کد خبر : 98857
/ 06:20
روایت شهرآرا از زندگی یک مادر شهید

هم‌نشین خاطره

انتظار واژه‌ای است که مادران شهدا و اسرا، بیش از هر فرد دیگری آن را با تمام وجود درک کرده‌اند.

هم‌نشین خاطره

شهرآرا آنلاین -  فهیمه شهری / خط مقدم دیگری در دل مادران تک تک رزمنده‌ها جریان داشته است. آنگاه که مادری در آتش غم هجران جگرگوشه‌اش می‌سوخت اما دم بر نمی‌آورد و آنگاه که شور زهرایی آن‌ها باعث می‌شد پاره تنشان را به جنگ با رژیم بعثی عراق بفرستند، جنگی دیگر در دل مادران به پا بود که جز مادر داغ دیده شاید فرد دیگری نتواند به خوبی آن را درک کند.

 

توفانی در دل مادر به‌پاست وقتی که فرزندش را برای راهی بدرقه می‌کند که نمی‌داند بازگشتی دارد یا نه و سخت‌تر هنگامی است که خبر می‌آورند نور چشمت شهید، اسیر یا مفقودالاثر شده است، چطور می‌توان از درد مادری گفت که شیره جانش را داده تا طفلش جان گیرد و حال بازگشت تکه تکه‌های استخوان جگرگوشه‌اش، بزرگ‌ترین آرزویش می‌شود! آری به راستی که اجر مادران رزمنده‌ها کمتر از خود آن‌ها نیست. اگر این مادران زهرایی نبودند هیچ وقت چنین فرزندانی حسینی تربیت نمی‌شدند.

این بار به مناسبت 3 خرداد، روز مقاومت و ایثار، سراغ مادری از اهالی بولوار شهید ستاری رفتیم که 3فرزند و 2دامادش را راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل می‌کند و در این بین، پسر کوچکش شهید می‌شود.

صدیقه مژده کارلو اکنون با وجود حدود 80 سال سن هنوز داغ دوری فرزند شهیدش «علی توزنده جانی» را دارد و برایش اشک می‌ریزد. قاب عکس پسر، مرهم دلتنگی‌های مادر است. مدام با گوشه پیراهنش قاب را تمیز می‌کند و آن را در دست می‌گیرد و از خاطراتش می‌گوید. از اینکه علی از کودکی بچه‌ای مهربان و کمک حال مادر بوده است. از غم مادرش ناراحت می‌شده و دغدغه شاد کردن او را داشته است. او علی را بچه‌ای نظر کرده و خدا داده می‌داند و با لهجه شیرین نیشابوری‌اش توضیح می‌دهد:« سال 45، 5بچه داشتم؛ 2پسر و 3دختر. دختر آخرم سه ماهه بود و نامش را شهین گذاشته بودیم. شبی خواب دیدم یک بانو و دو آقای سید به خانه‌مان آمدند و به من می‌گفتند «مادر اسم فرزندت را علی بگذار». من اصلا گمان نمی‌کردم باردار باشم. در خواب می‌گفتم بچه من سه ماه است به دنیا آمده، نامش را شهین گذاشته‌ایم، دختر است چطور علی صدایش بزنیم. این 3 نفر باز به من می‌گفتند «مادر نام فرزندت را علی بگذار». کمی بعد فهمیدم باردارم. بچه‌ام پسر بود، وقتی به دنیا آمد، در پهلوی سمت چپش یک لکه قهوه‌ای بود که آن را نشان حضرت زهرا(س) دانستیم. مطابق خوابم نامش را علی گذاشتیم. او مثل پدر خدابیامرزش که 20 سال پیش بر اثر سرطان فوت کرد، خیلی خوش‌اخلاق و مهربان بود. در امور منزل کمک می‌کرد و از هیچ کاری دریغ نداشت.»

مادر ادامه می‌دهد:« زمان انقلاب در نیشابور بودیم و بعد به مشهد آمدیم. پسر اولم برای سربازی به کردستان رفت. چون اعلامیه پخش می‌کرد نیروهای ساواکی گرفته بودنش و کلی شکنجه شده و شلاق خورده بود. در زمان جنگ، یک شبانه روز بالای کوه با هم‌رزمانش در محاصره دشمن بودند و فقط یک قمقمه آب داشتند. پسر دوم و سومم هم رفتند کردستان. علی پسر سومم بود و 2سال سربازی خودش را در جنگ کردستان گذراند. علی و پسر دومم هر دو مفقود‌الاثر شدند. پسر دومم پیدا شد اما علی روی مین رفته و شهید شده بود.»

 

خدا کند شهید شود اما به اسیری نرود

او در ادامه بیان می‌کند:« در مدتی که علی مفقودالاثر بود، دائم به سردخانه می‌رفتم و بین جنازه‌های سربریده، سوخته شده و غرق خون دنبال علی می‌گشتم. دائم نماز حاجت می‌خواندم و از خدا می‌خواستم بچه‌ام اسیر دست دشمن نباشد. خدا هم حاجتم را داد و بالاخره یک روز گفتند علی در عملیات نصر 1 روی مین رفته و شهید شده است. پس از مدتی هم تکه‌های استخوانش را آوردند.»

با گفتن این کلمات بار دیگر، دل مادر بی‌تاب می‌شود، گاهی با دامنش اشک‌هایش را پاک می‌کند و گاهی قاب عکس علی را، حال عجیبی دارد که نمی‌دانم در پس این حال و رفتار باید چه چیزی را ببینم، درد فراغی که کشیده است، دلتنگی که دارد و شاید هم خاطراتی که لحظه به لحظه پیش چشمانش رژه می‌روند، هر چه هست مشخصا ترکیبی از یک حالت شعف و غم است شعف از ایثار خودش و شهادت فرزندش و غم نبود فرزندش غمی که درد است و دردی که درمانی ندارد.

با تمام دلتنگی‌هایش بارها بین صحبت‌هایش می‌گوید:

« از خدا ممنونم که علی را از من و پدرش قبول کرد. علی بهشتی شد و آن دنیا دست ما را می‌گیرد.»

برمی‌خیزد تا یادگارهای به جا مانده از پسرش را بیاورد. آن‌ها را در ساکی گذاشته که پدر علی با آن خرید می‌کرده است. نامه‌ها، عکس‌ها، کارنامه و دست نوشته‌های دوران مدرسه علی، همه در این ساک است.

حافظه مادر یاری نمی‌کند اما مدارک باقی مانده حاکی از آن است که علی در 25 بهمن سال 46 به دنیا آمده و 27 فروردین سال 66 در حالی‌که کمتر از 20 سال سن داشته، شهید شده است، شهید شده تا امروز ما با معنی مقاومت که برای روز 3 خرداد نامگذاری شده است بیشتر و بیشتر آشنا شویم و بدانیم « مقاومت» فقط یک روز و یک تاریخ و عبارت نیست، مقاومت گذر سال‌ها رشادت، تاریخ‌ها جان نثاری و حرف‌های بسیاری است که از دل امثال مادر علی‌ها می‌آید.

مادر که تا زمان شهادت علی سواد خواندن و نوشتن نداشته است، پس از شهادت او، در سن 50 سالگی تصمیم می‌گیرد قرآن خواندن را فراگیرد تا بدین وسیله کمی آرام شود. در این مسیر آن‌قدر تلاش می‌کند که آرزویش یعنی تلاوت قرآن، محقق می‌شود. او اکنون نه تنها قرآن بلکه معانی آن را هم می‌خواند و به گفته خودش در هر ماه یک بار قرآن را دور می‌کند. او انس با قرآن را از برکات شهادت علی می‌داند و بیان می‌کند: «همین قرآن مرا با راه راست خداوند آشنا کرد و آرام بخشم در لحظات دلتنگی است.»

136559.jpg

ختم گل ها با جنگ

اوقات یک مادر تنها و داغ دیده، روز و شب‌های بلندی است. او روزها را با قرآن و شب‌ها را با نماز شب و دعا و مناجات سپری می‌کند. تن سالمش را هم از دیگر الطاف الهی می‌داند چراکه با وجود 80 سال سن، دردمند نیست و هیچ بیماری ندارد؛ نه فشار خون، نه قند و نه چربی.

حیات باصفا و پرگلش را نشانمان می‌دهد. تمام آن را جارو کشیده است و با وجود گل و گلدان زیاد، ذره‌ای زباله یا برگ خشک در آن نیست. همه را خودش تمیز می‌کند. تمام گلدان‌ها هم دست پرورده خودش است.

به عقیده او روح علی همواره کنارش است. هنگام خرید برای منزل، هر بار که خسته می‌شود یک نفر در خیابان به کمکش می‌آید. اهالی مسجد محل هم او را می‌شناسند و به عنوان مادر شهید خیلی احترامش را دارند. اگر هم کاری داشته باشد برایش انجام می‌دهند. گاهی که جوان‌های مسجد به او می‌گویند برایمان دعا کن تا ما هم شهید شویم، پاسخ می‌دهد: «شما بروید اسلام و انقلاب را زنده نگه دارید.»

آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد:«خدا کند ما قدر انقلاب و شهدا را بدانیم. زمان قبل از انقلاب مردم نان نداشتند بخورند اما اکنون خیلی رفاهیات فراهم است ولی هنوز برخی شاکی هستند.» یاد شهدای حوادث تروریستی می‌کند و می‌گوید: « داغ دلم تازه می‌شود وقتی در اخبار می‌بینم و می‌شنوم که جوانان و پاسداران ما این‌طور شهید می‌شوند. برایشان قرآن می‌خوانم و دعا می‌کنم شر دشمنان به خودشان برگردد و هیچ مادری داغ فرزند نبیند.»

وقتی از او می‌پرسم به عنوان مادر شهید چه توقعی دارد، می‌گوید: «هیچ! جوانم را در راه خدا دادم هیچ توقعی هم از کسی ندارم اما مردم خوبی داریم. خدا خیرشان بدهد احترامم را دارند و یاد شهید را زنده نگه می‌دارند.»

هنگام اذان ظهر است و مادر می‌خواهد نمازش را بخواند. صندلی و جانمازش کنار عکس شهیدش است. همیشه همین جا به دعا و مناجات می‌پردازد. گویی بودن در کنار عکس شهید، روح او را آرام‌تر و به خدا نزدیک‌تر می‌کند.

این روایت یکی از هزاران مادری است که گل‌های باغ زندگی‌شان را راهی میدان جنگ کردند تا برای وطن و برای امنیت امروز ما ایثارگری کنند، گل‌هایی که عمرشان به باغ جنگ ختم شد و ندیدند آبادی امروز را، در آستانه روز مقاومت، شاید بتوانیم بگوییم مادران شهدا همان کسانی هستند که به معنی واقعی مقاومت را تفسیر کردند چرا که در مقابل قلبشان مقاومت کردند و از عزیزترین افراد زندگی‌شان برای ایستادن در مقابل دشمن گذشتند. 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی