کد خبر : 98246
/ 01:02
گفت‌وگو با معلمی که بخشی از حقوقش را به سیل‌زدگان هدیه داد

زنگ مهربانی

زنگ مهربانی

شهرآرا آنلاین - لیلا جانقربان- سه‌شنبه گذشته برای تبریک هفته معلم با رئیس آموزش و پرورش ناحیه یک دیداری صمیمی داشتیم. خاتم‌پور در لابه‌لای گفته‌هایش از سیدحسن موسوی شاد، معلم بازنشسته و ساده‌زیستی، سخن گفت که می‌تواند برای ما الگو باشد.

بعد از جلسه شماره تماس آقا سید را دریافت می‌کنیم و با هماهنگی به‌ سراغش می‌رویم. گفت وگوی ما با او را در ادامه بخوانید.

 

• آقا سید چه سالی معلم شدید و در این مدت در کدام مدارس درس می‌دادید؟

سال1360معلم شدم و در این مدت 3سال گناباد، 3سال هنرستان محدث در منطقه طلاب و باقی مانده خدمتم را در هنرستان مهدی‌زاده سپری کردم.

 

• چه شد که معلمی را به عنوان شغل انتخاب کردید؟

من کلاس سوم ابتدایی بودم که معلمم از من سؤال کرد موسوی تو می‌خواهی چه‌کاره شوی؟ گفتم معلم هنرستان. فامیل معلمم آقای شاکری بود. جالب اینکه وقتی درسم تمام شد و به عنوان معلم وارد هنرستان شدم دیدم رئیس هنرستان، همان آقای شاکری است. با اینکه زنگ خورده بود همه معلم‌ها را نگه داشت و ماجرای اینکه از کلاس سوم می‌خواستم معلم هنرستان شوم برای همه تعریف کرد و کلی خندیدیم.

 

• حالا چرا معلم هنرستان؟

به کارهای فنی خیلی علاقه داشتم طوری که در دوره نوجوانی کاردستی درست می‌کردم و به بچه‌ها می‌فروختم. با کاغذ کشتی درست می‌کردم، گاری درست می‌کردم و خلاقیت عجیبی داشتم. پدر و مادرم اصالتا از طرقبه هستند. از بس به هنرستان علاقه داشتم به مشهد آمدم و همین جا خانه‌ای اجاره کردم. از ششم ابتدایی در مشهد تک و تنها زندگی می‌کردم و درس می‌خواندم. آن زمان به هنرستان رضاشاه در نخریسی می‌رفتم. همان زمان چند دستگاه هم درست کردم. دستگاه تراش، دستگاه نوشته‌های برجسته برای نابینایان، دستگاه پرس روزنامه، دستگاه سفال‌سازی و حتی یک کوره متحرک هم ساخته بودم که در فضای باز می‌آوردیم و با مازوت آهن مذاب می‌کردیم و قلم‌تراش درست می‌کردیم.

 

• تک و تنها آمدید مشهد؟ سختتان نبود؟

بله. آمدم مشهد و در کوچه سجادی جای اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان الان یک خانه اجاره کردم. برجی 100 تومان اجاره می‌دادم. هم کار می‌کردم و هم درس می‌خواندم. از اول زندگی‌ام تا به حال از کسی قرض نگرفته‌ام. با تمام سختی‌ها خودم بارم را می‌کشیدم. یادم می‌آید در این خانه چون کنتور مشترک بود ساعت 10 شب خاموشی می‌زدند. شب که من تازه می‌خواستم درس بخوانم صاحبخانه می‌گفت چراغ را خاموش کن. هوا سرد بود ولی از ترس صاحبخانه کتابم را برداشتم و رفتم زیر تیر چراغ برق راه‌آهن و ایستادم به درس خواندن. همان طور که درس می‌خواندم خوابم برد و خوردم زمین. زمین که خوردم راه افتادم به سمت خانه آمدم میدان شهدا و روبه‌روی حضرت ایستادم و درد دل کردم. از امام خواستم کمکم کند. این را هم گفتم که از صبح سرکار بوده‌ام و حالا که آمده‌ام درس بخوانم صاحبخانه‌ام با من این رفتار را می‌کند. فردا امتحان دارم کمکم کن. با ناراحتی رفتم خانه و خوابیدم. شب خوابی دیدم و توی خواب سؤالات امتحانی را دیدم و نمره خوبی از امتحان گرفتم.

135811.jpg

• چه صاحبخانه سختگیری داشتید؟

دیگر آن زمان این طوری بود. آن بنده خدا هم دستش تنگ بود. 5-6سالی آنجا بودم و بعدش رفتم ولی یک وقت‌هایی به خانه و صاحبخانه سرمی‌زدم و احوالشان را می‌پرسیدم چون خاطرات زیادی از آنجا داشتم.

 

• آن زمان چه کاری می کردید؟

می‌رفتم سرگذر و کارگری می‌کردم. گچ درست می‌کردم و آجر می‌دادم. کارهای سختی می‌کردم ولی ولخرج هم بودم و هرچه در می‌آوردم، خرج می‌کردم. یادم می‌آید که یک پنجشنبه و جمعه هرچه پول داشتم، خرج کردم و گفتم فردا، یعنی شنبه که رفتم سرکار از اوستایم پول می‌گیرم. حتی برای صبحانه روز شنبه‌ام هم پول نداشتم و نقشه کشیده بودم که وقتی رفتم سرکار پول می‌گیرم و صبحانه می‌خرم. صبح شنبه خیلی زود رفتم سرکار ولی هرچه ایستادم هیچ کس نیامد که من را ببرد. از همان جا آمدم حرم. پیش هیچ کس رو نمی‌انداختم. فقط پیش امام رضا(ع) رو انداختم. گفتم امام رضا(ع) می‌آیم حرم، تو باید روزی‌ام را بدهی. سرم بالا و رو به گنبد بود. تا وارد صحن انقلاب شدم، از شب قبل توی صحن شمع روشن کرده بودند، آن زمان رسم بود که شمع می‌آوردند. پایم رفت روی شمع و سرخوردم و افتادم. از این کفش‌های گالشی پایم بود. گفتم نگاه کن من که یک جوان بودم این‌طوری خوردم زمین اگر پیرزن یا پیرمردی بود که بنده خدا دست و پایش می‌شکست. یک پاشنه کش همراهم بود، برداشتم و شروع کردم به جمع کردن شمع‌ها و خمیرها را می‌تراشیدم و توی پلاستیک می‌ریختم. کارم که تمام شد داشتم می‌بردم خمیرها را که بریزم بیرون که یک آقا سید جلویم آمد و گفت سید خمیرهای شمعت را می‌فروشی؟ من هم سه بار گفتم ها ها ها. دادم و پولی گرفتم. همان جا گوشم را دوبار چرخاندم و گفتم: آقا سیدحسن پس‌انداز چیز خوبی است. همان جا رفتم و یک قلک سفالی خریدم و چون خانه‌ام در و قفلی نداشت فرش را زدم کنار و وسط خانه را کندم و قلک را زیرزمین کردم. بعدش هم رویش را سیمان کردم. با چاقو فرش را سوراخ کردم و الباقی پولی راکه از آن سید گرفته بودم ریختم توی قلک. از آن زمان دیگر بی‌پول نشدم. با همان پول هم موتور سه چرخ و قطعه زمینی خریدم.

 

• موتور سه‌چرخ را برای چه کاری خریدید؟

با همان سه چرخه سرویس دانش‌آموزان بودم. بچه‌ها را از هنرستان به خانه‌هایشان می‌بردم. یک روز پلیس جلویم را گرفت و گفت بکش کنار. (باخنده می‌گوید) بچه‌ها همه با هم گفتند جناب سروان این سرویس هنرستان است. او هم کاری به کارمان نگرفت و رفت.

 

• با قطعه زمینی که خریدید چه کردید؟ لابد الان خانه‌‌تان در همان زمین است؟

نه. ولی این هم جالب است. یکی از کارهایی که بعد از انقلاب انجام دادم، این بود که تصمیم گرفتم برای پدرم یک خانه بسازم. همان قطعه زمین را برای پدرم خانه ساختم و همه کارهایش را هم خودم کردم. از پی‌ریزی تا لوله‌کشی‌هایش را خودم کردم و چاهش را هم خودم کندم. تصمیم گرفته بودم خودم خانه را درست کنم برای همین هرچه را هم که بلد نبودم، می‌رفتم و یاد می‌گرفتم و روی خانه انجام می‌دادم تا بالأخره خانه ساخته شد.

 

• کجا بود؟

دروی بعد از جاده سیمان

135812.jpg

• خانه را هنوز دارید؟

نه فروختم و یک خانه دیگر گرفتم. آن خانه اولین خانه‌ای بود که از مستأجری نجات یافتم و رفتم آنجا. خانه خوبی بود. پدر خدابیامرزم تا زنده بود آنجا زندگی می‌کرد ولی بعد از فوتش خانه را فروختم. البته الان دوباره اجاره‌نشین شده‌ام. مادرم چند سال پیش تصادف بدی کرد. راننده هم گذاشت و فرار کرد. خانه‌ام را فروختم و خرج مادرم کردم. بنده خدا فوت کرد ولی هرچه از دستم برآمد برایش انجام دادم.

 

• در پاسخ به سؤالات قبلی به ساخت دستگاه اشاره کردید. سؤالی که خیلی ذهنم را درگیر کرده است. ایده این دستگاه‌ها را ازکجا می‌گرفتید؟

از جایی ایده نمی‌گرفتم. خلاقیت خودم بود. کافی بود دستگاهی را ببینم دیگر از رویش می‌توانستم کامل بسازم.

 

• به تولید و کسب درآمد هم رسید این دستگاه‌ها؟

نه. وقتی آمدم مشهد زمان انقلاب بود. برای دستگاه نوشته‌های برجسته نابینایان یک قطعه لازم داشتم. قطعه حساسی بود. رفتم قطعه را بخرم که فروشنده گفت برای چه می‌خواهی. من هم گفتم برای دستگاه ولی باور نکرد. ساواکی بود و به ساواک اطلاع داد. من را گرفتند و بردند. دستگاه را هم گرفتند و از من تعهد گرفتند که دیگر از این دستگاه‌ها درست نکنم. مقداری من را ترس برداشت و ترسیدم که شکنجه‌ام کنند برای همین دیگر مخفیانه کار می‌کردم.

 

• جالب است! که این کارها را بدون هیچ مطالعه‌ای انجام می‌دادید؟

یادم است که یک گاری درست کرده بودم که از سربالایی خودش بالا می‌رفت. آن زمان 9 سالم بود. در 9سالگی چنین خلاقیتی داشتم. هر وقت سوارش می‌شدیم بچه ها می‌آمدند و نگاه می‌کردند که چطور چنین گاری‌ای درست کرده‌ام.

 

• برویم سراغ شغل اصلی‌تان. چه رشته‌ای در هنرستان درس می‌دادید؟

رشته ساخت و تولید بودم. هنرستان شهید آقاسی‌زاده راه و ساختمان درس می‌دادم، آموزشکده فنی هم رشته تأسیسات حق التدریس می‌رفتم. در آموزشگاه شهید منتظری دست دانشجویان را می‌گرفتم و کار را یادشان می‌دادم. در عرض نیم ساعت 3-4 نوع جوشکاری از جوشکاری گاز و سربالا گرفته تا جوش سقف را یاد می‌دادم. مثل شاگرد کلاس اولی که به دستش مداد می‌دهند و مچ دستش را می‌گیرند من مچ دست بچه ها را می‌گرفتم و جوشکاری یادشان می‌دادم.

 

• شما مصداق دستم را بگرفت و پا به پا برد هستید!

من از وزیر کار قبل انقلاب هم یک خاطره دارم. در زمان طاغوت در مهارت فنی اول شده بودم و من را بردند تهران. در کرج یک امتحان برگزار شد و من رتبه عالی کسب کردم. آن زمان آقای آزمون وزیر کار بود. آمد بازدید. من هم گفتم آقا اگر یک نفر دستگاه خط برجسته برای نابینایان درست کند ممنوع است؟ گفت: نه خیلی هم خوب است. گفتم: پس چرا مأموران ساواک با من برخورد کردند و دستگاه را گرفتند و تهدیدم کردند. تا این را گفتم ناراحت شد و تشری به من زد که نباید تو دستگاه را می‌ساختی!

 

• آن موقع چند ساله بودید؟

حدود 12 سالم بود.

 

• جبهه هم بوده‌اید؟

زمان جنگ 9 مرتبه جبهه رفته‌ام. وقتی که عملیات بود می‌رفتم و وقتی هم که عملیات نبود به بچه‌های بی‌سواد درس می‌دادم. یکی از شاگردانم به نام شهید باغبان هم با من آمده بود جبهه. خیلی دوستش داشتم و وقتی شهید شد به اندازه بچه‌ام برایش ناله کردم. برای خط مقدم آمده بود و می‌خواست برود جلو. گفتم حالا که می‌خواهی بروی خط باید کاری انجام دهی. گفتم این عبداللهی را با سواد کن و برو. عبداللهی از بچه‌های فردوس بود. گفتم یک نامه برای خانواده‌اش که نوشت تو می‌توانی بروی خط. در عرض یک هفته او را باسواد کرد و یک نامه هم نوشت. صدایم کرد و گفت آقای موسوی بیایید از عبداللهی امتحان بگیرید. گفتم در عرض یک هفته چطور باسوادش کردی؟ گفت تمام حروف و کلمه‌ها را شماره‌گذاری کردم و ضبط کردم و دادم به این آقا و برایش تکلیف مشخص می‌کردم. هر روز صبح خودم می‌رفتم دنبال کارهایم و شب می‌آمدم تکالیفش را می‌گرفتم. حالا هم که دیگر یاد گرفته و نامه نوشته می‌خواهم بروم خط. گفتم باشه تا جواب نامه‌اش هم بیاد. گفت نه دیگر قرار ما همین بود که یک نامه بنویسد. رفت جبهه و یک هفته بعد شهید شد.

 

• خودتان در جبهه مجروح نشدید؟

حدود 30 ماه داوطلبانه و در شغل معلمی جبهه بودم در این مدت ترکش به گردنم و پای چپم خورد، گوش راستم شنوایی ندارد. از این خلاقیت‌هایم هم در جبهه داشته‌ام. یادم است در جبهه غرب که بودیم چون زمین نرم بود وقتی خمپاره می‌زدیم دستگاه می‌رفت توی خاک. گفتم برایم یک نفربر بیاورند. خمپاره را کف نفربر جوش داده بودم و شلیک که می‌کردم سریع جابه‌جا می‌شدم. دشمن فکر کرده بود که ما کلی خمپاره داریم. عراق فردایش عقب‌نشینی کرد. عملیات فتح‌المبین جبهه غرب بودیم. خودم از این کارم خیلی خوشم آمد.

 

• بچه‌هایی را که شاگردتان بوده‌اند، هنوز هم می‌بینید؟

یک روز توی کفشداری حرم مشغول خدمت بودم که یکی از شاگردانم با خانواده‌اش آمد. من را شناخت و به خانمش گفت واستا تا من این معلمم را ببینم که سرنوشت من را عوض کرده است. نیم ساعتی ایستاد تا سرم خلوت شد و بعد کلی احوال‌پرسی کرد.

 

• چطور سرنوشتش را عوض کرده بودید؟

در کارخانه ایران ناسیونال 200 نفر برای تراشکاری ثبت‌نام کرده بودند که بعد از امتحان یک نفر قبول شده و جذب شود. از بین آن 200 نفر همین شاگرد من قبول شده بود. چون امتحانی که گرفته شده بود امتحان 4 نوع جوش بود که من به بچه‌ها خیلی خوب یاد داده بودم. در بین 200 نفر فقط همین یک نفر توانسته بود 4 نوع جوش را کامل انجام دهد. مهندسی که امتحان گرفته بود شاگردم را گذاشته بود سرپرست کارخانه چون دیده بود که خیلی کاربلد است. شاگردهایم را اوستا تحویل می‌دادم.

135809.jpg

• خادم حرم هم هستید؟

بله 27 سال است که توفیق خدمت در کفشداری را دارم. البته راوی جنگ هم هستم و هروقت با بچه‌های راهیان نور می‌رویم برایشان صحبت می‌کنم. وقت‌هایی هم از بچه‌ها می‌پرسم و جایزه به آن‌ها پول حرم می‌دهم.

 

• پول حرم؟

بله قبل از اینکه سفر برویم پول برده و به ضریح مطهر می‌مالم و بعد به بچه های راهیان نور می‌دهم.

 

• از آقای خاتم‌پور رئیس اداره آموزش و پرورش ناحیه یک شنیده‌ایم دستی در کارهای خیر هم دارید و همین چند روز پیش نیمی از حقوقتان را به سیل‌زدگان داده‌اید!

بله آمدم اینجا و دیدم که برای سیل‌زدگان پول جمع می‌کنند، من هم گفتم نصفی از حقوقم را بدهند و نصفی دیگر را هم نگه داشتم تا کرایه خانه بدهم. اگر می‌توانستم خودم برای کمک می‌رفتم ولی همین هم که می‌توانیم کمک کنیم، خیلی خوب است.

 

• سؤال‌هایم که تمام می‌شود آقا سید یک کاغذ کوچک از جیبش در می‌آورد و شروع می‌کند به نگاه کردن آن. می‌گویم خاطراتتان را نوشته‌اید که فراموشتان نشود؟ لبخندی می‌زند و می‌گوید حالا یک سؤال من از شما دارم. این سؤال را از بچه‌های راهیان نور هم پرسیده‌ام. کلا یک نفر جوابش را گفته. می‌گویم چه سؤالی؟ می‌گوید: وقتی بچه بودم همان کلاس سوم که معلمم آقای شاکری بود همیشه مشق‌هایم را می‌نوشتم ولی تحویل معلم نمی‌دادم و به همین دلیل کتک هم می‌خوردم. یک روز گفتم آقا من را ببرید پای تخته و هرچه می‌خواهید بپرسید. او هم من را برد پای تخته و سخت‌ترین لغات را گفت و نوشتم. تعجب کرده بود که بلدم. حتی وقتی که گفتم من را ببرید پای تخته خندید و مسخره‌ام کرد و به بچه‌ها گفت موسوی امروز زبان درآورده است. حالا شما بگویید چرا مشق می‌نوشتم و نشان نمی‌دادم؟ کمی فکر می‌کنم و می‌گویم: خب لابد دفتر نداشتید! می‌خندد و می‌گوید: آفرین. دفتر نداشتم. زنگ‌های آخر که می‌خورد می‌رفتم دفتر بچه‌ها را از توی سطل آشغال برمی‌داشتم و بین خط‌های آن‌ها مشق می‌نوشتم ولی هیچ وقت رویم نمی‌شد که به معلمم نشان دهم تا همین الان هم به او نگفته‌ام که چرا مشق نمی‌نوشتم ولی شما خیلی خوب حدس زدید.

 

• حالا که حرف از زدن شد خودتان هم بچه‌ها را کتک می‌زدید؟

نه اصلا. من همیشه خنده‌رو بودم، مثل فامیلم که موسوی شاد است.

 

• آقای موسوی که فکر نمی‌کرد بتوانم جواب سؤالش را بدهم یک 10هزار تومانی به من می‌دهد و دوباره آفرینی به من می‌گوید و کمی در خودش فرو می‌رود... در گذشته‌ای که هرچند گذشته، اما خاطراتش همراه همیشگی‌اش است... 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی