نسخه پی دی اف

باخت و برد

﷯متین نیشابوری | خواسته پدرم هم همین بود. باید با دختری ازدواج می‌کردم که دست پدرش به دهانش برسد. چندماه دنبال خانواده‌ای پولدار می‌گشتیم تا به خواستگاری دخترشان برویم. بالاخره یکی از آ‌شنایان دختر خانمی را معرفی کرد که هم سرکار می‌رفت و دستش توی جیب خودش بود و هم پدر توپی داشت. مراسم خواستگاری برگزار شد. پدر همسرم لام تا کام حرف نزد و انگار راضی نبود با ما وصلت کار بشود. ولی مادرش گرم می‌گرفت و انگار می‌خواست هرطور شده دخترش را راهی خانه بخت کند. این خانواده اما و اگرهای زیادی سر راهمان گذاشتند‌. هرجا هم حس می‌کردند ما توان مالی برای اجرای امر و نهی‌هایشان نداریم آ‌ستین بالا می‌زدند و می‌گفتند بحث مالی قضیه را خودمان جور می‌کنیم. دو هفته بعد جلسه دیگری برگزار شد و پدر عروس خانم که با تحقیقاتی مفصل جیک و پوک زندگی‌مان را در آ‌ورده بود بالاخره افتخار داد و حرفی زد. با اعلام موافقت او سور‌و‌سات عروسی جور شد. البته تمام خرج و مخارج را خانواده همسرم به عهده گرفتند. مراسم خوب و آ‌برومندانه‌ای بود‌. اما از لحظه‌ای که میهمان‌ها رفتند عروس خانم مرا روی صندلی حقارت نشاند و طوری صحبت کرد که دلم گرفت. حیف که خواهر بزرگش هم آنجا بود و نتوانستم جوابش را بدهم. غم سنگینی روی سینه‌ام نشست و برای خانه پدرم و صفا و سادگی خانواده‌ام احساس دلتنگی می‌کردم. ولی کاری از دستم بر نمی‌آ‌مد و به خودم می‌گفتم داماد فلانی شدن این حرف‌ها را هم دارد و اگر کمی تحمل کنم اوضاع درست می‌شود. همسرم در دوران عقد مرا روانی کرده بود و راه می‌رفت و مرا خفت می‌داد و تا می‌خواستم حرفی بزنم می‌گفت‌: «‌تو لیاقت نداشتی بدبخت بیچاره‌، وقتی در مراسم عقدمان جلوی دوربین پوزخند می‌زدی باید یادت می‌آ‌مد چه کسی پول خرج کرده تا تو‌...»
شنیدن این حرف‌ها عذابم می‌داد. موضوع را به خانواده‌ا‌م گفتم، مادرم که از روز اول راضی به این ازدواج نبود اشک می‌ریخت. اما پدرم همچنان می‌گفت: «پسر جون‌ چار‌چنگولی به این خانواده بچسب و ولشان نکن، مشکل تو تا روزی است که پدر زنت سرش را زمین نگذاشته و وقتی که بمیرد...»
چندماه دیگر گذشت در این مدت نحیف و لاغر شده بودم. همسرم برایم تعیین تکلیف می‌کرد که با اقوام و آشنایان قطع رابطه کنم. این حرف برایم خیلی سنگین بود و نتوانستم تاب بیاورم‌. از طرفی دیگر موضوع کاشت ناخن و جراحی زیبایی پیش آ‌مد که به او گفتم راضی به این کار نیستم. او نظرات و خواسته‌هایم را به تمسخر می‌‌گرفت. مسئله دیگر دخالت‌های پدر و مادر همسرم بود. آ‌ن‌ها به همه کارهایم گیر می‌دادند و فکر می‌کردند با یک فرد کودن و بی‌عقل طرف هستند‌.
نشستم و منطقی با همسرم حرف زدم. گفت از روز اول هم دوستم نداشته و به احترام پدرش با من ازدواج کرده است. با این شرایط به طور توافقی از هم جدا شدیم. بعد از این ماجرا اختلاف‌های من و پدرم شروع شد. راه می‌رفت و سرکوفت می‌زد که چرا زنت را طلاق دادی.
با معرفی یکی از اقوام‌، کاری در مشهد پیدا کردم و به این بهانه از شهر‌مان به اینجا آ‌مدم. چندماهی گذشت و حال و هوایم عوض شده بود‌. اما دوباره همسرم تماس گرفت و می‌گفت پدرش به او گیر داده و حاضر است دوباره عقد کنیم
و...
نمی‌دانم پدرم از کجا متوجه این موضوع شده بود‌. وقت و بی‌وقت زنگ می‌زد و در گوشم می‌خواند تا تنور داغ است و پدر زنم پشیمان نشده برگردم و کاری بکنم.
﷯حالا به پیشنهاد یکی از همکارانم که آ‌دم اهل مطالعه‌ای است به مرکز مشاوره آرامش پلیس رضوی آمدم. جلسه اشتباه‌های گذشته را تکرار کنم. مشاوره خیلی مفید بود. دیگر نمی‌خواهم
itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس