کد خبر : 98439
/ 09:48

دنده عقب

دنده عقب

شهرآرا آنلاین - ایلیا موسایی - پژوی سفید توی حیاط پارک بود. قاسم سوئیچ را از توی کلیدآویز قاپید ساراکوچولو را بوس کرد و جَلدی پشت فرمان نشست. صدای دلینگ پیام گوشی آمد:

کجایی؟

قاسم خندید. تندتند تایپ کرد:

میرم سرکار بعدا بهت زنگ می زنم.

صدای کلیدهای گوشی را فانتزی تنظیم کرده بود و موقع تایپ کردن تِپ تِپ صدا می داد.

دوس داشتم الان حرف می زدیم.

قاسم گوشی را روی داشبورد گذاشت یک لحظه صدای به هم خوردن در پذیرایی را شنید و با لبخند دنده عقب گرفت. اول صدای قروچی بلند شد که با یک جیغ کوتاه همراه بود و تا قاسم دست بجنباند و ترمز کند حس کرد ماشین از روی یک آجر رد شد. ندا همسر قاسم سراسیمه و پابرهنه به حیاط آمد و صدای جیغ بلندش مثل نفیر عقابی به آسمان رفت. قاسم حس کرد صداها را نمی شنود و زمان برایش کش می آید. انگار چند سال طول کشید پیاده شود. ندا روی موزاییک های کف حیاط نفسش بریده بود و دهانش به حالت جیغ تا انتها باز بود. بعد قاسم لکه خونی را دید که دور دست و پاهای کوچکی از زیر چرخ ماشین هرلحظه بزرگ تر می شد.

دکترها چندبار جراحی کردند. استخوان جمجمه بچه فرورفته بود چند شکستگی در دنده و دررفتگی لگن داشت و حالا دیگر یک سال می شد که در بخش مراقبت های ویژه توی کما بود. چند ماه اول به دلیل شکستگی ها نمی شد بدن کوچکش را به راحتی جابه جا کرد. برای همین زخم بستر گرفته بود.

قاسم زیر باران، پلاستیک خریدها را در دست گرفته بود و به دو از پله های ورودی بیمارستان بالا رفت. یک آب پرتقال بزرگ، چند قوطی کوچک نوشیدنی پالپ دار با یک جفت سرپایی پشمی گرم برای ندا که روزی چندساعت کنار تخت بچه می نشست. خریدها را بالای تخت گذاشت. دستگاه با چندین سیم و سوند به اندام کوچک بچه وصل بود و فاصله به فاصله صدای بوق کوتاهی می داد. ندا مانتوی بلند مشکی به تن داشت و در این مدت چنان استخوانی و تکیده شده بود که گودی چشم هایش روزبه روز عمیق تر می شد. قاسم کنارش نشست. گفت: «چیز دیگه ای لازم نداری؟» سرپایی ها را روی زمین کنار پاهای ندا گذاشت. ندا سری تکان داد بعد آرام گفت «اینو ببین» و تبلت را به سمت قاسم گرفت. عکس یک مرد سبزپوش بود با پوستی روشن و موهای نیمه بلند شانه خورده که دستش را روی سینه گذاشته بود و رو به گنبد طلایی لبخند می زد. ندا گفت: «نوشته برای یک سرطانی شال سبز فرستاده. حاجت گرفته و خوب شده» قاسم گفت: «ندا. اون دفعه هم گفتم. دوباره شروع نکن» ندا چیزی نگفت با انگشتش روی صفحه زد و عکس دیگری آورد. عکس گنبد بود که با چراغ های درخشان در شب می درخشید. زیرش نوشته بود لطفا ورق بزنید. ندا ورق زد یک ویدئو آمد با صدای گرم مردی که می گفت: «به نیابت از میترای عزیز اومدم بارگاه حضرت» بعد دوربین چرخید و چهره درشت نمای مرد توی قاب پیدا شد با گونه های برجسته و دماغی بزرگ تر از حالت طبیعی «سری جدید سبزهای متبرک رو امشب می برم پیش ضریح برای تبرک. هرکی حاجت داره برای قیمت دایرکت بده» ندا کلیک کرد و سیل کامنت سؤال ها و حاجت ها زیر تصویر سرازیر شد. ندا گفت: «خیلیا حاجت گرفتن» قاسم تا آمد لب باز کند ندا گفت: « قرار بود ماشینو بفروشی و پولو جور کنی»

- عزیزم این موقع سال مشتری پیدا نمی شه. بذار صبر کنیم ببینیم یک ماه دیگه شاید به هوش بیاد.

ندا گفت: «هنوز اون دوست مجازی ات رو داری؟» قاسم هاج وواج مانده بود. ندا گفت: «از پارسال می دونستم با هم حرف می زنین» قاسم گفت: «به خدا چیزی نبود. بعدشم خیلی وقته همه چیزو توی گوشی ام پاک کرده ام. قسم می خورم. بیا خودت...»

- من کاری به این چیزا ندارم. فقط بچه مو می خوام.

قاسم حس کرد بافت های تنش تحلیل می روند. گفت: «٣بار پول عمل دادیم. جز این ماشین هیچی برامون نمونده» ندا به چشم های قاسم زل زد. چشم هایش وسط اجزای استخوانی صورتش با صلابت برق می زد. گفت: «من اون روز داشتم از پشت شیشه نگاهت می کردم که باهاش چت می کردی و می خندیدی. وقتی عقب اومدی فقط یک لحظه دست کوچیکشو دیدم...» قاسم نگاهش را دزدید. مدتی ساکت بودند. بعد قاسم گفت: «احمقانه است برای یک شال ١٢میلیون بدیم... همه اش کلکه. اما چون تو می خوای انجامش می دم»

قاسم از در بیمارستان بیرون آمد و به سرعت خودش را زیر باران به ماشین رساند. پشت فرمان که نشست صدای آرام قطره ها را روی سقف ماشین می شنید. شماره ای گرفت. گفت: «ماشینو می خوام بیارم. قیمت آخر چند؟» صدای ضعیفی از آن سمت خط می آمد. قاسم گفت: «بهونه نیار. قیمتو بگو» کمی مکث کرد و گفت: «یک ساعت دیگه اونجام» قطع کرد و گوشی را انداخت روی داشبورد. صدای سوت پیام آمد:

پس کجایی سه ساعته آنلاین نشدی؟ 

قاسم به شکلک گریان زل زد. بعد دنده عقب گرفت. 

 

این داستان برگرفته از ماجرایی واقعی است که هفتم آبان ماه سال ٩۵ در صفحه حوادث شهرآرا منتشر شد.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی