نسخه پی دی اف

مسافر سنت در هزاره دوم

﷯ شنبه: توی اتوبوس نشسته‌ام، زنی نسبتا جوان جلو می‌آید و با اسم صدایم می‌زند، بلند می‌شوم و احترام می‌کنم. کاغذی به دستم می‌دهد، از دست‌خطش معلوم می‌شود همان‌جا نوشته است «نمی‌خواهم گناه کنم، گرفتار اجاره و نان شب هستم»! مثل برق گرفته‌ها گیج شده‌ام. نمی‌دانم باید چه‌کار کنم، می‌خواهم اشک بریزم. کاش می‌توانستم کمکی بکنم و جوابی بدهم. با خودم فکر می‌کنم این مردم برای این لباس توقع کمک دارند، تا وقتی این لباس را بر تن دارم همین است! این لباس مقدس را هم که نمی‌خواهم دربیاورم- این لباس رزم من است- اما شده‌ام مثل رزمنده‌ای که وسط میدان مانده و سلاح ندارد، نه می‌توانم میدان را ترک کنم و نه می‌توانم بجنگم. وقتی مردم با این دردها و حرمان‌ها و پرسش‌ها و توقع‌ها به سراغ امثال من می‌آیند جواب می‌خواهند نه دعای خیر و سرتکان دادن. شرمنده و سرگردانم، اتوبوس که به ایستگاه می‌رسد پیاده می‌شوم و می‌روم. قدم‌هایم را تند می‌کنم تا نکند آن زن مسافر برای پرسش، جوابی بخواهد که ندارم.
﷯ یکشنبه: صبر می‌کنم تا چراغ برای من سبز شود و با احتیاط از خط عابر می‌گذرم. ناگهان با بوق شدید ماشینی که دارد خلاف می‌آید از جا کنده می‌شوم، پشت سرم فریاد و ناسزایی می‌شنوم، آیا می‌توان این حجم خشونت و نفرت را درمان کرد؟
﷯ دوشنبه: شب موقع برگشتن توی ایستگاه مترو دوباره جوان‌هایی را می‌بینم که گیتار می‌زنند، دفعه قبل پول همراهم نبود، یک لحظه مردد می‌شوم، الآن باید خم بشوم و اسکناسی که توی جیبم هست را بیندازم توی این جعبه سیاه سازشان؟ عرف مذهبی این کار را خلاف شرع نمی‌داند؟ سرم را بیندازم پایین و راهم را بروم؟ عرف اجتماعی این کار را خلاف ادب نمی‌بیند؟ الان این جوان‌ها از من آخوند چه انتظاری دارند؟ کاش می‌شد بنشینم کنارشان و از خودشان بپرسم! احساس می‌کنم مسافر سنت هستم در هزاره دوم، کسی که با گذر در زمان از گذشته به آینده آمده است. خم می‌شوم و پولی که زیر عبا در دستم نگهداشته‌ام جلویشان می‌گذارم و می‌گذرم، یاد رستورانی افتادم که مدتی پیش مهمان بودیم و نوازنده‌ای اجرای زنده آثار کلاسیک موسیقی داشت و من حیران بودم که الان باید چه کار کنم؟ تشویق کسی مثل من در چنین موقعیتی باید چگونه باشد؟
﷯ سه‌شنبه: برای نماز با پدرم رفتم مسجد محل جدیدشان، توی مسجد پیرمردی که نسبت ما را نمی‌دانست جلو آمد و بعد از اظهار محبت فراوان موبایلش را به پدرم داد و گفت: لطفا از ما عکس بگیرید. بعد وقتی خواست موبایلش را از پدرم بگیرد از ایشان پرسید: شما نمی‌خواهید با حاج آقا عکس بگیرید؟ پدرم لبخندی زد و آمد کنارم ایستاد. من که خجالت‌زده و غافل‌گیر شده بودم به پیرمرد گفتم من پسر حاج آقا هستم. در حالتی میان شرم از پدر و تلاش برای مراعات پیرمرد گیج شده بودم.
﷯ چهارشنبه: شب دارم به سوی خانه می‌روم، خسته و کوفته از کار روز و بار روزگار. باران نم‌نم خیابان و کوچه را خیس کرده است. به یاد شب‌های بارانی بیروت می‌افتم که از دانشگاه به خانه برمی‌گشتم و شبی بارانی که در مدت اجرای پروژه مطالعاتی وین به سوی محل سکونت می‌آمدم، نه ساختمان‌ها و معماری‌ها به هم شباهتی دارند و نه آدم‌ها و رفتارها مثل هم هستند. وین و تهران و بیروت! هر کدام دنیایی جداگانه‌اند و هیچ نقطه مشترکی ندارند، پس چه چیز اکنون در من احساسی یکسان ایجاد کرده است؟ جز شوق دیدن او که در خانه منتظر من است و جز یاد او که قدم‌هایم را تندتر می‌کند؟ یاد شعری از علی داودی می‌افتم: «شمع در کنیسه، شمع در معبد، شمع در مسجد! چه فرقی می‌کند، وقتی همه جا به یاد تو می‌سوزند؟»
﷯ پنجشنبه: هم‌زمان دارم پیام‌ها و پیامک‌هایی مرتبط با چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی را دریافت می‌کنم. ادبیاتی کاملا متضاد از دو قطب گفتمانی مختلف، از این طرف چنان فضای مثبت و سفیدی ترسیم می‌شود که گویی هیچ مشکل و کمبودی وجود ندارد و از آن طرف چنان حال و هوای سیاه و تیره‌ای که انگار هیچ کورسوی امیدی نیست. ما که همه داریم همین جا با هم زندگی می‌کنیم، چرا با هم حرف نمی‌زنیم، چرا موقعیت و شرایطی نداریم که بتوانیم بنشینیم و درد‌دل‌های مردم را بشنویم و جواب‌های طرف مقابل را هم گوش کنیم.
حجت الاسلام محمدرضا زائری
کارشناس مسائل فرهنگی

itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس