قدم‌به‌قدم با خاطرات عجیب ملاصالح قاری؛ جانباز و آزاده دفاع مقدس مترجم صدام؛ فدایی خمینی

فرض‌کن پاي علاقه‌اي در ميان بوده که اين کلمه‌ها قدر شاتوت‌هاي باغ شما سرخ است. سرخ؛ مثل وقتي که خبرنگار سال‌هاي پس از جنگ روبه‌رويش نشست و پرسيد: «چه شد که رفتي طرف صدام؟» تا «يکي» با غلظت لهجه خوزستاني بگويد: «حقيقت اين است که سرنوشت ما را به آنجا کشاند و تا اينجا روبه‌روي شما آورده!»؛ «يکي» يعني طلبه جوان آباداني حوزه نجف که تازه اول راه است، طلبه جوان يعني دستگير شده سال٤٧ به جرم‌آوردن اعلاميه‌هاي امام، دستگيرشده يعني يک زنداني سياسي ٨ساله که خبر ندارد با انقلاب مي‌رود راديو خرمشهر و اسمش را مي‌گذارند: «بلبل خميني!»، بلبل خميني يعني همان که نمي‌داند اگر جنگ شروع شود سال‌هاي زيادي را به اسارت در استخبارات عراق مي‌رود، اسير يعني کسي که قرار است مترجم سوال‌هاي صدام باشد جلوي دوربين‌هاي جهاني، مترجم صدام يعني معتمد رژيم بعث و بريده از ايران، معتمد دشمن يعني يک خائن به کشور، خائن يعني کسي که سال ٦٦ در دادگاه انقلاب محاکمه مي‌شود و دو سال روزهاي بازداشتگاه اوين را مي‌شمارد تا نوبت به بازگشت اسرا برسد و آن «يکي» اسم بگيرد. بشود ملاصالح قاري، فرزند مهدي، جانباز و آزاده اين مرز و بوم؛ هماني که امروز يکي از ٧٠ساله‌هاي اين کشور است و گاهي به گذشته فکر مي‌کند.
﷯پرسيدند «مال کجاييد و چه کاره‌؟»
دشداشه به تن داشتيم و گفتيم: «ما صياد عربيم. به کويت مي‌رفتيم که ما را گرفتند.» خوشبختانه اسلحه‌ها را پيدا نکرده بودند، گويا همان طوفان عجيبي که هنگام دستگيري‌مان پيش آمد، سبب شد که به ديگر موارد لنج توجه چنداني نشود.
فرداي همان روز ما را بردند زبير و بعد بصره؛ درست شب عمليات ثامن‌الائمه بود. در بصره بازجويي شديم و گفتيم: «ما را چه به جنگ! صياديم و عازم کويت بوده‌ايم!» فرداي آن روز ما را با قطار به بغداد بردند و بعد هم وزارت دفاع عراق. معمولا رسم بر اين بود هر ايراني را از هر نقطه‌اي که مي‌گرفتند، مي‌بردند وزارت دفاع براي مشخص‌شدن چند و چون ماجرا که از همانجا تقسيم مي‌شدند به اردوگاه‌هاي مختلف. حالا چه فرق مي‌کند موصل باشد يا رمادي؟
بعد از يک بازجويي ساده ديگر کاري به ما نداشتند. روزهاي بي‌شکنجه‌اي را گذرانديم و از آنجا که تسلط کاملي به زبان عربي داشتم با نگهبانان و خدمه دوست شده بودم. ٤٠روز به همين منوال گذشت تا اينکه سر و کله «فواد سلسبيل» پيدا شد. از بچه‌هاي خرمشهر بود و گوينده راديو تلويزيون فارسي‌زبان عراق!
من چهره گمي نبودم، بچه‌ها مي‌دانستند اگر فواد مرا ببيند حتما مي‌شناسد و کار آن‌طور که به نفع ما نيست بالا مي‌گيرد. جمع شدند و مرا زير پتوهاي کنج همان اتاقي که در آن بوديم، مخفي کردند. اتاق ما اولين جايي بود که فواد سلسبيل به آن پا گذاشت و با پوتين زد به پتوها. فهميده بود کسي زير آن‌ها مخفي شده. مرا که ديد يزله و پايکوبي کرد که «آي ملا صالح قاري را گرفته‌ايم!» «بلبل خميني را گرفته‌ايم.» شبش هم از راديو پخش کردند: «خميني کجايي که بلبل‌ات را گرفته‌ايم؟»
دو سه روزي به معرفي ما توي راديوي عراق گذشت تا اينکه خبر به سران خلق عرب رسيد که «ملاصالح در بغداد است» و آن‌ها نيز آمدند به وزارت دفاع که ملاصالح را به ما بدهيد. هنوز دلشان از گذشته‌اي که در خوزستان داشتيم، چرکين بود و اين زخم کهنه سر واکردن داشت.
﷯اين زخم کهنه....
اين زخم کهنه که مي‌گويم يعني زخمي از سال١٣٣٧. بغض مي‌کند و آيه «رب السجن أحب الى مما يدعوننى اليه و لا تصرف عنى کيدهن أصب اليهن و أکن من الجاهلين» را زير لب زمزمه مي‌کند. آن‌طور که فکر مي‌کني يوسف گوشه زندانِ تهمت ناروا نشسته و ذکر مي‌گويد. «بچه بودم که درس طلبگي مي‌خواندم. دست چپ و راستم را که شناختم، پدرم فرستادم نجف اشرف. رفتم و ماه‌هاي محرم و صفر که حوزه تعطيل مي‌شد به‌عنوان مبلغ برمي‌گشتم ايران و تبليغ دين مي‌کردم، در نجف پاي کرسي آيت‌ا.. شيخ محسن حکيم و شيخ محمود بطاد تلمذ کردم. در مسجدي به نام هندي. شب‌ها را هم در خوابگاهي متعلق به آيت‌ا.. شيرازي بوديم و با چند کوپن نان و ربع دينار شهريه در ماه گذران زندگي مي‌کرديم. از همين فضا وارد جريانات انقلابي شدم. رساله امام را از نجف مي‌آوردم محضر آيت‌ا..جميل در آبادان تا ايشان به دست اهلش برساند. ١٧ساله بودم که به‌خاطر به همراه داشتن چند رساله از آقاي خميني توسط ساواک دستگير شدم. مرا به جرم اقدام برعليه امنيت کشور در دادگاهي که قضاوت آن را تيمسارخاوري، رئيس ساواک آبادان برعهده داشت به١٥سال زندان محکوم کردند. يک‌سال مرا مي‌زدند که با کي در ارتباطي. آبادان بودم. مدتي هم اهواز و بعد هم به همدان تبعيد شدم. آنجا هم آرام نبودم و بين زندانيان بدِ رژيم را زياد مي‌گفتم. خبر به گوششان رسيد و دوباره محاکمه‌ام کردند. اين‌بار نه١٥سال که حکم حبس ابد خوردم و بودم تا اينکه دستور رسيد همه زندانيان سياسي را در زندان‌هاي قصر و اوين سامان‌دهي کنند. اين شد که همه را منتقل تهران کردند و من در زندان قصر شدم هم‌بند آدم‌هاي سرشناس زيادي از جمله آيت‌ا... انوري، آيت ا..شيرازي، دکتر جواد منصوري سفيرحالاي ايران در چين و خيلي هاي ديگر. اگر بپرسيد حتما يادشان هست مرا.»
﷯اسمم توي شناسنامه‌ پدرم نيست
زندگي بازي‌هاي زيادي دارد. مثلا بچه آبادان باشي و سجلت را سال‌ها بعد از همدان بگيري. مي‌گويد: پدرم کارگر شرکت نفت بود. ساواکي‌ها آن‌قدر که اذيتش کردند اسم مرا از شناسنامه‌اش پاک کرد. الان شناسنامه من در همدان صادر شده.
ردش را شايد ميان انگشت‌هايش پيدا نکني اما در يکي از زخم‌هاي روحش، حتما. «يادم هست با کابل مي‌زدند و خيلي شکنجه‌ام کردند.»
﷯زندگي هنوز جريان دارد
همه چيز ِزندگي پشت ميله‌هاي زندان نفس‌نفس مي‌زد تا اول فروردين٥٦، وقتي اولين فشارها نسبت به سرنوشت زندانيان از طرف صليب سرخ جهاني به ايران وارد شد. شاه زندانياني را که برايش خطري نداشتند، آزاد کرد. «من هم جزو همين گروه بودم. اول فروردين بود تعهد گرفتند که ديگر وارد جريانات سياسي نشويم و خواستند که مدام گزارش کار بدهيم. آمدم آبادان و به‌عنوان حسابدار در مجموعه هتل‌هاي بين‌المللي«آبادان هتل» مشغول کار شدم. اما فعاليت‌هاي سياسي‌ام را کم نکردم بلکه بر اساس تجربياتي که پيدا کرده بودم به‌طور هوشمندانه‌اي ادامه دادم تا اينکه انقلاب پيروز شد و کميته٤٨ به‌صورت خودبه‌خودي تشکيل شد رئيس کميته آقاي فلاحيان بود و من معاون او بودم. يکي‌يکي مراکز مهم شهري را فتح کرديم و راديو يکي از آن‌ها بود. جايي که سرنوشت تازه‌تري را برايم رقم زد. فتح آنجا بهانه‌اي شد براي حضور من در راديو. اوايل جنگ بود. عراقي‌ها خرمشهر را خيابان به خيابان مي‌گرفتند اما ما در راديو از امام و انقلاب مي‌گفتيم و به نيروهاي خودي روحيه مي‌داديم.
﷯شهر در قرق زوزه‌ها شکست
اين‌ها که مي‌گويد را تا حوالي سال٥٩ عقب ببريد. وقتي شهر در قرق خون بود و شيون. «هم گزارشگر جنگ بودم و هم گوينده خبر. هم گزارش تصويري مي‌گرفتيم. گفتم به زبان عربي تسلط کامل داشتم و هميشه از راديو عرب زبان، رژيم بعث را به تمسخر مي‌گرفتم همين‌ها بود که ميان عراقي‌ها به «بلبل خميني» معروف شده بودم و بعثي‌ها چشم ديدن من را نداشتند. همان سال ماموريت داشتيم به مجاهدان عراقي که در واقع رزمنده‌هاي ايراني را پشتيباني مي‌کردند، اسلحه برسانيم. تدارکاتچي بوديم و مهمات را بعد از منطقه فاو در خور عبدا...، به مجاهدين مي‌رسانديم. در يکي از همين ماموريت‌ها بود که لنج ما اشتباهي به سمتي رفت که نبايد مي‌رفت و اين شد که دستگير شديم. چهار سپاهي عرب زبان، ناخدا و دو نفر خدمه بوديم . قبل از رسيدن عراقي‌ها طوفان شد و نفهميديم چه بلايي سر لنجمان آمد اما خودمان را به زبير و بصره بردند. آن هم درست در شب عمليات ثامن الائمه.»
﷯بي تفنگ با انبان باروتي در سينه
اين قصه را همين‌جا داشته باشيد و برگرديد به اردوگاه بغداد. درست شانه به شانه فواد سلسبيل وقتي چشم در چشم ملا صالح نشسته، بايستيد. سران خلق عرب هنوز منتظرند گفتگوهاي انجام‌شده به سرانجام برسد و آن‌ها ملاصالح را تحويل بگيرند اما خودش فکر ديگري دارد. «ديدم صبر جايز نيست. رفتم گفتم: من نه با شما جنگيده‌ام نه اسلحه دست گرفتم تنها يک کارمند معمولي بودم در راديو. قبل از همه اين سال‌ها هم زنداني رژِم شاه بودم و خيلي از اين سران خلق عرب که حالا مدافع شما شده‌اند آنجا مخالف ما بودند. من شاهد دارم و برويد از جاسم محمد ازواري بپرسيد.
﷯زير تيغ
باور کنيد زندگي با همه اتفاقات کاملا جدي، بازي‌هاي غريبي دارد. مثل وقتي که بردن يک نام مي‌تواند گلويت را از زير تيغ بردارد. «انگارخدا خواست اسم يک جاسوس عراقي را در زندان رژيم شاه به خاطر بياورم کسي که ما زنداني‌ها در آن زمان خيلي به او محبت مي‌کرديم. گفتم: برويد از جاسم محمد ازواري بپرسيد که من کجا بودم و چه کردم. يکي تشر زد که جاسم محمد را مي‌شناسي؟ گفتند : جاسم محمد مشاور صدام حسين است». مي‌گويد: مي‌دانيد وقتي خدا مي‌خواهد کاري بکند ديگر نگاه نمي‌کند و چرتکه نمي‌اندازد که ببيند وسط بهشت نشسته‌اي يا در جهنم صدام. افسر عالي رتبه اي که از من بازجويي مي‌کرد زنگ زد به جاسم و او سريع آمد به اردوگاه. مرا بغل گرفت و گفت: اينجا چه مي‌کني؟ گفتم: براي تهيه آذوقه رفته بودم عراق و مرا اشتباهي گرفتند. گفت: اگر بخواهي مي‌برمت کويت و برو به کشورت اگر هم که بخواهي بيا در راديو عرب زبان و خانواده‌ات را هم مي‌آوريم. گفتم: فقط مرا ببر پيش اسرا تا وقتي که جنگ تمام شود و بگو ما را شکنجه ندهند. جاسم محمد به آن افسر عالي‌رتبه گفت که به‌عنوان مترجم از من استفاده کنند و من هم تا سال‌ها بعد از اين موقعيتم به نفع اسراي ايراني استفاده کردم. وقتي اسيري را مي‌آوردند. به آن‌ها مي‌گفتم چه بگويند و چه نگويند تا شرايط برايشان سخت نشود. و اين ماموريتم شد تا مدتي گذشت و مرا شناسايي کردند و گفتند که او دارد در اينجا به نفع خميني کار مي‌کند. در حقيقت لو رفتم. بدشان نمي‌آمد سرم را بيخ تا بيخ ببرنداما صليب مي‌دانست من آنجايم و نمي توانستند مرا بکشند. براي همين نقشه ديگري کشيدند تا نابودم کنند. يک‌روز گفتند: مي‌خواهيم شما را ببريم صليب سرخ. اما به‌جاي صليب، سر از مهماني صدام در آوردم. آن هم درست وسط يک برنامه زنده تلويزيوني که در خيلي از کشورهاي جهان پخش مي‌شد».
﷯فقط خدا مي‌داند در قلب‌ها چه مي‌گذرد
رب اسجني.... يعني خدا مي‌داند در قلب‌ها چه مي‌گذرد و هر کسي چه نيتي دارد. وقتي يکي خودش را به دست‌هاي او مي‌سپارد يقين درست جايي که نمي‌داند به ساحل مقصود مي‌رسد. «اين‌ها که مي‌گويم گمانم حوالي سال‌هاي١٣٦٤است. ريشمان بلند شده بود و چرک سر و رويمان را گرفته بود. يک‌روز در سلول باز شد و مرا فرستادند حمام، ريشم را تراشيدم و کت و شلوار پوشيدم. بعد بي آنکه بدانم مرا کجا مي‌برند همراهشان رفتم. چند دقيقه بعد از من٢٣بچه‌ را آوردند که همگي در جنگ اسير شده بودند. چند دقيقه بعد از بچه‌ها هم صدام و دخترش درحالي که چند شاخه گل به دست داشت، وارد شدند. آنجا بود که فهميدم قرار است در اين برنامه زنده تلويزيوني مترجم صدام باشم. مي‌دانستم اين برنامه که روي آنتن برود برگشتنم به ايران مساوي با اعدام است. مي‌دانستم حالا همه نشسته‌اند و مرا مي‌بيند مني که همه سابقه مبارزاتي و رنج زندانم زيرسوال رفته بود. بيچاره خانواده‌ام. بيچاره زنم که بايد بعد اين برنامه با سرشکستگي توي کوچه و خيابان‌هاي آبادان چشم در چشم يک قريه بماند. اما چاره‌اي نداشتم. خودم را به خدا سپردم و کلمه به کلمه‌اش را ترجمه کردم.
﷯بچه‌ها فقط ابزار ديپلماسي بودند
«يادش هست که صدام با بچه‌ها خوش و بش مي‌کرد. لبخند مي‌زد و دخترش در پايان به آن‌ها گل داد. مي‌خواست بگويد ايراني‌ها به بچه‌هايشان هم رحم نمي‌کنند و آنان را به جنگ مي‌فرستند. بعد هم که قرار بود آن‌ها را در يک حرکت يک‌طرفه بي هيچ مبادله‌اي راهي ايران کند تا وجهه انسان دوستانه‌اي را از خود در مجامع بين المللي به تماشا بگذارد».
﷯دستي از غيب برون آيد و کاري بکند
پر بيراه حدسش به غلط نبود که اگر به ايران بيايد بايد پيه تهمت‌هاي زيادي را به تن بمالد و دم نزند تا وقتي که شاهدي از غيب برون آيد و کاري بکند مثل وقتي که نفسش به شماره مي‌افتد: « سال‌هاي اواخر جنگ بود که آزاد شدم اما پايم که به ايران نرسيده از وزارت اطلاعات آمدند سراغم. خودم را آماده کرده بودم و مي‌دانستم اين اتفاق مي‌افتد. دوسال سين جيم شدم. و مدام گفتم که من نفوذي نبوده و نيستم. آقاي فلاحيان آن روزها معاون رئيس وزارت اطلاعات و مسئول دادگاه ويژه روحانيون بود. مرا به‌عنوان يک فرد ملبس محاکمه کردند ٤٠روزي استراحت دادند و بعد از اين زمان کوتاه منتقلم کردند اوين و فلاحيان گفت: تعارف که نداريم. درست است که ما دوستيم اما پاي صيانت از انقلاب که به ميان بيايد با تو هم شوخي ندارم. اگر مجرمي بايد محاکمه شوي و اگر محرمي که هيچ، غم به دلت راه نده. گفتم آقاي وزير اگر قصد خيانت داشتم اصلا برنمي‌گشتم و مي‌نشستم همانجا جلوي تلويزيون برعليه ايران حرف مي‌زدم. مگر آمريکا دنبال همين نيست؟ شما مي‌پرسيد خيانت کردي و من ثابت مي‌کنم که خدمت کردم. مابيشتر از ٣٠تيم در کويت داشتيم آيا بعد از دستگيري من يکي‌شان لو رفت؟ گفتنم: باشد بگذاريد اسرا بيايند از اسرا بپرسيد من چه‌کاره بودم و بر ما چه گذشت».
﷯تا کي برآيد آفتاب صبح راستي
راست است که مرد را بايد در گيرودار چرخ فلک بشناسي. بايد براي اين روزها هم که شده طاقتش را اندازه زخمش مي‌کرد آن هم گوشه زندان خودي‌ها «دو سالي زنداني بودم تا اينکه خدا خواست و ستاره صدام افول کرد و جنگ تمام شد. اسرا با سربلندي برگشتند اسرايي مثل حجه‌الاسلام سيدعلي‌اکبر ابوترابي که همه به اسم سيد آزادگان مي‌شناسندش. من در اردوگاه‌هاي عراق دوسال در يک اتاق کوچک با او زندگي کرده بودم و او در جريان کامل ماجرا بود. همان روزها آقاي فلاحيان مي‌رود پيش ابوترابي و اولين سوالي که مي‌پرسد راجع به من است. ابوترابي هم نامه‌اي مي‌نويسد و من تنها چند خط از آن را به خاطر دارم که در آن گفته بود: «برادران شما مي‌دانيد ماجرا چيست يا ما که عمري در آنجا اسير بوديم؟ قسم به حرمت خون پاک شهيدان، ايشان کمترين خيانت، همکاري يا همياري را با بعثي‌هاي کافر نداشته. بلکه آبروي نظام و اسرا را در اسارت حفظ کرده، پس آبرويش را حفظ کنيد».اين‌طور است که حالا ملا صالح زنده، بيرون از زندان و بازنشسته سپاه پاسدارن است.
﷯يک نفر از ٢٤ نفر
سال‌ها بعد ازآزادي ملاصالح، درست در روزهايي که شايد هيچ‌کسي بلبل خميني و زندان عراق را يادش نبود. همان وقت‌ها که فيلم زنده ديپلماسي صدام داشت کنج آرشيو تاريک خانه‌ها خاک مي‌خورد يعني ساعتي که هيچ‌کس انتظارش نداشت درب خانه ملاصالح زده مي‌شود. در که باز مي‌شود ٢٢نفر پشت در ايستاده‌اند؛ يکي‌شان از دنیا رفته.
مهدي جعفري از کارگردانان مستندساز به‌دنبال روايت خاطرات اسارت ٢٣ نوجوان اسير در اردوگاه١٦ تکريت عراق و مترجم آن‌ها همه را کشانده به آبادان و خانه ملاصالح!
ملا بيشترشان را مي‌شناسد و با اسم کوچک صدا مي‌زند و بلبل خميني و خاطراتش دوباره زنده مي‌شوند. ملا صالح همان يک نفر فيلم مستند «٢٣ و آن يک نفر» مهدي جعفري است؛ فيلمي که از آن به‌عنوان روايتگر عجيب‌ترين ماجراي واقعي جنگ از آن ياد مي‌شود. بگذريم ملا صالح آدم گمي است و حقيقتش را بايد توي حرف‌هاي ٢٣نفر بازآمده از اردوگاه ١٦ تکريت عراق جست که همين تازگي‌هاي کتاب خاطرات يکي‌شان هم چاپ شد.
بیات - سعادتمند

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس