کد خبر : 99650
/ 06:14
روایت زندگی زنی که از مشکلات هم‌محله‌ای‌هایش چشم‌پوشی نمی کند

انسان بودن

همه‌مان این شعر معروف سعدی علیه الرحمه که می‌گوید «تو کز محنت دیگران بی‌غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی» را شنیده‌ و خوانده‌ایم چه در کتاب‌های درسی دبستان و دبیرستان، چه پشت نیسان‌ها و کامیون‌های اهل دل.

انسان بودن

شهرآرا آنلاین - محمد کاملان/  شیخِ شیراز چندین قرن پیش با همان زبان ساده و خودمانی گلستانش انذارمان داده که از کنار درد و رنج فک و فامیل و در و همسایه راحت رد نشویم. حیف که خیلی‌هایمان مسئولیت اجتماعی که به گردنمان است راحت‌تر از آنچه که فکرش را بکنید فراموش می‌کنیم و گره زندگی بسیاری از آدم‌ها را که شاید به دست و تلاش ما باز می‌شود، با یک به من چه ربطی دارد به دولت و شهرداری و بقیه سازمان‌ها و نهادهای عریض و طویل ربط می‌دهیم چون طبق استدلال‌های نیم‌بند ما، آن‌ها پول و بودجه می‌گیرند که همین‌ کارها را بکنند. فاطمه نورپور از اهالی محله خاتم‌الانبیا هم مثل خیلی از ما بلد بود چشمش را روی درد و رنج همسایه‌ها و هم محلی‌هایش ببندد و بگوید که مملکت کمیته امداد دارد و کلی خیریه، آن‌هایی که مشکل دارند بروند آنجا. اصلاً من چه کاره‌ام که باری از روی دوش این سازمان‌ها بردارم و قس علی هذا. اما او مثل آدم‌های پُرشمار دیگری که در همین شهر و بیخ گوشمان هستند، به یک اصل پایبند است، آن هم مسئولیت اجتماعی در قبال انسان‌هایی که دور و برش در زندگی‌شان گره افتاده است و به کمک نیاز دارند.

 

*خانم نورپور! شما در همین بولوار توس به دنیا آمدید و بزرگ شدید یا اینکه مثل خیلی‌های دیگر از دیگر منطقه‌های شهر به اینجا کوچ کردید؟

خانواده‌ام قبل از انقلاب به خیابان توس مهاجرت کردند و من هم40سال پیش همین‌جا به دنیا آمدم و بزرگ شدم. از آنجایی که ما جزو ساکنان قدیمی جاده قدیم بودیم، خوب یادم هست که پدرم جزو معتمدان و آدم‌های سرشناس خیابان توس بودند و آن زمان اگر کار کسی در اداره‌ای یا هر سازمانی گیر می‌کرد و نیاز داشت که مهر شورای آن زمان محله‌ها پای نامه‌اش بخورد، پدرم بی‌چون و چرا قبول می‌کرد و کارش را راه می‌انداخت.

 

*اوضاع و احوال جاده قدیم در زمان بچگی شما چطور بود؟ مثل امروز بود که توس تقریباً آباد شده است یا اینکه مجبور بودید با مشکلات بسوزید و بسازید؟

بولوار توس واقعاً مثل الان آباد نبود. مشکلات زیادی داشتیم. آن زمان اصلی‌ترین مشکلمان نبود درمانگاه و پزشک بود که به همین واسطه کلی مشکلات ریز و درشت برای خانم‌های باردار درست می‌شد یا مثلا خاطرم هست دبستانی که من می‌رفتم هنوز مختلط بود و دختر و پسر سر یک کلاس می‌نشستیم. بعد اگر پسری درس‌خوان نبود و اذیت می‌کرد، تنبیهش این بود که زنگ بعد وسط دوتا دختر در یک میز بنشیند که خجالت بکشد. برای همین پسرها همه سعی و تلاششان این بود که مرتکب تخلف نشوند و درسشان را خوب بخوانند.

 

*تجربه نشان داده بیشتر خانم‌هایی که مثل شما در محله‌های سنتی‌تر شهر بزرگ می‌شوند، از آنجا که خیلی زود ازدواج می‌کنند به خاطر شرایط خانوادگی کمتر وارد فعالیت‌های اجتماعی می‌شوند. چه شد که شما جزو استثنائات قرار گرفتید و خیلی جدی وارد فعالیت‌های اجتماعی شدید؟

این ماجرا ریشه در خانواده دارد. گفتم که پدرم از همان سال‌های اول بعد از انقلاب عضو شورای معتمدان محله بود و در خانه‌مان به روی آن‌هایی که مشکلی داشتند و کارشان با مهر و تأیید شورا راه می‌افتاد باز بود. از طرفی من در خانواده یاد گرفته بودم که نسبت به بقیه مردم و مشکلاتی که دارند بی‌تفاوت نباشم و اگر کاری از دستم برایشان برمی‌آید انجام بدهم. در دوران دبیرستان هم یک پای همه فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی مدرسه من بودم. ازدواج که کردم، این فعالیت‌ها کمی کم‌رنگ شد. طبیعی هم بود؛ چون خیلی جدی درگیر خانه و زندگی خودم شده بودم و فرصتی برای این‌ کارها نداشتم اما از زمانی که مسئولیت جلسه قرآن بیست و چند ساله محله به من واگذار شد و بعد هم که به عنوان نماینده زنان وارد شورای اجتماعی محله شدم، فعالیت‌های اجتماعی‌ام خیلی جدی‌تر از قبل شد. بالاخره من سال‌هاست که در این منطقه زندگی می‌کنم و از ریز و درشت مشکلات‌ اهالی خبر دارم. اینکه خیلی‌ها پول دارو و دکتر ندارند، از عهده خرید لوازم‌تحریر برای بچه‌شان برنمی‌آیند یا اینکه شوهرشان درگیر اعتیاد است و آن‌ها شده‌اند سرپرست خانوار و هزار و یک گره و مشکل دیگر. چیز عجیبی نیست که من به عنوان یک شهروند، هم‌محلی یا هرعنوان دیگری، دست‌کم برای حل معضلات و مشکلات همسایه‌هایم یک قدمی بردارم.

 

*از یک جلسه قرآن بیست ساله در محله توس حرف زدید. فکر می‌کنم این ویژگی خوب محله‌های سنتی است که هم‌محلی‌ها هفته‌ای یکی دوبار به بهانه قرآن و دعا دور هم جمع می‌شوند و هم از حال و روز هم با خبر می‌شوند و هم اینکه اگر کسی مشکلی داشته باشد، همه همسایه‌‌ها تلاش می‌کنند که یک گوشه کار را بگیرند و آن را حل کنند. در حالی که در محله‌های جدیدتر شهر چنین چیزی وجود ندارد.

واقعاً همین‌طور است. حداقل خاصیت جلسه قرآن بیست ساله ما این است که از درد هم خبر داریم. یعنی می‌دانیم که چند نفر از اعضای آبرودار جلسه، از نظر معیشتی دچار مشکل هستند و شاید به قول معروف در خرج یومیه‌شان بمانند؛ برای همین هوای آن‌ها را به راه‌های مختلف داریم و نمی‌گذاریم که زندگی خیلی روی آن‌ها فشار بیاورد. خیلی‌ها بودند که مشکلات خانوادگی داشتند یا اینکه با بچه‌هایشان به اختلاف و مشکل خورده بودند و زمانی که متوجه این ماجرا شدیم، نگذاشتیم که کار به جاهای باریک بکشد و با یک معرفی به مشاور، صلح و صفا برقرار کردیم. همین چند وقت پیش 2 نفر از همسایه‌های قدیمی سر یک مسئله خیلی کوچک و پیش پا افتاده با هم قهر کرده بودند. این‌قدر که اگر همدیگر را می‌دیدند، راهشان را کج می‌کردند. به واسطه همین جلسه قرآن با هم آشتی کردند. اصلاً مدل این جمع‌های محلی با عنوان جلسه قرآن، دعا یا هرچیز دیگری، اگر در مسیر درست خودش باشد و درگیر حواشی نشود، می‌تواند بسیاری از مشکلات اهالی محله را حل کند و نگذارد کار به جاهای باریک بکشد.

 

*برگردیم به بحث اصلی خودمان. با توجه به اینکه شما سال‌هاست ساکن بولوار توس هستید و با اهالی اینجا نشست و برخاست دارید و از مشکلاتشان خبر دارید، معضل جدی و اساسی این محله چیست؟

متأسفانه اعتیاد در این منطقه بیداد می‌کند و خیلی از آدم‌هایی که اینجا زندگی می‌کنند، به نوعی با این مسئله درگیر هستند و همین اعتیاد باعث شده است که ما اینجا با تعداد زیادی از خانم‌هایی روبه‌رو باشیم که به ناچار سرپرست خانوار شده‌اند و باید خرج زندگی بدهند. شوهر معتادشان هم که به قول خود همین خانم‌ها بود و نبودش فرقی ندارد، اصلاً کاری ندارد که بچه‌هایش چطور دارند بزرگ می‌شوند و از کجا می‌آوردند می‌خورند. خیلی از این خانم‌هایِ سرپرست خانوار وقتی به من مراجعه می‌کنند، برای کار به جاهای مختلف معرفی‌شان می‌کنم، با اینکه برایشان خیلی سخت و حتی در بعضی مواقع غیر ممکن است که از محدوده توس خارج شوند اگر زندگی روی بعضی از این آدم‌ها فشار بیاورد و نتوانند از پس خرج و مخارجشان دربیایند، بعید نیست که خدایی ناکرده به راه‌های ناصواب کشیده شوند .

 

*هیچ اقدام جدی برای این خانم‌های سرپرست خانوار که تعدادشان در محله کم هم نیست تا الان انجام داده‌اید؟ مثلاً کارگاهی بزنید که این ها به جای کار کردن در خانه‌های مردم در آنجا مشغول شوند؟

یکی از کارهایی که انجام دادم این بود که در همان جلسه قرآنی که ذکرش رفت، یک صندوق قرض‌الحسنه درست کردیم که هرکسی به اندازه توانش پول می‌گذارد و ما به همین خانم‌های سرپرست خانوار کمک می‌کنیم. از طرفی مدت‌هاست که دنبال احداث یک کارگاه خیاطی برایشان هستیم. خیلی از همین خانم‌ها در خانه‌شان چرخ خیاطی دارند و کارهای جزئی زیاد انجام می‌دهند. خب اگر این‌ها در یک کارگاه کنار همدیگر جمع شوند، می‌شود به راحتی کارهای سری‌دوزی سفارش گرفت. همه چیز برای ایجاد این کارگاه آماده است و شاغل شدن 30-20 نفر از خانم‌های خیاطی بلد بولوار توس در آن آماده است، فقط مشکل کوچکی با شرکت برق داریم که اگر حل شود، خیلی زود این کارگاه خیاطی راه می‌افتد.

 

*اما در بخشی از صحبت‌هایتان گفتید که خیلی از اهالی بولوار توس به خاطر اینکه از پس هزینه‌های دوا و دکتر برنمی‌آیند، عطای مراجعه به پزشک را به لقایش می‌بخشند. اگر اشتباه نکنم 5-4 سالی هست که شما باعث و بانی خیر شده‌اید و آن‌هایی را که توان مالی پرداخت ویزیت و پول دارو ندارند، تحت پوشش قرار می‌دهید تا بدون اینکه پولی پرداخت کنند، درمان شوند. کاری که به خاطرش در جشنواره شوراهای اجتماعی محلات هم تقدیر شدید. چطور شد که تصمیم گرفتید واسطه رقم خوردن چنین اتفاق نویی شوید که بعید می‌دانم در محله‌های شهر مشهد حداقل نمونه مشابهی داشته باشد؟

ببینید یکی از درخواست‌های همیشگی از من این بود که به ما کمک کنید تا بتوانیم پول داروهایمان را پرداخت کنیم. آن‌قدر که در توانمان بود کمک می‌کردیم، ولی خیلی وقت‌ها پولی که جمع می‌شد، کافی نبود. ناخودآگاه به ذهنم رسید که بروم سراغ پزشک‌های معتمد و قدیمی‌ که در محله داریم. با خودم گفتم به آن‌ها رو می‌اندازم و خواهش می‌کنم که بیمارانِ نیازمند محله که من خودم آن‌ها را می‌شناسم و شناسایی‌شان کرده‌ام، درمان کنند. آن هم نه به این صورت که ما بعدها پولش را پرداخت کنیم کاملاً رایگان. برخلاف تصورم هر دو پزشک قدیمی محله با روی باز قبول کردند. یک سالی از این ماجرا گذشت، متوجه شدم که بیماری‌های زنانه در بین خانم‌های نیازمندی که می‌شناسم زیاد است و باید درمان شود. بعد از مدتی جست و جو یک پزشک زنان پیدا کردیم و ایشان هم بدون هیچ حرف و حدیثی گفت که مریض‌هایتان را بگویید بیایند اینجا. این طرح کاملاً مردمی است. از مردم برای مردم. دکترهایی که در این طرح مشارکت می‌کنند، می‌گویند این زکات کارمان است. چند وقت پیش گلایه می‌کردند که چرا بیمار کمتر می‌فرستید مطب ما. نکند یک زمانی با خودتان فکر کنید که ما ناراحت می‌شویم بیماری را رایگان معالجه کنیم.

 

*جدا از ویزیتی که باید به پزشک‌ها پرداخت شود، یکی از معضلات اساسی خانواده‌هایی که اوضاع اقتصادی مناسبی ندارند، پول داروهاست. برای این ماجرا هم فکری کردید؟ داروخانه‌ای بود که قبول کند رایگان به کسی دارو بدهد یا نه؟

کاملاً حواسمان به این مسئله بود و همان موقعی که با پزشک‌ها رایزنی می‌کردیم، با یک داروخانه در محله هم ماجرا را در میان گذاشتیم، آن‌ها هم بدون مِن‌مِن کردن و آسمان ریسمان بافتن، با دل و جان قبول کردند به کسی که ما به آن‌ها معرفی می‌کنیم رایگان دارو بدهند. البته فقط دارو نیست و در کنار آن شیر خشک و اقلام دیگری هم در اختیار نیازمندان می‌گذارند. حتی هر سال در طرح «شمیم مهر» مسواک و خمیردندان به من می‌دادند. یادم هست داروهای یک بیمار پارکینسون چیزی در حدود 280 هزارتومان می‌شد. مسئول داروخانه نه تنها غر نزد و یک قِران پول نگرفت، بلکه خودش دنبال داروهای کمیاب این بیمار ما رفت تا برایش پیدا کند. قبلاً گفتم که همه‌شان می‌گویند این کاری که ما می‌کنیم زکات علم و کارمان است و من معتقدم جدای از آن، پزشک‌هایی که به این طرح پیوستند، چون سال‌های سال است که در این منطقه حضور دارند، درد مردم را می‌فهمند و می‌دانند و به همین دلیل است که با جان و دل قبول کردند کنار من باشند.

137507.jpg

*پس اینکه می‌گویند آدم‌های مناطق ضعیف‌تر شهر به خاطر نداشتن پول دکتر نمی‌روند، قصه و خیال‌پردازی نیست.

به هیچ عنوان. من نمونه این‌چنینی زیاد دارم. بگذارید مورد اخیرش را برای شما مثال بزنم. خانمی آمد پیش من که فرزندش کم‌خونی شدید داشت و پولی نداشتند که این بچه را پیش دکتر ببرند. خبر هم نداشت که ما با دکترهای محله صحبت کردیم و آن‌ها رایگان بیماران نیازمند را معالجه می‌کنند. آمده بود که برای درمان بچه‌اش از ما پول بگیرد و اگر ما هم چیزی به او نمی‌دادیم قطعا از درمان کردن بچه‌اش منصرف می‌شد. معرفی‌اش کردیم به یکی از همان پزشک‌های معتمد و بیماری‌اش را زود تشخیص دادند و درمان را شروع کردند. می‌گفتند اگر دیرتر به پزشک مراجعه می‌کرد، بیماری‌اش تبدیل به لوسمی می‌شد و معلوم نبود که چه بلایی سر بچه می‌آمد.

 

*اسمی از طرح شمیم مهر آوردید، ماجرای این طرح چیست؟

دغدغه خیلی از بچه‌ها و خانواده‌های اینجا در اول مهر این است که از کجا بیاورند برای بچه‌ها لوازم‌تحریر بخرند. مثل همان ماجرای پزشک‌ها و داروخانه‌، لوازم‌تحریری‌های محله با یک صحبت کوچک من آمدند پای کار و بدون اینکه یک ریال هزینه از من بگیرند، بسته‌های لوازم‌تحریر آماده می‌کنند و به ما تحویل می‌دهند. آن هم نه از جنس‌های بنجل و به درد نخوری که هیچ‌کس حاضر نیست آن‌ها را بخرد. کاسب‌های ما در این محله این‌قدر انسان هستند که بهترین اجناس مغازه‌شان را برای این کار می‌گذارند. کار به جایی رسید که یکی دو هفته قبل از آغاز مدرسه‌ها، با اینکه امسال همه اجناس گران شده و این کار شاید خیلی به صرفه نباشد، اما خود همین کاسب‌ها به من زنگ زدند و یادآوری کردند که شمیم مهر یادتان نرود. از آن طرف یک آرایشگاه را هم آوردم پای کار و بچه‌ها را قبل از روز اول مهر رایگان اصلاح می‌کند. البته این را هم بگویم که این بسته‌ها را با توجه به نیاز بچه‌ها و خانواده‌هایی که شناسایی کردم، تهیه می‌کنیم. برای دخترها، جنس دخترانه می‌گذاریم و برای پسرها پسرانه. لوازم‌تحریر آن بچه‌ای که در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کند با آن کسی که دبیرستانی است فرق می‌کند و... امسال هم می‌خواهم برای کفش و لباس فرم بچه‌ها قدم‌هایی بردارم که اگر شد رایگان به دستشان برسد و اگر هم نشد، حداقل بتوانم تخفیف‌های خوبی برایشان بگیرم.

 

*خانم نورپور! چرا شما مثل خیلی از آدم‌ها و حتی هم‌جنسان خودتان بلد نیستید که بی‌تفاوت از کنار مشکلات و گره‌های زندگی مردم رد بشوید و بگویید که این همه سازمان‌ و خیریه هست، آن‌ها کمک کنند؟

شعر معروف بنی‌آدم از سعدی را همه بلد هستند. همه ما بدون استثنا آدم هستیم، اما انسان بودن فرق می‌کند. اگر همنوع خودمان را درک کردیم، آن وقت می‌توانیم ادعا کنیم که کار شاقی انجام دادیم. من ذاتاً این‌طور هستم که نمی‌توانم مشکل همنوع خود را ببینم اما برایش کاری نکنم و قدمی برندارم. خیلی وقت‌ها پیش آمده که خودم مستقیم کمک نکردم و فقط واسطه بودم، اما خیال و وجدانم راحت بوده که باری از روی دوش بقیه برداشته‌ام. آن هم به عنوان یک زن. من به شدت معتقدم همه این کارهایی که دارم انجام می‌دهم، زندگی‌ام را بیمه می‌کند. گاهی وقت‌ها گره‌هایی در زندگی‌ام می‌افتد و حل می‌شود که کاملاً می‌فهمم این مشکل و گره به واسطه دعای کدام آدم حل شده است. آن لبخندی که روی صورت هم محله‌ای‌هایم می‌نشیند و دعایی که می‌کنند، برایم یک دنیا ارزش دارد.

 

*خیلی‌ها می‌گویند که خانم‌ها اگر در جامعه حضور فعال داشته باشند، به زندگی‌شان ضربه می‌خورد و دیگر نمی‌توانند خانه را اداره کنند. به همین واسطه هم کلی حرف پشت سر این آدم‌ها می‌زنند. این ماجرا چقدر درست است؟ یعنی شما الان با این حجم از فعالیت اجتماعی، مثلاً نتوانستید بچه‌هایتان را درست تربیت کنید؟

اینکه می‌گویید پشت سر ما زیاد حرف می‌زنند، کاملاً درست است. بارها شنیده‌ام که می‌گویند مگر فلانی خانه و زندگی و شوهر ندارد که مدام کیفش سر شانه‌اش است و از این اداره به آن اداره می‌رود. این آدم حتماً زندگی‌اش را رها کرده است. این حرف‌ها اصلاً برای من مهم نیست و یک گوشم در است و گوش دیگرم دروازه. یک زن اگر بلد باشد بین زندگی شخصی و فعالیت‌های اجتماعی‌اش تعادل برقرار کند و به قول معروف به هر دو طرف برسد و توازن برقرار کند، چه اشکالی دارد که درجامعه حضور داشته باشد و از مردم دستگیری کند. من سال‌هاست که فعالیت اجتماعی دارم و در این میان دو فرزندم را هم بزرگ کردم، بدون اینکه آب در دل من و آن‌ها تکان بخورد. تا به‌ حال هم پیش نیامده که همسرم به من اعتراض و تحکم کند که دیگر حق فعالیت در خارج از خانه را نداری. وجهه اجتماعی و آبرویی که یک خانم از فعالیت اجتماعی به دست می‌آورد، بسیار بسیار با ارزش است.  

کلیدواژه ها
اشتراک گذاری
نظــر شـــما
نـــام پســت الکترونیــکی تصویـر امنـیتی