کد خبر : 98643
/ 06:35
روایت دو زندگی ، با یک قهرمان

از جان «حسین» به قلب «مقداد»

لحظه وداع مادر و پسر، تصویر غریبی است. حتی اگر این وداع ختم به سفری کوتاه شود و ابدی نباشد.

از جان «حسین» به قلب «مقداد»

شهرآرا آنلاین - فرمانی‌کیا- حالا شما فکر کنید دست‌های مادرانه‌ای که یک عمر موهای سری را نوازش کرد و لقمه دهانش را به دهان عزیزش گذاشته باشد و قدم به قدم گام‌های کوچکش برداشته و لحظه به لحظه قد کشیدن و بزرگ شدنش را تصویر کرده و بر قاب دیوار زده باشد تا ثانیه‌ای از پیش نگاهش گم نشود، بخواهد آخرین وداع را با دردانه‌اش داشته باشد، چطور خواهد بود؟

 اینکه بخواهی پارچه‌ای سفید روی صورت جوانت بکشی و از زیر آیینه و قرآن ردش کنی و قهرمانانه بگویی برو مادر، خدا پشت و پناهت و به سلامت.

شیرزن قهرمان می‌خواهد که این تلخی را تاب بیاورد و ضجه نزند، صورت نخراشد و بد و بیراه به زمین و زمان نگوید و بر بخت بدش نفرین نفرستد .

روایت این هفته ما برمی‌گردد به داستان دو جوان؛ یکی در پایان خط زندگی و یکی در آغاز زندگی اردیبهشتی؛ به جریان زندگی حسین عزیزی که در اثر حادثه‌ای مرگ مغزی شد و به مقداد رحیمی، گیرنده قلبی که بعد از عمل حال خوشی دارد و از صمیم قلب برای حسین دعا می‌کند.

 بچه‌های واحد فراهم‌آوری اعضا، حسین عزیزی‌حارث‌آبادی را معرفی می‌کنند که به‌تازگی اعضای بدنش را اهدا کرده است. محمدی کوتاه و خلاصه می‌گوید: قلب حسین به مقداد رحیمی جوان سی‌ساله پیوند خورده است و پوست، قرنیه‌ها و کبدش هم به بیماران دیگر ...

 

 

کاش برای دامادی‌اش دعوت می‌گرفتیم

برایمان سخت بود؛ وعده ملاقات و دیدار با خانواده‌ای بگذاریم که داغ دوری فرزندشان تازه تازه است و به هفته هم نمی‌رسد.

روزنامه‌نگاری دنیای خیلی سختی است؛ اینکه بخواهی در تلخ‌ترین لحظه‌های زندگی یک خانواده مقابلشان بنشینی و از حال و روزشان بپرسی، چه کاری است؟

این را مدام تا مسیر رسیدن به خانه حسین عزیزی با خودم تکرار می‌کنم و چندبار هم از رفتن پشیمان می‌شوم. بین رفتن و ماندن مردد مانده‌ام که عبارت جوان ناکام نوشته شده

بر پرچم‌های سیاه روی در میخکوبم می‌کند.

درِ کوچک آهنی باز است و ناغافل وارد می‌شوم؛ بی آنکه اجازه‌ای گرفته باشم. چند نفر داخل حیاط‌اند و سیاه‌پوش. انگار منتظرمان هستند که بی هیچ پرسشی به استقبالمان می‌آیند. صاحب‌خانه خوش‌آمدمان می‌گوید و به طبقه بالا تعارفمان می‌کند.

همه در سکوت کنار مریم صداقت، مادر حسین می‌نشینند. پدر در طبقه دیگر استراحت می‌کند و طول می‌کشد تا به جمع ما بپیوندد. شاید هم دل و دماغ حرف زدن و این‌طور دیدارها را نداشته باشد که حق هم دارد.

برای آغاز، حرفی جز آرزوی صبر نداریم. مریم صداقت خودش شروع می‌کند: «کاش برای دامادی‌اش دعوتتان می‌گرفتیم» و دوباره سکوت سایه می‌اندازد؛ عمیق و دردناک.

مادر به بهانه آب زدن به صورتش چند دقیقه ای را در آشپزخانه می‌ماند و بعد برمی‌گردد. گلایه، رسمی نیست که در زندگی به آن خو گرفته باشد. حتی حالا که یک هفته است حسین را ندیده و صدایش را نشنیده. فقط وقتی یادش می‌آید پسرش یک لحظه از او جدا نمی‌شده است، اشک رگه‌های چشمش را ملتهب می‌کند.

می‌داند از این پس باید غمش را در سینه پنهان کند؛ چون چاره‌ای جز این نیست و حسین برنمی‌گردد.

136307.jpg

حرف‌های مادرانه

هنوز هم‌کلامی روی زبانم نمی‌چرخد. منتظر می‌مانم تا مادر شروع به حرف زدن بکند. همین‌طور می‌شود و او تعریف می‌کند: فروردین به دنیا آمد و اردیبهشت رفت. خانم! پسرم مثل بهار بود. شبیه همین اردیبهشت که این‌قدر قشنگ و تماشایی است، شاداب و پرجنب‌وجوش بود. می‌دانم حالا هم همین‌طور است. مطمئنم جایش از زندگی ما خیلی بهتر است. فقط دوری‌اش برایم سخت است. چند روز است حسین را ندیده‌ام و کلافه‌ام. چند روز است فقط با خاطره‌هایش زندگی می‌کنم. نمی‌دانم مادر شده‌اید یا نه، سخت است برای دل یک مادر.

مادربزرگ حسین آرام زمزمه می‌کند: « قربان دلت برم مادر» و بلندبلند گریه می‌کند و دیگران هم. مادر مکث نمی‌کند تا حال و هوا عوض شود و خیلی زود می‌رود سراغ اصل  جریان: همه‌اش روی هم رفته 10 روز زمان نبرد. از حادثه‌ای که حسین مرگ مغزی شد تا اهدای عضو.

 

 دانشجو بود؟

این اولین پرسشی است که از دهان من خارج می‌شود تا کلام مادر تغییر کند: نه دیپلم برق داشت و برق‌کشی ساختمان می‌کرد. البته از اول اردیبهشت برای گرفتن گواهی‌نامه مرخصی گرفته بود. سربازی خدمت کرده و برگشته بود اما گواهی‌نامه نداشت و می‌خواست رانندگی کند.

 

موفق شد؟

مادر جواب می‌دهد: یک‌بار تئوری امتحان داد و  قبول نشد. گفت 7 تا اشتباه داشتم. دلداری‌اش دادم و قرار بود دوباره شرکت کند.

 

بعد هم که حادثه پیش آمد؟

بله. اصلا نفهمیدیم چه شد. یک‌دفعه خبر دادند حسین مصدوم شده و در بیمارستان است. دل‌نگران شدیم. من و پدرش سریع خودمان را رساندیم به بیمارستان. فکر همه چیز را می‌کردیم جز اینکه پسرمان را آن‌طور ببینیم. یک تکه گوشت که روی تخت افتاده بود؛ بی هیچ حرکتی؛ نه چشمی، نه زبانی... باورم نمی‌شد. یعنی این پسر من بود؟ حال خودمان را نمی‌فهمیدیم. دیگر چیزی متوجه نشدم تا به هوش آمدم. می‌گفتند تمام اعضای بدن پسرمان از کار افتاده و به فکر کارهای کفن و دفن باشیم. به همین راحتی و سادگی .

دربیمارستان نماندم. تاکسی گرفتم و یک‌راست رفتم خواجه‌ربیع پیش پدر شهیدم. از بابا خواستم پسرم را به من برگرداند. هر وقت هر چیزی می‌خواستم، می‌رفتم مزار باباعلی. می‌دانستم ناامیدم نمی‌کند. خیلی وقت‌ها جواب گرفته بودم. آن روز کلی با بابا حرف زدم و گریه کردم و نمی‌دانم چقدر زمان گذشت. تا برگشتم، گفتند از بیمارستان خبر داده‌اند که قلب و اعضای دیگر به کار افتاده. نور امیدی قلبم را روشن کرد. می‌دانستم باباعلی جوابم را داده است. فورا به بیمارستان برگشتیم. پزشک‌ها می‌گفتند: اعضا برگشته  اما حسین مرگ مغزی شده است و به زندگی برنمی‌گردد و اگر دوست داشته باشیم و بخواهیم، می‌توانیم اعضایش را اهدا کنیم.

 136308.jpg

مخالفتی نداشتم  

بین صحبت‌ها علیرضا عزیزی، پدر حسین هم به جمع ما اضافه می‌شود. سیاه‌پوش و تکیده. ترک‌های درشت روی پیشانی نشان می‌دهد چه درد سترگی را تاب می‌آورد .

در مغازه قفل‌سازی دارد و با اینکه شب هفتم پسرش تمام شده است، حوصله کار کردن ندارد. «مرگ ناگهانی و ناباورانه عزیز سخت است. حالا فکر کنید یک‌دانه پسر خانواده هم باشد» .این را بابای حسین می‌گوید و ادامه می‌دهد: 2 فرزند بیشتر نداریم؛ محدثه، دختر بزرگمان و حسین. حالا هم تسلیم اراده خداییم هرچه او بخواهد.

برای او هم حادثه آن‌قدر غافل‌گیرکننده و دور از باور بوده است که هنوز فکر می‌کند دارد خواب می‌بیند و قرار است یکی از کابوس جدایش کند. می‌گوید: همه‌چیز به سرعتی غیرقابل باور پیش آمد. وقتی دکتر به ما اعلام کرد که پسرم دیگر به زندگی بر‌نمی‌گردد و تصمیم با ماست که بخواهیم اعضای بدنش را اهدا کنیم یا نه، غافل‌گیر شده بودم. مگر می‌شود جوان رعنایی که تا چند روز قبل روی زمین بند نمی‌شد، دیگر نباشد؟ من حرفی برای گفتن نداشتم. راضی به این کار بودم اما تصمیم را به مادرش واگذاشتم.

 

امضای اهدای زندگی

مریم صداقت ادامه حرف همسرش را پی می‌گیرد و تعریف می‌کند: پزشک روی زمان خیلی حساس بود و می‌گفت باید زود تصمیممان را بگیریم و گرنه خیلی دیر می‌شود. من هم راضی بودم اما برایم سؤال بود که آیا خود او هم راضی است؟ یعنی دیگر امیدی به برگشتنش نیست و ...می‌دانستم محدثه، خواهرش از دوران دبیرستان کارت اهدای عضو را پر کرده است اما از حسین بی‌خبر بودم. جریان را با خواهرش در میان گذاشتم. او خواست که در این کار تردید نکنیم. گفت: «حسین چند وقت قبل کارت اهدا را گرفته است». این را که گفت، خیالم جمع شد و من و پدرش برای اهدای اعضا امضا دادیم .

 

آخرین وداع مادر و فرزند

 وقتی فهمیدم همه چیز تمام شده، خواستم بیشتر پیش پسرم بمانم. آخرین‌بار قرآن برده بودم که از زیر آن ردش کنم. دست روی پیشانی‌اش که گذاشتم، داغ داغ بود. انگار تب داشت. قلبش تندتند می‌زد . در همان حال کلی با حسین حرف زدم و خواستم که مراقب خودش باشد و بعد هم به خدا سپردمش و صورت ماهش را بوسیدم و او رفت ...

مادر حالا لبخند می‌زند و می‌گوید: باید خیلی مادر دل‌گنده‌ای باشی که این‌طور طاقت بیاوری، مگه نه؟ حرفی برای گفتن نمی‌ماند. راست می‌گوید مادر حسین.

 

داماد نشده، زندگی تازه‌ای دارد

محدثه عزیزی، تنها خواهر حسین از ندیدن برادر در دلش غوغاست اما صبوری می‌کند و چیزی به رو نمی‌آورد. البته بغض بیشتر از این نمی‌گذارد که خودداری کند. خواهر است دیگر؛ دلش به برادرش بند است. گریه می‌کند و برادرش را به یاد می‌آورد: مدام ماه رمضان‌ سال‌های قبل به خاطرم می‌آید. خنده حسین و شوخ‌طبعی‌هایش همین چند روز که نبوده، جایش حسابی سر سفره و توی خانه خالی است. آرزو داشتیم لباس دامادی تن حسین کنیم و برایش جشن و سرور داشته باشیم.

یاد حرف حسین لبخند کم‌رنگی گوشه لبش می‌نشاند. هر وقت می‌گفتم داداش تا دیر نشده باید آستین برایت بالا بزنیم، جواب می‌داد: «با این وضعیت گرانی عروس بشوم بهتر است تا داماد» و حسرت دامادی‌اش روی دلمان ماند که ماند. محدثه تعریف می‌کند: این دردی نیست که شانه‌های ما بتواند تحملش کند. فقط خدا می‌تواند مادر و پدرم را کمک کند. مطمئنم حسین حالا آرام و راضی زندگی تازه‌ای دارد.زنگ تلفن مادر را به اتاق مجاور می‌کشاند و فرصت خوبی است تا در نبودش نگاهی به عکس بلندقد حسین بیندازیم که از ته دل می‌خندد و انگار هیچ غمی را هیچ زمان تجربه نکرده است.

برگ آخر دفتر عمر حسین 22ساله‌اش با بخشش زندگی مهر خورد و حالا خیلی‌ها برای شادی روحش دعا می‌کنند و ما هم ...

136309.jpg

زندگی با قلب دوباره

آن طرف ماجرا مقداد رحیمی است که دوران نقاهت بعد از عمل پیوند را می‌گذراند و زندگی دوباره‌ای را با قلب حسین شروع کرده است و دنیایش بزرگ‌تر و آرام‌تر شده است. دلیلش را بعد توضیح می دهد و اینکه از زمستان سال گذشته یک شب راحت نخوابیده است.

 اینکه یک بیماری در مرز سی‌سالگی چنان روی زندگی او و خانواده‌اش سایه انداخت که رمق خندیدن را از آن‌ها گرفت. تعریف می‌کند: یک سال است که عروسی گرفته‌ایم و سر زندگی خودمان هستیم. ماجرا به زمستان سال گذشته برمی‌گردد که به دلیل سرماخوردگی از پا افتادم. نمی‌دانم چه نوع سرماخوردگی بود که حالم روزبه‌روز بدتر می‌شد. حتی چندبار هم بستری شدم اما افاقه نداشت. داروها هم بی‌تأثیر بودند. تنگی نفس امانم را گرفته بود. دیگر حتی چند قدم هم نمی‌توانستم راه بروم یا اینکه از پله بالا و پایین بروم؛ تا اینکه دکترها تشخیص دادند دچار نارسایی قلبی شده‌ام و باید عمل پیوند قلب داشته باشم. چه به روز خانواده و اطرافیانم آمد، بماند. حال خودم اصلا خوش نبود. حقیقتا مرگ را در یک قدمی می‌دیدم. برای گرفتن قلب باید در لیست انتظار می‌ماندم تا شرایطش فراهم شود. ناامید بودم. با این همه همراه همسرم به واحد مربوط مراجعه و فرم‌ها را پر کردیم؛ به خیال اینکه حالا حالاها باید در لیست انتظار بمانیم. 

چند روز گذشت که تماس گرفتند و گفتند قلب یکی از بیماران مرگ مغزی متناسب با شرایط جسمی من است و می‌توانیم به بیمارستان برویم. آزمایش‌ها و مقدمات کار که انجام شد، من تحت‌عمل قرار گرفتم و خوشبختانه حالم آن‌قدر خوب است که نمی‌دانم چه باید بگویم. این حال خوشم را وام‌دار جوانی هستم که خانواده‌اش داغ‌دار و سوگوارند. نمی‌دانم چطور و با چه زبانی باید تسلی‌شان داد و فقط لحظه به لحظه برای روح حسینشان دعا می‌کنم و از خدا می‌خواهم این عمل را جزو ذخیره‌های آخرتشان کند.

 

101 اهداکننده عضو از بیمارستان هاشمی‌نژاد 

فاطمه سیرجانی- روز اهدای عضو و شنیدن روایت زندگی حسین عزیزی، ما را هم‌کلام دکتر ابراهیم خالقی، مسئول واحد فراهم‌آوری اعضا می‌کند تا از شرایط و چگونگی این کار بگوید.

وی با اشاره به اینکه داوطلبان اهدای عضو به 2 روش می‌توانند ثبت‌نام کرده و کارت مخصوص اهدای عضو را دریافت کنند، توضیح می‌دهد: داوطلبان یا می‌توانند از طریق ورود به سایت علوم پزشکی و پر کردن فرم مخصوص عضو شوند و یا مراجعه حضوری و مستقیم به بیمارستان منتصریه داشته باشند و با پر کردن پرسش‌نامه، کارت اهدای عضو را دریافت کنند.

 وی در ادامه می‌گوید: در مقابل، کسانی که خواهان دریافت عضو هستند، باید از پزشک معالج معرفی‌نامه داشته باشند. بعد از ثبت‌نام برای آن‌ها کلاس‌های آموزشی و توجیهی می‌گذاریم و نحوه مراقبت و نگهداری از عضو تازه آموزش داده می‌شود. اعضای داخلی شامل قلب، کلیه، کبد، پانکراس، روده، قرنیه و نسوج از بافت‌هایی است که قابل اهدا و پیوند است. دکتر خالقی درباره چگونگی تشخیص مرگ مغزی یک فرد توضیح می‌دهد: برای تأیید مرگ مغزی، 4 پزشک متخصص فرد را معاینه می‌کنند. یعنی تأیید مرگ مغزی باید با اعلام رأی جراح مغز و اعصاب، متخصص داخلی و متخصص بیهوشی باشد و در نهایت مدیرکل پزشکی قانونی نیز آن را تأیید می‌کند.

رئیس واحد فراهم‌آوری اعضا با یادآوری اینکه بیمارستان منتصریه مرکز اهداست، می‌گوید: تمام مراکز و مجموعه‌های درمانی شهر با ما در ارتباط هستند و چنانچه فردی مرگ مغزی شود، به مرکز ما اطلاع داده می‌شود و ما از طریق وارد کردن مشخصات در سامانه متوجه می‌شویم که بیمار جزو داوطلبان اهدای عضو هست یا نه و بعد برای رضایت گرفتن از خانواده‌اش وارد عمل می‌شویم. 

دکتر خالقی به آمار اهداکنندگان عضو در سال گذشته اشاره کرده و می‌گوید: در سالی که گذشت، 125 اهداکننده عضو داشتیم که 73 نفر از مشهد بودند و ما بقی برای خاک‌سپاری به شهرستان‌ها برده شدند.

وی در رابطه با اهداکنندگان عضو مجموعه درمانی هاشمی‌نژاد در منطقه ما اعلام می‌کند که  از 900 اهداکننده عضو، تا به حال 101 اهداکننده از بیمارستان هاشمی‌نژاد بوده‌اند. 

 دکتر خالقی به بهانه‌ این روز، موضوعی را یادآور شده و می‌گوید: خیلی دوست داریم در بهشت رضا قطعه‌ای به‌نام عزیزان مرگ مغزی اختصاص یابد. اقدامی که هم می‌تواند التیام‌بخش خانواده‌های داغ‌دار باشد و هم باعث ترویج یک عمل خداپسندانه شود.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی