کد خبر : 99576
/ 12:09
شهرآرا محله معضل افراد بی‌هویت شهرک‌های شهید رجایی و شهید باهنر را بررسی می‌کند

چالش پرماجرای «چلّوها»

این روزها که بحث قوانین مربوط به تابعیت افراد خارجی در ایران حسابی داغ است، تصمیم گرفتیم یکی از معضل‌های همیشگی منطقه را بررسی کنیم. معضل 7هزار فرد بی‌هویت در محله‌های بسکابادی، کشاورز، حر 19 و شهرک شهید رجایی و باهنر. 7هزار نفر بدون شناسنامه، کارت اتباع خارجی و هر دست نوشته‌ای که نشان‌دهنده هویت فرد باشد.

چالش پرماجرای «چلّوها»

رها راد- شریفی، شهرآراآنلاین-همین کاغذ پاره‌ها، همین چند مدارک ناقابل چیزهایی هستند که ثابت می‌کنند ما هویت داریم و بودنمان به محض تولد در این دنیا حداقل معنایی ابتدایی و اولیه دارد. این معنای اولیه برای بیشترمان موضوع ساده‌ای است. نداشتنش را درک نمی‌کنیم. اصلا به نداشتنش حتی لحظه‌ای فکر هم نمی‌کنیم. برایمان چیزی است مثل آب خوردن و هوایی برای نفس کشیدن. چیزهایی که از همان اول بوده‌اند و قرار بر این بوده که تا آخر باشند. اما برای چند ثانیه دنیایی را تصور کنید که در آن هویتی ندارید. دنیایی که بودنتان را به رسمیت نمی‌شناسد چه شکلی است؟ چیزی است شبیه به بودن و نبودن، ناپایدار و متزلزل.... این‌ها همه تصورات پیش از تهیه این گزارش است. تصوراتی که هنگام رویارویی با آن رنگ می‌بازد و کاملا وارونه می‌شود. اصلا این داستان ترسناک چند خطی برای افراد فاقد هویت شهرک شهید رجایی و شهرک شهید باهنر به کل متفاوت است. معتقدیم هیچ کسی در این دنیا تزلزل را دوست ندارد. هیچ کسی تعلق نداشتن و معلق بودن بین زمین و آسمان را نمی‌خواهد. اما انگار بعضی‌ها راه رفتن روی این طناب باریک را دوست دارند. در این گزارش قرار نیست از گروه و دسته‌ای خاص حمایت شود. تنها قرار است شرح حال عده‌ای را بخوانید که به اصطلاح و به گفته اهالی (چلو) هستند. یعنی هویتی ندارند. بی اسم و رسم و شناسنامه. هیچ کسی نمی‌داند دقیق از چه زمانی پا به این منطقه گذاشته‌اند؟ از کدام کشور آمده‌اند و در آینده به کجا می‌روند و چه بر سرشان می‌آید؟ با عده‌ای از آن‌ها که هم صحبت می‌شویم همگی خودشان را ایرانی و متعلق به این خاک می‌دانند. با طرف مقابل یعنی اهالی ایرانی الاصل شهرک شهید رجایی و شهید باهنر که صحبت می‌کنیم همگی از دست چلوها شاکی هستند و وجود این افراد را در این محله‌ها مخل آرامش و آسایش خود می‌دانند. هرچه هست همین را متوجه می‌شویم که اهالی ابتدا تا انتهای خیابان حر به ویژه در کوچه پس‌کوچه‌های خیابان بسکابادی حسابی از این وضعیت خسته شده‌اند. مراجعه‌های مکرر و تماس‌ها و پیام‌های اهالی به شهرآرا محله مبنی بر تعیین تکلیف چلوها باعث شد از نزدیک پای حرف‌های دو طرف این ماجرا بنشینیم و بعد هم برای یافتن راه‌حل این کلاف سردرگم به فرمانداری مشهد برویم.

اهالی قلعه ساختمان خسته شده‌اند!

هوا انگار گرم‌تر از همیشه است. رخوت ظهر تابستان نفوذ کرده است به کوچه‌ها، خیابان‌ها و آدم‌های کلافه از گرما. چند پیرمرد کز کرده گوشه خیابان بی‌حال و بی‌رمق روی صندلی نشسته‌اند. مقصد ما محدوده‌ای است که به محل سکونت و تجمع چلوها معروف است اما در مسیر توقف می‌کنیم تا با این 3 پیرمرد که از معتمدان محله هستند درباره چلوها گفت و گویی داشته باشیم. افرادی که سال‌ها با این افراد فاقد هویت همزیستی داشته‌اند. نزدیک می‌شویم و خودمان را که معرفی می‌کنیم،می‌گویند که حرفشان فقط یک چیز است:« اگر می‌خواهید بگویید که چلوها را از این منطقه جمع کنند ما مصاحبه می‌کنیم! خدا خیرتان بدهد.» بعد شروع می‌کنند به یکی یکی شمردن آسیب‌هایی که چلوها برای منطقه دارند. توپشان حسابی پر است و گلایه‌هایشان تمامی ندارد. یکی از پیرمردها می‌گوید: «شغلی به جز خرید و فروش مواد زهرماری ندارند. همه را معتاد کرده‌اند. شما ببینید یک جوان سالم می‌توانید اینجا پیدا کنید؟»

 انتظار این همه شکایت را نداریم. لبخند ماسیده شده روی لب‌هایمان را دوباره جمع و جور می‌کنیم، میان گلایه‌هایشان می‌پریم و حرف‌هایی می‌زنیم مبنی بر اینکه خوب و بد همه جا هست، نباید همه را با یک چوب زد و... اما فایده‌ای ندارد و ماجرای نارضایتی آن‌ها سر دراز دارد. دست آخر می‌خواهیم که راه‌حل پیشنهادی‌شان را برای حل این معضل بگویند. یکی از آن‌ها می‌گوید:« باید یک شهرک و اردوگاه جدا برای چلوها درست کنند و همه را منتقل کنند آنجا. هیچ راهی به جز این جواب نمی‌دهد.» دیگری که تا آن لحظه ساکت بود و قطرات عرق آرام از لابه‌لای تارهای سفید موهایش سر می‌خورد پایین، تکانی به خود داد و گفت: «شما فقط یک جمله بنویسید. بنویسید مردم قلعه ساختمان دیگر خسته شده‌اند همین!»

در محاصره چلوها

حالا رسیده‌ایم به مقصد. جایی در انتهای شهرک شهید باهنر. جایی که آدم‌های سرگردان را میان کوچه‌های خالی و خاکی می‌بینید. عده‌ای پرسه زنان انگار از ناکجا به هیچ‌جا می‌روند. عده‌ای هم ردیف به ردیف نشسته‌اند وسط راه و با نگاه پرسشگرشان حضور ما غریبه‌ها را بو می‌کشند. از ماشین پیاده می‌شویم. زنی با لباس‌های رنگ و رورفته بلوچی فرشی وسط کوچه پهن کرده‌ است و چهار بچه قد و نیم قد او در حال شستن آن هستند. نزدیک‌تر که می‌شویم دست از شستن می‌کشند و می‌ایستند به تماشا کردن ما. با تردید می‌گوییم:« می‌توانیم از شما عکس بگیریم؟» زن با داد و فریاد می‌گوید:« بروید از خودتان عکس بگیرید!» چیزهایی هم پشت بندش حواله‌مان می‌کند که معنی‌اش را نمی‌فهمیم و ترجیح می‌دهیم نفهمیم. آب دهانمان را قورت می‌دهیم پایین. راهمان را کج می‌کنیم. به سمت خانه‌ای می‌رویم که تنها خانواده شناسنامه‌دار در این منطقه در آن زندگی می‌کنند. درست در محاصره چلوها... محاصره به معنای واقعی آن. یعنی برای رفتن به داخل خانه مجبوریم از میان آدم‌هایی که جلو در و دیوار ردیف به ردیف نشسته‌اند به سختی عبور کنیم!

 کار از فرهنگ‌سازی گذشته است

سلام و احوال‌پرسی مفصلشان میان فضای گرم و شلوغ خانه گم می‌شود. خانه‌ای که در آن چند خانواده کنار هم زندگی می‌کنند. بچه‌ها از در و دیوار بالا می‌روند. مردها نشسته‌اند وسط هال و در حال ریش ریش کردن گوشت‌ها برای آماده کردن شله نذری هستند. وقتی موضوع گزارش را می‌شنوند، همهمه و غلغله شدیدتر می‌شود و بالا می‌گیرد. جنس درد‌ِ دل هر کدامشان هم متفاوت است. پسر جوانی نزدیک می‌شود و زخم قدیمی روی دستش را نشانمان می‌دهد. یک رد پررنگ سرتاسری که از بالا تا پایین کشیده شده است و نشان از یک درگیری عمیق دارد. یکی از زن‌ها از آشپزخانه بیرون می‌آید و از رعایت نکردن بهداشتشان گله می‌کند:« وسط تابستان بیایید اینجا وضعیت را ببینید. ردیف به ردیف می‌نشینند پشت سر هم و شپش‌های یکدیگر را می‌گیرند و با ناخن می‌کُشند.» مادربزرگ خانواده که تا آن لحظه ساکت است و فقط در تأیید حرف بچه‌ها و نوه‌هایش سر تکان می‌دهد و نچ نچ می‌کند، می‌آید کنارمان می‌نشیند و می‌گوید:

« این‌ها جوان‌ها را بدبخت می‌کنند. جوان‌ها از بالاشهر می‌آیند اینجا با چه تیپ و قیافه‌ای! می‌آیند کهنه بچه های  این چلوها را می‌شویند. چرا؟ چون کوفت و زهرماری‌ها دست این‌هاست! گرچه خدا خیر دهد مأموران پلیس را که محسوس و نامحسوس حواسشان به اینجا هست. هر چند وقت خانه‌های سرکرده‌هایشان را پلمب می‌کنند اما تعدادشان خیلی زیاد است و یکی را پلمب کنی یکی دیگر از گوشه‌ای دیگر سر بر می‌آورد.» سر دردِ دلشان باز شده است و حرف‌هایشان تمامی ندارد. شروع می‌کنیم به صحبت اما لحظه‌ای که میان حرف‌هایمان واژه (شناسنامه نداشتن این افراد) را می‌شنوند اعتراض‌های شدیدی به سمتمان روانه می‌شود. یکی از مردها می‌گوید:

« این ها همین الان هم دارند ما را می‌خورند، چه برسد به اینکه شناسنامه هم داشته باشند! اگر در گزارشتان حرف از شناسنامه بزنید نفرین کل مردم قلعه ساختمان پشت سرتان است.» می‌گوییم:« فرهنگ سازی چطور؟ شاید راه‌حلش فرهنگ‌سازی باشد.» این را که می‌گوییم برای لحظه‌ای همهمه‌ها می‌خوابد، همه ساکت می‌شوند و پشت بندش جوان‌ترهای خانه پقی می‌زنند زیر خنده. یکی از آن‌ها می‌گوید:« ما 11سال است که اینجا هیئت داریم. هنوز که هنوز است وقتی می‌خواهیم چای یا شربتی بهشان تعارف کنیم حمله می‌کنند. هرچه می‌گوییم بنشینند تا نوبتشان شود، فایده ندارد.» بعد از دعوا و درگیری شدیدی می‌گویند که سال پیش بین چلوها و مردم محله پیش آمده، آن دعوا باعث می‌شود که بزرگان محله در مسجد جامع شهرک شهید رجایی جمع شوند و طی جلساتی با فرماندار، استاندار و... طوماری را تنظیم کنند. طبق آن طومار تصمیم گرفته می‌شود که این افراد به شهرکی جدا منتقل شوند. اما همه چیز در حد همان چند خط و امضا باقی می‌ماند و چیزی تغییر نمی‌کند.

تصویر آخر

 خداحافظی می‌کنیم و چند نفر از اعضای خانواده برای بدرقه با ما همراه می‌شوند. از در که بیرون می‌آییم دوباره باید از سد آدم‌های جلو در عبور کنیم. پس از آن، پیرزنی را با هیبتی کوچک و خمیده می‌بینیم که از انتهای کوچه به سمت ما می‌آید. نگاهمان از روی برق پولک‌های لباس بلند جگری‌اش تازه به چهره‌اش افتاده است که به سرعت نزدیک راننده تاکسی می‌شود و دست سنگینش را محکم به شانه راننده می‌کوبد. راننده چند قدم عقب عقب می‌رود. دستش را جلو می‌آورد و می‌گوید:« پول بده!» زبان راننده از این رفتار او بند آمده و نمی‌تواند چیزی بگوید. بهت ما را که از این رفتارش می‌بیند دستش را سریع و فرز به سمت دوربینی که در دستمان است و هنوز کامل از کیف بیرون نیاورده‌ایم می‌برد. خودمان را عقب می‌کشیم و به سرعت دور می‌شویم. صدای همان پسر جوان را دوباره از پشت سر می‌شنویم که با خنده و تمسخر می‌گوید:

« بیایید این هم از فرهنگ. حالا بیایید فرهنگ‌سازی کنید!»

چلوها شناسنامه نمی‌خواهند!

برای رسیدن به جواب انبوه سؤال‌هایی که در سرمان می‌چرخد به ساختمان فرمانداری می‌رویم. هیچ مسئولی حاضر به مصاحبه نمی‌شود. دست آخر مسئولی که 30سال با این افراد زندگی کرده است و اطلاعات کاملی در این‌باره دارد به شرط فاش نشدن نامش با ما به گفت‌و‌گو می‌نشیند.

تاریخچه‌ای از ریشه و اصلیت چلو‌ها در دست است؟

ریشه این‌ها برمی‌گردد به بنگلادش، هندوستان و پاکستان که سال‌ها پیش به عنوان دوره‌گرد و چادرنشین وارد ایران می‌شوند. این افراد در ابتدا دست‌فروشی و نوازندگی می‌کردند یا سگ‌های تازی را پرورش می‌دادند اما حالا روی آورده‌اند به خرید و فروش مواد و سلاح. حالا هیچ گروهی قبول نمی‌کنند که چلوها به آن‌ها نسبت داده شوند. نه افغانی‌ها، نه بلوچ‌ها، نه کردها و نه فارس‌ها. چون طایفه‌ای هستند که چهارچوبی ندارند و سبک زندگی و وضعیت خاصی دارند. درست است که نام این افراد چلو است اما از نظر ما همه آن‌ها افغانستانی هستند و در صورت مراجعه کارت تابعیت افغانستانی برای آن‌ها صادر می‌شود.

چرا کارت اتباع خارجی یا شناسنامه به این افراد داده نمی‌شود؟

این را باید در خود این افراد بررسی کرد. دلیل این موضوع اقدام نکردن خود چلوهاست. این افراد بیشتر در اداره اتباع پرونده دارند و آن‌هایی که ندارند فاقد هویت هستند و باید پرونده تشکیل بدهند تا از خدمات مختلف بیمه، درمان و تحصیل برخوردار شوند. هرکس از این افراد به تهیه کارت اقدام کند تمام خدماتی که به افغانستانی‌ها داده می‌شود به وی هم تعلق می‌گیرد اما خودشان اقدام نمی‌کنند. دلیلش هم این است که نمی‌خواهند زیر نظر حاکمیت باشند. به صورت غیرقانونی تا دهلی، زاهدان و خاش می‌روند. اگر این کارت باشد، نمی‌توانند این قدر راحت جا به جا شوند. 90درصد از این افراد بی‌هویت پرونده‌های قضایی سنگین دارند و بیشتر در باندهای مختلف به خرید و فروش مواد و سلاح می‌پردازند. همین بی اسم و رسم بودن به آن‌ها کمک می‌کند تا هنگام دستگیری هویتشان از طریق انگشت نگاری و احراز هویت شناسایی نشود.

سال پیش طوماری برای سامان‌دهی و انتقال این افراد تنظیم شد اما چرا به جایی نرسید؟

این پیگیری‌ها تنها مربوط به سال‌های اخیر نیست. اهالی از سال 75 اعتراض خود را به وجود این افراد به شیوه‌های گوناگون بیان کردند. سال پیش با نوشته شدن آن طومار به وسیله حاج آقا شریفی، امام جماعت مسجد محل و عده‌ای دیگر از بزرگان منطقه که همگی ایرانی هستند، اقدامات خوبی در این‌باره انجام شد. پس از نوشتن آن طومار جلسه‌هایی در اداره اتباع و استانداری تشکیل شد. نتیجه این جلسات ظرف همین چند روز به تهران منعکس شد تا مجوزهای آن گرفته شود. قرار بر این است حتی با به‌کارگیری قوه قهریه، کارت اتباع به افراد بی‌هویت تعلق گیرد. در صورت اقدام نکردن هم با آن‌ها برخورد خواهد شد.

امکان انتقال و اختصاص شهرک جداگانه‌ای به این افراد امکان‌پذیر نیست؟

ایرانی‌های منطقه خواستار این هستند که این افراد به شهرک و منطقه‌ای جدا تحت عنوان اردوگاه منتقل و اسکان داده شوند اما مسئولان عالی‌رتبه شهر و کشور به دلیل مسائل حاشیه‌ای که در پی آن به وجود می‌آید چنین چیزی را قبول نمی‌کنند. به همین دلیل ما اولویت کارمان را هویت بخشیدن به این افراد قرار داده‌ایم.

بیشتر این افراد ادعای ایرانی بودن دارند و فقط شناسنامه می‌خواهند.

هرکس که ادعای ایرانی بودن دارد اما شناسنامه ندارد می‌تواند طبق ماده 45 قانون ثبت احوال مدارک، استشهاد محلی و... را ارائه بدهد، مدارک او بررسی می‌شود و اگر مستحق دریافت شناسنامه باشد به او شناسنامه می‌دهند. این قانون  در سال 1336 وضع شد و چند باری هم اصلاح شد. غیراز این ماده، ماده 976 قانون مدنی بحث تابعیت را مطرح می‌کند که به قانون تابعیت معروف است و طبق این ماده افرادی که در ایران تابعیت ایرانی ندارند می‌توانند کارت دریافت کنند. عده‌ای هم بی‌هویت هستند. خودشان نمی‌خواهند هویت پیدا کنند. حاضر نیستند که وضعیتشان بررسی شود. متأسفانه خیلی‌ها این موضوع را نمی‌دانند. حتی برخی مسئولان. بعد در روزنامه‌ها تیتر می‌زنند که بچه‌های افراد بی‌هویت از تحصیل باز می‌مانند. باید این را ریشه‌ای بررسی کرد.

وضعیت فرزندان این افراد چطور است؟

این بچه‌ها برای تحصیل باید کارت داشته باشند. همان‌طور که گفتم پدر و مادر بیشتر این‌ها خلافکار هستند. خودشان برای شناسایی نشدن از ارائه مدارک و شناسایی شدن برای صدور کارت فرزندان خود خودداری می‌کنند.

 به نظر می‌رسد آن‌طور که باید برخورد قضایی با این افراد درباره خلاف‌هایی که انجام می‌دهند، انجام نمی‌شود، علت آن چیست؟

پرونده‌های این افراد اغلب مربوط به خرید و فروش مواد، سلاح و... می‌شود اما پیگیری دقیق پرونده‌های این باندها به دلیل همان بحث فاقد هویت بودن مشکل‌تر است. با این حال 130 نفر از آن‌ها در زندان هستند 
کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی