کد خبر : 99106
/ 07:44
گفت و گو با مربی فوتبال کودکان کار حاشیه شهر که ساکن هاشمیه است

حاشیه یعنی زندگی

حاشیه یعنی زندگی

شهرآرا آنلاین - آزیتا حسین‌زاده عطار- زندگی برای هر آدمی معنای خودش را دارد اما گاهی دیدن سختی زندگی و اینکه این سختی زندگی در کودکان کار چطور پختگی ایجاد کرده و جلایشان داده است می‌تواند ورق زندگی جوانی را که تا دیروز یک پسر خجالتی و درون‌گرا بوده است برگرداند. چند ساعتی گپ و گفت ما با مربی تیم پرشین که 5 سالی می‌شود مسئولیت تیم فوتبال کودکان کارحاشیه شهر را به عهده دارد، خواندنی است.

 

الصاق به جمعیت امام علی(ع)

عرفان وهاب رجایی بیست‌وسه‌ساله است و متولد مشهد. او ساکن خیابان هاشمیه و دانشجوی سال آخر رشته مهندسی پزشکی. در حال حاضر در کنار درس خواندن مربی تیم فوتبال پرشین است، تیمی برای کودکان کار. بهمن ماه سال 93 که می‌شود، سرنوشت عرفان هم به جمعیت

امام علی (ع) گره می‌خورد. یکی از همکلاسی‌هایش با او تماس می‌گیرد و اطلاع می‌دهد که محلی هست که در آن کار خیر انجام می‌دهند و او هم اگر بخواهد می‌تواند گوشه‌ای از آن را بر عهده بگیرد. می‌گوید: تا آن زمان هیچ شناختی از حاشیه شهر نداشتم؛ چه برسد به اینکه بخواهم برای حاشیه کاری انجام دهم. اول فکر کردم کمک مالی است‌ اما گفتند قرار نیست کمک مالی انجام دهید. گفتند می‌توانم به بچه‌های حاشیه شهر درس بدهم یا هر کاری که از دستم بر بیاید برایشان انجام دهم. گفتم: چطور می‌‌شود بدون پشتوانه مالی درس داد؟

 

آن‌طرف‌تر از حرم را ندیده بودم

واقعیتش من از حرم آن طرف‌تر را ندیده بودم. 20 سال این سمت شهر زندگی می‌کردم و هیچ وقت گذارم به آن سوی شهر نیفتاده بود. یکی از روز‌های بهمن ماه سال 93 بود، ساعت 4 بعد از ظهر. بهمنش بیشتر به پاییز می‌ماند تا زمستان.  قرار بود بروم به نشانی‌ای که دوستم در پیامک نوشته بود:« طبرسی... .» این‌قدر نابلد بودم که آدرس را اشتباهی رفتم آن طبرسی دیگر. بعد پرسان‌‌پرسان به آدرس رسیدم. آدم‌ها جدید بودند. فکر می‌کردم آدم‌های این طرف شهر فرق دارند. حتی حرف زدنشان، لباس‌هایشان ، حتی رفتار‌هایشان متفاوت بود. حالا بعد از این سال‌هایی که گذشته است متوجه شده‌ام آن سوی شهر دست‌بند دستم نکنم و لباس‌هایم خیلی رنگی نباشد. آن روز حس‌ می‌کردم در کوچه‌ها گم می‌شوم. فکر می‌کردم هر لحظه شاید یکی روی من چاقو بکشد.

136868.jpg

خانه علم طبرسی

وقتی دوباره پیام را نگاه کردم نوشته بود: «خانه علم طبرسی». فکر کردم یک جای وسیع و مذهبی است با کلی دم و دستگاه آموزشی. آدرس را که پیدا کردم تازه متوجه شدم آن مکان چقدر با تصورم متفاوت است؛یک محل کوچک بین خانه‌های داغان در یک کوچه تنگ و تاریک، یک خانه آجری که با رنگ آبی ملایمی در و دیوارش از خانه‌های دیگر متفاوت شده بود. 13:30 از منزل راه افتاده و خیلی زود رسیده بودم. نیم ساعتی معطل شدم تا ساعت 4 شد. در این فاصله آدم‌های زیادی از مقابلم عبور کردند که من را به هم نشان می‌دادند. انگار متوجه شده بودند ساکن آنجا نیستم. فکر می‌کردم قرار است با آدم‌های سن‌و‌سال‌‌دار‌تری جلسه داشته باشم اما نیم ساعت بعد، خانم و آقایی که هم‌سن‌‌و‌سال خودم بودند آمدند. بسیار مهربان و گرم و صمیمی بودند. تا آن زمان به‌شدت درون‌گرا بودم و خجالتی، و ارتباط برقرار کردن برایم کار بسیار سختی بود. باورم نمی‌شد. این‌قدر در برخورد اول گرم و صمیمی بودند که یخ من هم آب شد. بعد هم یک سری جوان‌های دیگر، دانشجوی پزشکی و تئاتر و ... آمدند که با همین شکل و شمایل بودند. حدود 8 نفر نیروی جدید بودیم که قراربود مجموعه را به ما معرفی کنند.

 

تازه فهمیدم حاشیه یعنی چه

‌خانم مهسا گلمکانی مسئولیت معارفه جمعیت را در آن کلاس به عهده داشت‌. نزدیک 3 ساعت در یک اتاق 3 در 3 معارفه انجام شد. او از هرکداممان پرسید چه کارهایی می‌توانیم انجام دهیم و ما از کارهایی که می‌توانستیم گفتیم. بعد در مورد حاشیه شهر و مشکلات آن توضیح داد. بغض گلویم را فشار می‌داد. تازه فهمیدم حاشیه یعنی چه. باورم نمی‌شد بیخ گوشم این اتفاقات می‌افتد. خیلی هیجان داشتم. انگار دری دیگر از زندگی به رویم باز شده بود. دغدغه‌های من تا آن روز به اینکه در کلاس دانشگاه چه بپوشم، با چه کسی دوست شوم و درسم چه می‌شود خلاصه شده بود. آنجا تصور می‌کردم معنی زندگی واقعی را همان‌جا می‌شود پیدا کرد. حس مفید بودن داشتم. تصویر آن روز دیوار‌های رنگی‌رنگی داخل خانه، بچه‌هایی که در حال درس خواندن بودند یا فوتبال بازی می‌کردند یا مادرانی که برای اشتغال آمده بودند، هر‌کدام دنیایی داشت‌. یک ساعتی آنجا بودم. حس می‌کردم هر‌کدام دنیایی دارند. معارفه که تمام شد، گفتند: تو چه تخصصی داری؟ در چه کاری می‌توانی کمک کنی؟ تصور می‌کردم من هیچ کاری بلد نیستم که به درد آن‌ها بخورد اما آن‌ها گفتند: تو می‌توانی به بچه‌ها درس بدهی یا هر کاری که دوست داری.

 

درس و فوتبال را پذیرفتم

من آنجا درس دادن را پذیرفتم. از کودکی به این فکر می‌کردم که زمانی فوتبالم خوب بود اما نتوانستم آن را ادامه بدهم. تا آن روز در چند تیم بازی کرده بودم. فکر کردم شاید بتوانم بر آموزش فوتبال بچه‌ها مؤثر باشم. قرار این شد که به بچه‌های اول و دوم و سوم درس بدهم و فوتبال را هم به بچه‌های کوچک یاد بدهم.

یک هفته بعد کارم شروع شد. تماسی با من گرفتند که بیا خانه علم. اوایل اطرافیان می‌گفتند آنجا زورگیری زیاد است و معتاد و موادفروش زیاد دارد. اما اصلا این‌طور نبود. تصویر وحشتناکی که از آن محله‌ها برای من ترسیم شده بود با چند بار آمد و شد شکست. تصورم در مورد بچه‌ها

یک سری کودک گوگولی حرف‌گوش‌کن بود اما آن بچه‌ها در‌ سختی‌های زندگی واقعا فرق داشتند. وقتی وارد فضای آموزشی فوتبال شدم، قرار بود در کنار 2 مربی دیگر کار کنم.

 

3 برابر سنشان

اولین برخوردم با بچه‌ها نشان می‌داد سختی‌ها آن‌ها را 3 برابر سنشان بزرگ کرده است. قبل تمرین چاقویشان را به مربی تحویل می‌دادند و بعد سر تمرین می‌آمدند. چاقو‌ها برای این بود که اگر در خیابان به مشکلی برخوردند بتوانند از خودشان دفاع کنند. چند ماه اول کار کردن در این شرایط خیلی سخت بود. همیشه سعی می‌کردم با یکی از اعضای جمعیت همراه شوم. من از آدم‌ها می‌ترسیدم ولی می‌دیدم این آدم‌ها با افرادی که مثل من هستند تعامل دارند.

136869.jpg

دغدغه‌های قشنگ 

آدم‌های جمعیت هم برای من بسیار متفاوت بودند، آدم‌هایی مهربان که دغدغه‌شان آن مردم بودند. یک کارتن‌خواب و معتاد و بچه‌هایی که ساقی مواد مخدر بودند دغدغه‌های قشنگشان بودند. آن‌ها در کوچه‌هایی می‌رفتند که حتی خود مردم قلعه‌ساختمان هم می‌دانستند آنجا آدم‌های خوبی زندگی نمی‌کنند. آن‌ها آدم‌هایی بودند که به دلیل شرایط فرهنگی‌شان شناسنامه و مدرک هویتی نداشتند و پدر و مادر خانواده‌شان هم معتاد و قاچاقچی بودند و ناچار بودند در همان شرایط زندگی کنند.

 

90 درصد بچه‌ها دوستانم شدند

بچه‌های جمعیت انرژی فوق‌العاده‌ای داشتند. بعد‌ها 90 درصد آن‌ها از دوستانم شدند. با هم از اهداف جمعیت و دغدغه‌های آن می‌گفتیم و می‌شنیدیم و هر‌‌چه پیش می‌رفتیم من بیشتر جذب خلوص نیتشان در کمک‌ کردن به همنوعانشان در حاشیه می‌شدم.  الان که فکر می‌کنم شاید کار درستی نمی‌کردم که کلاس‌های دانشگاه را نمی‌رفتم تا بتوانم فعالیت‌های جمعیت را انجام دهم اما آن موقع دنیای جمعیت برای من دنیای قشنگی بود، طوری که در هر گروهی کمکی می‌خواستند من داوطلب خدمت بودم. خودم هم باورم نمی‌شد من که یک ساعت گرسنگی را هم به‌سختی تحمل می‌کردم می‌رفتم خانه و به بچه‌ها درس می‌دادم.

اول کار این طور بود که کنار مربی‌های دیگر درس می‌دادیم تا زمانی که در کنار آن مربی تدریس را یاد بگیریم. کلاس بچه‌ها بعد‌از‌ظهر‌ها بود و 4 ساعت پشت سر هم باید درس می‌دادیم. آن زمان بچه‌هایی بودند که سنشان از مدرسه گذشته بود. روزهای هفته را کار می‌کردم. پنجشنبه هم با بچه‌های کار که مدرسه می‌رفتند کلاس جبرانی داشتیم. یک سری از بچه‌ها می‌توانستند مدرسه بروند و بیشتر بچه‌ها افغانستانی بودند و امکان رفتن به مدرسه را نداشتند. عمو زنجیرباف لذت‌‌بخش

روز اول که برای تدریس رفتم بچه‌ها در حیاط خانه مشغول بازی بودند، دختر و پسر از 8 تا 12 سال. دخترها یک سمت بودند و پسر‌ها هم یک سوی دیگر. من که وارد شدم، بدون اینکه من را بشناسند گفتند: عمو بیا با ما بازی کن. آن عمو گفتنشان برای من بار سنگینی داشت. با خودم می‌گفتم: چقدر راحت با من دوست می‌شوند! چقدر راحت با من صمیمی شده‌اند! همان‌جا بود که یکدفعه به خودم آمدم و دیدم دست‌هایمان در هم گره خورده است و می‌چرخیم و می‌گوییم: عمو زنجیر‌باف! بله؟! زنجیر منو بافتی؟! انگار روی ابرها بودم. کلی بازی و کلی کیف.

 

مسئول ورزش 

‌هم‌زمان مربی فوتبال هم بودم. در کنار تدریس قرار بود مسئول ورزش خانه علم قلعه‌ساختمان باشم، مسئولیتی که به من و بچه‌ها درس زندگی می‌داد. 

در کنار طرح‌های بسیاری که جمعیت امام علی(ع) انجام می‌دهد تیم پرشین بخشی از مسئولیت‌های ما در قبال این بچه‌هاست، به بچه‌هایی که نمی‌توانستند درس بخوانند فوتبال یاد می‌دادیم. در همین پنج شش سال خانه‌هایی می‌رفتیم که ظاهر ترسناکی داشت و ساکنانش از قوم بلوچ بودند. سعی می‌کردیم ارتباطمان را با آن‌ها هم حفظ کنیم و کودکانشان را تا جایی که می‌توانیم آموزش دهیم.

 

کمک خیرها 

ما در خانه هفتاد هشتاد کودک و نوجوان داشتیم که حالا از آن بچه‌های قدیم بعد از 5 سال که من در جمعیت هستم فقط 20 کودک باقی مانده‌ است. حدود 60 درصد آن بچه‌ها مدرسه رفتند، چیزی که خانواده‌ها توانش را نداشتند و ما با کمک خیر‌ها هزینه لباس و نوشت‌افزار و کتاب آن‌ها را تأمین می‌کردیم و بعد برای آن‌ها کلاس پشتیبانی می‌گذاشتیم. در خانه علم تا جایی که امکان داشت سعی می‌کردیم به بچه‌ها و خانم‌ها هنر‌هایی آموزش دهیم و بعد در فروش هنرهایشان به آن‌ها کمک کنیم. چیزی که بسیار لذت‌بخش بود تغییراتی بود که در بچه‌ها مشاهده می‌کردیم.

 

دایی معذرت

‌کودکی در تیم فوتبال داشتم که به‌شدت فحاش بود. یاد گرفته بود وقت عصبانیت فقط فحاشی کند. تا بر خلاف میلش اتفاقی می‌افتاد، با بچه‌های دیگر دعوا می‌کرد. این بچه در شرایط خاص زندگی می‌کرد. ساقی مواد مخدر شده بود و خانواده‌اش چندان پذیرش آموزش او را  نداشتند. تنها روزنه امیدمان علاقه شدیدش به فوتبال بود. از دست رفتارهایش بسیار عاصی شده بودیم. به مربیان دیگر گفتم: من واقعا نمی‌دانم وقتی بی‌حرمتی می‌کند چه برخوردی کنم، تا اینکه من را بعد از یکی دو سال به عنوان مربی قبول کرد اما هنوز بددهنی می‌کرد. یک بار وقتی سر موضوعی با هم‌تیمی‌هایش اختلاف نظر پیدا کرد و دوباره فحاشی را شروع کرد، به فحش‌هایش اهمیت ندادیم و خواستم برود بیرون زمین بنشیند. او بعد از مدتی فحش‌هایش را قطع کرد. چند دقیقه‌‌ در فکر فرو رفت. بعد بلند شد و دست من را گرفت و چند بار پشت سر هم گفت: دایی معذرت! دایی معذرت! ببخشید، اشتباه کردم. بعد از اینکه اشتباهش را فهمید سعی کرد بددهنی را کنار بگذارد و از آنجایی که بسیار بااستعداد بود، با ما به مسابقات تهران هم آمد.

 

افتخارهای پرشین 

خانه‌های علم تمام شهر‌ها تیم پرشین دارند. حتی الان هر خانه‌ای در مشهد یک تیم پرشین دارد و در مجموع، ما در مشهد 3 تیم پرشین داریم. هر سال مسابقات لیگ که شروع می‌شود همه تیم‌ها در تهران جمع می‌شوند. هر سال تمام تیم‌های پرشین مانند جام جهانی با هم در مسابقات حذفی شرکت می‌کنند. سالی که وارد این تیم شدم پرشین مشهد در مسابقات کشوری مقام سوم را کسب کرده و در مسابقات جام رمضان هم شرکت کرده بود‌. ما در سال‌های پس از آن یک دوره نوجوانان و یک دوره در مسابقات نونهالان و در یک دوره هم هردو را شرکت کردیم و مقام قابل قبولی کسب کردیم. در حال حاضر، در مسابقات، زیر 14 نونهالان و بالای 14 نوجوانان هستند اما بالای 17 جوان محسوب می‌شوند و باید در مسابقات جوانان شرکت کنند. البته چون تیم جوانان نداریم روی آن‌ها کار نمی‌کنیم، بچه‌هایی که سیزده چهارده سال داشتند حالا که هفده‌ساله شده‌اند، ازدواج کرده‌اند و خرج خانواده می‌دهند و بیشتر به دلیلی از ما جدا شده‌اند. 2 سال و نیم پیش، مربی تیم ملی افغانستان برای استعداد‌یابی آمده بود. ما از افغانستانی‌های مقیم ایران 3 نوجوان داشتیم که برای تست معرفی کردیم و همراهشان شدیم. گرچه آن تست گرفته شد و هیچ‌کدام در آن پذیرفته نشدند، توانستیم این امکان را برای آن‌ها مهیا کنیم که بتوانند بازی کنند.

136870.jpg

عاقبت بازیکنان خوب ‌

هزینه مالی‌مان بسیار هم محدود است و در بسیاری موارد دیگر نمی‌توانیم جوانان را حمایت مالی کنیم. در همان گروه جوانان، پسری به نام گل‌‌احمد داریم که بچه فوق‌العاده خوبی است. در حاشیه با خانواده پر‌معضل از چهارده‌سالگی کار می‌کرد و تبعه هم بود‌. او به‌شدت مهربان و دوست‌‌داشتنی است و البته بسیار بااستعداد. او در یکی از تیم‌های معروف مشهد جذب شده است و در حال حاضر به عنوان بازیکن ثابت فعالیت دارد. در تیم  ما پسری بسیار بااستعداد و تبعه افغانستان هم بود. او 13 سال داشت که همراه خانواده‌اش به ترکیه رفت و در آنجا در  تیم ترکیه تست داد و حالا در آن تیم جذب شده است. او هنوز با جمعیت در ارتباط است و توانسته است با اطلاع دادن موفقیت‌هایش به ما ثابت کند نتیجه زحماتی که برای بچه‌ها می‌کشیم روشن است.

 

سرمایه تیم 

کل سرمایه این تیم و تنها امیدمان برای تجربه تمرین در چمن برای این بچه‌ها که گاهی حداقل امکانات را هم ندارند همین زمین چمن طبرسی 2/2 است که نامش خوش‌سیماست و برای تمرین ها به آنجا می‌رویم. 2 تیم نونهالان و نوجوانان در مشهد زیر نظر من است. از بین بچه‌هایی که اینجا بودند بخشی از آن‌ها استعداد بسیار خوبی داشتند و چون خانواده‌‌هایشان مشکل مالی نداشتند، صلاح دیدیم در کلاس‌های فوتبال پیشرفته‌تری ثبت‌نام کنند.

 

جلسات تئوری 

تمرین مختص زمین چمن است اما ما چند جلسه تئوری هم داریم که در این جلسات به بچه‌ها آموزش‌هایی هم می‌دهیم. 19 کودک و نوجوان در کلاس‌های ما شرکت می‌کنند. این جلسه ، هم توضیحات فنی است و هم اخلاقی. به آن‌ها می‌گوییم چگونه با هم صحبت کنند، رفتارشان وقت تعویض چطور باشد، با بازیکن حریف چگونه رفتار کنند و ... .

یک بار از بچه‌ها خواستیم چشم‌هایشان را ببندند و تصور کنند مربی هستند. رفتارشان را با بازیکن‌ها پرسیدیم. به سامان گفتم: وقتی 2 نفر دعوا کنند، تو مربی باشی، چه می‌کنی؟ گفت هردو را از زمین بیرون می‌کنم. گفتم: اگر 2 تا دیگر هم دعوا کردند چه می‌کنی؟ گفت: می‌پرسم چرا دعوا کردید؟ بعد می‌خواهم 2 دور دور زمین بدوند. گفتم اگر با 10 مرتبه دور زمین دویدن هم حل نشد، گفت: می‌گوییم 20 دور بدوند. از رضا پرسیدم: به نظر تو بازیکن خوب چه کسی است؟ رضا شمرده و آرام صحبت می‌کرد. پاسخ داد بازیکنی که بتواند بین کار خوب و بد فرق بگذارد.

یکی از بچه‌ها پرسید: اگر بازیکنی سر تمرین خطا کرد؟ آرش گفت: مسخره‌اش می‌کنیم که دفعه بعد تکرار نکند! علی گفت: اگر مسخره شود کار را خراب‌تر می‌کند. در نتیجه بچه‌ها فهمیدند اگر این کار را بکنند، کار خراب‌تر می‌شود. در آخر، نتیجه می‌گرفتیم که فوتبال تیمی است. مثل زندگی است. اگر کسی کار را خراب کند به همه ضرر می‌رسد. فوتبال  بهانه است برای اینکه بچه‌ها زندگی را یاد بگیرند. یک جاهایی بچه‌ها یاد گرفتند رفاقت یعنی چه، در کنار هم بودن یعنی چه. اعتماد به نفس را یاد گرفتند و بخشیدن را.

 

درس زندگی 

هدف من در این 5 سال  این بود که این مفاهیم را یادشان بدهم و حالا مسیر زندگی من از این‌ها جدا نمی‌شود. شاید ارشد شهر دیگری قبول شوم. شاید زندگی‌ام مسیر دیگری داشته باشد اما تا جایی که بتوانم، پای بچه‌های حاشیه خواهم ایستاد و همراهی‌شان خواهم کرد. حاشیه پر از درس زندگی است.

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی