نسخه پی دی اف

جان دادن برای جان دادن ؛ روایت شهرآرا از ٢ پرستاری که جان خود را در راه نجات بیماران از دست دادند

الهام مهدیزاده
سه سال پیش روی همان تختی خوابید و جان داد که سال‌های سال بیماران بیمارستان را روی آن تخت‌ احیا می‌کرد و به آنان جان می‌داد. آخرین‌بار جان یک زن را نجات داد. آنفلوانزای خوکی(H١N١) نفس‌های بیمار را به شماره انداخته و او در‌حال جان‌دادن بود. لحظه‌ای نفسش رفت. پرستار، فردی را که بالای سر بیمار بود، کنار زد و خودش با سرعت به سی‌پی‌آر (احیای قلبی) بیمار پرداخت. دو دستش را روی قفسه سینه بیمار گذاشت. پشت سر هم؛ «‌یک دو سه... نفس... یک، دو، سه نفس...». بدون آنکه ناامید شود، احیای بیمار را ادامه داد تا او نفس بکشد. قلب دوباره ضربان گرفت و جان به تن بی‌جان بیمار برگشت؛ «مریض برگشت.دمت گرم سیدجان».
این آخرین احیای موفق سیدمحمد رضایی، پرستار بیمارستان ٢٢بهمن بود. بیمار در لحظه نخست احیا سرفه کرده و ترشحات او وارد چشم محمد شده بود. این پرستار پس‌از ١٠ روز تحمل بیماری فوت کرد. دی‌ماه‌٩۴ خبر فوت او به صدر اخبار ایران رسید؛ حتی بسیاری از شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی خارجی، خبر فداکاری او را منتشر کردند. همان روزها و پس‌از دفن این پرستار فداکار، قائم‌مقام سازمان نظام پرستاری کشور، در بخشنامه‌ای، از تمام پرستاران کشور خواست به احترام سیدمحمد رضایی، تا یک هفته، روی روپوش سفیدشان روبان مشکی بزنند.
سومین سالگرد فوت این پرستار فداکار خراسانی با روز پرستار یکی شده است. محبوبه شاکری، همسر این پرستار فداکار، می‌گوید: چند روز قبل سر مزار او رفته بودیم. دی‌ماه امسال، سومین سالی است که سیدمحمد در‌میان ما نیست. وقتی فوت کرد، پسرمان دو سال بیشتر نداشت و تازه حرف‌زدن را یاد گرفته بود. آن روزها و شب‌ها بدترین روزهای عمرم بود. هربار که تلفنم زنگ می‌خورد یا کسی در خانه‌مان را می‌زد، پسرم دوان‌دوان سمت تلفن و آیفون می‌رفت و می‌گفت بابا آمده.
نجات بیمار تا سرحد مرگz
همسر این پرستار از گفتن خاطرات آن روز دل خوشی ندارد، اما از اینکه یک رسانه بعداز ٣سال و هم‌زمان با سالگرد فوت همسرش، سراغ او را گرفته، خوشحال می‌شود؛ «روزهای اول همه حال مرا را می‌پرسیدند حتی از وزارت بهداشت ما را دعوت کردند که به تهران برویم، اما بعد‌از ۴٠‌روز، دیگر خبری از کسی نشد؛ نه مسئول نه خبرنگار».
خاطره‌ها را با روزهای خوش شروع می‌کند؛ روزهایی که همسرش ارتقای شغلی پیدا کرده و سوپروایزر بیمارستان شده بود؛ «٩‌سال و ٣ماه بود که همسرم پرستار بخش‌های مختلف بیمارستان ٢٢بهمن شده بود. یک روز آمد و گفت محبوبه! شده‌ام سوپروایزر بیمارستان. آخرین بخشی که همسرم در آن کار کرد، بخش جراحی داخلی بود. کارش را خیلی دوست داشت و با عشق و علاقه بالای سر بیماران حاضر می‌شد. به‌خاطر سابقه کاری و توانش، مسئولان بیمارستان تصمیم گرفتند او را سوپروایزر کنند. سوپروایزر یعنی همه‌کاره یعنی مدیر پرستاری. وقتی گفت سوپروایزر شده، خوشحال شدم. خیال می‌کردم با سوپروایزر کار بالین (حضور بالای سر بیمار و انجام امور درمانی او) دیگر تمام شده است. شنیده بودم سوپروایزرها سلطان بیمارستان هستند».
او ادامه می‌دهد: شبی که آن اتفاق افتاد، همسرم در بیمارستان شیفت بود. آن شب برای سرکشی به بخش اورژانس رفته بود تا شرایط آنجا را بررسی کند. همان لحظه ورودش متوجه شد پرستاران در‌حال سی‌پی‌آر (انجام عملیات احیا) روی بیماری هستند. نفس بیمار قطع شده بود. پرستار بالای سر بیمار را کنار زده و خودش دست‌به‌کار شده بود تا سی‌پی‌آر را انجام دهد. همسرم در احیای بیماران توانایی خاصی داشت. زمانی‌که پرستار بخش بود، اگر بیماری نیاز به احیا داشت، او اولین گزینه انتخابی برای انجام سی‌پی‌آر بود. بالای سر این بیمار چند‌بار که این عمل را انجام داد، ضربان به قلب آن زن برگشته و با سرفه‌ای دوباره نفس کشیده بود. آن شب متوجه نشده بود که ترشحات سرفه بیمار وارد چشمش شده. صبح که برگشت خیلی خسته بود. خستگی عجیبی داشت؛ خستگی‌ای که تا‌به‌حال در چهره او ندیده بودم. اولین‌باری نبود که همسرم را بعد‌از شیفت شبی که پشت سر گذاشته بود، می‌دیدم. هربار که از شیفت برمی‌گشت، حتی اگر خسته بود، خنده از لبش محو نمی‌شد، اما آن روز حالش جور دیگری بود.
شاکری ادامه می‌دهد: به من گفت بدجور احساس خستگی می‌کند و رفت استراحت کند. ساعت از یک یا دو شب گذشته بود که تب و لرز کرد. صبح که شد، رنگ به صورت نداشت و به‌شدت می‌لرزید. گفتم برویم دکتر. فکر می‌کردم سرما خورده است. امیرحسین دو سال بیشتر نداشت و محمد هم به‌خاطر شغلش نگران انتقال بیماری به امیر‌حسین بود. دکتر که رفتیم، گفت سرماخوردگی جزئی است. دکتر به محمد مرخصی استعلاجی داد تا بهتر شود. اما دارو و مرخصی استعلاجی تأثیری در بهبود حال او نداشت.
همسر این پرستار فداکار ادامه می‌دهد: زمانی‌که همسرم این بیماری را گرفته بود، هنوز موضوع آنفلوانزای خوکی و کشندگی آن مطرح نبود. چند‌بار دکتر رفتیم. حتی یادم است که همسرم به یکی از پزشکان متخصص گفت احساس می‌کند ریه‌اش به‌شدت عفونت کرده و نمی‌تواند راحت نفس بکشد. از پزشک خواست برایش یک عکس از ریه بنویسد، اما دکتر گفت چون محمد پرستار است و علائم را می‌شناسد، وسواس به خرج می‌دهد. دکتر تأکید کرد که چیزی نیست و فقط یک سرماخوردگی جزئی است.
نفس‌های آخرz
چند روز گذشت و داروها هیچ اثری نداشت. محمد برای اینکه من نگران نشوم، چیزی نمی‌گفت. بعداز چند روز که حالش خیلی بدتر شد، به من گفت: احساس می‌کنم اکسیژن به پایم نمی‌رسد و انگشت‌های پایم بی‌حس و کبود شده‌اند. حس می‌کنم نفس‌های آخرم است. به‌شدت نگران شده بودم. از او خواستم که در همان بیمارستان محل کارش، با پزشکان مشورت کند، چون دکترها را می‌شناخت. وقتی رسیدیم، دکتر بخش متوجه حال خراب محمد شد و فوری دستور بستری‌شدنش را داد.
خیال می‌کردم با ماسک اکسیژن و داروهایی که می‌دهند زود خوب می‌شود، اما آن روزها آخرین روزهای عمر همسرم بود. بیمارستان که بودیم، متوجه شدم دو پرستار دیگری هم که بالای سر آن بیمار بودند و در احیا به همسرم کمک کرده بودند، بیمار شده‌اند اما شدت آنفلوانزای آنان زیاد نبود، چون همسر من عمل احیا را انجام داده بود و ترشحات مستقیم وارد چشم او شده بود، اما دو پرستار دیگر دستیار او بودند. شب آخر کاملا بیهوش بود و نمی‌توانست نفس بکشد. از آخرین احیا تا روزی که فوت کرد، فقط ١٠روز طول کشید.
کتک‌خوردن حسابی پرستارz
همسر این پرستار فداکار ادامه می‌دهد: از خاطرات خوب همسرم که خودش برایم تعریف کرد، نجات جان جوان سی‌و‌یک‌ساله‌ای بود که او نیز دچار ایست قلبی شده بود. همسرم احیای این جوان را آن‌قدر ادامه داده بود که قلب جوان دوباره ضربان گرفته و تپیده بود. پرستارها در دوران خدمتشان، خاطره‌ کتک‌خوردن از بیماران و همراهان بیمار را هم دارند. یک بار همسرم برایم تعریف کرد بیماری را که طی دعوا چاقو خورده بود به بخش جراحی مردان آورده بودند. مرد هنگام جراحی به‌دلیل شدت ضربه چاقو زیر عمل فوت کرده بود. همراهان بیمار وقتی متوجه شده بودند که بیمارشان فوت کرده است، به ایستگاه پرستاری هجوم برده و داد و بیداد به راه انداخته بودند که شما جوان ما را کشته‌اید! در آن بخش، دو پرستار خانم نیز کار می‌کردند. همسرم سریع به آن دو خانم گفته بود به اتاق استراحت بروند و در را قفل کنند تا آسیب نبینند. آن شب تا حراست بیمارستان به بخش جراحی برسد، همسرم و یکی دیگر از پرستاران آن بخش حسابی کتک خورده بودند.
بی‌پروا پرکشیدنz
داستان مرگ یک پرستار دیگر برای جان‌بخشیدن به بیماران از یک سانحه شروع شد. ساعت٧ صبح روز چهارشنبه ٢۴‌آبان‌٩١ وقتی بچه‌های مدرسه، کیف‌به‌دست و کوله‌به‌پشت راهی مدرسه بودند، در گوشه‌‎ای دیگر از شهر، معلمان آن‌ها هم چشم به ساعت داشتند تا خودشان را به کلاس درس برسانند. اما ناگهان چرخ عقب مینی‌بوس فرهنگیان که از مشهد عازم منطقه احمدآباد بود، در کیلومتر‌۲۰ بزرگراه مشهد- باغچه جدا شد و مینی‌بوس واژگون و ١١‌نفر از مسافران مینی‌بوس مصدوم شدند. براساس گزارش‌ها حال ۵‌نفر از مصدومان وخیم اعلام می‌شود. به‌دلیل وخامت این بیماران تصمیم گرفته می‌شود با بالگرد امدادی، سانحه‌دیدگان به بیمارستان اعزام شوند. بالگرد هوانیروز با ۴‌خدمه پروازی و یک تکنسین اورژانس اعزام می‌شود تا بیماران را سریع به بیمارستان منتقل کنند.
ساعت‌٨ صبح، بالگرد در مسیر انتقال بیماران به بیمارستان، درست بر فراز مشهد و ساختمان‌های مسکونی و خیابان‌های پررفت‌و‌آمد صبحگاهی دچار سانحه می‌شود. خلبان متوجه وضعیت بالگرد می‌شود. بعداز اعلام وضعیت بالگرد، تا‌جایی‌که می‌تواند بالگرد را از منطقه مسکونی دور می‌کند. بالگرد در زمین‌های کشاورزی خین عرب سقوط می‌کند. در این سانحه مهدی مهدیزاده، تنها پرستار و تکنسین بیمارستانی اعزام‌شده، همراه‌با ۴‌خدمه پرواز و ۵‌بیمار مینی‌بوس، جان خود را از دست می‌دهند.
غم از‌دست‌دادن برادر دوقلوz
هادی مهدیزاده، روایتگر زندگی پرستاری است که در راه نجات بیماران پر کشید. هادی، برادر دوقلوی مهدی مهدیزاده است. از‌نظر شباهت مثل سیب دو‌نیم‌شده هستند. می‌گوید: هر‌جا می‌رفتیم، به‌خاطر شباهت زیادی که به هم داشتیم، ما را با هم اشتباه می‌گرفتند. غم از‌دست‌دادن برادری که هم‌زمان با من متولد شد، خیلی آزاردهنده است.
از سالگرد این سانحه هوایی در محدوده خین‌عرب مشهد دوماه بیشتر نگذشته است. پدر و مادر این پرستار و همسرش به‌دلیل یادآوری خاطرات تلخ آن روزها حاضر به گفت‌و‌گو نیستند. بنابراین برادر دوقلو این پرستار روایت‌کننده مرگ پرستاری است که حین امداد و نجات به بیماران، جان خود را از دست داده است؛ «سال‌٨۴ بود که در اورژانس مشهد مشغول به کار شد. یک سال قبل از فوتش تصمیم گرفته بود که در دارالشفای امام‌رضا(ع) کار کند. دوست داشت قسمتی از کارش رسیدگی به بیمارانی باشد که برای زیارت امام‌رضا(ع) به مشهد می‌آیند. حتی یادم است که به من گفته بود که دعوتنامه کشیک حرم و خادمی را گرفته است، اما عمرش قد نداد که خادم حرم امام رضا(ع) شود ».
او درباره حادثه سقوط بالگرد می‌گوید: آن روز برادرم شیفت بود. با اعلام به مرکز هوانیروز، یک بالگرد با ۴‌خدمه پروازی به محل حادثه فرستاده اما در زمان انتقال بیماران دچار حادثه شد. در این حادثه، برادرم، خدمه پروازی و ۵بیماری که همراه آنان در این بالگرد بودند، جان خودشان را از دست دادند.
مهدیزاده ادامه می‌دهد: از مراسم عقد مهدی مدت زیادی نگذشته بود. تصمیم گرفته بودند که اردیبهشت٩٢ مراسم عروسی را برگزار کنند، اما این حادثه اجازه نداد. درست چندماه مانده به مراسم ازدواجش، حادثه رخ داد و ما برای همیشه مهدی را از دست
دادیم.
از کتک‌خوردن تا ناراحتی بیمارz
هادی از علاقه برادرش به کار پرستاری می‌گوید: بعضی روزها با من درباره اتفاقات و خوشی‌های کارش صحبت می‌کرد. یک‌بار تعریف کرد که چند معتاد در‌کنار خیابان با هم درگیر شده بودند و سر یکی از آن‌ها شکسته بود. وقتی برادرم بالای سر این بیمار رسیده بود، صورتش خونی شده بود. مهدی سعی کرده بود جلو خون‌ریزی را بگیرد. یکی از کسانی که بالای سر آن‌ها بود، با آچاری که سر مصدوم را شکسته بود، به جان ماشین آمبولانس و برادرم افتاده و تمام شیشه‌های ماشین را خرد کرده بود. برادرم مجبور شده بود آن طرف خیابان منتظر پلیس بماند تا با همراهی پلیس به نجات جان بیمار بپردازد.
خاطره دومی که هادی روایت می‌کند مربوط به بعد‌از حادثه سقوط بالگرد و فوت مهدی است. او بیان می‌کند: بعد‌از فوت برادرم دایی‌ام پشت شیشه ماشینش عکسی از برادرم با لباس فرمش چسباند. یک روز وقتی به خیابان سناباد می‌رود، ماشینی با چراغ دادن‌ها و بوق‌زدن‌های پشت سر هم از او می‌خواهد توقف کند. راننده ماشین وقتی به دایی من می‌رسد، می‌پرسد: این آقا که عکسش را پشت شیشه چسبانده‌اید با شما نسبتی دارد؟ دایی پاسخ او را با جریانی که برای برادرم افتاده بود، می‌دهد. دایی من از آن راننده می‌پرسد: چرا این سؤال را می‌کنید؟ راننده آن ماشین وقتی متوجه مرگ برادرم می‌شود به‌‌شدت ناراحت می‌شود و می‌گوید: هفته قبل همسرم قلبش درد گرفته بود. حسابی ترسیده بودیم. دخترم از ترس اتفاقی که برای مادرش افتاده، جیغ می‌زد و اشک می‌ریخت. به اورژانس که زنگ زدیم،
آقا‌مهدی به خانه ما آمد. با آرامش و اخلاق خوبی که داشت، اقدام‌های درمانی لازم را انجام داد. همان‌طور‌که کارش را انجام می‌داد، متوجه نگرانی من و دخترم شده بود. جوری حرف زد و گفت نگران نباشید که ترسمان ریخت. باورم نمی‌شود کسی که هفته قبل در خانه ما به ما آرامش داد و حال همسرم را خوب کرد، الان دیگر زنده
نباشد. ﷯

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس