کد خبر : 99609
/ 06:48

«ارداکِ» تشنه؛ لبِ چشمه

گزارشی از روستایی در همسایگی مشهد که با داشتن سد و چشمه، ساکنانش آب ندارند

«ارداکِ» تشنه؛ لبِ چشمه

شهرآرا آنلاین - الهام مهدیزاده - «تشنه ایم لب چشمه. این کجای مسلمانی است که آب در چشمه باشد و زن و بچه ما تشنه باشند؟! آب برای خوردن نداریم، چه برسد به حمام!» این فریادهای ساکنان روستایی است درکنار آب. روستای ارداک در همسایگی مشهد چشمه دارد، اما اهالی می گویندشرکت آب منطقه‌ای خراسان رضوی آب چشمه را فروخته  تا آب معدنی شود! سایه سد پرآب ارداک روی سر این روستای بی آب است، اما چشم اهالی روستا به شیر خشک خانه هایشان خشکیده است.

نشانی روستای بی آب اما در حصار آب را از هر کسی که می گیریم، می گویند باید تا کنار سد برویم؛ «همین مسیری را که آمده اید تا آخر بروید. البته یک قسمت جاده به تابلو «این جاده اختصاصی است» می رسید. از آنجا به بعد دیگر نمی توانید به مسیر ادامه بدهید؛ چون جاده، اختصاصیِ سد است و به شما اجازه ورود نمی دهند. آنجا که رسیدید، سمت چپتان روستای ارداک است.»

 

آب نه برای خوردن داریم، نه برای مُردن!

دو طرف جاده ورودی روستا گندمزارهای زرد و سبزی قرار دارد که زمان چندانی به فصل رسیدن و برداشتشان نمانده است. میان گندم های سبز و زرد، پیرزنی با چادر رنگی قهوه ای که به کمر بسته است، تند تند خم و راست می شود تا علف های هرز میان گندم ها را جمع کند. از آب که می پرسم، آه از نهادش بلند می شود؛ « ای مادرجان! آب کجا بود؟ آب نه برای خوردن داریم، نه برای مُردن. اگر اینجا کسی بمیرد حتی آب برای غسل او نداریم.»

حرف زدن با ما فرصت کوتاهی است برای او تا کمی خستگی رفع کند. دو دستش را به کمرش می گیرد و کمی قد راست می کند و پی حرف هایش می گیرد؛ «چند سالی است که آب چاه روستا خشک شده. به روستا بروی و از مردها بپرسی، بیشتر خبر دارند و به تو می گویند. فقط به تو بگویم که این بی آبی امان ما را برده است. چاهمان که خشک شد، دیگر آبی برای خوردن نداریم. خدا می داند چقدر سر همین آب دعوا کرده ایم. چطور به مسئولان بفهمانیم که ما آب برای خوردن نداریم، چه برسد به حمام رفتن؟!»

 

سد شدن آب به روی همسایگان ِ سد

داسی را که به دست دارد، کنار زمین می گذارد تا با کنار زدن گندم های قد کشیده، خود را نزدیک ما برساند؛ «به جوی آب جلو پایت نگاه کن. هر چند وقت یک بار، آب به زمین های مردم می رسد. امسال که باران خوب بارید، مسئولان سد از اردیبهشت، آب را رها کردند تا به زمین های ما برسد. برای همین آب هم شانس نداریم. وقتی کشت و کار می کنیم و آب می خواهیم، می گویند اول مشهد، بعد شما. مادرجان! ما نمی خواهیم که مشهد بی آب باشد، اما اینکه آب را این طور به روی ما که همسایه سد هستیم، ببندند هم روا نیست. برای من که یک پیرزن تنهایم، واقعا سخت است از ته روستا بیایم بالا تا لباس بشویم. چند دبه آب که برمی داریم، جرئت نداریم رخت و لباس بشوییم. آب را فقط برای خوردن کنار می گذارم. برای همین مجبورم رخت و لباس ها را هر چند روز در لگنی بگذارم و با خودم کشان کشان بیاورم بالای روستا تا اگر آبی در جوی زمین های کشاورزی مانده بود، برای شستن استفاده کنم.»

 

آب چشمه مان را بی خبر فروختند

کنار دیوارهای کاهگلی روستا، چند مرد با چهره آفتاب سوخته و موهایی که در گذر روزگار سپید شده، نشسته اند. حاج رضا یکی از این مردهاست. می خواهد همراه او به خانه اش برویم تا از نزدیک بی آبی روستا و خانه هایشان را به ما نشان دهد؛ «خانه ما در کوچه بالایی است؛ بیایید و ببینید چقدر آب در لوله های آب است. تنها چاه آب روستا هم از وقتی سد زده اند، خشک شده است. مجبوریم شیر فلکه منبع چاه را از این شب تا شب بعد ببندیم تا شاید آبی داخل آن جمع شود. شب ها هم که شیر را باز می کنند، فقط لوله های آب چند خانه دور و بر آب دارد. اینجا ١٠٠ خانوار زندگی می کنند. غیر از مردم روستا، کشاروزی و دام ها هم آب می خواهد، اما الان نه خودمان آب داریم، نه برای مال هایمان آبی مانده است. هرکس پولی داشت، گذاشت و رفت. ما ماندیم و این بی آبی.»

یکی از مردهایی هم که گوشه ای نشسته است، وارد بحث می شود. با صدایی بلندتر و فریادگونه، می خواهد گلایه هایش را به گوش مسئولان برسانیم؛ « مگر ما مسلمان نیستیم؟ زن و بچه ما چه گناهی کرده اند که باید برای یک حمام گرفتن ساده هم بعضی روزها به شهر بروند؟ درد ما مال امروز و دیروز نیست. یک سال و نیم است که اوضاع ما همین است. دستمان به جایی بند نیست. سد که زدند، چاه روستا خشک شد. گفتند مشهد آب ندارد. کاش به همین قناعت می کردند؛ چشمه آبی را هم که بهترین و شیرین ترین آب این محدوده را دارد، به یک شرکت آب معدنی فروخته اند. ما هم بی خبر از همه جا. یک روز دیدیم دارند لوله ای داخل زمین کار می گذارند. به خیالمان لوله گاز بود و چیزی نگفتیم، اما بعد متوجه شدیم که این لوله را تا لب چشمه برده اند تا آب چشمه را به یک کارخانه آب معدنی برسانند. آب چشمه روستای ما را به همین راحتی فروختند.»

 

لیترهای میلیاردی

حرف های او هنوز تمام نشده که حاج رضا، همان مرد اولی که سر صحبت را باز کرد، دوباره سررشته صحبت را دستش می گیرد؛ «کجای کاری؟ شنیده ام قرار است یک کارخانه آب معدنی دیگر، آن طرف چشمه علم کنند. می گویند شرکت آب منطقه ای یک بخش دیگر از آب روستا را یک و نیم میلیارد تومان فروخته است. گفتند این شرکت هم آب چشمه را نیم لیتر در ثانیه خریده است.»

حرف هایش را با سؤالی ادامه می دهد؛ «شرکت آب معدنی (...) کنار جاده روستا را دیده اید؟ آب را با لوله از این روستا به آن طرف روستا می برند تا به آن شرکت برسد. هر روز ۶ تا ٧ کامیون آب معدنی از این کارخانه به بیرون روستا می رود. چند بار رفتیم و گفتیم خدا را خوش نمی آید که آب چشمه این روستا را فروختید و ما را این طور بی آب کردید. بی آبی آن قدر امانمان را بریده است که زن های روستا خواستند بروند استانداری تا فکری برای آب روستا شود. باز گفتیم خوب نیست و بهتر است خودمان موضوع را حل کنیم. رفتیم به بخشدار گفتیم. چندباری بخشدار و مسئولان آب منطقه ای به روستا سر زدند. این دفعه آخر هم که آمدند، قرار شد برای ما یک چاه جدید داخل کال بکَنند. دو سه روزی درگیر کَندن چاه بودند، اما دست آخر از این چاه، آبی برای ما گرم نشد. گفتند که به سنگ خورده اند و فایده ندارد و اصلا اینجا آبی وجود ندارد.»

بین حرف های روستاییان، صدای تراکتوری به گوش می رسد؛ احمد است که می خواهد با تراکتور سرِ چشمه برود تا آب بیاورد. فردا شب مهمانی دارد. با یکی دو دبه که نمی شود مهمانی داد. با تراکتور رفته تا یک تانکر آب بیاورد. اینجا کسی جرئت ندارد عروسی یا مجلس عزا بگیرد. صدبار باید تا لب چشمه برود تا حداقل آبی برای پخت وپز غذا تأمین کند.

 

هر وقت سند آوردید، آب از چشمه می گیرید!

اهالی روستا پیشنهاد می دهند همراه تراکتور احمد تا لب چشمه برویم تا با سند و مدرک، حرف هایشان را به ما بگویند. رضا که از همان ابتدا رشته صحبت را دستش گرفته است، ادامه می دهد: وقتی برویم می بینید چقدر به این چشمه نزدیکیم. با این جاده سنگلاخ و دست اندازهای بدی که دارد، فقط ۵ تا ۶ دقیقه راه است.

در کنار زمین های کشاورزی، جوی پرآبی روان است که به گفته اهالی بخشی از آب همان چشمه ای است که سر حق آبه آن دعواست. درختان دو طرف مسیر با گذر از چند زمین کشاورزی، قطور و سرسبزتر می شود. اهالی می گویند ریشه های این درختان غرق در آب همین چشمه است و خنکی این محل به دلیل جاری بودن چشمه و این درختان است. قبل از رسیدن به سر چشمه، رضا گوشه ای از روان آب را نشان می دهد؛ « یک لحظه اینجا صبر کنید.» به آجرهای رها شده کنار روان آب چشمه اشاره می کند؛ « این آجرها که می بینید، از خرابی حوضچه کوچکی است که چند وقت قبل زدیم. اطراف سد ارداک ٨روستاست. اوضاع روستاهای دیگر از نظر وضعیت آب از روستای ما بهتر است اما بی آبی در همه این اطراف وجود دارد. یک بار همه با هم تصمیم گرفتیم بخشی از آب چشمه را در حوضچه ذخیره کنیم تا به روستاها برسد و حداقل کمی مشکل را حل کنیم.»

رضا یکی از دو مردی را که همراه ماست، خطاب قرار می دهد و می گوید: علی! یادت هست چکار کردند؟ با چه بدبختی ای از مردم روستا پول جمع کردیم تا این حوضچه را بزنیم! هنوز آجرهای حوضچه را نچیده بودیم که از پاسگاه آمدند و گفتند حق نداریم این حوضچه را درست کنیم. مسئولان آب منطقه ای به مأمورهای پاسگاه گفته بودند که این ها کارشان غیرقانونی است؛ چون سهمی از این چشمه ندارند.زمانی که اجداد ما از آب چشمه استفاده می کردند، شما کجا بودید؟

دو مرد دیگری که از اهالی روستا همراه ما هستند، با شنیدن این صحبت ها سر تکان می دهند و فقط چند عبارت کوتاه «ای بابا»، «امان از پول» می گویند و دوباره سکوت می کنند. 

انگار حاج رضا در گفتن مشکلات مردم این روستا حواسش جمع است و چیزی را از قلم نمی اندازد. با سکوت آن ها حاج رضا دوباره سر حرف را باز می کند؛ «وقتی پاسگاه اجازه نداد، ما هم چیزی نگفتیم. فردای آن روز به شرکت آب رفتیم تا علت را بپرسیم. مسئولان شرکت آب استان به ما گفتند که اگر سند دارید که چشمه متعلق به روستای شماست، اجازه می دهیم از آب این روستا استفاده کنید. آن زمانی که پدر و مادرهای ما اینجا کشت وکار می کردند، شما کجا بودید؟ چند سالی بیشتر نیست که فهمیده اید این چشمه چه آب گوارایی دارد که آن را فروختیه اید!» ما را خطاب قرار می دهد و می گوید: شما خانه های این روستا را دیده اید. همه خانه ها هنوز همان مدل قدیمی کاهگلی را دارد. کوچه هایمان هم باریک و گلی است. پس این روستا جدید ساز نیست و ما تازه متوجه این چشمه نشده ایم که دورو برش خانه بسازیم. این شما هستید که چند سال قبل متوجه آب این چشمه شدید و آن را فروختید. حالا از ما سند می خواهید؟!»

میان صحبت ها یکی از اهالی می گوید به لب چشمه رسیده ایم. سرچشمه یا همان لب چشمه ای که اهالی روستا آن را وصف کرده اند، اینجاست. کوهی عظیم از دو طرف چشمه به زمین سایه انداخته و درختانی قطور را در سایه خود پناه داده است. اهالی به لفظ عامه خود چشمه را« چشمه خوجه» می گویند؛ چشمه ای پرآب و خنک که از لابه لای سنگ های سخت کوه جاری است.

 

آب را به پارک های آبی می دهند، نه به ما

سر چشمه چند مرد منتظر ما هستند. خبر آمدن ما زودتر از خود ما به سرچشمه رسیده است. یکی از مردهایی که کنار جوی آب چشمه نشسته با دیدن ما به سرعت خودش را به ما می رساند تا با عجله همه مشکلات را بگوید؛ «به داد ما برسید. جان بچه هایتان اگر دستتان به جایی بند است، کاری برای این مردم کنید. ماه رمضان روزه گرفتیم، بدون آب. آبی را که حق و سهم اجداد و پدر و مادرهای ماست، فروختند.» حرف هایش همان گلایه هایی است که اهالی گفته اند. حاج رضا می خواهد او را آرام کند؛ « حاجی! ما همه این حرف ها را گفته ایم و الان هم آمده ایم سر چشمه تا از نزدیک ببینند چه بر ما می گذرد.»

اما مرد با این حرف ها خیالش راحت نمی شود؛ «گفتی که یک سال و نیم است آب نداریم؟ گفتی که هر کسی آمد اینجا قول داد، اما کاری برای ما نکرد؟ گفتی که آب چشمه را فروختند به شرکت آب معدنی؟ اوضاع سد را هم گفتی؟ گفتی کنار سد هستیم، ولی آب نداریم؟ خانم! به پارک آبی(...)، مجموعه رستوران های (...) شاندیز آب فروختند، اما ما اینجا بی آبیم! پدر و پدربزرگ های ما اینجا بودند و کشاورزی می کردند. ما تازه وارد نیستیم که بخواهیم ادعا کنیم. خارجی هم نیستیم. از زمانی که سد زدند، آب کشاورزی را هر زمان که آب سد کافی بود و دلشان خواست، به ما دادند. می گوییم محصول ما روی زمین تشنه مانده است، اما نه جواب به ما می دهند، نه آب. وقتی آب را دراختیارمان می گذارند که محصولمان را باید برداشت کنیم و به آب نیاز نداریم.»

کمی مکث می کند؛ «راستی، حاجی گفتی که نماینده های مشهد اینجا آمدند، اما کاری برای ما نکردند؟ مگر ما مسلمان نیستیم که حرف ما خریدار ندارد؟»

 

نماینده های مجلس هم آمدند، اما کاری نکردند

آن قدر بلند و طوفانی صحبت می کند که صورتش برافروخته می شود و صدایش می گیرد. بعداز چند سرفه دوباره پی حرف هایش را می گیرد؛ « آقای قاضی زاده، آقای شیران ( نمایندگان مردم مشهد) آمدند و مثل شما دیدند که ما چه مشکلی داریم. اما هیچ اتفاقی برای ما نیفتاد. اگر قرار است کاری نکنند، بگویند تا ما این روستای زیبایی را که فقط جنازه اش مانده است، خالی کنیم و بیاییم مشهد. این همه آب؛ می بینید چشمه چقدر آب دارد؟ یک بخشی آب معدنی می شود و بقیه هم به زمین بر می گردد. حاضرند که آب دوباره به زمین برگردد اما آن را به ما ندهند.»

لابه لای این حرف ها یک نفر سر لوله را داخل آب چشمه می گذارد، یک نفر دیگر هم بالای تانکر می رود تا سر لوله را مهار و آب را به داخل تانکر هدایت کند. چند بار لوله آب از دستش رها می شود و سرتا پا خیس می شود. حاج رضا کنار ما ایستاده است تا تانکر پر آب شود؛ « این هم اوضاع ماست. برای یک مهمانی، باید حقمان را با این بدبختی بگیریم و ببریم.»

 

فقط یک ساعت در شبانه روز آب داریم

رضا اسلامی تبار دهیار روستای ارداک است. او صحبت هایش را با ضرب المثلی شروع می کند؛ « آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم. اوضاع روستا را که دیدید و با مردم صحبت کردید. مردم این روستا از نظر آب بسیار در مضیقه هستند. هر هفته دوبار (شنبه و سه شنبه) آب را با تانکر ١٢ هزار لیتری به روستا می آورند و داخل تنها منبع روستا می ریزند تا آب از منبع به لوله خانه های مردم برسد. با این میزان آبی که می آورند، مردم فقط یک ساعت آب دارند. مردم مجبورند آب را داخل دبه ها ذخیره کنند تا روزهای بعدی که تانکر آب نمی آید، بتوانند از آن برای خورد و خوراکشان استفاده کنند.»

اسلامی تبار در ادامه به وضعیت روستای ارداک و محاصره شدن آن با آب اشاره می کند.

او می گوید: سد ارداک نزدیک ما قرار دارد. از طرف دیگر چشمه خواجه را داریم که به میزان کافی آب برای روستا دارد. با این حال روستای ما به کویر می ماند. نمی دانم به روستاهای بالادست سد ارداک رفته اید یا نه! امسال بارندگی خیلی خوب بود و سد پر آب شد و الان تا جایی آب دارد که آب از سمت سد به طرف روستاهای بالا دست برگشت می کند. روستاهایی مانند آبقد، کَلغور آن قدر سرسبز و زیبا شده اند که قرار است آن ها را روستاهای نمونه گردشگری استان معرفی کنند. آن وقت این طرف سد که ما هستیم مثل کویر شده است و مردم روستای ما از بی آبی ناله می کنند. دهیار روستا درباره استفاده از آب سد و چشمه خواجه برای روستای ارداک نیز می گوید: از آب سد ارداک برای کشاورزی دراختیار ما می گذارند؛ هرچند روستاییان گلایه مند هستند که آب را در زمانی که برای محصول نیاز دارند، به آنان نمی دهند و در فصولی آب سد شامل حال آنان می شود که به آن نیاز زیادی ندارند.

اسلامی تبار در ادامه، مشکل اصلی روستای ارداک را کمبود آب و آشامیدن می داند و به پیگیری های صورت گرفته برای حل مشکل مردم اشاره می کند: برای موضوع آب هر جا که فکرش را بکنید، رفته ایم. امور آب منطقه ای و آب و فاضلاب روستایی، تنها جوابی که به ما دادند، این بود که باید سند و مدرک ارائه کنیم. حرفی که ما برای مسئولان داریم، این است که مگر مردم مشهد که آب سد ارداک را به آن ها می دهید، سند و مدرک ارائه کرده اند که ما برای چشمه سند بدهیم؟! جدا از آن، مگر این روستا تازه ساز است که بخواهند آبی را طلب کنند که حقی از آن ندارند؟ شما بافت کاهگلی روستا و خانه های قدیمی آن را دیده اید؛ این روستا قدمت زیادی دارد. حتی از حمام وسط روستا هم می توانید قدمت روستا را تخمین بزنید. مردم این روستا قبل از آنکه سد باشد یا کارخانه آب معدنی ایجاد شود، اینجا زندگی و کشت وکار می کرده اند.  

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی