کد خبر : 99543
/ 09:28
گپ و گفتی با کودکان کار مهاجر در گلشهر

پیشانی‌نوشتِِ مردان کوچک

پیشانی‌نوشتِِ مردان کوچک

شهرآرا آنلاین - عطایی/ همیشه و همه‌جا هستند. دیگر وضع سر و لباسشان در گرما و سرما ما را آزار نمی دهد و به دیدنشان عادت کرده‌ایم. 3 کودک در چهارراه قهوه‌خانه عرب که دستمال و آدامس می‌فروشند، کودکان کار میدان ولایت و خیل عظیم کودکان کار گلشهر که تعدادشان از شمار خارج است. این فقط تعدادی از کودکان کار منطقه ماست. این‌ها همانند چندین میلیون کودک کار دیگر در سراسر جهان از آموزش و پرورش مناسب، بهداشت، تفریح، و آزادی‌های اولیه بی‌بهره‌اند. برای تهیه گزارشی به مناسبت روز جهانی مبارزه با کار کودکان سراغ آن‌ها رفتیم ولی رضایت نداشتند. عده‌ای از آن‌ها دلشان نمی خواست عکس و صحبت‌هایشان در جایی چاپ شود و ما هم سعی نکردیم رضایتشان را جلب کنیم. احساس کردیم باید به حق انتخابشان احترام بگذاریم؛ پس سراغ آقای خاوری و مؤسسه امام زمان(عج) در گلشهر رفتیم، مؤسسه‌ای که ساعت برگزاری کلاس‌هایش را طوری چیده است که بچه‌های کار هم بتوانند درس بخوانند. بعد از امتحان پایان سال سراغ تعدادی از آن‌ها رفتیم و با آن‌ها گفت‌وگو کردیم. در ادامه صحبت‌هایشان را می‌خوانید.

 

کمک‌خرج خانه‌ام

از آن‌ها می‌خواهیم هر کدام که دوست دارند، خودشان را معرفی کنند و به سؤالات ما پاسخ دهند. مهدی، نفر اول است و کمی هم عجله دارد و می‌خواهد زودتر برود. از او می‌خواهیم خودش را معرفی کند. می‌گوید: «مهدی هستم و پانزده سال دارم.» پدرش در وکیل‌آباد میزهای سنگی و تزیینی درست می‌کند. مهدی می‌گوید: «6 فرزند هستیم و من فرزند دوم خانواده‌ام. 3 سال است که خیاطی می‌کنم تا هم کمک‌خرج خانه باشم و هم وقتم را بیهوده تلف نکنم. هم‌زمان با درس خواندن می‌شود کار کرد. از ساعت 8 صبح تا یک و 2 بعدازظهر سرکار هستم. بعدازظهرها درس می‌خوانم.»

سری‌دوزی می‌کند و مانتو می‌دوزد و می‌گوید: «برای هر مانتو 8 یا 9 هزار تومان پول می‌گیرم.» مبلغ پایینی است اما رضایت دارد. بقیه خواهر و برادرهایش سرکار نمی‌روند. وقتی از او می‌پرسیم که اگر سرکار نرود چه می‌شود؟ می‌گوید: «ممکن است حقوق پدرم کفاف زندگی را ندهد و پول کم بیاوریم.» شرفش اجازه نمی دهد بگوید حقوق پدرش کفاف خرج و مخارجشان را نمی‌دهد و باید کار کند.

 

3 ماه تابستان کمک‌خرج خانه‌ام.

اسم نفر بعدی هم مهدی است. مهدی رسولی 12 سال دارد و درباره کارش می‌گوید: «اطراف حرم در یک پاساژ پارچه می‌فروشم.» وقتی از او می‌پرسیم که پارچه‌ها را می‌شناسد، می‌گوید: «من شناختی از پارچه ندارم ولی متر کردن آن را بلدم و کمک‌دست اوستا هستم. هر ماه 500 هزار تومان حقوق دارم که ممکن است گاهی حقوقم را کم کند. البته من 3 ماه تابستان را کار می‌کنم و تابستان سال پیش اولین تجربه کاری‌ام بود. جایی که کار می‌کنم، مغازه آشناست و پدرم مرا به آن‌ها معرفی کرده. پدر و مادرم خیاط هستند و از همین صاحب مغازه من که آشنایمان است، پارچه می‌گیرند و چادر می‌دوزند.» مهدی دوست دارد در آینده دکتر شود.

137372.jpg

از هر 10 نفر دوستم، 5 نفر کار می‌کنند

محمد بابانی، نفر سوم است و 13 سال دارد و کلاس هفتم است. درباره پدرش می‌گوید: «پدرم کارگر ساده است. من فرزند بزرگ خانه هستم و یک خواهر و برادر دیگر دارم.» محمد خیاط است و تازه کار کردن را شروع کرده، می‌گوید: «خودم دوست دارم کار کنم. از آنجا که برای خریدهای شخصی به پول نیاز داشتم، تصمیم گرفتم برای پول توجیبی کار کنم. روزی پنچ شش ساعت کار می‌کنم؛ از 8 تا 13 و از 15 تا 16:30. حقوقم هفته‌ای 70 هزار تومان است. البته اوایل کارم است و 3 ماه است که سرکار می‌روم. اگر حرفه‌ای‌تر شوم، حقوقم بیشتر می‌شود. بعد از سرکار به مدرسه می‌روم و درس می‌خوانم. تنها فرصت بازی‌ام جمعه‌هاست.»

درباره دوستانش می‌پرسم که آیا آن‌ها هم مثل او سرکار می‌روند؟ می‌گوید: «بله، از هر 10 نفر از دوستانم، 5 نفر کار می‌کنند؛ یا خیاط‌اند یا در ساندویچی و کفش‌دوزی کار می‌کنند.» از او می‌پرسیم اگر لباسی را خراب کند چه می‌شود؟ می‌گوید: «از حقوقم کم می‌کنند.» از همان هفته‌ای 70 هزار تومان!

 

نزدیک بود انگشتم را قطع کنم

سیدرضا محسنی، 16 سال دارد و در کار تکه کردن مرغ است. این شغل حرفه خانوادگی آن‌هاست و خیلی تخصص می‌خواهد. می‌گوید: «در این سال‌ها به صورت پراکنده کار کرده‌ام. برادرم و شوهرخواهرم سر همین کار هستند.» می‌گویم تکه کردن مرغ همان دسته‌بندی است؟ می‌گوید: «نه، این است که مرغ را به تکه‌های مختلف تقسیم می‌کنیم. ران، پاچین، شینسل و هر کدام را برای مورد خاص خودش در نظر می‌گیریم و تکه می‌کنیم.» می‌پرسم شغل خانوادگی‌تان است؟ می‌گوید:« به جز پدرم که میوه‌فروش است، کار برادرم، دامادمان و خودم تکه کردن مرغ است. بیشتر هم برای پول توجیبی کار می‌کنم و اضافه آن را هم خانواده برایم نگه می‌دارند، برای زمانی که لازم دارم.»

زمان کارش بستگی به زمان رسیدن مرغ‌ها و میزان آن متفاوت است. رضا می‌گوید: «اگر وزن مرغ‌ها یک تن به بالا باشد و ساعت 10 و 11 به دستمان برسد، کارمان تا ساعت 11 یا 12 شب طول می‌کشد و اگر میزان آن کم باشد، سه چهارساعته تمام می‌شود. مرغ روز را باید همان روز تمام کنیم وگرنه خراب می‌شود و ضرر است.»

نسبت به سایر دوستانش حقوق بالاتری دارد و می‌گوید: «روزی سی تا چهل هزار تومان حقوق دارم. خوش‌حالم که کار می‌کنم و حقوق دارم ولی کارم را دوست ندارم. خطرناک است، یک‌بار نزدیک بود انگشتم را قطع کنم. با ساطور کار می‌کنم و سرعت کار بالاست. یک‌بار که داشتم مرغ را تکه می‌کردم، روی ناخنم زدم و ناخن قطع شد. اگر کمی آن طرف‌تر خورده بود، انگشتم را قطع کرده بودم. ضمنا کارمان بوی زیادی دارد و اذیتم می‌کند.» شغل مورد علاقه‌اش مکانیکی است اما به خاطر تداخل زمانی با مدرسه نتوانسته سراغ شغل مورد علاقه‌اش برود و می‌گوید: «از طرفی در این منطقه مکانیک‌ها نیاز به شاگرد ندارند. کار را هم کامل یاد نمی‌دهند، حقوقی نداری و باید به انعام دل‌خوش باشی، این کارها سمت وکیل‌آباد و مرکز شهر جواب می‌دهد و جای رشد دارد.» تکه کردن مرغ را از برادر و همسرخواهرش یاد گرفته و می‌گوید: «بعضی وقت‌ها از دیدن مرغ‌ها می‌ترسم. بعضی‌هایشان عجیب و غریب هستند. یکی را می بینی سه پا دارد یا چشم‌هایش از حدقه بیرون زده است. با دستکش هم نمی‌شود کار کرد و باید با دست آن‌ها را نگه دارم. همین کار را سخت می‌کند.»

137373.jpg

برای هر سوزن 12 تومان می‌گیرم

سیدمسعود موسوی گلدوزی کامپیوتری می‌کند و 16 سال دارد. می‌گوید: «نزدیک یک‌سال است که این کار را شروع کرده‌ام و با اینکه سر و صدای زیادی دارد، به آن عادت کرده‌ام.» با 2 چرخ کار می‌کند و می‌گوید: «یک چرخ 12 سوزن و چرخ دیگر 10 سوزن دارد. کارمان گلدوزی با طرح بلوچ است. طرح‌ها سنگین و پرکار است و دقت می‌خواهد. برای هر سوزن 12 تومان می‌گیرم.» قبل از اینکه ما سؤال کنیم، می‌گوید: «برای اینکه خرج خودم را داشته باشم، کار می‌کنم. اگر خانواده هم بخواهد، به آن‌ها پول می‌دهم. 5نفر هستیم و من فرزند بزرگ خانواده‌ام.» می‌پرسیم اگر از خانواده پول بخواهی به تو نمی‌دهند؟ مسعود می‌گوید: «چرا، می‌دهند ولی خودم خجالت می‌کشم. دیگر مرد شده‌ام و نباید از آن‌ها پول بگیرم.» پدرش کارگر ساختمانی است. می‌گوید: «پدرم اندازه خرج خانه کار می‌کند، نه بیشتر؛ آن هم هر وقت کاری پیدا کند.» روزیچهار پنج ساعت با حقوق 20هزار تومان کار می‌کند؛ با این حال راضی است. برای کسانی که گلدوزی کامپیوتری کار کرده اند، یا حداقل محیطش را دیده‌اند، قابل درک است که چقدر صدای چرخ بلند است. مسعود برای اینکه صدای چرخ اذیتش نکند، هدست می‌زند و آهنگ‌های مورد علاقه‌اش را گوش می‌کند. این هم یک مدل تفریح است!

 

هفته ای 70 هزار تومان؟!

محمدرضا حسینی، 3 سال است که مشغول کار خیاطی مانتو است. می‌پرسیم چرا کار می‌کنی؟ می‌گوید: «مجبورم برای خرج خودم و خانواده کار کنم. پدرم بناست و همیشه کار گیرش نمی‌آید.»

محمدرضا فرزند اول خانواده است و یک برادر و خواهر بعد از خودش دارد. از حقوقش می‌پرسیم و می‌گوید: «هفته‌ای 70 هزار تومان می‌گیرم.» می‌گویم کم نیست؟ می‌گوید: «نسبت به کار قبلی‌ام خیلی بهتر است و اگر یک‌سال دیگر اینجا بمانم، حقوقم زیاد می‌شود. همچنین آن موقع خودم استادکار می‌شوم. چرخ خیاطی را قسطی خریده‌ام و هنوز کارفرما برای قسط آن از حقوقم کم نمی‌کند و گفته سال آینده که حقوقم بیشتر شد، از پولم کم می‌کند.»

خیاطی را دوست ندارد، می‌گوید: «کار مورد علاقه‌ام دندان‌پزشکی است. کارهای دیگر مثل مکانیکی و تکه کردن مرغ بود، ولی خانواده‌ام اجازه ندادند و گفتند کاری سنگین و خطرناک است. برای همین سراغ خیاطی رفتم.» می‌پرسیم از کار قبلی اخراج شدی؟ با اعتماد به نفس و غیرت می‌گوید: «نه، خودم بیرون آمدم. یک قسمت لباس خراب شد و کارفرما گفت حقوق این هفته‌ات را نمی‌دهم. من هم ناراحت شدم و گفتم چقدر حقوق می‌دادی که این هفته را هم نمی‌خواهی بدهی؟! و گفتم دیگر سرکار نمی‌آیم.»

حقوق کار قبلی‌اش هفته‌ای 20هزار تومان بوده است. 2سال پیش او مانده بود تا کار را یاد بگیرد. می‌گوید: «تنها خوبی آنجا این بود که کار را به‌زور از او یاد گرفتم.»

137374.jpg

دوست ندارم خواهرم سختی بکشد

ابوالفضل اکبری 13 سال دارد و موهایش را از ته تراشیده و مثل بیشتر دوستانش خیاط است. می‌گوید:« نزدیک به 5/3 سال است که دارم کار می‌کنم. مانتو می‌دوزم. روزهای اول با پدرم سرنخ می‌زدیم. پدرم خیاط است و یک‌سالی هست که به خاطر بیماری کبدش نمی‌تواند سرکار برود. خانه‌نشین شده و من و مادرم سرکار می‌رویم و خرج خانه را درمی‌آوریم.»

مادرش در کارخانه، خرما بسته‌بندی می‌کند. ابوالفضل یک خواهر کوچک‌تر دارد. از حقوقش می‌پرسیم و می‌گوید: «هفته‌ای 40 هزار تومان می‌گیرم ولی چاره‌ای هم ندارم. بیشتر کارها را یاد دارم با این حال حقوقم همین است.» درباره مادرش می‌پرسیم که چطور خرج خانه را می‌دهد، می‌گوید: «مادرم روزی 30 هزار تومان حقوق دارد. من هم حقوقم را به مادرم می‌دهم تا خودش حساب و کتاب‌ها را بکند. خرج مدرسه و لوازم من را می‌دهد و بقیه را خرج خانه می‌کند.» حواسم پرت شد و کاملا بی‌پرده با او حرف زدم. یک آن خودخواه شدم و تب خبرنگاری مرا گرفت. به او گفتم نگو پدرم مریض است، بگو سرکار نمی‌رود. چشمانش اشک‌آلود می‌شود و می‌گوید: «پدرم معتاد شد و حالش بد است. برای همین نمی‌تواند کار کند.» پشیمان شدم از سؤالی که پرسیدم. درباره خواهرش می‌پرسیم، می‌گوید: «تازه ده‌ساله شده و کار نمی‌کند. اجازه هم نمی‌دهم بیرون از خانه کار کند. اصلا دختر نباید کار کند.» می‌پرسم چرا؟ غیرتی می‌شود و می‌گوید: «دختر باید تا زمان ازدواج در خانه بماند.» همچنان پافشاری می‌کنم تا علت کار نکردن دخترها را بگوید: «کار برای دختر سخت است، دوست ندارم خواهرم سختی بکشد.» بغض گلویش را گرفته و صحبت کردن برایش سخت شده است. از کار مورد علاقه‌اش می‌پرسیم، باز هم بغض امانش نمی‌دهد و می‌گوید: «هرچه خدا بخواهد.»

 

خرید خوراکی خانه از قبیل روغن و برنج با من و برادرم است

سیدمهدی حسینی 13 سال دارد و خیاطی می‌کند. برادر کوچک سیدمحمد است. دورتادور سرش خالی است. کلاه آفتابگیری سرش گذاشته است. دوست ندارد کلاهش را بردارد. بعد از اصرار زیاد کلاه را که برمی‌دارد، می‌بینیم دورتادور سرش را ناشیانه کوتاه کرده‌اند و موهای بالای سرش نامرتب است. با خنده می‌گوید: «کار مادرم است. او گفت موهایم را کوتاه می‌کند و آخرش این شکلی شد.»

از پدرش می‌پرسم. می‌گوید: «پدرم بنایی می‌کند. از بچگی بناست ولی به‌خاطر حادثه‌ای که برایش پیش آمد، الان کمتر کار می‌کند. در حال بازسازی یک خانه قدیمی بوده‌اند که آهن از جا در رفته و سقف روی سر پدرم ریخته و دست و پای سمت چپش شکسته است. برای همین الان فقط روزی 5 ساعت کار می‌کند. مجبور است ورزش و فیزیوتراپی کند.» می‌گویم چرا کار می‌کنی؟ می‌گوید: «برای خرج خودم و خانه» می‌پرسم خرج خودت چیست؟ با خنده و جدی می‌گوید: «با پولم برای خودم لباس می‌خرم یا جمعه که تفریح می‌روم، پول همراهم هست. با پولم چیپس و بستنی می‌خرم. تازه به خانواده هم کمک می‌کنم. روغن و برنج و خرید خوراکی خانه بر عهده من و برادرم است.» می‌گویم دوست داری چه‌کاره بشوی؟ می‌گوید: «دوست دارم فروشنده خواربار باشم. البته خیاطی هم درآمد خوبی دارد ولی فروشندگی را بیشتر دوست دارم.»

 

فروشندگی نقره را دوست دارم

مسعود فیضی از همه کوچک‌تر است و 11 سال دارد. از او درباره کارش می‌پرسیم، می‌گوید: «فروشنده نقره‌ام و زیورآلات می‌فروشم. یک‌سال است کار می‌کنم. 3 ماه اول فروشنده آجیل بودم و هفته‌ای 15 هزار تومان می‌گرفتم. حقوقم کم بود. برای همین آمدم پیش دایی‌ام و برای نصف روز هفته‌ای 45 هزار تومان می‌گیرم. علاوه بر فروشندگی، تمیزکاری هم می‌کنم. زمانی که دایی‌ام نیست، همراه پسرخاله‌ام که از من بزرگ‌تر است، مغازه را اداره می‌کنیم.» 2خواهر دارد که یکی از خودش بزرگ‌تر است. درباره شغل پدرش می‌گوید: «شغل پدرم آزاد است و قابلی‌فروشی دارد.» می‌گوید: «فروشندگی نقره را دوست دارم. کار تمیزی است. اوایل خجالت می‌کشیدم؛ چون سروکارمان با خانم‌هاست. نمی‌توانستم بلند صحبت کنم ولی حالا راحتم و با تمرین، بلند صحبت می‌کنم.»

137376.jpg

مجبورمان کردند اردوگاه را تمیز کنیم

حیات‌ا... آخرین نفری است که با او صحبت می‌کنیم. 16 سال دارد و او هم خیاط است. می‌گوید: «متولد افغانستانم و 2 سال در آنجا شاگردی کردم. یک‌سال است به ایران آمده‌ایم و اینجا هم به کار خیاطی مشغول هستم.» می‌پرسم ایران چطور است؟ می‌گوید:« امنیت اینجا بالاست اما دیشب که با دوستانم به حرم رفتم، جلومان را گرفتند و ما را به اردوگاه سفیدسنگ بردند و نزدیک بود رد مرز بشویم که دایی‌ام مدارکم را آورد و برگشتیم. مجبورمان کردند اردوگاه را تمیز کنیم. خیلی ترسیده بودم.»

درباره حقوقش می‌پرسم، می‌گوید: «به کارمان و تعداد مانتویی که می‌دوزم بستگی دارد. حدودا هفته‌ای 300 هزار تومان می‌گیرم.» از پدرش که می‌پرسم، می‌گوید: «پدرم فوت کرده و 3 خواهر دارم و خودم پسر بزرگ هستم و خرج خانه را درمی‌آورم.»

از او درباره کار در افغانستان و اینکه بچه‌ها از چه سنی کار می‌کنند، می‌پرسم که می‌گوید: «بیشتر کودکان افغانستان از همان ده یا دوازده‌سالگی کارکردن را شروع می‌کنند. خیاطی، بنایی، مکانیکی، نجاری و... . بیشتر کارهای اینجا در افغانستان هم هست.»

 

کاش می‌شد عادت نکنیم

تمام این بچه‌ها از مهاجران و پناهندگان افغانستانی در ایران هستند. هزاران هزار کودک ایرانی و افغانی دیگر هم در این منطقه مشغول به کارند. کسانی که در سن کمتر و در شرایط کاری بسی بدتر از این مشغول‌اند. کسانی که حتی فرصت آموزش شبانه در مؤسسه آقای خاوری را ندارند. کسانی که امنیت جانی و رفاه حداقلی زندگی در خانه و محیط کار را از دست داده‌اند و حتی تمام روز نور آفتاب را نمی‌بینند. کاش می‌شد چشم‌های ما و گوش‌هایمان به این‌ها عادت نمی‌کرد.

 

 

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی