کد خبر : 98340
/ 06:49
نگاهی بر چند شخصیت برجسته‌ زن در شاهنامه به بهانه روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی

هم از زن بود دین یزدان به پای

در پس قاب‌های شگفتی‌آفرین شاهنامه، در پس هر تولد و یا مرگ، در پس بزم‌ها و رزم‌ها، در پس هر معجزه، مادرانی فداکار، دخترانی عاشق و سرکش و همسرانی وفادار نقش بسته‌اند.

هم از زن بود دین یزدان به پای

شهرآرا آنلاین - هدی جاودانی -  زنان شاهنامه همانند مردان خود، عاری از عیب و نقص نیستند، گاه خرد می‌ورزند و گاه حسادت. گاه در اندیشه و رفتار خود استوارند و گاه به آنی دچار فروپاشی می‌شوند. آنان پیش از هر چیز زنانی مستقل، متکی به نفس و با اراده‌اند. در راه خواسته‌های خود از بزدلی چیزی نمی‌دانند، هر آنچه که هست تنها شجاعت است و قدرت. آنان گاه در غم فرزندان و همسران خویش سیلابی از اشک جاری می‌کنند و گاه با صلابت در پیشگاه ستم سخن می‌رانند...

 

تهمینه، دُختِ شاه سمنگان

شاهنامه آکنده است از دختران جوان اشراف‌زاده‌ای که در آرزوی همسری دلیر، وفادار، خوش‌سیما و خردمندند. بسیاری از ازدواج‌های درون شاهنامه با عشق آغاز می‌شوند و زنانِ بسیاری در عشق‌ورزیدن پیش‌گام‌اند و نقشی فعال و جسورانه‌ را در راه عشق ایفا می‌کنند، تهمینه از جمله زنان عاشق نام‌دار شاهنامه است. آن هنگام که رستم در انتظار پیداشدن اسب خود، رخش، در سمنگان سکنی گزیده است، تهمینه، دختر شاه سمنگان، شبانه به او مراجعه می‌کند، از احساس خود می‌گوید و او را خواستار است:

بپرسید از او گفت نام تو چیست 

چه جویی شب تیره کام تو چیست

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام 

تو گویی از غم به دو نیمه‌ام

یکی دخت شاه سمنگان منم 

ز پشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی ز شاهان مرا جفت نیست 

چو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست

یکی آن‌که بر تو چنین گشته‌ام 

خرد را ز بهر هوی کشته‌ام

و دیگر که از تو مگر کردگار 

نشاند یکی کودکم در کنار

رستم که از زیبایی او داستان‌ها شنیده است، هنگامی که از تیره و تبار او آگاه می‌شود وی را به گرمی می‌پذیرد. آن دو تنها یک شب را با یکدیگر می‌گذرانند و حاصل این پیوند تولد سهراب است.

از جسارت و سیاست‌مداری تهمینه بسیاری می‌گویند که گم‌شدن رخش در همان وهله‌ اول، نقشه‌ تهمینه برای نزدیکی به رستم بوده است.

 

فرنگیس،بهتر ز خوبان

فرنگیس، دختر افراسیاب، از دیگر نام‌آوران زن در شاهنامه است. هنگامی که سیاوش به خواستگاری او می‌رود، فرنگیس دلباخته و شیفته‌ او می‌شود و آن دو به مهر با یکدیگر پیمان ازدواج می‌بندند. دیری نمی‌پاید که فرنگیس از سیاوش باردار می‌شود، اما در همین هنگام افراسیاب، به واسطه‌ دسیسه‌چینی اطرافیانش، به سیاوش، داماد خود، بدگمان می‌شود. هنگامی که فرنگیس از این ماجرا آگاهی پیدا می‌کند با چشمانی گریان به پیشگاه پدر خود، افراسیاب، می‌رود و از او دادخواهی می‌کند:

فرنگیس بشنید رخ را بخست 

میان را به زنّار خونین ببست

پیاده بیامد به نزدیک شاه

به خون رنگ داده رخان همچو ماه

به پیش پدر شد پر از ترس و باک

خروشان بسی برهمی ریخت خاک

بدو گفت کای پرهنر شهریار 

چرا کرد خواهی مرا خاکسار؟

دلت را چرا بستی اندر فریب 

همی از بلندی نبینی نشیب

سر تاجداری مبر بی‌گناه 

که نپسندد این داور هور و ماه

مکن بی‌گنه بر تن من ستم 

که گیتی سپنج است و پُر باد و دم

ستمگر شدی بر تن خویش 

بسی یاد آیدت ز گفتار من

اما تلاش‌های فرنگیس در پدر کارگر نمی‌افتد و سرانجام افراسیاب، دستور می‌دهد تا سیاوش را گردن زنند. فرنگیس در سوگ عشق خود، سر از پا نمی‌شناسد، غوغایی برپا می‌کند و با ناله و زاری و شیون پدرش را نفرین می‌کند، تا جایی که افراسیاب دستور می‌دهد بر شکم او تازیانه زنند تا فرزند سیاوش، به‌دنیا نیامده، نابود شود تا مبادا روزی به کین‌خواهی پدرش برخیزد. اما در نهایت با وساطت پیران، فرنگیس و فرزندش نجات می‌یابند. 

 

ارنواز و شهناز، دو پاکیزه از خانه‌ جمشید

بسیاری از زنان شاهنامه در انتخاب شوهران خود سهمی نداشته‌اند، شهناز و ارنواز، دختران (یا خواهران) جمشید، از جمله زنانی هستند که ناچار به سرنوشتی محتوم تن می‌دهند. آن‌ها پس از جنگ به عنوان غنائم جنگی به تملک ضحّاک ستمگر و به ناچار به عقد وی درمی‌آیند:

دو پاکیزه از خانه‌ جمّ شید 

برون آوریدند لرزان چو بید

که جمشید را هر دو خواهر بدند 

سر بانوان را چو افسر بدند

ز پوشیده رویان یکی شهرناز 

دگر ماهرویی به نام ارنواز

به ایوان ضحّاک بردندشان 

بدان اژدها فش سپردندشان

شهرناز و ارنواز در چنین شرایطی نیز خردمندانه نقشی فعال و مبارز را ایفا می‌کنند و سعی در تغییر سرنوشت خود دارند، چه آنجا که ضحاک خواب نابودی‌اش از سوی فریدون را شب‌هنگام برای ارنواز تعریف می‌کند و ارنواز پیشنهاد می‌دهد تا ضحاک خواب را برای موبدان و پیش‌گویان بازگو کند. او با این‌کار قصد تضعیف قدرت ضحاک و بشارت سرنگونی‌اش به همگان را دنبال می‌کند و پایه‌های نابودی ضحّاک به دست فریدون را بنا می‌نهد.

 

فرانک، آرایش روزگار

مادران شاهنامه به فرزندان خود بی‌دریغ عشق می‌ورزند و برای سعادت و نیک‌بختی آنان از هیچ فداکاری فروگذار نمی‌کنند، فرانک مادر فداکار و دوراندیش فریدون از جمله مادران قهرمان شاهنامه است:

زنی بود آرایش روزگار 

درختی کزو فرّ شاهی به بار

فرانک بُدش نام و فرخنده باد 

به مهر فریدون دل‌آگنده بود

زمانی که ضحّاک به خواب می‌بیند که فریدون‌نامی قصد نابودی او را خواهد کرد، دستور می‌دهد تا هر طور شده او را بیابند و به هلاکت برسانند. فرانک، برای نجات فرزند خویش از چنگال ضحّاک، فریدون را در آغوش می‌گیرد و مخفیانه به کوه و دشت و بیابان رهسپار می‌شود و او را به دست نگهبانی امین می‌سپارد و سال‌های جوانی خود را در غم دوری از فرزند و در حسرت دیدار دوباره‌ او می‌گذراند، اما با چنین اقدامی مردمی را از چنگال ظلم و ستم رهایی می‌بخشد.

 

رودابه، به رُخ چون بهشت

رودابه، دختر سیندخت و مهراب کابلی، به زیبایی همتا نداشته است و بسیاری او را زیباترین زن شاهنامه می‌خوانند. او دل در گروی عشق زالی می‌بندد که سال‌ها برای موی سپید خود، در دل کوه و با مراقبت سیمرغی پرورش یافته است. اطرافیانش چنین عشقی را دور از شأن او می‌دانند و سعی می‌کنند تا عشق زال را از دل او برگیرند، اما رودابه در تصمیم خود مصمم است. از طرف دیگر، زال که از زیبایی بی حدوحصر رودابه و خصلت‌های نیکوی او فراوان شنیده است، برای یکبار دیدن روی ماه او سر از پا نمی‌شناسد. رودابه بالاخره از طریق ندیمه‌ای پیام عشق خود را به زال می‌رساند و آن دو در شبی با یکدیگر، دور از چشم همگان وصال می‌کنند. حاصل چنین پیوند نیکویی قهرمان نام‌آور شاهنامه، رستم است.رودابه از جمله مادرانی است که در عشق و علاقه‌ به فرزند سر از پا نمی‌شناسد و تا پای از دست دادن جان خود نیز می‌رود. هنگامی که خبر هولناک کشته‌شدن رستم به دست برادرش شغاد به رودابه می‌رسد، او چنان سوگواری می‌کند که زال در کار وی می‌ماند:

به یک سال در سیستان سوگ بود 

همه جامه‌هاشان سیاه و کبود

چنین تا به رودابه می‌گفت زال 

که چندین ز سوگ تهمتن منال

بدو گفت رودابه که ای نیک‌مرد 

چگونه ننالم ز رستم به درد

بدو گفت زال ای زن کم‌خرد 

غم ناچریدن برین بگذرد

برآشفت و رودابه سوگند خورد 

که هرگز نیابد تنم خواب و خورد

روانم روان گو پیلتن 

مگر باز بیند بدان انجمن

 

سودابه،سِزَد کز تو ناید بدین‌سان گناه

تاکنون هر آن چه که سخن آمد، همگی زنان قهرمان و نامداری بودند که در شاهنامه از آنان به نیکی سخن رفته بود. اما زنانی که از قدر و منزلت ویژه‌ای در شاهنامه برخوردار بوده‌اند، عده‌ای انگشت‌شمار و عمدتا از میان اشراف‌زادگان‌اند و بسیاری از آنان از تباری غیرایرانی برآمده‌اند. زنان بسیاری نیز در شاهنامه و در خلال داستان‌‌های آن به دسیسه‌چینی، خیانت و فریب آغشته بوده‌اند، سودابه، دختر شاه هاماوران، به دستور پدر خود به همسری کیکاوس شاه در می‌آید. او در ابتدای زندگی خود با کیکاوس، همراه، هم‌دل و هم‌پیمان با اوست تا آنجا که هنگامی که پدرش قصد جان کیکاوس را می‌کند، در دفاع از همسر خویش برمی‌آید و حاضر است به خاطر او به اسارت دربیاید. اما طولی نمی‌کشد که سودابه تمامی خصلت‌های نیکوی خود را در برابر عشقی ناپاک می‌بازد. او با دیدن سیاوش، فرزند کیکاوس و پسرخوانده‌ خود، دل‌ می‌بازد:

چو سودابه روی سیاوش بدید 

پراندیشه گشت و دلش بردمید

چنان شد که گفتی طراز نخ است

و یا پیش آتش نهاده یخ است

سودابه برای رسیدن به سیاوش به هر نیرنگی دست می‌برد و هر بار که سیاوش در دام او نمی‌افتد نقشه‌ای جدید طراحی می‌کند، تا آنجا که زمانی که قصد می‌کند سیاوش را بدنام کند، خود در پیشگاه کیکاوس رسوا می‌شود. کیکاوس ابتدا قصد جان او را می‌کند اما به خاطر فرزندانشان و به وساطت سیاوش او را می‌بخشد. سودابه با این حال از این ماجرا درس نمی‌گیرد و به دسیسه‌چینی‌های خود ادامه می‌دهد. او سال‌ها بعد به دست رستم، و در کین‌خواهی خون سیاوش، به دونیم می‌شود.

 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی