• خانه
  • یادداشت
  • مسافر سنت در هزاره سوم(١٣)
کد خبر : 98559
/ 09:02
حجت الاسلام محمدرضا زائری

مسافر سنت در هزاره سوم(١٣)

مسافر سنت در هزاره سوم(١٣)

شهرآرا آنلاین -  شنبه- بانوی جوان وقتی به تاکسی می‌رسد که جا نیست. من که روی صندلی جلو نشسته‌ام صادقانه تعارف می‌کنم که اگر عجله دارد جایم را به او بدهم. او که آشکارا از این پیشنهاد تعجب کرده با نگاهی تشکرآمیز می‌گوید برایم دعا کنید. راننده حرکت می‌کند و من با خود فکر می‌کنم اگر قرار بود بر اساس این سر و شکل ظاهری قضاوت کنیم شاید باور نمی‌کردیم که او حتى روزه‌دار باشد، چه رسد به این که التماس دعا بگوید، اما با همین قضاوت‌ها در زندگی روزمره مرزهایی می‌کشیم بین آدم‌ها که به دو گروه تقسیم شوند؛ چادری و مانتویی، ریش‌دار و بی‌ریش...

 

﷯ یکشنبه- توی مترو پیرمردی کارگر با کت رنگ و رو رفته جایش را عوض می‌کند و می‌آید می‌نشیند کنار من. دست‌هایش پینه‌بسته و تنش بوی کار دارد. بوی خاک، بوی آفتاب، بوی جان کندنی سخت و طاقت‌فرسا. چهره آفتاب سوخته‌اش نزدیک ٧٠سال را نشان می‌دهد اما تعجب می‌کنم وقتی که می‌فهمم این مرد از من فقط ۶ سال بزرگ‌تر است. داستان زندگی‌اش را به اختصار تعریف می‌کند و از کسانی که حقش را خورده‌اند می‌گوید و بعد می‌پرسد حاج آقا لعنت به ظالم می‌رسد؟ می‌گویم خیالت راحت باشد، لعنت هم نکنی می‌رسد. لعنت و نفرین خدا مال ظالم است- هر که و هر کجا، و با هر لباس و نامی که باشد- می‌گردد و می‌گردد و می‌گردد تا روزی که به صاحبش برسد.

 

﷯ دوشنبه- پسر چهار، پنج ساله باجناقم خانه را روی سرش گذاشته، وقتی بعد از افطار وضو می‌گیرم که نماز بخوانم مادرش که بهانه‌ای پیدا کرده است به او می‌گوید تو هم برو نماز بخوان، هر کاری آقا رضا کرد تو هم بکن. همان رکعت اول بی‌آنکه توجه داشته باشم دستم را بالا می‌برم تا گوش خودم را بخارانم، پسرک هم دستش را بالا می‌آورد و -به عنوان بخشی از آداب نماز- گوش خودش را می‌خاراند. به سختی خنده خودم را کنترل می‌کنم تا سلام نماز مغرب. بعد به همسرم می‌گویم خدا می‌داند امثال من آخوند چه قدر نادانسته کارهایی کرده‌ایم که دیگران تقلید کرده‌اند و به حساب دین و خدا گذاشته‌اند.

 

﷯ سه‌شنبه- پیرمرد دست‌فروش توی مترو حرف از رونق تولید می‌زند و یکی از مسافران با صدای بلند می‌گوید پاچه‌خوارها از کفار بدترند. خشم فروخفته و آزردگی پنهانی است که به هر بهانه‌ای خودش را نشان می‌دهد، اما وقتی درک مصالح و منافع ملی را نداریم چه امیدی به اصلاح و تغییر هست؟ مگر رونق تولید و شکوفایی اقتصاد به این و آن ربطی دارد؟

 

﷯ چهارشنبه- توی ازدحام جمعیت خانمی که سال‌ها قبل همکار بوده‌ایم جلو می‌آید و به گرمی سلام و احوالپرسی می‌کند. ابتدا او را نمی‌شناسم، آخرین بار خبرش را از یک خبرگزاری داشته‌ام و مدت‌هاست او را ندیده‌ام. ظاهرش را کاملا عوض کرده و من که قبلا او را همیشه با لباس رسمی محیط کار -مانتو و مقنعه تیره- می‌شناختم اکنون نگران قضاوت کسانی هستم که از راست و چپ ما می‌گذرند. با خودم فکر می‌کنم کاش تفاوت وضعیت مردها را هم می‌شد همین قدر واضح و روشن دید، بیچاره زن‌ها. 

 

﷯ پنجشنبه- سر چهارراه و حوالی ساعت۴ بعد‌ازظهر، فردی معتاد دارد صندوق کمیته امداد را خالی می‌کند. کاملا هم مجهز است و سیم بلندی که از آستین او بیرون آمده نشان می‌دهد که کارش همین است. قبل از اینکه به این سوی خیابان برسم به سراغ سطل زباله می‌رود و دور می‌شود، گرچه نمی‌دانم که با این جسارت و اعتماد به نفسی که او دارد چه‌ کاری از من برمی‌آید

 

کارشناس مسائل فرهنگی

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی