان برگشت: غلامحسین اسدآبادی. یعنی من که امین روستا بودم. با همین چشم های خودم دیدم چطور دو برادرم را سلاخی کردند.

ما پی زن هایمان رفته بودیم که از یک سال و ٧شب و روز پیش در شهر گم بودند و خبری ازشان نبود که نبود. ننه طوبی بزرگِ زن ها بود که با ۵تای دیگر رفته بودند پیش دعانویس در شهر. که زمین ها را چاره کنند و آبادی آباد شود. که بعد از ٣سال خشکی زمین سبز شود و گاوهای ده من شیرده را بدوشیم و گوسفندهای پروارمان را برای رفته ها و آمده ها بسمل کنیم.

ما ۴نفر بودیم و از پشت شیشه های کبره بسته مینی بوسِ حلبی، شوره زارهای لم یزرع را می دیدیم که تا انتهای زمینِ خدا ترک ترک و شکافته اند. الاغی تنها توی زمین دَرَندَشتِ چروکیده ایستاده بود و انگار زیر تموزیِ آفتاب، همراه زمین خشک شده بود و تمام آبادیِ پوسیده مان دور او می گشت. و ما چه خبر داشتیم که از ٣سال پیش «تقی پایین دهی» توی کودهایِ ما گونی گونی نمک ریخته که زمین ها کور شوند و هرچه کود بدهیم گلوی زمین بیشتر بخشکد و هرچه باران بیاید و هرچه آب روانه کنیم توی شیارها، ریشه های پارسالی را هم بگنداند و تمام ده فرسوده شود از این مصیبت. تمام روستا بشود عین کف دست های خالی و پینه بسته مان.

- تقی می گفت: «چه جان سختید شما روستایی های سمج. بدهید زمین ها را برود» به مفت می خواست و ما نمی فروختیم.

همین رمال را هم تقی اسم داده بود. گفته بود ٣روستای بالا از دعانویسه هایش عین بهشت شده و میوه هاشان سرشاخه می ترکد، بس که برداشت کرده اند. می گفت دعانویس چاره می کند این بلا را. اما پول زیاد می خواهد. ٨میلیون. مردها پول دادند و زن ها طلاهاشان را. همین شد که راه افتادیم و کیسه نامه ها و حاجت ها دست من بود به امانت.

موقع رفتن توی مینی بوسِ «مشدی فرج» از زبانش شنیدیم که روستاهای اطرافمان هم خشکیده و خبری از بهشت و میوه نیست. از قضا «تقی پایین دهی» به آنجاها کود برده. همه ساکت بودیم و به مسیر خاکیِ آفتاب زده نگاه می کردیم و دل هامان به شور افتاده بود.

توی اتاق که رفتیم بوی عود و زمزمه های زن سیاه پوش توی هوا بود. هرچه گفتیم که زن ها باید اینجا آمده باشند، گفت که نرسیده اند و بعد رمل و اسطرلاب آورد و توی آینه صدساله دید که زن ها توی غربت زنده اند و قرار است زمستان آینده توی ده باشند در خانه هاشان. دیده بود که در یک عصر برفی می رسند. مجمر کوچکی کنارش بود و آتش در آن جِرق شده بود و مدام گردی توی آن می پاشید و شراره ها سرخ و پرصدا می شدند. روده هایم هم می آمد و به دلم برات شده بود از آنجا بلند شویم. گفتم: «برویم کربلایی محمد. حالم ناجور است» زن گفت: «بروید نفرین می شوید و روستا و مردمش زیرورو می شوند عین قوم لوط» دو جوان دیگرمان ساکت بودند و چشمشان به دهان فرتوت کربلایی محمد بود که چه می گوید. چیزی توی شکمم می خلید و داشتم بالا می آوردم از هوای مسموم آنجا. کربلایی ناگهان گفت: «برویم. برویم پیش آقا امام رئوف» پول نداده و دعاننوشته می خواستیم راه بیفتیم که زورمان کردند و پول ها را گرفتند. به گمانم ٨نفر بودند با قمه و قداره و زنجیر. توی هال ایستاده بودند به انتظارمان. دیدم چطور دو برادرم را خونین کردند. کربلایی محمد قلب پیرش را مشت کرد و نشست بر زمین. هرچه داشتیم را دادیم. زن گفت شکایت کنید پای خودتان گیر است. دو برادرم کشان کشان و خون مال کربلایی را بردند بیمارستان. من روانه شدم به کلانتری. سه شب و روز غریب ماندم برای شکایت و بعد گفتند برگردم. روز آخر خودم را رساندم به حرم. وسط سیل آدم راهم را تا ضریح باز کردم و همه نامه های لوله شده و تاخورده را سپردم به ضریح آقا. کربلایی محمد و برادرانم هنوز توی بیمارستان بودند.

روستا که رسیدم تقی نبود. گفتند رفته شهر با کامیون. شبانه راه افتادم و از روی دیوارهای تاریک پریدم. صدای سیرسیرک ها دنیا را برده بود. انباری قفل بود. دیلم انداختم و قفل را شکستم. دیدم گونی گونی توی تاریکی ردیف چیده شده اند. یکی شان را مزه کردم. کامم از شوری و ترش مزگی به گزش افتاد. روز بعد رفتم و همه را گفتم. روزی که تقی رسید، هنوز عرقش خشک نشده، دستبند به دستش زدند و بردند. ماجرای نمک را اعتراف کرد. گفته بود می خواسته زمین ها را بخشکاند که بخرد. گفته بود که خیلی ها را پیش زن رمال برده و سرآخر معلوم شد زن خودش بوده. اما زیر بار ماجرای زن ها نرفت. زیر بار زورگیری از ما هم نرفت.

ما ۴نفر بودیم ٢هفته بعد برادرانم جسد کربلایی محمد را به روستا آوردند. زمین های طاعون زده مان تیمار شد. اما سال هاست که زن هامان پیدا نشده اند.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی