کد خبر : 98753
/ 06:40
روایت پیوندهای مقدسی که مرگ را به زندگی نزدیک می‌کند

بذلِ جان

مرگ مغزی که می‌تواند نقطه پایان برای خط زندگی بعضی‌ها باشد در سویی دیگر می‌تواند زندگی بخش و سر خطِ امید جانی دیگر باشد.

بذلِ جان

شهرآرا آنلاین - سیده نعیمه زینبی- خانواده محمد رضایی صفت این پایان تلخ را تجربه کرده‌اند. رسیده‌اند به جایی که شنیده‌اند دیگر هیچ کاری از دستشان بر نمی‌آید. در سوی دیگر محمد دیگری روی تخت با مرگ تدریجی دست و پنجه نرم می‌کند و مادرش هر لحظه می‌بیند که شاید دیگر پسرش زیر این بار عظیم محنت بی‌طاقت شود و زندگی را رها کند اما این وسط پیوند این دو را به هم متصل می‌کند. تا از 2 محمد یکی به آغوش خاک برود و دیگری به زندگی برمی‌گردد. انگار ریسمان زندگی از دست یکی گرفته شده و در دست دیگری گذارده شده است. روایت محمد 5 ساله و محمد 12 ساله، دو طیف دارد که در یک نقطه به هم می‌رسند و از محمدهایی که هر دو حامل دردند یکی می‌رود و دیگری به واسطه بخشش آن یکی می‌ماند. عید فطر اولین سالگرد پیوند بخشش محمد با زندگی محمد دیگر است.

 

دنیای پر از محمد

عکس‌های محمد روی تمام دیوارها حضور او را در روح ساکنان خانه دیکته می‌کند. محمد کنار پدر و دایی مرحومش بغض مادر را می‌شکند. مادر همه جا را پر از محمدش کرده که در 5 سالگی نامش به عنوان یک اهدا کننده عضو بر بستر خاطرات نقش بسته است. مادر حتی کلمه‌ای را بدون بغض ادا نمی‌کند:«خودش رفت زیر خاک و عکس‌هایش هست... این ماشینی که برایش خریدم و بچه‌ام نامراد شد...خوبِ خوب بود بچه‌ام». آخرین کیکی که محمد شمع زندگی‌اش را فوت کرده نشانمان می‌دهد و یاد آن 50 روزی می‌افتد که تخت بیمارستان پذیرای محمد است. دوره‌های زندگی پسر کوچک به 2دوره تقسیم می‌شود. بعد از عمل و قبل از عمل. مادر هم روایت خاطراتش را بر همین اساس می‌گوید:«این مال بعد از عمل است(و دوباره بغض امانش نمی‌دهد) آ‌ن قدر بچه‌ام جان داد... آن‌قدر جان داد...50 روز icu بود...بچه‌ام روی تخت جان می‌داد...خیلی روزگار سختی داشتم. 30 جلسه شیمی‌درمانی هر جلسه بچه را بیهوش می‌کردند...داد می‌زد مامان...داداش... بعد هم بیهوش می‌آوردند می‌افتاد روی تخت...دکترها نگفتند که می‌رود....»

 

بعضی دردها علاج ندارد

اولین باری که متوجه بیماری محمد می‌شود بعد از روضه‌های محرم است. منزل همسایه هستند که یک‌باره محمد زمین می‌خورد. سرش گیج می‌رود. چند روزی پشت سر هم تعادل ندارد. آزمایش‌ها و عکس‌ها می‌گوید که محمد در سرش توموری دارد که باید سریع عمل شود. مادر در جست‌وجوی سلامتی پسر کوچکش همه بیمارستان‌ها را زیر پا می‌گذارد. اولین سی‌تی‌اسکن را با هزار ماجرا می‌گیرند و مادر نمی‌داند این آغاز داستان آمد و شدهای بی‌سرانجامش به بیمارستان است. مادر به پزشک‌ها التماس می‌کند:«تو را به خدا نگویید که پسرت از زیر دستگاه بیرون نمی‌آید». بار اول محمد عمل می‌شود. دوماه پرستاری مادر نتیجه می‌دهد و حال محمد رو به بهبود می‌گذارد. بعد هم شیمی درمانی را شروع می‌کنند. مادر از آن روزهای سخت و مصیبت بار می‌گوید:« چند روز به ماه رمضان پارسال دیدم دوباره می‌لرزد. لباس‌هایش را تنش کردم و بیمارستان بردم. هر روز بچه را به دکتر تغذیه می‌بردم. روزی یک میلیون تومان برایش هزینه می‌کردم. فقط می‌خواستم خوب شود. یک هفته‌ای در بیمارستان بودم که بچه مدام بالا می‌آورد. دکتر گفت بعضی دردها علاج ندارد. دوباره عکس گرفتم. بچه دیگر نه دست تکان می‌داد و نه هیچی. هوشیاری‌اش کم شد. بچه‌ام یک روز مرگ مغزی شد و جلوی چشم خودم جان دادنش را هم دیدم.»

 

اولین بار درباره اهدای عضو شنیدم

مادر از آن روزهای سخت نمی‌تواند به راحتی بگوید. از لحظه‌ای که پزشکان مرگ مغزی را تأیید می‌کنند و مادر برای اولین بار درباره اهدای عضو می‌شنود: «پزشک‌ها گفتند هیچ کار نمی‌توانیم بکنیم. دنبال دکترها می‌دویدم و می‌گفتم تا خارج بردنش هستم باید بچه‌ام را خوب کنید. حتی نمی‌گذارم یک تار مویش را از من دور کنید. همه کار برایش کردم. 50 شب بیمارستان خوابیدم و یک شب خانه نرفتم. تیم اهدا آمدند و 2ساعت با من صحبت کردند ولی من راضی نشدم. گفتم دلم نمی‌خواهد کسی دست به بچه‌ام بزند.»

مادر راضی نمی‌شود به اهدای عضو ولی لحظه‌ای به دیگر مادرها فکر می‌کند. به همان مادرهایی که آن‌ها را در کنار تخت فرزندانشان در بیمارستان دیده است. همان مادرهایی که با هم اشک ریخته‌اند و با هم نگران شده‌اند. می‌گوید:«یک باره مهری در دلم افتاد که راضی شوم. با خودم گفتم بچه من که می‌رود زیر خاک و جسمش می‌پوسد، بگذار مادرهای دیگر را خوش‌حال کنم. بچه‌ام را بی‌چشم‌داشت برای رضای خدا دادم وگرنه دلم نمی‌خواست محمد یک لحظه از من دور شود. در بیمارستان شبی چند تا بچه جان می‌دادند. وقتی می‌دیدیم بچه‌های دیگر فوت می‌کنند، دستم را روی سرم می‌گرفتم و از خدا می‌خواستم من این روز را نبینم. روز اهدا، محمد را از بیمارستان دکتر شیخ به بیمارستان منتصریه بردند. همه خواهر و برادرهایش گریه می‌کردند و خودشان را می‌زدند. همه بیمارستان گریه می‌کردند. پزشک‌ها هم می‌گفتند نزدیک بچه نرو که هر لحظه امکان فوتش وجود دارد. دلم را محکم گرفتم. کسی راضی نمی‌شود سر ناخنی از بچه‌اش را جدا کنند ولی من بچه‌ام را گذاشتم و آمدم خانه. با قرص مرا خواباندند. وقتی بلند شدم دیدم صبح شده است. گفتم وای بچه‌ام دیشب تنها بوده است. روز عید فطر اعضایش را اهدا کردند. رفتم با محمد خداحافظی کنم. رویش دست کشیدم و گفتم به خدا سپردمت. از من راضی باشی مادر جان چقدر برایم دردناک بود». (هق هق گریه‌اش بلند می‌شود و با گوشه چادرش اشک چشمانش را پاک می‌کند). ادامه می‌دهد:« الهی برای هیچ مادری پیش نیاید. بچه‌ام را دوست داشتم. حضرت یعقوب برای یوسفش چه کرد من همان قدر این بچه را دوست داشتم. خدا نخواست بماند». آخرین بوسه مادر بر چهره‌ پسرش وقتی است که در جامه سفید آخرت پیچیده شده است.

136431.jpg

به جای کیف، کفن خریدم

محمد پنجمین فرزندش است. زمانی که محمد بستری است هر روز دیگ نذری روی اجاق است تا به نیت شفای کودک بین نیازمندان توزیع شود. یک روز سوپ و روز دیگر قیمه. همسایه‌های محله هر روز برایش ختم قرآن و صلوات می‌گیرند. مادر انگشترش را به مسجد می‌دهد و حلقه‌اش را در حرم می‌اندازد. می‌سوزد که مجبور است خودش برای پسر کوچکش سنگ قبر سفارش بدهد. اشکش دوباره سرازیر می‌شود. سنگ نوشته شعر را با آه دلش می‌آمیزد و می‌خواند:«پسرم دست اجل بود تو را پرپرکرد- مادرت گریه‌کنان شال عزا بر سر کرد...» و گریه‌اش به های‌های تبدیل می‌شود. مادر توقع نداشت به جای دفتر مشق و کیف مدرسه برای پسری که امسال می‌خواست مسیر مهد را زیر پا بگذارد، گذرش به بهشت موسی بن جعفر(ع) طرق بیفتد. او مدت‌هاست همنشین قرص‌های اعصاب است تا آغوش نا‌آرامش را که همیشه جایگاه محمد بود، اندکی تسلی بدهد. می‌گوید:«بعد مرگ پدرش با محمد انس گرفته بودم.» بعد عملش مادر خواب همسرش را می‌بیند که انگار به دنبال محمد آمده است. مادر به خواب‌هایش معتقد است و می‌گوید:«شب آخر خواب دیدم که شوهرم می‌خواهد محمد را از من بگیرد و من می‌ترسم از دستم بیفتد. او می‌گوید بده به من، من گرفتمش. روز بعدش پسرم مرگ مغزی شد. خواب‌هایم انگار در بیداری اتفاق افتادند.»

 

دوست داشتم قلبش را اهدا کنم

مادر که همیشه رفیق محمد برای تفریح، پارک و بازی بوده است حالا طاقت ندارد که از جلوی بوستان کوچک محله عبور کند. خاطرات محمد و بالا و پایین رفتن‌هایش را روی آن تاب و سرسره فراموش نمی‌کند. مادر هنوز میان بچه‌ها چشمش به دنبال محمد می‌گردد. شب عروسی پسرش آخر مجلس به جای عروس‌کشان به مزار پدر و پسر می‌روند که حالا کنار هم آرمیده‌اند. 2 کلیه و کبد محمد به 3کودک دیگر رسیده است تا حالا 3خانواده شادمان لبخند کودکانشان باشند. مادر اما هنوز نتوانسته رنج غروب کودکانه محمد را برای دلش حل کند و دلگیر است که کاش می‌توانست گیرنده اعضای پسرش را ببیند. مادر اصلا پشیمانی ندارد و آرام است که میان اعضای بدن پسرش که در خاک آرمیده است بخشی از وجودش زنده است و زندگی بخشیده است. می‌گوید:« دوست دارم بچه‌ها را ببینم شاید دلم کمی آرام شد. خوش‌حالم که چند تا بچه حالشان خوب شد. از خوش‌حالی می‌خواهم ببینمشان. خودم هم برایم اتفاقی بیفتد جانم را می‌دهم. کاش می‌توانستم قلبش را هم بدهم تا حداقل صدای قلبش را بشنوم. اما گفتند به سن محمد کسی پیدا نشده که قلب را دریافت کند. حتی چشم‌هایش را می‌خواستم اهدا کنم تا نگاه فرزندم را دوباره ببینم. اما حالا سر قبرش گریه می‌کنم که محمد قربان چشم‌های قشنگت بروم مادر. من می‌خواستم هرچه از اعضای بدنش را می‌توانم اهدا کنم چون محمدم از دستم رفت. کاری از دستم بر نمی‌آمد. آن‌قدر خودم را زدم و گریه کردم که شاید پسرم به من برگردد ولی پزشک‌ها می‌گفتند تومور برگشته و تمام سرش را گرفته است و هیچ کاری از دست کسی برنمی‌آید. باید می‌پذیرفتم محمدی نیست دیگر.»

 

بعضی گفتند بچه‌ات را فروختی

بعضی به مادر می‌گویند:«نباید بچه‌ات را می‌دادی». حتی بعضی نیش زبان می‌زنند: «آن‌ها که بچه‌هایشان خوب شدند دیگر یاد تو نیستند.» ولی او می‌گوید:«عیبی ندارد. من برای خدا دادم و پس نمی‌گیرم. قسمت پسرم بود که جان 3نفر دیگر را نجات بدهد. پرستارها هم من را بوسیدند و گفتند چه دل بزرگی داری. چه کار ارزشمندی کردی. در طرق خودمان یک خانم مرگ مغزی شد رضایت ندادند. دوست دارم این کار گسترش پیدا کند. مردم دلشان بسوزد و رحم داشته باشند. خودم هم می‌خواهم کارت اهدای عضو بگیرم. جسمی که می‌خواهد بپوسد ثواب دارد یک نفر را نجات بدهد.»

مادر طعنه‌ها شنیده است. گفته‌اند برای پول اعضای پسرش را اهدا کرده است. می‌گوید:«من اگر برای پسرم پول می‌گرفتم چطور به صورت شوهرم نگاه می‌کردم. من یک هزاری برای محمد نگرفتم. اگر برای پول بود دلم راضی نمی‌شد. چه کسی سر پاره تنش معامله می‌کند. من با خدا معامله کردم. من شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم. گاهی هم می‌گفتم بروید بپرسید ببیند چقدر گرفتم. یکی می‌گفت چشم‌های بچه‌ات را فروختی هیچی نگفتم.» یک شب به اصرار پرستار پیاده به حرم می‌رود که می‌گوید: «گفتم یا فرزندم را خوب کن یا ببر که من این جان دادنش را نبینم.» یاد لولوبازی محمد می‌افتد. وقتی مادر در نقش گاو فرو می‌رود و محمد ذوق می‌زند. حتی یادش هست که آخرین بار محمد از او آلو می‌خواست که از حال رفت. وقتی زن می‌خواهد برای شوهر رفته‌اش گریه کند پسر با همان زبان کودکانه می‌گوید« مامان نباید اشکت را ببینم.» موقع نماز کنار مادر می‌ایستد و نمازخواندنش را تقلید می‌کند. زن مدت‌هاست لب به انار نمی‌زند. یاد آن روزهای آخری می‌افتد که بچه از مادر انار می‌خواهد ولی پیدا نمی‌کنند. دانه‌های سرخ انار اشک مادر را سرازیر می‌کند. پسرک شیرین خانه دل‌خوشی همه اهل خانه است که حالا خوشی را با خودش به خانه‌های دیگری برده است.

 

پیوند، امیدِ آخر

برای مادری که عید فطر یک سالگی عروج پسرش را به سوگ می‌‌نشیند تنها کاری که از دستمان برمی‌آمد پیگیری برای شناسایی گیرنده اعضاست که با همکاری خوب بیمارستان منتصریه موفق می‌شویم با مادر محمدِ دیگر(دریافت کننده کلیه) تماس بگیریم. مادری که او هم کم رنج نکشیده و کم از بیماری پسرش آسیب ندیده است ولی حالا می‌تواند اشتیاق چند سانت قد کشیدن پسرش را با ما شریک شود. محمد هنوز 3 سال ندارد که درگیر بیماری کلیوی می‌شود. تنها پسرشان 9 سال گرفتار نارسایی کلیوی بوده که به لطف و بزرگواری خانواده‌ای دیگر حالا از آن روزهای کابوس‌وار برایش خاطره‌ای‌ تلخ مانده است. زن برای ما از رنج‌های بی‌انتهای مادری می‌گوید که تمام تلاشش را برای فرزندش کرده و در گام‌های آخر امید پیوند به کمکش آمده است تا لبخند کودکش را دوباره ببیند. مادری که دعاگوی همیشگی اهدا کننده فرزندش است. او در تمام این سال‌ها بیماری فرزندش را مخفی کرده و به همین خاطر می‌خواهد هویتش همچنان مخفی بماند.با پیگیری ما بعد از یک سال او با مادر محمدرضایی تلفنی گفتگو می کند.

 

جلو چشمم بچه‌ها می‌مردند

بیمارستان خانه دوم محمد شده است. روز در میان پسر روی تخت است و مادر کنارش. آب خوردن ممنوع است. نمی‌تواند دهانش را زیر شیر آب بگیرد و هرچه دلش می‌خواهد بنوشد. یک شیشه نیم‌لیتری همراهش است که میزان نوشیدن آب کنترل شود. گاهی نفسش شب‌ها می‌گیرد و مادر واهمه دارد که نکند این نفس دیگر بالا نیاید. گاهی ساعت 3 شب بیمارستان هستند تا فشارش را پایین بیاورند. گاهی اکسیژن وصل می‌کنند. گاهی روی بازویش جای سوزن زدن نیست. وسط دیالیز بی‌حال می‌شود و فشارش می‌افتد. گاهی بچه‌ها زیر دیالیز فوت می‌کنند و مادر به روزگار خودش گریه می‌کند. مادر از بچه‌ها یادش می‌آید و می‌گوید: «پارسال صبا مرد. مادرش جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد. بچه‌ای اسمش زینب بود. کم خون شده بود و داد می‌زد خدایا منو بکش. خدایا خسته شدم. درد دارم. جلوی چشمم مرد. اون مرد. محمدجواد مرد. صبا مرد. رضا مرد. چه بچه‌های زیبا و زرنگی بودند. در این یک سال بیرون شهر نمی‌رفتم. مدام منتظر بودم حالش بد بشود. تا نیشابور نمی‌رفتم. رضا یکی از بچه‌هایی بود که رفته بود خانه مادربزرگش سبزوار و حالش به هم خورده بود. بیماری فرزند خیلی جوش و غصه دارد. الان که روز در میان پایم به بیمارستان باز نمی‌شود، دعایشان می‌کنم. هر دفعه که نمی‌روم دکتر شیخ می‌گویم الهی خیر ببینی زن و خدا به تو صبر بدهد.»

136432.jpg

خدا حاجت محمدم را داد

دیالیز صفاقی از آن کارهای سختی است که مادر خاطرات بدی از آن دارد. روز در میان تمام اتاق را ضدعفونی می‌کند و خودش با دستگاه در منزل محمدش را دیالیز می‌کند. بالارفتن فشار و کما، تشنج دست از سر پسرک برنمی‌دارد. در آخرین گام باید همودیالیز شود. آن روزها که محمد میان نشاط بوستان گوشه‌ای کز می‌کند در خاطر مادر مانده است. شب و روز خانواده به هم پیوند خورده تا مادر مجبور شود مدام بچه‌اش را روی دست بگیرد و به بیمارستان برساند. حدود 5 ماه در نوبت پیوند است. بار اول به عنوان ذخیره است که به عمل نمی‌انجامد ولی درباره محمد رضایی‌ صفت همه اتفاقات انگار کنار هم چیده می‌شود تا پیوند میانشان اتفاق بیفتد. روزهای آخر هر روز با زبان روزه گریه می‌کند و می‌خواهد نجات پیدا کند از این همه زجرهای مدام. تعریف می‌کند:«یک روز روبه‌روی حرم به پسرم گفتم سلام بده و هر حاجتی داری بگو. محمد گفت: امام رضا من یک کلیه از تو می خوام. یک کلیه خوب به من بده. فردا شبش از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند که یک مورد برای پیوند پیدا شده است. اشک‌هایم می‌ریخت. من راضی نبودم که بچه‌ای فدا شود تا فرزند من بماند. من خودم می‌خواستم به فرزندم کلیه بدهم اما دکتر گفت نمی‌شود. باید جثه ریز باشد. به خدا گفتم دلم نمی‌خواهد بچه‌ای مرگ مغزی شود که بچه من کلیه دریافت کند. حتی گفتم هرچقدر باشد کلیه می‌خرم. گفتند باید صبر کنی. زمانی که محمد رضایی را دیدم گریه می‌کردم. روی تخت بیهوش بود. دلم می‌خواست ببینمش. برای خودش هم خیلی دعا کردم که برگردد ولی دیگر کار از کار گذشته بود.»

 

همیشه دعایتان می‌کنم

مادر می‌بیند فرزندش روبه‌راه است و فروغ به چشمان کودکش برگشته، با مادر محمد تماس می‌گیرد و می‌گوید:« به حاج خانم گفتم من خیلی دعایتان می‌کنم. این بچه نجات پیدا کرد. همیشه می‌گفتم که قربان امام حسین(ع) بشوم که آب نداشت به بچه‌اش بدهد اما من اینجا آب سرد کن کنار خانه‌ام است. یخچال دارم ولی نمی‌توانم به فرزندم آب بدهم. خودم گاهی آب نمی‌خوردم تا بچه‌ام نبیند که آب می‌خورم. بعد دیالیز بچه‌ام تشنه می‌شد و له‌له می‌زد و به او آب نمی‌دادم. گاهی که از جلوی میوه فروشی رد می‌شدیم پرتقال یا موز می‌خواست. نمی‌توانستم به او بدهم. ما اصلا این میوه‌ها را برای خانه نمی‌گرفتیم یا حتی در میهمانی دعا می‌کردم که این میوه‌ها نباشد. با اندک نمکی فشارش 20 می‌رسید. روزگار سختی داشتیم. شاید اگر من بودم خودم راضی نمی‌شدم. درک این را نداشتم که این کار چه کمکی به دیگر خانواده‌ها می‌کند. به مادر محمد هم گفتم شما خیلی بزرگوار بودی. خدا به شما لطف کرده که این دل بزرگ را به تو داده است. الان دوست دارم خودم وقتی مُردم اعضایم را اهدا کنم.»

 

محمدمان حالش خوب است

بعد از عمل پیوند زندگی‌شان به روال سابق برگشته و مشکلات پسرش حل شده است. می‌گوید:«الان محمد خیلی خوب است. تحرک و بازی دارد. آب و میوه و غذا هیچ محدودیتی ندارد. فشارش تنظیم است. روزی 13 مدل دارو می‌خورد الان به 4 تا رسیده است. داروهایی که چند بار بالا می‌آورد تا می‌خورد. الان رنگ و رو باز کرده است. به حالت اولیه برگشته و چند سانتی قد کشیده است. کمی وزن گرفته. خدا رو شکر خوب شده است.» محمد دیگر مدتی است مدرسه هم می‌رود. محمدی که یک سال به خاطر بیماری ترک تحصیل کرده است حالا دیگر شبیه بچه‌های دیگر سر کلاس می‌نشیند. مادر می‌گوید:«در برابر سرماخوردگی مقاوم شده است. انرژی دارد. ریاضی‌اش ضعیف شده بود ولی الان خوب است. من خوش‌حالم. همین که می‌بینم به زندگی برگشته، حالم خوب است.»

از وقتی با مادر محمد رضایی صحبت کرده، خیالش راحت‌تر است که دعای خیر آن زن داغدیده هم بدرقه راه پسرش است. می‌گوید:«مادر محمد با پسرم حرف زد و گفت:« الهی این کلیه تا آخر عمر برات بمونه. این کلیه پسر من هست و دوست داشتم بهت بدهم.» من هم دلم قرص شده است. اینکه مادر راضی بود من را خوش‌حال کرد. تا زنده باشم برای او و همسر محرومش دعا می‌کنم.»

 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی