نسخه پی دی اف

بیوگی به وقت کودکی ؛ روایت شهرآرا از دخترانی که در نوجوانی طعم طلاق را می‌چشند

سعیده آل‌ابراهیم - وقتِ درس‌خواندن، پچ‌پچه‌های دخترانه، خنده‌های ریز، تفریح و جوش‌های غرورِ نوجوانی‌اش است. از دور می‌بینم با دوست‌هایش بگو‌بخند می‌کند. سرِ ظهر است و حتما از مدرسه برمی‌گردند. اما خیلی طول نمی‌کشد که متوجه می‌شوم نه‌تنها خبری از مدرسه نیست، بلکه او در نوزده‌‌سالگی، مادرِ یک دختربچه پنج‌ساله است!
مطابق پیمان‌نامه جهانی حقوق کودک، افراد تا کمتر از ١٨‌سال، «کودک» محسوب می‌شود. طبیعی است که ازدواج در سنین کودکی به‌دلیل سن کم و ناآگاهی از مفهوم و مهارت‌های زندگی، ممکن است نتیجه تلخی مانند طلاق در پی داشته باشد و اگر هم چنین نتیجه‌ای نداشته باشد، قطعا برای کودک خوشایند نیست و در آینده، خاطره‌ای از کودکی‌‌اش نخواهد داشت که برای بچه‌‌های خود تعریف کند.
طبق آماری که فرشته سلجوقی، مدیرکل دفتر امور زنان و خانواده استانداری خراسان‌رضوی، در سال گذشته مطرح کرده است، خراسان‌رضوی اولین استان در ازدواج کودکان، مادران خردسال و کودکان بیوه است. چندی پیش ازدواج دختری نه‌ساله با مردی سی‌وهشت‌ساله رسانه‌ای شد. ورود دادستانی به این موضوع، بدین‌معناست که کار از زنگ خطر نیز گذشته است و باید جدی‌تر به این موضوع پرداخت.
معنی ازدواج را نمی‌دانستمz
در یکی از کوچه‌‌پس‌کوچه‌های مهدی‌آباد او را پیدا می‌کنم. زیر چادرش، مقنعه سر کرده است. ابروهای پهنش را تاتو کرده است، اما از چهره و ابروهایش که مرتب نیست، معلوم می‌شود دل و دماغی ندارد که به خودش برسد، در‌حالی‌که برای نوجوانان هم‌سن او، قیافه مهم است و هر روز وقت زیادی را پایِ آینه می‌گذرانند. با اینکه دل و دماغ ِ رسیدن به خودش را ندارد، تا حرف از داستان زندگی و ازدواج می‌شود، کلامش قطع نمی‌شود.
١٣‌سال بیشتر نداشته که به‌اجبار به عقد پسری که ١۵‌سال از خودش بزرگ‌تر بوده است، در‌می‌آید. هنوز یادش است چقدر گریه و پافشاری کرده که نمی‌خواهد ازدواج کند، اما هیچ گوشِ شنوایی برای حرف‌هایش نبوده است و به‌ناچار تسلیمِ تصمیمِ اجباری پدر و مادرش می‌شود. محبوبه، یک برادر بزرگ‌تر از خودش دارد که مجرد است، اما انگار قرعه برای ازدواج به نام او درآمده است. می‌گوید: زمانِ ازدواج خیلی گریه کردم، گفتم نمی‌خواهم ازدواج کنم چون اصلا معنی ازدواج را نمی‌دانستم، اما فاید‌ه‌ای نداشت. شوهرم سرزبان داشت و خانواده‌ام را گول زده بود.
محبوبه زودتر از آن چیزی که فکرش را بکند، ذهنش درگیرِ ازدواج و تشکیل خانواده می‌شود، بدون هیچ پیش‌زمینه یا مقدمه‌ای. تا سیکل بیشتر درس نخوانده و بعد از آن شوهرش برای ادامه تحصیل به او اجازه نداده است. حدود یک سالی از عقد او و پسر غریبه‌ای که خیلی او را نمی‌شناختند و حتی بیکار بوده است، می‌گذرد که خانواده محبوبه از دامادشان شاکی می‌شوند که چرا به فکر عقدِ محضری، جشن‌گرفتن و رفتن سرِ خانه و زندگی‌شان نیست؟ بحث بالا می‌گیرد. داماد عروس را رها می کند و می رود.
بارداری در آستانه نوجوانیz
او مدتی بعد، در آستانه نوجوانی متوجه می‌شود از شوهری که رهایش کرده و رفته، باردار است. داستانِ زندگی‌اش تقریبا شبیه فیلم «من ترانه ١۵‌سال دارم» است، با این تفاوت که محبوبه پدر و مادرش را داشت اما ترانه بی‌پناه بود. اما به‌هرحال هضمِ باردار‌شدن در چهارده‌سالگی به‌قدری برای محبوبه سخت بوده است که بارها خود و خانواده‌اش به فکرِ سقط‌کردن جنین افتادند و حتی اقدام کردند.
خودش می‌گوید: دوران حاملگی خیلی برایم سخت بود، هم خودم هم خانواده‌ام به‌خاطر آبرو می‌خواستیم بچه را بیندازیم. حتی دارو هم مصرف کردم تا بچه سقط شود. اما انگار خدا نخواست. آن‌موقع ازطریق دادگاه درخواست طلاق دادم. وقتی شوهرم را پیدا کردند، متوجه شدیم او زن و بچه داشته است. حتی خانواده‌ای که با آن‌ها برای خواستگاری آمده بود، تقلبی بودند. خلاصه بگویم به‌نوعی کلاهبردار بود. برایش دو سال زندانی بریدند. در جلسه دادگاه، پا به ماه بودم. خیلی التماس کرد که قول می‌دهم زندگی‌مان را درست کنم. من هم به‌دلیل اینکه کار از کار گذشته بود و از او بچه داشتم، رضایت دادم، اما بعد از آن دوباره ناپدید شد و هنوز هم معلوم نیست کجاست.
محبوبه از بچگی‌کردن چیزی متوجه نشده است. از زمانی‌که کمی چشم و گوشش به دنیا باز شده، در‌گیردار مشکلات زندگی بوده است. می‌گوید: تقریبا پانزده‌ساله بودم که بچه‌ام به دنیا آمد. اوایل، خانواده‌ام سرکوفت می‌زدند، اما کمی که گذشت دیگر چیزی نگفتند چون خودشان من را مجبور کرده بودند، وگرنه راضی به ازدواج نبودم.
حالا زهرا، دخترِ محبوبه ۵سال دارد و تمام فکر و ذکرِ مادرش است. محبوبه می‌گوید: بعد‌از اینکه شوهرم من را رها کرد و رفت، افسرده شدم. الان زیاد مهمانی نمی‌روم، بیشتر دوست دارم تنها باشم و دیگر دلم نمی‌خواهد ازدواج کنم. ۶‌ماهی می‌شود که در یک تولیدی از صبح تا ظهر و عصر تا شب، شلوار بسته‌بندی می‌کنم. هر ماه ۴٠٠‌هزار تومان حقوق می‌گیرم و بیشتر آن را خرجِ بچه‌ام می‌کنم.
اینجا، دخترها از دبستان خواستگار دارند
برای پیدا‌کردن دخترانی که در سنین پایین ازدواج کرده‌اند و طلاق گرفته یا بیوه‌ شده‌اند، کوچه‌به‌کوچه مهدی‌آباد و گلشهر را می‌گردم. با دو نفر از زنانِ خانه‌دار هم‌کلام می‌شوم. طاهرزاده می‌گوید: در این منطقه دختر بیوه زیاد است. بیشتر بچه‌ها در دبیرستان دخترانه ازدواج کرده‌اند. دخترم کلاس نهم است، دوستش نوروز امسال ازدواج کرد، اما چند ماه بعد طلاق گرفت. الان هم چند نفر از هم‌کلاسی‌هایش می‌خواهند جدا بشوند. حق دارند؛ بچه‌ها که چیزی متوجه نمی‌شوند فقط به این فکر می‌کنند که اگر ابرو بردارند و مو رنگ کنند، خوشگل می‌شوند، چون قد آن‌ها کامل است، اما عقلشان نه. اینجا دخترها از دبستان خواستگار دارند. پدر و مادرها نباید اجازه بدهند.
تجربه اولین طلاق در هفده‌سالگیz
در کوچه‌های باریک، درِ بعضی از خانه‌ها باز است و اهالی مشغول رفت‌وآمد هستند. با معصومه زن خانه‌داری که چهاردختر دارد، صحبت می‌کنم. دختر هفده‌ساله‌اش بچه‌دار شده و دو سال از زندگی‌شان می‌گذرد. دختر دیگرش هم نوزده‌ساله است و سرِ خانه و زندگی‌اش. معصومه، قصه دو تا از دخترهای فامیلشان را که در سن پایین بیوه شده‌اند، برایم تعریف می‌کند. فائزه پانزده‌ساله بوده که عقد کرده و در هفده‌سالگی اولین و شاید آخرین طلاقِ زندگی‌اش را تجربه کرده است. معصومه می‌گوید: شوهرش همسایه‌شان بود و به همین دلیل تحقیق نکردند. فائزه هم راضی نبود، اما به زورِ دعا و اصرار مادرش قبول کرد. با‌این‌حال بعد از یک سال و چهار ماه، متوجه شد شوهرش معتاد است و چون آهی در بساط نداشت، یک هزار تومانی از مهریه‌اش را هم نگرفت.
مریم، نمونه‌ دیگری است که در هفده‌سالگی دنبال انجام کارهای طلاقش است. مریم با پسردایی‌ِ بیکارش ازدواج کرده، اما بعد مشخص شده که شوهرش معتاد است. معصومه ادامه می‌دهد: وقتی پسر معتاد از آب درمی‌آید، بهتر است که طلاق بگیرند. بروند سرِ خانه و زندگی و بچه هم بیاورند، خوب است؟!
معصومه می‌گوید: اینجا، دخترها از کودکی خواستگار دارند و خانواده‌ها هم تحقیق آن‌چنانی نمی‌کنند. فریبا، دختر چهارده‌ساله‌ام که فقط تا چهارم درس خوانده است، خواستگار دارد، اما پدرش جواب نمی‌دهد چون از زندگی دختران فامیل که بیوه‌ هستند، ترسیده
است.
دخترم خیلی زود بزرگ شدz
چادر رنگی به سر دارد و دست‌به‌کمر، کنارِ در خانه‌اش ایستاده است. دختر کوچکش با مقنعه مدرسه از روی جوی وسط کوچه می‌پرد و بازی می‌کند. انتهای کوچه‌شان، یک دبیرستان دخترانه است که برای امتحانات، ظهرها تعطیل است. اعظم نگذاشته دخترِ بزرگش (مائده) تا پنجم بیشتر درس بخواند و او را در سیزده‌سالگی عروسِ پسرعمه‌اش کرده که ٩‌سال از او بزرگ‌تر بوده است.
می‌پرسم چرا مائده را در سن کم عروس کرده‌اند، مِن‌مِن می‌کند، انگار خودش هم نمی‌داند چرا دخترش را زود عروس کرده است. می‌گوید: بیشتر اهالی مهدی‌آباد دخترهایشان را زود عروس می‌کنند. ما هم همین کار را کردیم، اما حالا خیلی پشیمانم. واقعا حیف است. دامادم خوب است، اما دخترم چیزی از زندگی متوجه نشد؛ خیلی زود بزرگ شد. حالا مائده هم می‌گوید من را درس عبرت کنید و مینا (دختر کوچک خانواده) را زود عروس نکنید؛ بگذارید درسش را بخواند.
دوست نداشتم روزها، شب شوندz
پنج سال از آن روزهایی که شب‌ها حکم کابوس را برای مهسا داشتند، گذشته اما هنوز هم وقتی شب می‌شود، هراس سال‌های نه‌چندان دور به جانش می‌افتد. مهسا هنوز پا به سیزده‌سالگی نگذاشته بود که پدرش او را عروس کرد. از آن شب نحسی می‌گوید که از صحبت بزرگ‌ترها متوجه شده باید راهی خانه بخت شود. می‌گوید: درست فصل امتحانات خرداد‌ماه بود. همان شب برای امتحان علوم داشتم بلند‌بلند درس‌ می‌خواندم. مادرم آرام کنارم نشست. لای کتابم را بست و گفت: دیگر کتاب‌هایت را بگذار کنار. قرار است خانم خانه شوی و عروست کنیم. نمی‌دانم از ترس یا از نفهمیدن اینکه چه باید بگویم، فقط گونه‌هایم خیس شدند. شوری دهانم را قورت دادم، نه آن شب، که تمام شب‌هایی که از آن به بعد شروع شدند. خیلی زود سر‌و‌ته مراسم عقد و عروسی را به هم آوردند. خواستگار، فامیل مادرم از مشهد بود و مادرم چون یک عمر آرزوی زندگی در شهر را داشت اما در روستا مانده بودیم، بدون معطلی، دخترش را دست مردی سی‌ساله سپرد. آن مرد را اصلا دوست نداشتم. شبیه یک عروسک بودم که باید لحظاتش را با من پُر می‌کرد؛ به هر قیمتی حتی اذیت جنسی من. دوست نداشتم روزها شب شوند و دوباره لمس دست‌های زمخت مردی را که از او وحشت و ترس داشتم، تحمل کنم. زندگی مشترک ما سه سال طول کشید. هرچه بزرگ‌تر و عاقل‌تر شدم، بیشتر از آن مرد متنفر شدم و از پدر و مادرم که من را از وسط کلاس دوم راهنمایی، مثلا به خانه بخت فرستادند. در این مدت سه بار باردار شدم، اما هر بار دکتر گفت تن نحیف و ضعیف تو قادر به بارداری نیست. باید خودت را تقویت کنی. هر روز لاغرتر شدم و افسرده‌تر تا اینکه زبان ایستادن مقابل خانواده و شوهر را پیدا کردم. گفتم فقط طلاق می‌خواهم. الان دو سالی است جدا شده‌ام اما نزد خانواده‌ام بر‌نگشته‌ام. پرستار شبانه‌روزی یک زن سالمند هستم. همین‌جا هم می‌خوابم. حقوقی اندکی هم دارم برای گذران موقت زندگی.
شوهرم دهن‌بین بودz
الهه، یکی دیگر از کودکانِ قربانی است که در هفده‌سالگی عقد کرده و یک سال بعد هم جدا شده است. می‌گوید: شوهرم را دورادور می‌شناختیم. پسر خوبی بود، کار هم داشت، اما مشکلش، دهن‌بینی بود. حتی برای آب خوردن هم از مادرش اجازه می‌گرفت. در این یک سال که باید دوران شیرینی برای هر زن و شوهری باشد، کارِ ما فقط دعوا بود. دستِ آخر هم از هم جدا شدیم.
حالا چند‌سالی می‌شود که الهه جدا شده است، اما مشکلش فقط به اینجا ختم نمی‌شود. پدرش مصرف‌کننده مواد مخدر است و محیط خانه‌شان پر از تنش و تشنج. مدتی پیش دعوایی بین الهه و پدرش اتفاق می‌افتد و در‌نهایت پدر، او را از خانه بیرون می‌کند. الهه از آن روز دیگر خانه نرفته و به گفته خودش با یکی از دوستانش خانه گرفته
است.
﷯مادر الهه می‌گوید: دخترم از وقتی طلاق گرفت، چشم و گوشش باز شد. البته تا پیش از اینکه پدرش او را از خانه بیرون کند، هفته‌ای یک بار بیرون می‌رفت، اما الان دیگر شب‌ها هم خانه نمی‌آید. خانه به اسمِ من است، اما شوهرم، الهه را از خانه بیرون کرده است. یک پسر چهار‌ساله و دختری هجده‌ساله هم دارم که عقد کرده است. وضعیت خانه‌مان خوب نیست. شوهرم از شبِ یلدا تا امروز، دو بار مرا به قصد کشت کتک زده است.

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس