کد خبر : 98811
/ 05:29

آدم در دنیا به هیچ وصل است...

حاصل گپ و گفت چند روزه ما با دکتر خالقی در بین ویزیت بیماران اهدای عضو و دغدغه‌های پزشکی بی‌شمارش یک جمله ساده بود: آدم در دنیا به هیچ وصل است...

آدم در دنیا به هیچ وصل است...

شهرآرا آنلاین - آزیتا حسین زاده‌عطار- روی تخته سفید با ماژیک مارکر آبی نوشته‌اند؛«884امین اهدای عضو....» و زیر آن نام یک دختر است و سن او. این عدد انگار تقدس‌بخش پیوند اعضای بیمارستان منتصریه است. هر بار که تخته‌پاکن، جوهرش را می‌خورد یعنی یک نفر دیگر قرار است منجی چند نفر دیگر از مرگ حتمی و قطعی باشد. تا اینجایش نشان می‌دهد 884خانواده در سخت‌ترین شرایط خانوادگی خود جوانمردی و ایثار کرده‌اند. بی هیچ چشمداشتی بخشیده‌اند؛ بخششی که خیلی بزرگ است. در حد پول و مادیات دنیا نیست. بخشیدن جان فرزند نیمه‌جان است یا بخشیدن چشم، قلب، پوست، کبد و اعضای خانواده‌شان. دکتر ابراهیم خالقی، ساکن محله رضاشهر ومسئول مرکز فراهم‌آوری پیوند اعضای دانشگاه علوم پزشکی را وسط بحبوحه آدم‌هایی که در اتاقش در رفت و آمدند، پیدا می‌کنم. او عقیده دارد بین حدود 100نفر آدمی که در بحث هر پیوند دخیل می‌شوند او گم‌ترین عضو است و کوچک‌ترین کار را می‌کند. می‌گوید اصل کار آن خانواده‌ها هستند و سر خط تمام برکتی‌اند که در زندگی همه انسان‌های درگیر با این موضوع تعبیر می‌شود.

 

 16سال است گوشی‌ام روشن است

تلفنش زنگ می‌خورد. یکی از همکارانش در یکی از بیمارستان‌های شهرهای اطراف خبر از وقوع مرگ مغزی می‌دهد. این خبر، هم خوشحال‌کننده است، هم دردناک. سال‌هاست به شیرین و تلخ عجیب عادت کرده است. شیرینی روایت جان دوباره یک انسان و تلخی دل‌کندن خانواده‌ای که بیمارشان مرگ مغزی است. شروع صحبت‌هایش با من لابه‌لای کارهای روزمره‌اش برای هماهنگی بیماران پیوند است و ویزیت بیمارانی که تمام امیدشان اول به خداست و بعد چشم‌انتظارند تا گروه او یک بیمار مرگ مغزی متناسب با گروه خونی آن‌ها پیدا کنند. بین همه مشغله‌هایش برای بیماران، زنگ تلفن هم امانش نمی‌دهد. هر چند دقیقه یک تماس جدید و یک خبر دیگر از گیرنده‌‌ها و دهنده‌ها. لبخندی می‌‌زند و می‌گوید: «از همان سال82 که طرحم را گذراندم و دانشگاه در حال انتخاب پزشکانی به‌عنوان هماهنگ‌کننده برنامه‌های پیوند اعضا بود، سرنوشت ما هم به پیوند اعضا پیوند خورد. دکتر بهرامی، رئیس وقت دانشگاه، اعلام کرد هر کسی مایل است در این زمینه ورود پیدا کند بسم‌ا... در اصل این گروه پیوند را از سال80 تشکیل داده بودند اما تعداد پیوند‌‌ها بسیار اندک بود. سال80 ،3پیوند، سال81، 5پیوند و سال82 هم 10پیوند انجام شده بود. زمانی که درخواست نیرو کردند من و چند نفر از دوستان دیگرم وارد این کار شدیم.»

محل استقرار اولیه‌شان در بیمارستان امدادی بود. آن زمان 80، 90درصد بیماران مرگ مغزی تصادفی‌ها بودند، می‌گوید:« از همان سال83 که یک سال از  فعالیتم در بیمارستان امدادی در جریان مسائل مربوط به اهدای عضو می‌گذشت، ناچار شدم به‌دلیل آنلاین‌بودن 24ساعته برای در جریان امور اهداکننده و گیرنده‌ها بودن، گوشی بخرم و 16سال است که زندگی من یک‌جورهایی به این گوشی و زنگ‌های مکررش اتصال دارد...»

 

قرار است دوباره شیشه آی‌سی‌یو بشکند؟

خانواده‌ها داغ‌دیده‌اند. درخواست پیوند از آن‌ها بسیار سخت است. هنوز پیوند اعضا در بین مردم تعبیر خوبی ندارد. انگار به دست خودت فرزندت یا مادر عزیز‌تر از جانت را به قربانگاه بفرستی. دکتر آن سال‌ها را در بیمارستان امدادی خوب در خاطر دارد. سال‌هایی که علاوه‌بر تجهیزات محدود پیوند، رضایت‌گرفتن از خانواده‌ها راهی صعب‌العبور بود؛« ما 3پزشک بودیم که در اتاق مدیریت پیوند اعضا در بیمارستان امدادی استقرار داشتیم. وارد آی‌سی‌یو که می‌شدیم سرپرستار آی‌سی‌یو می‌گفت باز شما آمدید؟! قرار است دوباره شیشه آی‌سی‌یو بشکند؟! دیگر باب شده بود که صحبت‌کردن ما برای رضایت‌گرفتن از خانواده‌های بیماران مرگ مغزی به شکسته‌شدن شیشه آی‌سی‌یو ختم خواهد شد. بد و بیراه شنیدنمان هم ملس شده بود. کارمان شده بود دائم بیا و برو و استرس صحبت. حق هم داشتند. در اوج غصه از دست‌دادن عزیزشان، پیشنهاد می‌دادیم اعضایش را هم اهدا کنند.»

آن سال وضعیت پیوند رشد چشمگیری داشت. حدود 30پیوند در بیمارستان امدادی انجام شد. خون دل‌ها خوردند تا توانستند این‌کار را به ثمر برسانند. نه فرهنگ‌سازی شده بود و نه بستر آماده بود، نه گروه پیوند هنوز کامل بود و نه اتاق عمل وضعیت تکمیل امروزش را داشت. دکتر می‌گوید: « ما از اول دقیق کارمان را انجام می‌دادیم اما زحمت بسیار بود؛ مثل این بود که یک کارگر با بیلی که درست و حسابی نیست با مشقت کار کند.»

136496.jpg

انس پزشکان به بیمار مانع اطلاع خبر بد می‌شود

در همه جای دنیا مرسوم است که وقتی یک بیمار مرگ مغزی می‌شود پزشک معالجش این را به خانواده او اطلاع می‌دهد اما در کشور ما به دلیل انسی که بین بیمار و پزشک ایجاد می‌شود، هیچ پزشک معالجی حاضر نیست این خبر را به خانواده بیمار بدهد. دکتر این قضیه را به دلیل وابستگی عاطفی پزشکان و بیماران مشهد به یکدیگر خیلی طبیعی می‌داند و در توضیح  دلیل این نظرش می‌گوید: «اصلا کار ساده‌ای نیست. تلخی این خبر با هیچ چیزی شسته نمی‌شود. یک‌بار وقتی به مادری این خبر را می‌دادیم از روی صندلی افتاد. برادری وقتی این خبر تلخ را شنید زانوهایش سست شد و آی‌سی‌یو را چهار دست و پا راه می‌رفت. در همه این سال‌ها از این قبیل موارد کم نداشته‌ایم.»

 

این اشک‌ها مقدس‌اند

دکتر خالقی می‌گوید: «در تمام مرگ مغزی‌ها گریه و اشک و آه هست. این اشک‌ها مقدس‌اند. مرگ مغزی یک اتفاق غیرمترقبه است. یکی تصادف کرده، یکی از روی بالکن سقوط کرده، یکی دیگر شب خوابیده و صبح بیدار نشده است.»

 یکی از خاطرات دیگر از وقوع مرگ مغزی پیش چشم دکتر به تصویر کشیده می‌شود. از مادری یادش می‌آید که همین چند وقت پیش با گلایه سردرد به درمانگاه رفته بود و پس از بازگشت به منزل سردردش تمام نشده بود و در عرض چند ساعت خونریزی مغزی کرده و مرگ مغزی.... و باز یک مرگ مغزی عجیب دیگر را هم مرور می‌کند: « خانمی سزارین شده بود. گویا در جریان عمل خون زیادی از دست داده بود و لحظه‌ای بعد دچار مرگ مغزی شده بود. اگر علل مرگ مغزی را بگویم متوجه می‌شوید که آدم به هیچ وصل است...»

رفته‌رفته در این سازمان هر چیزی جایگاه خود را پیدا می‌کند. در سال84 گروه پیوند، پیوند کبد را نیز آغاز می‌کنند و تا سال92 این تیم اصلاحاتی را انجام می‌‌دهند تا عمل پیوند کبد که به اعتقاد دکتر سخت‌ترین عمل پیوند است به بهترین صورت ممکن انجام شود.

 

توسعه عمل‌های پیوند

 دکتر خالقی روند پیشروی عمل‌ها را این‌گونه توضیح می‌دهد: «سال84 بود که رفتیم سراغ شهرستان‌ها. کار این گونه بود که همراه گروه پیوند می‌رفتیم و بیمار را با آمبولانس منتقل می‌کردیم. در همین راه یک‌بار نزدیک بود جانمان را در مسیر شهرستان از دست بدهیم که خدا بسیار به ما لطف کرد. در سال84 پیوند پوست هم به پیوند‌هایمان اضافه شد. الان هم پیوند پوست را در بخش سوختگی بیمارستان امام رضا(ع) انجام می‌دهیم.»

 آن زمان‌ها که هنوز بیمارستان منتصریه‌ای در کار نبود وقتی خبر مرگ مغزی می‌آمد 15روز  بیمار را به بیمارستان قائم و 15روز امام رضا می‌بردند. دکتر افتتاح بیمارستان منتصریه و ماجرایش را خوب در یاد دارد؛«سال 89 آستان قدس این بیمارستان را ساخت و تحویل دانشگاه علوم پزشکی داد. در سال90 گروه پیوند در بیمارستان مستقر شدند و در سال91 مدیریت پیوند تبدیل به مرکز فراهم‌آوری اعضای پیوندی شد. از همان سال بیمارستان تخصصی عمل کرد و در بیمارستان منتصریه مرکز پیوند شکل گرفت.»

مسئول مرکز پیوند دکتر خالقی بود که از بین 14نفری که برای این‌کار آمدند و رفتند او تنها فردی بود که این کار را با همه سختی‌هایش به جان خرید. حالا با استقرار او در این سمت اهداها از سالی سی، چهل تا به عدد 60 رسیده است. دکتر از کارنامه درخشان این گروه یاد می‌کند و می‌گوید:«نتیجه سختی کار این گروه همین است که امروز می‌شود با افتخار گفت 286عمل پیوند کبد، بیش از 140اهدای کلیه،70 عمل پیوند قلب،  500 عمل اهدای پوست و چندین عمل قرنیه داشته‌‎ایم که در مجموع حدود 3هزار و 400عضو اهدا کرده‌ایم که همه این بیماران از مرگ حتمی نجات پیدا کرده‌اند.»

 

بیمار بعد از پیوند بسیار حساس است

بیماران پیوند شماره پزشکشان را دارند. دائم باید با او در تماس باشند و حتی کوچک‌ترین سردرد یا عطسه‌ای را به پزشک اطلاع دهند. دکتر می‌گوید: «چون بدن بیمار پس از پیوند اعضا عضو غریبه را پس می‌زند، ایمنی بیمار را باید پایین بیاوریم و به همین علت بیمار بسیار آسیب‌پذیر و حساس می‌شود.»

اما تحمل این سختی و خوردن دو سه عدد قرص در روز می‌ارزد به اینکه فرد بخواهد جانش را از دست دهد.

 

حالا ببین خالقی کجاست؟

دکتر می‌خواهد نامش در کنار حدود 100نفر دیگر بیاید. همان‌ها که تعبیرش از همه‌شان این است که اگر نباشند یک گوشه کار لنگ است. می‌گوید: «بزرگ‌ترین کار را در روند پیوند، خانواده فردی که دچار مرگ مغزی شده‌است با ایثار و گذشتشان انجام می‌دهند و بعد از آن تیم آمبولانس‌، پزشک معالج، تیم اتاق عمل، پرستاران، کسانی که عکس رادیولوژی می‌گیرند و متخصصان داخلی، بخش پیوند، درمانگاه‌های پیوند، پزشکی‌قانونی و...»

 حتی بهشت رضا هم این امکان را فراهم کرده است که به‌دلیل کار زیبایی که خانواده‌ها انجام داده‌اند، بیماران مرگ مغزی زودتر از دیگران غسل شوند و بیمارستان هم برای بیمارانی که توان مالی خوبی ندارند، هزینه‌های کفن و دفن در بهشت‌رضا را تقبل می‌کند. همه این موارد در یک‌سو و سوی دیگر خانواده‌ای که می‌خواهد پیوند بگیرد کلی مراقبت لازم دارد. باید مشاوره قلب و ریه و دندان و... شود و کلی رسیدگی‌های دیگر. دکتر باز هم تأکید دارد؛« حالا ببین جایگاه خالقی کجاست؟» بعد خنده آرامی می‌کند و می‌گوید:«ما فقط پوستمان کلفت‌تر از دوستان است.»

136502.jpg

باید دست مادری را بوسید که رضایت می‌دهد

دکتر اعتقادش این است؛« بین همه کسانی که در این وادی دخیل هستند و گوشه‌ای از کار را می‌گیرند باید دست مادری را بوسید که رضایت می‌دهد و پدری که با شنیدن خبر مرگ مغزی فرزندش کامل شکسته است و حال اجازه اهدای عضو می‌دهد، ستودنی است. اگر بنا به تکریم هست آن‌ها باید تکریم شوند.»

 

روز به روز آرام‌تر شدم

می‌پرسم از دیدن این صحنه‌های ناگوار روحیه‌تان را نباختید؟ می‌گوید:« نه‌تنها روحیه‌ام را نباختم بلکه روز به روز آرام‌تر هم شدم. به جای بی‌قراری فهمیدم این دنیا ارزش ندارد. چه جوان‌هایی که مرگ مغزی شدند و چه بیمارانی که برای کبد، کلیه و اعضای دیگر بدنشان تا دم مرگ رفتند. یک بار گفتی قیمت یک کبد چند؟ یا می‌دانی برای داشتن یک قلب چه هزینه‌ها که نمی‌کنند؟! وقتی می‌بینم طرف به‌دلیل نداشتن پراید و پورشه داشتن همسایه‌اش زمین و زمان را به هم می‌دوزد تعجب می‌کنم.»

 

دخترم دوست دارد پزشک پیوند شود

2فرزند دارم یک دختر دبستانی و یک دختر دبیرستانی. دختر بزرگم دوست دارد پزشک شود و می‌گوید:«یا پزشکی یا هیچی» او با وجود اینکه سختی کار من را دیده است و اینکه همیشه و حتی در سفر هم باید دردسترس باشم، می‌گوید دوست دارم مثل شما باشم.

 

3خاطره از زبان دکتر

در چند ثانیه‌زندگی‌ام آن روی سکه‌اش را دید

یک‌بار، یک بیمار مرگ مغزی را آوردند که یک خانم بود. همسرش پشت فرمان تشنج می‌کند و فرمان ماشین از دستش خارج می‌شود و تصادف می‌کنند. مادرخانمش در همان لحظه برخورد فوت می‌کند و همسرش هم دچار مرگ مغزی می‌شود. او می‌ماند و پدر همسرش. وقتی با من مشورت می‌کرد می‌گفت در عرض چند ثانیه زندگی‌ام آن روی سکه‌اش را دید.

 

 همیشه می‌گفتم رضایت‌ندادن بی‌فرهنگی است

خاطره دیگر دکتر از بیماری است که 3شب پیش از مرگ مغزی‌شدنش خواب می‌بیند مرگ مغزی شده و به پدر و مادرش می‌گوید که در خواب دیده اعضایش را اهدا کرده است. وقتی بیدار می‌شود به پدر و مادرش می‌گوید اگر این اتفاق افتاد اعضای من را اهدا کنید. پدرش وقتی به‌سختی رضایت می‌دهد به دکتر می‌گوید همیشه می‌گفتم چقدر بی‌فرهنگ‌اند خانواده‌هایی که رضایت به اهدای عضو نمی‌دهند اما الان که خودم درگیر آن شده‌ام می‌فهمم این کار بسیار سخت است.

 

باورشان نمی‌‌شد این‌قدر زود حاجت روا شدند

3روز پیش بود. یک مرد 40ساله با نارسایی حاد کبد به ما مراجعه کرد. پزشکانش گفته بودند اگر در عرض کمتر از 48ساعت برای او کبد پیدا نشود از بین خواهد رفت. همسر و برادرش آمدند پیش من و گفتند حالا چه کار کنیم آقای دکتر. زمان زیادی ندارد. چند ساعت بعد تلفن زنگ خورد. از بیمارستان امام رضا(ع) وقوع یک مرگ مغزی را اعلام کردند. وقتی خبر را به آن‌ها دادم اشک‌هایشان از خوشحالی جاری شد . 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی