نسخه پی دی اف

بوی چای دارچین، طعم شور کشک و قدم‌های پیاده

اولین مواجهه‌ام با زائران پیاده در ١٠سالگی بود. نشسته بودیم جلوی تلویزیون و داشتیم شبکه‌۵ را می‌دیدیم، آن‌موقع هنوز از این دستگاه‌های دیجیتال نبود که شبکه‌۵ تهران را هم بگیرد و شبکه‌۵ متعلق به سیمای خراسان رضوی بود. گزارشگر داشت از زائرانی که پیاده می‌آمدند مصاحبه می‌گرفت که رفت سمت پیرزنی خمیده. پیرزن چوب بلندی را مثل عصا در دست گرفته بود و آرام آرام راه می‌رفت و چادرش را بسته بود پشت گردنش. گزارشگر تا گفت «سلام حاج خانم قبول باشه، چه حسی دارین توی این پیاده‌روی به سمت مشهد و حرم امام رضا(ع)؟» پیرزن با لهجه شیرین شمال خراسانی‌اش جواب داد «والا ما بلد نیستیم جواب بدیم. چی بگیم؟» همان‌جا بود که مادرم همسایه‌شان را شناخت و همانجا دمش گرمی گفت و آرزو کرد کاش او هم می‌توانست پیاده بیاید مشهد. بعد هم گفت امسال که نشد، سال بعد می‌رود دیار خودشان و از آنجا با همسایه‌ها و روستاییان، پیاده می‌آید مشهد.
پیاده آمدن به زیارت برای من تبدیل شد به با‌ارزش‌ترین حالت زیارت که هر چه دورتر باشی، ثوابش بیشتر هم می‌شود. سال بعد هیچ‌کدام اجازه ندادیم مادر با پا دردی که داشت این همه راه برود فاروج، تا از آنجا پیاده برگردد مشهد برای زیارت. در عوض فهمیدیم مسجد محل در شب شهادت برنامه پیاده‌روی می‌گذارد و این شد که مسیر خیلی کوتاه‌تر شد، ولی حس و حال زائران پیاده را تجربه کردیم. رأس ساعت ١١‌شب جمع شدیم جلوی مسجد. چندین خانواده بودیم. شده بودیم یک هیئت پیاده‌روی که نه از شهری دیگر، بلکه از آن‌ور مشهد، می‌خواست هم‌قدم شود با پیاده‌های شهرهای دیگر. توی راه فقط ما نبودیم، با اینکه نیمه شب بود، گروه گروه پیاده از شهرهای اطراف و محله‌های دیگر مشهد می‌رفتند زیارت.
ایستگاه‌های صلواتی قدم به قدم بیدار بودند و چای تازه‌دم می‌ریختند و می‌چیدند توی سینی. یکی سیب ریخته بود توی ظرفی و گذاشته بود جلوی ایستگاه، یکی شله زرد گذاشته بود و یکی وسعش به همان چای داغ دارچینی رسیده بود. برخی هم با ماشین‌های شخصی ایستاده بودند توی مسیر، صندوق عقب را بالا زده بودند و از آن پشت ساندویچ نان و پنیر و سبزی بیرون می‌آوردند و می‌دادند دست پیاده‌ها. اصلا تو بگو ٧دانه ساندویچ، ٧دانه شله زرد، ٧کاسه عدسی و... نذر همین هم برایشان غنیمت بود. انگار ثواب نذری دادن به زائرِ پیاده را چند برابر حساب می‌کردند.
﷯حالا بعد از چندین سال و تجربه‌های پیاده‌روی، مادرم یک نایلون کشک می‌گذارد توی کیفش، وسط راه که خسته شده‌ایم و سکوت و تنهایی، فکر و خیال آورد توی سرمان، کشک‌ها را بیرون می‌آورد و تعارف می‌کند به پیاده‌ها، تا هم راه را کوتاه کند، هم قوتی شود برای برگشتن نای از دست‌رفته و هم به قدر توانش نذری داده باشد.
itbaran.ir شرکت داده پردازی باران شرق توس