کد خبر : 98800
/ 07:44
وقتی شهرآرا بانی وصال یک مادر با دختر جدیدش می شود

دیدار مادر با چشم‌های ریحانه

ماجرا به حدود۴سال قبل بر می گردد؛ درست بیستم مهرماه سال ٩۴ بود که ریحانه بهشتی، معلم و یکی از ورزشکاران حرفه‌ای و مدال‌آور دوومیدانی خراسان رضوی در سن ٢٧ سالگی بر اثر مرگ مغزی به خواب ابدی رفت.

دیدار مادر با چشم‌های ریحانه

شهرآرا آنلاین - لاله سادات کوثری -

پرده اول؛ ماجرای ریحانه

همه چیز از یک سردرد ناگهانی شروع شد. ریحانه نیمه شب با سردرد شدید و حالت تهوع از خواب بیدار می شود. همان لحظات مادر و خواهر ریحانه با اورژانس تماس می گیرند و در کش و قوس آمدن و نیامدن اورژانس، خانواده ریحانه او را به بیمارستان فارابی می رسانند. ریحانه تعادلش را کاملا از دست می دهد و بالاخره نزدیکی های صبح با انجام سی تی اسکن مشخص می شود که باید به سرعت جراحی شود. عمل صورت می گیرد و پزشکان کارشان را انجام می دهند اما ریحانه بیست و شش ساله هرگز به هوش نمی آید و مرگ مغزی می شود.

 

پرده دوم: قرار در بیمارستان منتصریه مشهد

خانواده ریحانه بهشتی حالا بعد از گذشت چند سال دوباره به بیمارستان منتصریه دعوت شده اند، اما این دعوت کمی متفاوت با بدرقه آخرین لحظات زندگی ریحانه در راهروها و اتاق های بخش پیوند اعضا در این بیمارستان است. هماهنگی دعوت را شهرآرا انجام داده است.دعوت شدگان به بیمارستان منتصریه فقط خانواده ریحانه بهشتی نیستند؛ این دعوت مهمان دیگری هم دارد. قرار است ناهید محبی بیست و شش ساله هم که حالا به لطف بازگشت بینایی اش دوباره صاحب فرزند شده است، رأس ساعت ١٠ صبح در همان اتاقی باشد که ٣سال قبل مادر ریحانه با امضای ثواب خود در آن، اعضای بدن دخترش را به بیماران نیازمند اهدا کرد.

نفس ها در گلو حبس شده اند، هنوز اما هیچ کس نمی داند قرار است وجیهه موسوی، مادر ریحانه بهشتی، به بهانه روز اهدای عضو و به دلیل پاسداشت این کار ارزشمندش به آرزوی خود برسد. دکتر خالقی مسئول واحد فراهم آوری اعضای پیوندی دانشگاه علوم پزشکی مشهد و سایر همکاران این بخش هم در این دعوت حضور دارند.مادر ریحانه به ٣سال قبل بر می گردد؛ درست لحظاتی که ریحانه در آرامشی عجیب روی تخت بیمارستان قرار گرفته بود. از لحظه وداع با دخترش می گوید. بار دیگر آخرین مکالماتش با ریحانه را مرور می کند؛ «به ریحانه گفتم به آرزویت رسیدی، همان که می خواستی شد.»به عقب بر می گردد، درست آن روزهایی که ریحانه در اوج مسابقات دو ومیدانی و ورزش قهرمانی خوش درخشید. در اوج قهرمانی و جوانی می گفت: مادر اگر من کارت اهدای عضو پر کنم، راضی هستی؟ این حرف ها را به شوخی و خنده به مادرش می گفت؛ در حالی که چند سال قبل به همراه خواهرش کارت اهدای عضو گرفته بودند.مادر ریحانه در حالی که اشک سرازیر شده از گونه هایش را با دستمال سفید مچاله شده در دستانش پاک می کند، به این سؤالمان که چه اندام هایی از بدن ریحانه اهدا شده است، پاسخ می دهد: دو قرنیه چشم، نسوج، دو کلیه کبد، پوست و... . تأملی می کند و دیگر ادامه نمی دهد.

می پرسم: مادر حالا بعد از گذشت ٣سال چه آرزویی در دل داری، آرزویی که در رابطه با ریحانه در دلت مانده باشد؟ می گوید: نمی دانم؛ می گویند قانون است که نباید گیرنده و اهدا کننده عضو یکدیگر را ملاقات کنند. من هم این قانون را خوب می دانم، اما از ته دل دوست دارم گیرنده قرنیه چشم ریحانه را ببینم. چشم عضو حساسی است. اگر گیرنده چشم را ببینم، انگار بار دیگر ریحانه ام را دیده ام.

 

پرده سوم؛ ماجرای ریحانه

یک باره و در عرض ٣هفته همه چیز پیش چشم ناهید تیره و تار می شود؛ تا جایی که چهره فرزندانش را در فاصله بیشتر از یک متری نمی بیند. بلافاصله دست به کار می شود و به سراغ پزشکان متخصص چشم می رود، اولین پزشک، دومین و سومین چشم پزشک و... همه شان متفق القول معتقدند ناهید از ناحیه قرنیه چشم دچار قوز قرنیه شده است و اگر در کوتاه ترین زمان ممکن پیوند قرنیه نشود، بینایی اش را به طور کامل از دست می دهد و نابینای مطلق می شود. این موضوع باعث می شود پرونده پزشکی ناهید در اولویت پیوند قرنیه چشم قرار گیرد. از زمان پر کردن فرم ها تا زمانی که از مرکز پیوند اعضا برای پیوند قرنیه با او تماس می گیرند، ٣هفته طول می کشد ولی تک تک ثانیه ها در این ٣هفته مثل ٣سال برای او و خانواده اش می گذرد.

 

پرده چهارم؛ لحظه وصال

حالا دیگر لحظه وصال نزدیک است. لحظه وصال مادر و دختر به اندازه یک دیوار در اتاق های مرکز پیوند اعضا در بیمارستان منتصریه فاصله دارد. بالا خره این مادر و دختر به وصال می رسند و اشک شوق از چشمان ناهید یا بهتر بگوییم ریحانه سرازیر می شود؛ مادر و دختری که با بهشتی شدن ریحانه، پیوند معنوی مادر و دختری شان از امروز ثبت می شود و از این به بعد، وجیهه موسوی مادر ریحانه می تواند نگاه گرم دخترش ریحانه را در چشمان ناهید ببیند.

گام‌های ناهید لرزان است و گام‌های مادر لرزان‌تر. نفس‌ها در سینه حبس شده و صدای سنگین سکوت با هق هق بلند ناهید و مادر شکسته می‌شود. حالا برای مادر ریحانه لحظه تولدی دیگر است. گویی امروز از چشمان ناهید، ریحانه متولد شده است.

قدم دوم را ناهید بر می‌دارد. حالا دیگر محبت عمیق مادر و دختری است که در آغوش وجیهه موسوی و ناهید محبی جاری می شود. مادر ریحانه چشمان ناهید را لمس می‌کند؛ درست می‌بیند این چشمان ریحانه است با همان آرامشی که چند سال قبل به خواب عمیق فرو رفت...

ناهید از آن روزها برای مادر ریحانه می گوید: روز به روز چشمم کم بینا تر می شد. بیماری یک باره خود را نشان داد و از زمانی که متوجه شدم تا زمانی که به فکر درمان افتادم، بیش از ٨٠ درصد از بینایی ام را از دست دادم. مدام به از دست دادن بینایی ام فکر می کردم که شاید دیگر هیچ وقت نتوانم با چشمم ببینم. یک روز همان طورکه مشغول انجام امور روزانه بودم، تلفن خانه به صدا درآمد و به من گفتند که برای جراحی و پیوند آماده شوم. نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال از این جهت که بینایی ام دوباره برمی گشت و ناراحت از اینکه قرنیه شخص دیگری به چشم من پیوند می شد. نمی دانم چه شد و چگونه روی تخت بیمارستان برای پیوند آماده شدم؛ فقط آن لحظه همین را می دانستم که از یک خانم جوان هم سن وسال خودم که دچار مرگ مغزی شده است، قرنیه می گیرم. عمل انجام شد و خداراشکر بینایی ام کامل به دست آمد و برگشت.

ناهید همانطور که دست‌های مادر ریحانه را در دستانش گرفته، می‌گوید: در تمام این چند سال وجود ریحانه را به عنوان خواهر خود در روح و جسم و جانم احساس کرده ام. دوست داشتم خانواده اش را از نزدیک ببینم و بر دستان مادرش که حالا مادر دیگر من است، بوسه بزنم. خدا رو شکر که این روز 

را دیدم. گفتنی است؛ این دیدار به صورت مستندی کوتاه از سوی روزنامه شهرآرا تهیه شده که با اسکن «کیو آر کد» می‌توان آن را مشاهد کرد.

 

اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی